کت بالو

Archive for the ‘دفترچه ی خاطرات’ Category

غر غر

چهارشنبه
خرداد ۱,۱۳۸۷

اینجوری می شه که رییست فکر می کنه معجزه می کنی!!!

سه چهارباری که قرار بود اسلاید تهیه کنم این کار رو در اسرع وقت انجام دادم. آخرین بار که با رییسم نشستیم که حرف بزنیم کدوم کار برای من بهتره رییسم گفت هر کاری که باشه نهایتا انجامش می دی. پس تصمیم بگیر کدوم کار بیشتر به دردت می خوره.

حالا دیروز یه ایمیل زده که یه سری اسلاید برای جمعه درست کنم که رییسم روز سه شنبه برای یه جماعت بزرگ ارایه کنه!!!!!!!!

ولله خوش خوشانم شده بود وقتی بهم گفته بود هر کاری بهم واگذار بشه رو انجام می دم. منتها از دو تا چیز می ترسیدم. اولش این که چه جور کاری بهم واگذار بشه. مهم و اساسی و چشمگیر یا فقط هر کاری که عین آچار فرانسه قرار باشه یه کسی انجامش بده و ملت دم دست نباشند. دومش هم این که یهو اینجوری فوری و فوتی یه کاری بهم واگذار بشه!

غر غر ها یک طرف..اما شده تا صبح بیدار بمونم هم کاره رو انجام می دم و نسخه ی چرکنویس رو تا فردا عصر می دم به رییسه. فردا عصری باید واسه ی یک کاری که خیلی می خوامش با رییسه چک و چونه بزنم. 
کار قبلیه رو که می خواستم -با این که حدس می زنم یکی دیگه هم خیلی می خواستش و تقریبا هم گرفته بودش- به ضرب و زور و توی رودرواسی از رییسه گرفتم.

ببینیم این یکی چی می شه.

به شدت سرم شلوغه اگه خیلی دیر به دیر آپدیت می کنم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

آنتوانت

سه شنبه
اردیبهشت ۲۴,۱۳۸۷

خانومی که برام بند و ابرو می کنه سه هفته پیش عمل کرده و رحمش رو برداشته. خدا حفظش کنه یه خانوم قشنگیه که چهل و یکی دو سالشه و رومانیاییه و یه دختر بیست و دو ساله داره.

شانسی وقتی امروز رفتم سلمونی خانومه بعد از عملش اومده بود.
می گه قبل از برداشتن رحمش هر دو هفته یه بار پریود می شده و درد داشته و می گه خوشحاله که رحمش رو برداشته. تنها موضوع اینه که دیگه بچه دار نمی شه. می گه که نمی خواد هم بچه دار بشه چون یه دختر داره.

بهش می گم دوست پسرت چطور. می گه واقعیت اینه که پسره سی و یک سالشه. طبیعیه که بخواد تشکیل زندگی و خانواده بده. می دونم که برای همیشه با هم نمی مونیم. فقط دارم در زمان حال لذتش رو می برم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

یکشنبه
اردیبهشت ۲۲,۱۳۸۷

اولا دختر آقای جورج دبلیو بوش عروسی کرد. ایناهاش:
http://www.msnbc.msn.com/id/24554488&GT1=43001


ثانیا این لیست پر طرفدارترین اسامی سال ۲۰۰۷ هست.
http://www.msnbc.msn.com/id/24555714&GT1=43001

ثالثا برنده ی امسال مجله ی پلی بوی یه دختر کانادایی بود. این هفته از اخبار مهم رادیو بود. ایناهاش:
http://www.thestar.com/News/GTA/article/424039

رابعا تیم کاریمون دوشنبه ساختارش تغییر می کنه. لینک نداره این یکی!!!

خامسا حالا که دو سه هفته ای هست حرف از اومدن آی فون به کاناداست ارب نتورک می خواد نرم افزار تلویزیون زنده ی موبایل برای آی فون بده. ایناهاش:
http://www.fiercemobilecontent.com/story/orb-networks-debuts-live-tv-app-for-iphone/2008-05-09?utm_medium=nl&utm_source=internal&cmp-id=EMC-NL-FMC&dest=FMC

اپل می گه این ها لیست نرم افزارهای پر طرفدار روی آی فون هستند:
http://www.fiercemobilecontent.com/story/apple-counts-down-top-10-iphone-web-apps/2007-12-07?utm_medium=nl&utm_source=internal&cmp-id=EMC-NL-FMC&dest=FMC

سادسا افزایش تقاضا برای وی باعث شده آقای یامایوچی پولدارترین آدم ژاپن بشه. آقای یامایوچی هشتاد ساله حدود هشت میلیارد دلار می ارزه. ایناهاش:
http://www.reportonbusiness.com/servlet/story/RTGAM.20080508.wnintendorich0508/BNStory/Business/?cid=al_gam_nletter_dtechal

نوشتن این پست بسیار سخت و طاقت فرسا بود. شرط کرده بودم حتی یک اظهار نظر از خودم نکنم و فقط و فقط نقل واقعیت کنم!!!!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

یکشنبه
فروردین ۲۵,۱۳۸۷

دچار بی انگیزگی شده بودم از نوع مدت دار.

یاد یه جمله افتادم که روی تی شرت یه کسی خونده بودم:

هر روز یه کاری رو که از انجامش می ترسیدی انجام بده.

یعنی…از اون نوع ادم هایی هستم که اگه هر روزی یه بهانه ی تازه واسه زندگی نتراشند بعد از یکی دو هفته به شدت سرخورده و بی انگیزه می شند.

اینجوری نیست که دلم بخواد یا مثلا هوسونه باشه و از این حرف ها. عینهو ویتامین که باید به بدن برسه من هم همیشه نیاز دارم به یه چیز جدید…یه کار جدید…یه برنامه ی جدید. حالا می خواد درست کردن یه غذای جدید باشه یا یاد گرفتن یه زبان جدید یا خوندن یه کتاب جدید یا دست گرفتن یه پروژه ی جدید یا شروع کردن یه کار جدید یا عوض کردن خونه یا یه راه جدید واسه پول در آوردن یا…حتی دوختن یه دگمه!!!

اصولا فکر می کنم نژاد بشر و جنس بشر همینطور باشه. منتها من از جمله ی خوشبخت هاشون هستم که به این نیاز مبرم پی بردم و فرصت و موقعیت پرداختن بهش رو هم دارم.
معتقدم هر فردی از ابنای بشر در سلامت کامل روحی محتاج تکاپو است و محتاج استقلال و محتاج تحول. وگرنه می پوسه و می ریزه و…می شه آدمی که فقط زنده است نه که زندگی کنه.
….

چطور آدم ها این طور به راحتی و در کمال خونسردی و خوشی حال زندگی یه انسان دیگه رو بی دلیل و بادلیل از بین می برند…این…من رو عصبی می کنه.
هر فشاری از بیرون روی زندگی من به شدت من رو عصبی می کنه.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

نوستالژیا

چهارشنبه
فروردین ۲۱,۱۳۸۷

بچه که بودم همیشه رویام این بود که خواننده بشم…یه چیزی شبیه گوگوش. :)

 +

+

+

بزرگ که شدم یاد گرفتم هر رویایی می شد واقعیت بشه. یاد گرفتم ایراد نه از رویا بود و نه از واقعیت. فاصله ی ما تا رویا اغلب اوقات فقط باور نداشتن ماست به اون رویا.

دوست داشتم با همین باور باز…بچه می شدم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

جمعه
فروردین ۱۶,۱۳۸۷

اگه یه مقاله ی حسابی در عمرم خونده باشم قطعا همین یکیه. ایناهاش:

خانوم سی و یک ساله گلوش پیش پسر بیست ساله گیر کرده. به شدت دلش می خواد با پسره بخوابه. قطعا چیزی بیشتر از هوس و شهوت در کار نیست. حرف عشق و عاشقی هم نیست. خانومه تلویحا می گه. و…بفرمایید. آقای پاسخگو می گه که هیچ اشکالی نداره. خانومه به پسره پیشنهاد همخوابگی بده. پسره قبول کرد که چه بهتر. خانومه به وصال می رسه. قبول هم نکرد که هفته ی دیگه داره از اون شرکت می ره. بی خیالش….

طبق معمول دارم از فضولی می ترکم که پسره و خانومه چه شکلی هستند.

اصولا فلسفه ی همخوابگی بی هیچ وابستگی احساسی برای من بسیار جذابه. قسمت لذت بردنش هست, بی نگرانی ها و تعهد های بعدی و لطمه های چپ و راست احساسی و عاطفی.. روز بعدش آقا رو به خیر و خانوم رو به سلامت.

آقایون از طرفداران پر و پاقرص ماجرا هستند. بهترین هاشون هم به هر حال به حکم وظیفه ی اجتماعی یکی دو موردی رو در کارنامه ی افتخارات شون دارند. اگه نداشته باشند هم ژستش رو می گیرند.
بانوان اما به دلایل متعدد روی خوشی به جریان نشون نمی دن. یا نگرانی از خراب شدن بازاره. یا موانع و فشارهای اجتماعی یا ساختار طبیعی و غریزی.
این خانومه اما بامزه بود. جواب آقاهه بامزه تر!

به گمانم زن یا مرد یک حق مسلم و طبیعی و بی بروبرگرد دارند که در هر لحظه که اراده کنند از خدمات جنسی مطلوبشون در معاوضه با پول یا به صورت رایگان با توافق طرفین برخوردار بشند صرفنظر از عشق و احساس و تعهد و غیره و ذلک. عین رستوران رفتنه به نظرم. حالا بعضی ها از این حقوق استفاده می کنند. بعضی ها خیر.

دوباره با این زبون نفهم سر و کله می زنم!!! خرابش کردم رفت!!!!! اعصاب معصاب ندارم.

اصولا روز خاکستری بی مزه ی بی خودیه!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

چهارشنبه
فروردین ۱۴,۱۳۸۷

این نوشته زنونه است. خیلی خیلی هم زنونه است. قطعا آقایون دوست داشته باشن و حس کنجکاوی (زنونه) هم داشته باشند می خونندش. منتها…نه به درد دنیاشون میخوره و نه به درد آخرتشون و نه مطلب جدیدی که ندونند توش داره. خلاصه….آقایون می تونن بخونن. می تونن بی خیال شن و نخونن. راستا حسینی من راحت ترم آقایون نخوننش. اگه هم خوندنش…به هر حال سایت عمومیه دیگه.

جونم براتون بگه این تغییرات هورمونی ماهیانه ی خانوم ها عوارض جنبی و غیر جنبی جسمی و روحی داره.
آدم جسما خسته ی خسته می شه. روحا خسته تر!
این دخترک همکار من می گه خانوم ها در دوره ی پریود قوی تر می شند. خداییش فکر نمی کنم.
بامزه این که شخصا از بی حالی جسمی اش لذت وافر می برم اگه زمان برای استراحت داشته باشم. اما این که به شدت منفی باف می شم و خودم رو ریز می بینم (!!! کلمه ی بهتر براش پیدا نکردم.!) اذیت می کنه. اگه مواقع عادی فکر کنم ملکه ی زیبایی هستم در اون دوره قطعا فکر می کنم از زشتی یه چیزی به فرانکشتن بدهکارم. اگه در مواقع عادی فکر کنم از ذکاوت و نوآوری دست ادیسون رو از پشت بسته ام در اون دوره فکر می کنم از شدت حماقت یه چیزی به زیر خط منگولیسم بدهکارم. اگه مواقع عادی فکر کنم تا ابدیت برای کارهایی که دوست دارم انجام بدم وقت دارم در اون دوره فکر می کنم زندگی من چند دقیقه است که تموم شده و خودم نفهمیده ام. اگه مواقع عادی فکر کنم از بذله گویی دست راسل پیترز رو از پشت بسته ام در اون دوره فکر می کنم یخ تر و بی نمک تر از من در کره ی زمین راه نرفته. اگه مواقع عادی فکر کنم همه ی ملت دنیا دوست دارند با من معاشرت کنند در اون دوره فکر می کنم عامه ی خلق ملت دلشون از قیافه ی من به هم می خوره. اگه در مواقع عادی دنیا و ملتش و این که سکنه ی دنیا چی می گند و چی فکر می کنند برام مهم نباشه در اون دوره حساسیت ام به ملت و گفتار و کردارشون یک به صد میلیون بالا میره. یک کلام اگه در مواقع عادی سرشار از شور شیرین زندگی باشم در اون دوره به نظرم میاد بهترین زندگی برای کره ی ارض و سکنه اش بدون وجود ذیجود من میسر باشه!!!!!! (یعنی…همچی مهم ام در به هم زدن زار و زندگی کلیه ی سکنه ی ارض و سماوات!!!!)
خلاصه همچین که پنداری زیر یه بار سنگین سنگین روحی مونده باشی واسه ی هر نصفه قدم روحی تلاش مضاعف باید بکنی تا هورمون ها کارشون با بدنت تموم بشه و طبیعت چیزی که بهت داده بوده رو باز بعد از اتمام هرج و مرج هورمون ها بهت برگردونه.

این دختره امروز می گفت به جای این که با تمام این تغییر حالت های روحی مبارزه کنی -هر بار سعی می کنم یادم بیفته که تمام این تغییر حالت ها و گذرها از حال خوب به حال بد ریشه دار نیست و فقط و فقط به خاطر هورمون هاست و بس- سعی کن بپذیری و خودت رو بدی دستشون.
فکر کردم ایده ی بدی هم نیست. اگه طبیعته خوب همینه که هست.  لابد باید پذیرفت و دل به دلش داد.

حالا منتها روش خودم اینه که قبل از شروع تلاطمات هورمونی اون دوره ای که حالم خوبه و بشکن می زنم حداقل یه کار بزرگ قابل ذکر انجام بدم که در تمام دوره ی تلاطمات هورمونی یادم بیفته و فکر کنم عجب دمم گرمه!!!!

روش سوم این که با توجه به این که تصمیم خاصی در مورد بچه دار شدن ندارم یه روش برای یایسه شدن پیدا کنم. به دکتر محترم بگم می خوام هورمون هام یه جوری بشن که همیشه شاد و شنگول و بشکن زنون باشم و خلاصه یه بارکی اش کنم!
قطعا یایسه یا غیر یایسه..مرد یا زن یا خنثی یا بچه یا بزرگ قصد و مراد اصلی زندگی شادی است و خوشحالی و موفقیت و احساس خوب نسبت به خود.
اگه همه ی اینها بدون رحم یا بدون هورمون یا به شرط یایسگی یا به شرط چاقو یا هر جور دیگه میسره خوب تکلیف روشنه دیگه!

خلاصه. در مورد روش سوم به گمانم عقلمان می رسه…زبانمان به ..انمان نمی رسه!!!

(جوکش رو اگه نمی دونین از اونهایی که می دونن بپرسید).

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

هیچ, قابل عرض

چهارشنبه
فروردین ۷,۱۳۸۷

ولله…چیزی نیست قابل عرض. احوالمان خوب است.

 …

با پررویی آنچه که می خواستیم گرفتیم. باید بشود نگهش داریم. در حال تلاش در این راستا هستیم.

 ژولیت خانوم بر می گردد چین یک کار پاره وقت بگیرد و از دو تا بچه ها مراقبت کند.

جان اخراج شده!!! گویا از یکی از اموال شرکت استفاده ی شخصی می کرده!!

از اخبار ادامه دار گذشته: خیال دارم بسیار پولدار شوم! هنوز دنبال راهش هستم!!!!

پاملا اندرسون خانم رسما طلاق گرفت دوباره

 زیاده عرضی نیست

 دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

بد نیوز

یکشنبه
اسفند ۱۹,۱۳۸۶

نمی دونم می تونم بدی هایی که خودم در حق خودم کردم رو جبران کنم!؟!!

بزرگترین اش باور نکردن خودم بود و مانع هایی که خودم برای خودم گذاشتم.

به گمانم امسال خدا خونه تکونی حسابی کرده. یا از چیزی حسابی دل پری داشته. خلاصه هر چی که بوده هر چی برف داشته ریخته رو مغز و ملاج ما!
بدون اغراق یه کوه برف یه متری گاسم بیشتر – از برف های پارو شده- جلوی خونه درست شده.

به گمانم خیالاتی توی سرم باشه!!!

این کتاب master of the game یه کتاب تخمیه مال سیدنی شلدون. باحاله منتها.

یه جاییش آقاهه می گه آمریکایی ها یه اصطلاحی دارند به یه سری آدم ها می گن bad news !!!

به گمانم از این آدم ها در طول زندگی ام یکی دو تایی دیده باشم. مهم نیست اطرافشون چه آدم هایی باشن و چی بگذره. قطعا اون آدم ها و کل وقایع اطراف رو به شدت به طرف اضمحلال و نابسامانی و تیرگی می کشند.
اگه طرفشون بد شانسی بیاره یا حالا مایه هاش رو داشته باشه یکی یکی تمام چیزهای خوب زندگیش و تمام هستی و وجودش رو از دست میده. آدم ها رو می کنند ابزار و وابسته ی خودشون و …یواش یواش عین موریونه می خورن و از تو می پکونن! و وقتی کامل از تو پوسیدی و از بین رفتی …بنگ…تیشه به ریشه ات می زنند!

خلاصه…از من به همگی نصیحت…اگه کسی رو دیدین که به هر دلیلی فقط و فقط حس کردین بهتون احساس بد می ده تردید نکنین. لحظه ای که احساس بد رو تجربه کردین بدونین احتمالا یه bad news جلوتون ایستاده. راهتون رو بکشین و به سادگی…دور بشین.

به گمانم یه جاهایی من bad news  زندگی خودم بودم.
از باقی آدم های bad news  می شه دور شد. اما حریف خودت باید بشی. از خودت دور نمی شی. خودت رو تغییر می دی…
این…قشنگه…

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

چل تکه

پنجشنبه
اسفند ۱۶,۱۳۸۶

شاهکاری هستند ملت برای خودشون. این کره ی ارض عجب پدیده هایی می پروراند.

اون دختره خواهر اشلی ویلکس در مورد اسکارلت می گفت بعضی ها حاضرند لخت برن توی خیابون اگه بدونن مورد توجه هستن.
یادش افتادم دیگه…همین طوری!

ملت مشنگ…

این الکس خان از اون موجودات دوست داشتنی روزگاره. زبونش می گیره. لپهاش سرخ سرخه. دهانش گوش تا گوش به خنده باز می شه. اگه نگران چیزی باشه تک تک سلول هاش نگرانی رو فریاد می زنه. از مهربون ترین آدم های روزگاره و…می تونی یه ساعت بیشتر در اولین برخوردت باهاش حرف بزنی بدون این که آخر یه ساعت بفهمی دقیقا چی دستگیرت شده!

برعکسش این پسر کوچولوه است. من رو یاد اون کاکای کتاب تن تن در کنگو می اندازه همیشه. با این تفاوت که اگه یه روز باهاش نهار بخورم لااقل تا ساعت ده صبح روز بعد حالم بده! اینقدر که آیه ی یاس می خونه!

بیراه نگفته ام اگه بگم دارم خوش ترین روزهای زندگیم رو سپری می کنم. روز به روز بهتر دارم کار کردن و زندگی کردن با خودم رو یاد می گیرم! داره هر روز بیشتر و بیشتر از خودم خوشم میاد.
اگه این شعر قبلا سروده نشده بود قطعا خودم در مورد خودم می سرودمش:
دلبر جانان من برده دل و جان من
برده دل و جان من دلبر جانان من

به خدمتتون عرض شود که اگه خرید و فروش سهام بلد بودم سهام شرکت های نفتی رو می خریدم. به گمانم طی شش ماه آینده قیمت هاشون بره بالا. حالا از ما گفتن بود.

— 

و…سکس خوب اون جاهای اصلی کاریش بین هفت دقیقه تا سیزده دقیقه باید طول بکشه. بفرمایید. من نمی گم که…دانشمندا گفته اند.
از من اگه بپرسین می گم به عضو شریف ساعت ببندن خوبه. یا دیلدو ی تایمر دار استفاده کنند! دانشمندها ولی گفته اند ساعت استفاده نکنید.
حالا اگه قرار باشه ساعت استفاده نکنیم پس دیگه فایده ی این تحقیقات چی بوده خدا عالمه!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

Archives