Buy Ambien Without Prescription

Archive for the ‘دسته‌بندی نشده’ Category

شنبه
آذر ۳۰,۱۳۸۱
ای کاش شب یلدای ایران عزیز ما هم بعد از 24 سال طلسم شده بالاخره به پایان برسد. شب یلدایی که ایرانی به تنهایی و در انزوا پر از ترس و هراس و سیاه سیاه, با خون هایی رنگین به رنگ هندوانه ,متفکرینی چونان شمع های روشنایی بخش جانسوز, ونسل انقلاب چونان میوه هایی که سهم دیگران شد و یا به بلوغ نرسیده افسرد,گذراند. امید که حال دیگر نوبت آجیل مشکل گشای این شب رسیده باشد. دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
  • Comments Off
  • شنبه
    آذر ۳۰,۱۳۸۱
    گاهی اوقات آدم مجبوره چشمش رو به روی یه چیزهایی که متوجه می شه ببنده. نمی تونه کاریش بکنه و فقط دل آدم می گیره و غصه میاد توش. ولی وقتی چاره ای نیست, آدم به خاطر خوبی ها و زیبایی های زندگی یه قسمتی رو هم که چندان دلپذیرش نیستند چشم پوشی می کنه و سعی می کنه اشا ره ای هم بهش نکنه و به خوبی های موجود ببخشدش. دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
  • Comments Off
  • جمعه
    آذر ۲۹,۱۳۸۱
    آمریکا 350 نفر ایرانی رو گرفته و بازداشت کرده.یه جا هم خوندم که بهشون هیچ جور غذایی نمی ده.(راست و دروغش گردن گوینده), ولی اگه فکر کردین این موضوع مهمیه که فکر من رو مشغول کرده و می خام راجع بهش بنویسم اشتباه کردین. مهم ترین مشکل من چیز دیگه ایه. گل آقا سالاد الویه دوست نداره, من هم یه عالمه سالاد الویه توی خونه دارم. خودم نمی تونم تنهایی بخورمشون, به زور هم نمی تونم به خورد گل آقا بدمش,اگر هم تا فردا خورده نشه باید بریزمشون دور. حالا اگه ایران بودم به یه گله دوستام تلفن می کردم و کل سالاد در یه لحظه بلعیده می شد, یه قهوه دبش هم روش با کلی خنده و کیف و خوشی, اما اینجا امکان این کار هم نیست. نزدیکترین دوستم با من به اندازه چهار تا قاچ زمانی فاصله داره!!! آخرین راه حل اینه: غذا رو تا دیر نشده بفرستم برای ایرانیان بازداشت شده در آمریکا! دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
  • Comments Off
  • پنجشنبه
    آذر ۲۸,۱۳۸۱
    اقا جریان این قاسم شعله سعدی و بابک داد و ابراهیم نبوی و رهبر و رئیس جمهوری چیه؟ من همه رو خوندم و آخر سر با این که می فهمم هر کدوم چی می گن ولی نمی فهمم حالا این نابسامانی مزخرفی که گریبانگیر ایران و ایرانی شده چاره اش چیه؟ از وقتی که یادمون میاد روز خوش ندیدیم. اصلا دیگه باورمون شده که مفاهیم آزادی و شادی گناه هستند و مال از ما بهترون. اما آخه وقتی توی مملکتی زندگی می کنیم که گنج مجسمه چه توقعی داریم. برای من, یکی فقط یک عدد نعمت طبیعی رو اسم ببرین که خداوند از اون سرزمین قشنگ دریغ کرده باشه. نفت؟ منابع طبیعی؟ طلا و سنگهای قیمتی؟ دریا؟ دشت؟ رود؟ آثار باستانی؟ هوش و ذکاوت؟ آب؟ اراضی مزروعی؟ کوه؟مناظر طبیعی بدیع؟ راه به آبهای آزاد؟ سرزمین چهار فصل؟ جزایر زیبا و منابع دریایی؟ ادبیات و تاریخ استوار و به یاد ماندنی؟.... آخه چه چیز خوبی در دنیا وجود داره که ایران اون رو نداره؟ اگه هر کدوم از این کشور ها ی غربی این ها رو داشتند که دیگه خدا رو بنده نبودند. حالا دوتا سوال: اول این که این همه زیبایی رو چرا مردم خود ایران هیچ بهره ای ازش نمی برن؟ که خوب جوابش معلومه .چون که یه سری افرادو دولت ها دارن همه اش رو خودشون می خورن. دوم این که گاسم این حکومت نکبت زده عوض شد و یکی دیگه اومد به جاش. اولا سران حکومت بعدی فرشتگان ملکوت نیستند که این همه نعمت گولشون نزنه. ثانیا اگه فرشته هم باشن خود خدا نیستن که جلوی آمریکا جون و انگلیس عزیز و اسرائیل محترم بایستن و اونها هم عین بچه های ناز مامان استقلال ایران روبه رسمیت بشناسن و از گل بالاتر بهش نگن. اصلا در کل تاریخ ایران بعد از حمله نکبت بار اعراب به ایران, دیگه ایران از همه طرف خورده و رفته رفته اقتدارش رو از دست داده. حالا با وجود آمریکا که مادر قدرت های دنیاست و با اسرائیل یکی حسابش می کنیم و با وجود انگلیس که پدر قدرت های دنیاست و به موقعش به حساب مادر قدرت های دنیا میرسه (این عفت کلام من رو کشته), و با وسیله ای مثل مذهب که فوق العاده در ایران ریشه دار است, ما چه کار باید بکنیم, سوالی است که ابولهول اگه الان به وجود اومده بود حتما جایگزین معما های بیمزه قبلی می کرد. در کل تاریخ بعد از اسلام این طور که من می بینم امیر کبیر و تا حدودی مصدق خاستند دست اون قدرت ها رواز ایران کوتاه کنند که سرنوشتشون رو بهتر از من می دونید, بعد هم رضاشاه به سرش زد یه کارهایی بکنه که اصلا مهلتش ندادند, شاه فقید هم روزی که دلار رو گرفت توی یه دستش و ریال رو توی دست دیگه و گفت الان ارزش این هفت برابر اونه و من کاری می کنم که برعکس بشه فاتحه خودش رو خوند طفلکی. بعد هم دروازه های تمدن بزرگ به روی ملتی که هنوز براش زود بود. و خلاصه بزرگترین اشتباه شاه به نظر من تندروی و یه کم عدم شناختش از ملت و از آمریکا و انگلیس بود. بگذریم. خلاصه این که اینها واقعیت هستن و وقتی قراره کاری انجام بشه به خصوص وقتی حرف جون یه عده از مردم در میونه باید قبل از شروع راه مقصد رو معلوم کرد. حداقل باید هدف از حرکت رو معلوم کرد که حرکت در جهت اون هدف انجام بشه. حالا مسئله من اینه که من هدف رو نمی فهمم و سوال من اینه که اگر شما هدف رو می دونین به من هم بگین. بالاخره این سرزمین ماست و دوستش داریم. اما با ریشه ای که مذهب در اون مملکت داره و وسیله بسیار خوبی برای سواستفاده و محدود کردن آزادی هاست و با توجه به این که ایران نه یک کشور ساده که یک گنج است متاسفانه, و با توجه به این که همه بندگان خدا جایزالخطا هستند و فرشتگان مقرب الهی نیستند و در ضمن خود خدا هم نیستند, بگین چه چاره ای می شه اندیشید؟ دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار

    یادداشت نوزده)

    چهارشنبه
    آذر ۲۷,۱۳۸۱
    امروز توی شرکتمون مهمونی نهار بود و هر بخشی عهده دار یه قسمت از غذا شده بود. بخش ما بدشانسی عهده دار غذای اصلی بود. من هم یه دیگ سالاد الویه و 20 تا کتلت بردم. 24 نفر باید به 80 نفر غذا می دادیم!! خلاصه گل آقا کتلت رو آماده کرد (خدا رو شکر که توی تعطیلات زمستونش بود) و من هم الویه رو. به همین خاطر این دوروزه پیدام نبود. فردا مهمونی طبقه ششمی هاست. ما اهالی طبقه پنجم بودیم. فکر می کنین بتونم بر بخورم توشون و یه عالم غذا بخورم؟!! اما چیزی که نمی فهمم اینه که چطوری یه عده بدون همسرشون بهشون خوش می گذره. با اون همه برنامه های بالا,غذا و پیش غذا و دسر, موزیک و مسابقه, من همه اش دلم پیش گل آقا بود که کاشکی اون هم بود و کنار هم بودیم. از شیرینی ها براش برداشتم و وسط شلوغ پلوغی هم دو بار تلفن زدم و مشروح جریان رو تعریف کردم اما باز هم دلم می خاست پیشم باشه. فکر کنم گل آقا هم همین احساس رو داشته باشه چون که هیچ وقت تنها جایی نمی ره به غیر از کلاس و سر کار. اون هم هر دو ساعت یه بار تلفن می زنه. اصلا ما دوستی هامون با همه دوست ها مشترکه. دوست های گل آقا می شن دوست های من و دوست های من می شن دوست های گل آقا. همه اتفاقات رو کامل و مشروح برای گل آقا تعریف می کنم و بعد تازه می پرسم که مطمئن بشم همه رو گوش کرده و حفظ کرده!!! می ترسم اگه یه وقت به فکر خیانت هم بیفتم اول یه صحبتی با گل آقا بکنم!!!!! نهایت موضوع این که هر وقت می بینم زن یا شوهری بدون همسرش جایی رفته و بهش خوش گذشته شاخ در میارم. همسر آدم همراه آدمه , شادیش شادی آدم و غمش غم خود آدمه. زندگیش زندگی خود آدمه.رفیق زندگی و سنگ صبور آدمه. خدا هیچ وقت عشق رو از آدم نگیره که بدون اون نه زندگی زندگیه و نه آدم, آدمه. دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
  • Comments Off
  • یادداشت بیست)

    چهارشنبه
    آذر ۲۷,۱۳۸۱
    یه سر هم اینجا بزنین. من که خوشم اومد. موفق باشه. دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
  • Comments Off
  • یادداشت پانزده)

    چهارشنبه
    آذر ۲۷,۱۳۸۱
    گل آقا رفته سر کار که پول در بیاره. ساعت چنده؟ 9 شب!!! احتمالا تا ساعت 10 هم کارش طول می کشه. در یه کشور غریب زندگی کردن سخته. به خصوص وقتی ارزش پول کشورت یک پونصدم اون کشور غریب باشه که مجبور می شی کار کنی و پول در بیاری. اول که اومدیم اینجا من با این دید اومده بودم که کار پیدا نخاهم کرد و باید فروشندگی کنم تا پول در بیارم. بعد هم فکر کردم که می رم دانشگاه و درسی رو که ایران خوندم اینجا ادامه میدم. وقتی داشتیم می آمدیم تا 10 روز قبل از پروازمون هیچ کس رو نداشتیم که حداقل شب اول پیشش بریم. چند تا دوست اینجا داشتیم که به هر کدوم تلفن زدیم گفتند اینجا هوا خیلی سرده لباس گرم بیارین. این هم شماره تلفن ماست اگه به کمک احتیاج داشتین زنگ بزنین!!! بعد هم به صورت شاه عبدالعظیمی می گفتند اگه هم تشریف بیارین منزل ما که یه جای کوچیکی داریم قدمتون سر چشم. این بود که من و گل آقا تصمیم گرفتیم خونه هیچکدومشون نریم. غیر از تمام اینها من یه دوست خیلی خوب در کانادا دارم که توی یه شهر خیلی سردسیر زندگی می کنه و خیلی از همه جای کانادا دوره. به عبارتی تا نزدیکترین مرکز استان 5 ساعت باید رانندگی کنند. اون طفلک هی به من ای میل می زد و می گفت بیا پیش من. من هم نمی خاستم برم اونجا چون که در اون صورت نمی تونستم برم دانشگاه. آخرش صبح روز تولدم ساعت 6 صبح و 10 روز قبل از این که پرواز داشته باشیم بهم تلفن زد و گفت دختر خاله اش که در تورنتو زندگی می کنه وقتی فهمیده که ما هیچ جایی رو نداریم که بریم بهش گفته که به ما بگه که می تونیم بریم پیش اون. اسم این دختر خاله رو از این به بعد می گذاریم فرشته. اسم دوست من رو هم از این به بعد می گذاریم دوستم چون که ممکنه راجع بهشون بنویسم و می خام اول معرفی شون کرده باشم. خلاصه آقا یا خانمی که شما باشین علاوه بر این لطف بزرگ, فرشته گفت که پسر عموش که یه جوون مجرده داره زیرزمین خونه اش رو اجاره می ده و اگه ما بخاهیم می تونه دست نگه داره و به ما اجاره اش بده!!! خدای من همه چیز از آسمون رسیده بود. اما این آخرش نیست. قسمت اصلی ماجرا هنوز مونده. ما که رسیدیم اولش رفتیم خونه فرشته. بعد هم روز بعد نقل مکان کردیم به خونه پسر عمو. با یه قیمت عالی صاحب یه جای خوب برای زندگی شده بودیم. این فرشته خانم همیشه برای همه چیز نگرانه. برای کل زندگی ما هم نگران بود و خدا خیرش بده باعث شد که ما همه کارمون رو از همه دنیا زودتر انجام بدیم. فهمیدیم که اینجا کار خیلی سخت پیدا می شه و پیدا کردن کار خوب هم در وضعیت بد اقتصادی که همه دارن اخراج می شن جزو محالات است. این بود که من شروع کردم به درخاست شغل به عنوان فروشنده و گل آقا هم تصمیم گرفت بره دانشگاه و درس بخونه. در مورد این قسمت بعدا مفصل توضیح می دم. خلاصه بعد از یک ماه و نیم من به عنوان کالباس فروش در یک فروشگاه بزرگ کارم رو شروع کردم. توضیح این که من مهندس هستم . مادرم پزشک و پدرم وکیل است!!! هرروز اینقدر باید کالباس ها رو جابه جا می کردم و می بریدم که تمام تنم درد می گرفت. دست درد شدید پیدا کرده بودم اما چاره ای نبود. حتی اگه مجبور می شدم شب ها توی مترو بخابم حاضر به برگشتن نبودم.آمده بودم که بمانم. برادر فرشته توی یه شرکت خیلی خیلی بزرگ کار می کرد که اگه اسم ببرم همه می شناسن. فرشته سوابق کاری که من تهیه کرده بودم رو به برادرش داد که برام تصحیح کنه. اون هم علاوه بر تصحیح داده بودشون به چهار نفر از روسا که در اون زمان استخدام داشتند. یکی شون به من تلفن زد و.... دردسرتون ندم بعد از دو ماه و نیم, یه کار عالی پیدا کردم که هیچ وقت در زندگی به خواب هم نمی دیدم. خدا رو برای تمام عمرم شکر می کنم به خاطر لطفی که به من داشت و به خاطر این که من خدا رو به عنوان مظهر زیبایی و خوبی قبول دارم و تا عمر دارم مدیون فرشته هستم. متاسفانه در جریان اخراج کردن ها برادر فرشته با حدود بیست سال سابقه کار در این شرکت اخراج شد!!! اینجا امنیت شغلی اصلا وجود نداره. گل آقا هم بالاخره رفت سر کلاس و یه کار نیمه وقت پیتزا دلیوری هم گرفت و ما سر و سامون گرفتیم. اما معجزه بود. هر کس دیگه ای که مقارن با ما اومد کانادا هنوز بعد از یه سال کار خودش رو پیدا نکرده.با این که خیلی هاشون از من سوابق کاری بیشتر و بهتری دارند. امیدوارم همه خوشبخت و خوشحال بشن. قصه ما به سر رسید,گل آقا به خونه اش نرسید. دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار

    یادداشت هفده)

    دوشنبه
    آذر ۲۵,۱۳۸۱
    جستجوهای بی حاصل گاه چه لذتی دارد. خاطرات بچگی, روزهای همسایگی و دوستی های بی شائبه, بی دغدغه,مسافرت های صبح زود ماهیانه به زادگاه مادر بزرگم. گردش های روزانه در پارک جلوی خانه قلمدوش پدر بزرگم, تاب سواری, مامان بازی و معلم بازی,کودکستان وشعرها, سر پل تجریش با خانواده های شاد, با دل خوش,تولد های بچگانه با کیک و شمع و شادی و هیجان جایزه و مسابقه استپ رقصی و صندلی بازی, عروسی ها و ارکستر ایرانی و فرنگی و روحوضی, اتاق بچگی که هنوز توی خونه پدری دست نخورده مونده, صبح ها ی زود صدای آب دادن پدر بزرگ توی باغچه پر از گل, شب های برفی دل دل کردن ما که می شه فردا مدرسه تعطیل بشه و بمونیم توی خونه, عشق درست کردن آدم برفی با برف هایی که بابا بزرگ پارو کرده بود و از روی پشت بوم ریخته بود توی حیاط. ولو شدن توی تابستون جلوی برنامه کودک و خوشحالی از نخودی و سندباد و پینوکیو,فال قهوه های خنده دارمادر پر از چاخان و خاستگار های رنگ برنگ... بعد یه روز شد که توی همون عالم بچگی خاطره ها عوض شد, همسایه امون شبونه روی دیوار خونه ما نوشت باید این خانه به آتش کشیده شود. شبانه پدر و پدر بزرگ و مادر و مادر بزرگ روی نوشته را رنگ کردند و از روز بعد پدر نه به دلخواه خود که به جبر زمانه به تظاهرات رفت.مسافرت به زادگاه مادر بزرگ به دلیل گرفتاری ها و از هم پاشیدگی های خانواده ها به فراموشی سپرده شد, اسم پارک جلوی خانه عوض شد و من بزرگ شدم, قلمدوش معنی نداشت, تاب بازی معنی نداشت, از مامان بازی و معلم بازی, پسوند بازی خط خورد و ما شدیم مامان و معلم راستکی, کودکستان ما بسته شد و دختر و پسر جدا شدند و آن مدرسه شد فقط مخصوص ارامنه, شعر ها وجود خارجی نداشتند, سر پل تجریش بود ولی نه با خانواده های شاد, نه با دل خوش, تولد ها بود اما با ترس, هیجان بود اما از اسارت به جرم شادی و تولد,عروسی با ریتم عزا, با دل دل عروس و داماد از ترس تبدیل شب زفاف به شب زندان, اتاق بچگی هم هست اما خالی از من,و من فرسنگ ها دور از آن از جبر زمانه ,صدای آب دادن باغچه پدربزرگ گرچه هنوز می آید اما از چنان راه دوری که گوش مرا یارای شنیدن نیست, شب ها برفی است و چه برفی, اما کسی مرا تعطیل نمی کند, و من فرصت آدم برفی ساختن ندارم, و بام اینجا مال پدر بزرگ نیست که برفش را بروبد و اصلا برفروبی نیست,برنامه کودک سر آمد و نخودی به خانه اش رسید,... فقط فال قهوه مانده با داستانی نه چندان خنده دار اما امید بخش, امید دیدار, دیدار ایران زیبا, دیدار ایران آزاد, ایران شاد,و این فال دیگر فقط ته فنجان من نیست, و فالگیر فقط مادر من نیست, که فنجانی به وسعت جهان دارد و فالگیری به شمار هر آن که ایران زیبا را شناخته بود و دیده بود..... و شاید باز من بتوانم صدای آب دادن پدر بزرگ در باغچه را بشنوم. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
  • Comments Off
  • یادداشت هجده)

    دوشنبه
    آذر ۲۵,۱۳۸۱
    هیچی دیگه فقط همین. دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار

    یادداشت چهارده)

    دوشنبه
    آذر ۲۵,۱۳۸۱
    این چند روزه دیگه حال و نا ندارم از بس که کار کردم. دلم برای خودم تنگ شده بود.نمی دونم می فهمین چی میگم؟ یه سری مطالبی هم این ور و اون ور خوندم که حسابی باعث خستگی ذهنی ام شد. من در حقیقت از ایران فرار کردم که دیگه به این مطالب فکر نکنم. زیادی روی بعضی از مطالب حساس بودم. بالاخره هم اون مسائل من رو از ایران فرار داد. چه فراری که دیگه دلم نمی خاد به ایران برگردم. هنوز که هنوزه عاشق آهنگ ایرانی و به خصوص موسیقی اصیل ایرانی هستم. عاشق سرود "ای ایران", عاشق دریای خزر و خلیج فارس که هنوز که هنوزه سر اسمش دعواست,زبان فارسی که حاضر نیستم به جای هیچکدوم از کلمات فارسی معادل انگلیسی ش رو بگذارم. غذای ایرانی و رقص ایرانی,شعر حافظ و سعدی و مولوی و فردوسی, کلکسیون فیلم فارسی های قبل از انقلاب رو دارم جمع می کنم و هر جایی که می رم راجع به ایران که چه به سرش آمده و چرا حرف می زنم. اما شاید دیگه هیچ وقت به ایران برنگردم. نه اونقدر شجاع هستم و نه اون قدر مقاوم و از خود گذشته.در ایران زندگی کردن شاید لیاقت می خاد. دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
  • Comments Off
  • Archives