کت بالو

بایگانی برای ‘دسته‌بندی نشده’ دسته‌ها

پنجشنبه
۱۵ شهریور ۱۳۸۶

روحش شاد….از جمله استعدادهای بی نظیر فلک بود.
—-

از این خانومه خیلی خیلی خوشم اومده.
گل اقا یک کتابش رو گرفت و آورد خونه. یادم افتاد توی سایت لیلای لیلی اسمش رو دیده بودم ولی لینک رو نگاه نکرده بودم. لینک رو باز کردیم و…یه آدم دیگه توی این دنیا رو کشف کردم که بهم احساس خوب -و خیلی خوب- می ده.

حرف هاش رو گوش کنین. ضرر نمی کنین.

سخنرانی مال سال دو هزار و پنجه! چطور تا قبل از امروز از وجود این خانوم بی خبر بودم؟

از زور خستگی دارم نفله می شم. شب همگی به خیر.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

سلام سهراب خان

سه شنبه
۱۳ شهریور ۱۳۸۶

متن پایین برای بعضی ها ممکنه ناخوشایند باشه. Readers discretion is advised!!

متن پایین ویرایش و دوباره خوانی نشده. اگه مباحث تکرار شده یا ایراد انشایی داره, ببخشید.
………………………………….

ای خدا بگم یک در دنیا, صد در آخرت مجبورت کنه کاری که دوست نداری رو
انجام بدی.
اگه کامنت تو نبود امکان نداشت این پست رو به این موضوعی که برام ناخوشاینده و به شدت ازم انرژی می بره اختصاص بدم. چهارتا حرف روزمره ی آبدوغ خیاری می زدم که تجدید قوا کنم و امروزم رو به ثبت برسونم و برم سراغ خوندن جلد اول هری پاترانگلیسی, چون کتاب قبلیه تموم شد.
….
به هر حال.

اولا که مگه وبلاگ , قرص آموکسی سیلینه که هشت ساعت یه بار استعمالش کنم که تو بعد از ده ساعت -اون هم آخر هفته ی ما که به ولگردی می گذره- اومدی و انتظار داشتی آپدیت شده باشه. اون هم تو که وبلاگ خودت سالنامه است و سال تا سال نه آپدیت می کنی و نه حتی نگاهش می کنی.

دوما کامنت های تو اتفاقی توی نقل و انتقالات وبلاگم یه جایی گم شدن. یه بار گفتم باز هم می گم راستی راستی دلم می خواست هنوز باشن چون تمام کامنتها رو ,چه اونهایی که تعریف و تمجید هست و چه اونهایی که تکذیب و انتقاد هست, دوست دارم. تنها کامنتهایی که همیشه آرزو می کنم از شرشون راحت بشم اون تبلیغات قارچ گونه ی سایت های پوکر و پورن و جراحی زیبایی و آلات تناسلی و لاتاری هستن.

سوما در مورد سوال هات, راستیتش تمام این سوال ها و ایضا سوال های خیلی خیلی بیشتر مدت های مدید, شاید از زمانی که یازده دوازده سالم بود فکرم رو به طرز زجر آوری مشغول می کردن. این روند هنوز هم بعد از بیست سال و اندی ادامه داره. سخت ترین دوره های روحی من زمان هایی هست که با سوال هایی از این دست, دست و پنجه نرم می کنم. مهم ترین بحران های روحی من و همچنین نقاط عطف زندگی من تحت تاثیر مستقیم مسائلی بسیار مشابه این سوال ها شکل گرفته ان. برای همین هم در موردشون نوشتن برام سخته.

حالا, با توجه به این که وبلاگ نوشتن در مورد مسائل روزمره ی شخصی و بخشی از احساس های شخصی, که خیلی ها ترجیح می دن مسکوت نگهش دارن, گذشته از انگیزه اش, مثل لخت شدن روحی در انظار عمومیه! باز هم گذشته از انگیزه اش, یه عده بی تفاوت نگاهت می کنن و ترجیح می دن درگیر نشن. یه عده تحسین می کنن. یه عده حالشون به هم می خوره. یه عده …. و به هر حال گمونم بدم نیاد تا جایی که شهامت اش رو دارم در انظار عمومی استریپ تیز روحی کنم! لااقل شاید کسانی که همون نقص -یا بهتر بگم خصوصیت - یا گاهی بیماری یا نابهنجاری یا زیبایی رو در روحشون دارن احساس تنهایی یا احساس گناه نکنن. بدیش اینه که وقتی آدم استریپ تیز روحی می کنه, بعضی ها لطمه می خورن. به خاطر نابهنجاری که در روح آدم می بینن یا به خاطر این که چیزی رو می بینن که دوستش ندارن یا قبولش ندارن, یا به هر حال وجودش و عریان کردنش -صرفنظر از بسیار زشت یا بسیار زیبا بودنش براشون, ترسناک, اضطراب آور, متاثر کننده یا دل آزاره.

جواب علمی و منطقی ندارم که به سوالت بدم. چون مطالعه ی کافی برای جواب دادنش ندارم, و چون بی طرف نیستم صلاحیت جواب بی طرفانه دادن ندارم.
فقط احساسم و نتایج شخصی خط فکری ام رو می نویسم:

تفاوت هست بین غریزه, که بخش حیوانی وجود هست, احساس که به خصوصیات انسانی نزدیک تر می شه و منطق که لااقل در این دوره ی زندگی ام برام بسیار دوست داشتنی هست.
غریزه وجود داره. همونی هست که در من نوعی حس کشش به جنس مخالفم رو می ده, گذشته از این که مجرد باشم یا باکره, یا پونزده تا همسر داشته باشم. گفته می شه غریزه ی جنسی در جنس نر بسیار قوی تر هست. بنابراین چاره ای نیست. به حکم غریزه معشوق من, یا همسر من, یا مرد یا زنی که در قوی ترین شرایط تحت مالکیت من هست به جنس مخالف کشش داره. متاسفانه مبارزه با غریزه -چه در مورد خودم یا در مورد کسی که نیاز به بودنش دارم (اسمش رو بگذار عشق)- در قدرت من نیست. مثل زلزله, مثل آتشفشان, مثل تمام بلایای طبیعی. ویران می کنه, می سازه.

تفاوت احساس و غریزه رو خیلی نمی تونم بفهمم. مثل غریزه ی مادری, یا احساس مادری. غریزه ی میل به غذا, یا احساس گرسنگی, غریزه ی جنسی یا احساس نیاز جنسی. احساس تنهایی یا غریزه ی پیوستن به جمع. برای من اما احساس جنسیت فرای حیوانی تری نسبت به غریزه داره. غریزه انگیزه ی اصلی اعمال آدم هست, و احساس نمود شخصی اون غریزه.

منطق اما متفاوته. شبیه تر به چیزی که راجع بهش حرف می زنی. راه حل های انسانی در پاسخ به غریزه به نحوی که آسایش خیال بهش بده. منطق رو دوست دارم. همون سه عبارت معروف: پذیرش اونچه که توان تغییرش رو نداریم. تغییر اونچه که می تونیم تغییرش بدیم, و دانش تفاوت این دو.
منطق یک جورهایی پیچیده تره.
منطق به من می گه, دو نوع واقعیت وجود داره. واقعیتی که من رو آزار می ده, و واقعیتی که من رو آزار نمی ده.

واقعیتی که من رو آزار می ده اینه که کسی که وجودش برام مهم هست -اسمش رو بگذار عشق یا وابستگی-, ممکنه از زن و شراب فرانسوی لذت ببره. اگر لذت ببره, من دچار ترس و اضطراب و افسردگی می شم. اگر زن فرانسوی در مقایسه با من نوعی, جذابیت جنسی بیشتر, یا هوش بیشتر, یا مقبولیت و محسنات بیشتر داشته باشه, من دچار حسادت و اضطراب و افسردگی می شم. جفت من -معشوق من, یا همسر من, یا هر مرد دیگری- به حکم غریزه ممکنه اون زن رو ستایش کنه, یا حتی من رو رها کنه. گذشته از منطقی یا اخلاقی بودن یا نبودن عملش, من کنترلی روی انتخابش یا احساس اش ندارم.

قسمتی که زندگی رو تحمل پذیر می کنه اما -چون اگه فقط به حکم غریزه باشه, گاهی وقت ها زندگی بسیار آزارنده می شه- اینه که همون غریزه, یا شاید منطق انسانی تعادلی رو برقرار می کنه.

در مورد من نوعی, و این که از مرد ها و شراب فرانسوی خوشم میاد, گذشته از این که با مرد فرانسوی بخوابم یا فقط بگم که از رفتار و خصوصیاتش خوشم میاد, همون غریزه, و بخشی هم منطق من رو هر روز به جفت خودم بر می گردونه. بخشی از زندگی که با او ساخته شده, و آرامشی که در بازگشت بهش احساس می کنم. این که به خودم اجازه بدم به مردی به عنوان “یک مرد” و نه همکار یا دوست نگاه کنم, و این که آیا این نگاه آغاز یک لطمه ی جدی به زندگی زناشویی من و همسر من هست یا خیر, بخش اولش به حکم غریزه است. فکر نمی کنم تا پیش از مرگ, غریزه در من از بین بره و تا جایی که شهامتش رو داشته باشم اعمال و احساس های غریزی ام رو پنهانشون نمی کنم, مگر این که ازشون خجالت بکشم یا بهم حس گناه بدن و نخوام در جمع بازگو کنمشون. در مورد لطمه خوردن به همسرم و زندگی زناشویی, زمانی که خودم رو انکار می کردم بیشترین لطمه رو به همسرم زدم.
به عبارت دیگه کاربرد منطق در پاسخ به غریزه رو دوست دارم, اما انکار کردن غریزه رو خیر. و…صادقانه بگم, بزرگترین زجرهای روحی رو زمانی می برم که اعتقاد دارم واقعیتی هست (مثل غریزه در جفتی که بهش نیاز دارم), اما اون واقعیت با تمایل من در تضاده.
….

در مورد کانادایی شدن, بحثش جداست.
لااقل ده پونزده تا مقاله از ملیت های مختلف در مورد مهاجرت و اثر مهاجرت روی فرهنگ و هویت آدم ها خونده ام و خودم هم ترم قبل دو تا مقاله در موردش نوشتم. بنابراین می تونم یه نظر منطقی و نه احساسی راجع بهش بدم.

اگه هر کسی که آگاهانه و نه تحت جبر, مهاجرت می کنه, می خواست که فرهنگ قبلی خودش رو حفظ کنه, یا اشاعه اش بده, به حکم عقل مهاجرت نمی کرد.
از طرف دیگه, حتی یک گیاه هم اگر جا به جا بشه, مجبوره با محیط جدید تطبیق حاصل کنه, وگرنه از بین می ره.
قطعا اگه ایران مونده بودم, با موجودیت و هویت فعلی ام بسیار متفاوت بودم. اولویت هام, و تعصب هام بسیار فرق داشتند. به این حکم , بله, کانادایی شده ام. اما…
مسئله ی بسیار مهم که اغلب آدم ها فراموشش می کنن اینه که تطبیق و گرفتن بخش هایی از یک فرهنگ دوم, به مفهوم تکذیب هویت اصلی انسان نیست. شبیه این که اگه انسانی زبان انگلیسی یاد بگیره, فارسی رو فراموش نمی کنه, و اگه فرانسه یاد بگیره, دو زبان قبلی فراموشش نمی شن.
تطبیق با یک فرهنگ جدید, به ادم کمک می کنه نگاهش به مسائل متفاوت بشه, و در بهترین حالت مسائل رو از دیدگاه های جدید ببینه بدون این که دیدگاه های قبلی رو از دست بده.

گرچه ممکنه کلیشه ای باشه, ولی امیدوارم این عبارت پایین به درد چیزی بیشتر از یه نمره ی آخر ترم درس انشای زبان انگلیسی بخوره:
من هویت اصلی خودم رو انکار نکردم, و با یک هویت جدید تطابق حاصل کردم, و حالا به سه دلیل به خودم افتخار می کنم: کانادایی بودن, ایرانی بودن, و انسان بودن.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چل تکه

شنبه
۱۰ شهریور ۱۳۸۶

عالی…نقطه ی تلاقی منطق و احساس!
طبق تجویز دکتر آهن بدن من کمه و باید جبران بشه. من به طرز شرم آوری عاشق شکلاتم. شکلاته پونزده در صد آهن داره.

و به این ترتیب برچسب شکلات درست نقطه ی آشتی احساس و منطق می شه.

این کمبود اهن گویا از نتایجش خستگیه.
اگه این باشه تعجب نمی کنم که انرژی ام نسبت به قبل کمتر شده.
دارم عین دیونه ها گوشت و سبزیجات می خورم. یه بسته کالباس خریدم واسه صبحونه.
دکتر قرص آهن داده. افتادم سر کله شقی که خودم با خوردن مواد آهن دار, کمبودش رو جبران کنم.
دلیلش؟ چه می دونم. کله شقی. همین.

این آخر هفته هر گوشه ی تورنتو یه خبره. بغل گوش ما -ای یه پونزده کیلومتری اونورتر- فستیوال لاتینه. اینجور که همکارم بهم گفت توی هاربر فرانت فستیوال اوکراینی هاست. با تجربه ای که از مسکو دارم, و با توجه به این که اوکراین هم ای..تقریبا گوشه ای از همون فرهنگ رو داره, شرکت در این فستیوال رو به آقایون توصیه می کنم. گارانتی می کنم امکان نداره با کمتر از سه تا خانوم بلوند چشم روشن مرمری برگردین حتی اگه بی خانمان و کچل و شکم گنده باشین, بوی پیاز بدین و دندون هاتون رو ماه قبل مسواک زده باشین.
توی سی ان ای هم یه فستیوال دیگه است که برای کوچولو ها و خانواده هاست.
ما؟ گمونم هیچ کدومش رو نمی ریم. می ریم مرکز شهر تورنتو الواطی, و به صرف صبحانهار.
توصیه ی بنده به ملت تورنتو: دوشنبه رو تشریف ببرین کنار آب و تنی به آب بزنین. هوا بیست و هشت نه درجه است. شاید آخرین فرصت آب تنی امسال باشه.

این سناتوره که بیست و پنج سال نماینده ی ایالت آیداهو بوده, توی دام سکس پلیس توی دستشویی فرودگاه گرفتار شده!!!!
باحاله. آقاهه شصت و دو سالشه. و یه ربع قرن (یعنی از وقتی من هشت ساله بوده ام) سناتور بوده, و من در تمام این مدت از وجودش خبر نداشتم تا همین دیروز که معلوم شده کار خلاف کرده.

از من اگه بپرسین می گم پلیس باید محاکمه بشه. آقایون پلیس رو اگه دیده باشین متوجه می شین سناتور بیچاره چطور حالش عوض شده و توی دام افتاده. آقای سناتور تکذیب کرده که همجنس گرا نیست و هرگز هم نبوده. شخصا باور می کنم. برای این که کسی از افسر پلیس خوشش بیاد لزومی نداره همجنس گرا باشه.
مثل بنده که از بانوان شارلیز ترون و کاترین زتا جونز خوشم میاد, و هیچ کدوم دلیل متقنی بر همجنس گرا بودن ام نیستن.
—-

باحال…این خانومه الهام بخش آهنگ “لیلا” ی اریک کلاپتون بوده.
آقا اریک عاشق این خانومه می شه که همسر جورج هریسون معروف بوده, و در اوج عشق و عاشقی, آهنگ لیلا رو که اسم آهنگ برگرفته از لیلی و مجنون ایرانی هست برای خانومه می سازه. جورج هریسون بی غیرت از این موضوع احساس ناراحتی نمی کنه, به جای این که با قداره و هردود کشون دودول اریک کلاپتون رو ببره و آویزون سردر شهر بکنه, درخواست همسرش رو اجابت می کنه و همسرش رو طلاق می ده و در مراسم عروسی همسرش و اریک کلاپتون هم شرکت می کنه.
بعد از ده سال اریک کلاپتون و خانومه از هم جدا می شن. نهایتا هم جورج هریسون یه همسر دیگه می گیره, هم خانومه و هم اریک کلاپتون, و همه به خوبی و خوشی جدای از هم زندگی هاشون رو می کنن.
این وسط آهنگ لیلا جاودانه می شه!

دیدن این جوکه -که ویرایش فارسی اش سال هاست که قدیمی شده- برام جالب بود:

A blonde says to a brunette, ”Excuse me, but each time I sip my coffee, my eye seems to hurt.”
The brunette says, ”Well maybe you should take the spoon out of the cup.”

و…
به خوشی و میمنت به اطلاع می رساند این هفته روی ترازوی سالن ورزش, وزنم به زیر چهل و پنج رسید.
لااقل دو ماهی براش تلاش کردم!
بسیار خوشحالم.

بین چهل و سه و چهل و پنج نگهش دارم کلی از خودم خوشم خواهد اومد.

و…

فکر می کنم ویرایش فارسی این جوکه به درد بعضی ها بخوره:

A guy was seated next to a ۱۰-year-old girl on an airplane. Being bored, he turned to the girl and said, “Let’s talk. I”ve heard that flights go quicker if you strike up a conversation with your fellow passenger.”

The girl, who was reading a book, closed it slowly and said to the guy, “What would you like to talk about?”
Oh, I don’t know,” said the guy. “How about nuclear power?”

“OK,” she said. “That could be an interesting topic. But let me ask you a question first. A horse, a cow and a deer all eat the same stuff… grass. Yet a deer excretes little pellets, while a cow turns out a flat patty, and a horse produces clumps of dried grass. Why do you suppose that is?”

The guy thought about it and said, “Hmmm, I have no idea.”

To which the girl replied, “Do you really feel qualified to discuss nuclear power when you don”t know sh*t?”

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

زنونه

پنجشنبه
۸ شهریور ۱۳۸۶

دو سه هفته ی پیش برای تمام دخترهای تیم ایمیل زدم و قرار گردهمایی خانوم های تیم رو گذاشتم.

از کار خودم کلی کیف کردم. توی شغل ما که تعداد آقاها همیشه خیلی خیلی بیشتر از خانوم هاست, به خصوص توی کانادا, خانوم ها توی ارتباط برقرار کردن نسبت به اقایون کم میارن. از یکی دو تا کارگاه مربوط به خانوم های شاغل در مشاغل حرفه ای (women in business/profession) فهمیده بودم که از بزرگترین مشکلات خانوم ها در مسیر پیشرفت حرفه ای شون اینه که بسیار کمتر از آقایون با همکارهاشون برای شام و نهار و سایر فعالیت ها بیرون می رن. همون کارگاه ها گفته بودن از بهترین راه حل ها تنظیم کردن گردهمایی های خانوم های همکار هست.
بنابراین همین که اومدم شرکت جدید, بعد از یه ماه ایمیل رو فرستادم.

امروز اولین گردهمایی مون بود. هفت نفر بودیم! دو نفر نتونسته بودن بیان چون بچه ی کوچک داشتن. از ما هفت نفر دو تا مجرد بودن و پنج تا فقط ازدواج کرده بودن و بچه نداشتن.
یکی پیشنهاد کرد یکی از دفعات بعدی بریم توی استودیوی اون جمع بشیم. شغل دومش آرایش صورته و می خواد بهمون یاد بده. یکی دیگه پیشنهاد کرد خونه ی اون جمع بشیم و نوشیدنی بخوریم. من هم گفتم استودیوی خانومه که بریم لباس محلی می برم و براشون رقص فولکلور ایرانی می کنم.
احتمال زیاد یه مرتبه اش رو هم توی کلاس یوگا قرار می گذاریم و بعدش می ریم یه نوشیدنی می خوریم.
از چهار تا خانوم دیگه که متاهل هستن هیچ کدوم آشپزی نمی کنن!!! یعنی دو تاشون که بدتر از من بلد نیستن و دو تای دیگه هم دلیل چندانی نمی دیدن! احساس عذاب وجدانم به شدت کمتر شد.
مساله ی مورد بحث دیگه که مشکل یکی از دخترهای مجرد بود و بیشتر از سه ربع زمان گردهمایی رو به خودش اختصاص داد:
ااگه یه آقایی دوست دختر داشته باشه, ولی با یه دختر دیگه احساس نزدیکی احساسی بکنه, اما ارتباط جنسی نداشته باشه, به دوست دخترش خیانت کرده یا نه؟
و آیا درسته که دختر دوم با آقاهه باشه تا وقتی آقاهه تصمیمش رو بین دو تا دختر ها بگیره؟
جواب نهایی: دختر دوم باید احساسش رو دنبال کنه. اما در عین حال باید روی آقاهه حساب نکنه و ترجیحا با آقاهه ازدواج نکنه. چون آقاهه دل هرجایی داره یا زیادی ارتباط های جنبی رو جدی می گیره. دختر خانوم می تونه مثل امتحان کردن ماشین های مختلف با اقاهه test drive کنه, ولی هیچ وقت ماشینه رو نخره.
توصیه ی دوم به دختر های مجرد و دختر خانومی که سه هفته از ازدواجش می گذشت: هیچ کس هرگز “بهترین” جفت رو پیدا نمی کنه و همیشه کسی هست که آدم ازش خوشش میاد و لزوما شوهر آدم نیست. نباید جدی گرفت و ارتباط زناشویی رو به خاطرش به هم زد!!!

فکر نمی کردم دو تا خانوم هندی و دو تا خانوم چینی و یه خانوم ایرانی (بنده رو عرض می کنم)در اولین دیدارشون در این حد باز و راحت صحبت کنن!!!

نتیجه گیری های کلی:
گردهمایی های زنانه بسیار بامزه هستن. می شه حرف هایی زد که هرگز جلوی آقایون همکار نمی شه به زبون آورد.

توصیه ی بعدی به دختر خانوم های مجرد:
سکسی ترین مرد شرکت؟
رییس کل و اصلی کل شرکت!!!
وضعیت تاهل:
اصلا اهمیتی نداره!!!!
نوع ارتباط:
معامله ی پایاپای!!!!!!
بعد از رئیس شرکت؟
پسر های قسمت بازاریابی!!!!!!!!!!! لااقل تمیزن, لباساشون اطو داره و مرتبه, و دندون هاشون رو همیشه مسواک می کنن.

و…
باقی بحث ها:
مادر شوهر! زندگی با خانواده. چطور با شوهرتون آشنا شدین. شغل شوهر. لیزر موی صورت. لیزر یا الکترولیز. مومک انداختن باقی بدن. بند انداز خبره.طب سوزنی. کالری. شرکت ریم. پالم. مایکروسافت. آی فون. وزن. جاروبرقی روباتیک. یوگا.

آخ که گاهی راست راستی دلم می خواد فقط و فقط بحث های زنانه بکنم و بس. مهم نیست یه زن رئیسه, پلیسه, مانکنه, پرستار بچه است, آهنگره یا حامی حقوق بشر.
بحث های زنانه همیشه حول یه سری محورهای خاصه و…آی شیرینه.

مهم ترین نتیجه گیری شخصی و بد آموزی:
قبلا آشپزی نمی کردم. کار خونه هم هر وقت عشقم می کشید می کردم. اغلب کارها رو گل آقا انجام می ده. غر غرو و بهانه گیر هم اصلا نیست. گردهمایی هم چیزی رو تغییر نداد. فقط قبل از گردهمایی عذاب وجدان داشتم. حالا دیگه عذاب وجدان ندارم!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

عشق و عاشقی, تیارت پسامدرن

چهارشنبه
۷ شهریور ۱۳۸۶

عاشق ساعت های قبل از خواب هستم. ساعت هایی که اغلب اوقات هیچ کاری به غیر از کیف کردن ندارم.

عاشق این دیکشنری آنلاین هم هستم. تاریخ کلمه, ریشه ی کلمه و معانی و هم خانواده های کلمه رو بهت می ده.

عاشق این یکی هم هستم. نظر شخصی اش اینه که ایشون آزاد هستن و هر جا بخوان می تونن برن!!
نظر شخصی!

در حال حاضر عاشق هیچ چیز دیگه ای نیستم. اصرار نکنین.

خاک به سرم…زنه لخته!!!

عجیب بود که روزنامه ی گلوب اند میل عکس تاپلس یه خانوم رو بندازه توی روزنامه. اون هم با بدن نقاشی نشده ی کاملا برهنه. بدن برهنه ی نقاشی شده رو قبلا توی همین روزنامه دیده بودم.
کنجکاوی ام تحریک شد (تفاوت خانوم هاست و آقایون گمانم. بنده کنجکاوی ام تحریک می شه. آقایون هم انشالله همون..کنجکاوی اشون تحریک می شه), به هر حال, کنجکاوی ام تحریک شد, نگاه کردم. ایناهاش. یه تیارته, خانومه هم یه هنرپیشه و رقاص معروفیه. نمایشنامه هه هم سرش به تنش می ارزه. برنامه ی لخت شدن معمولی نیست.
یعنی حالا می شه اصلا گفت آقاهه لخته, خانومه هم لخته دیگه. به خاطر تیارته! منتها…اگه یه تیارتی بیاد که آقاهه اون یه تیکه ی آخر لباسش رو هم در بیاره, دیگه گمونم آخرالزمون شروع بشه.
به هر حال…گاسم اگه تیارته رو از سالزبورگ بیارن تورنتو با گل آقامون تشریف ببریم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

فرانسوی ها!

دوشنبه
۵ شهریور ۱۳۸۶

اگه یه تاسف خرکی توی زندگی ام داشته باشم اینه که چرا فرانسوی به دنیا نیومدم!

عاشق زبان و تاریخ و جغرافی و آقایونشون و اطعمه و اشربه و موسیقی شون به هیات اجتماع هستم.

با این آهنگ و این آهنگ و این آهنگ به مدت یک ربع تمام کیف دنیا رو کردم. اگه یه کار باشه که تا قبل از مردنم دوست داشته باشم انجام بدم مطالعه ی زبان و تاریخ فرانسه است و یه سفر به پاریس و باقی شهر های فرانسه.

بدبختی, می دونم عین دهل از دور شنیدنش خوش تره. ملتش اینطور که شنیده ام بسیار نژادپرست هستن.

منتها یهو بی هوا به شدت از یکی خوشم میاد بدون این که بدونم فرانسوی بوده و بعد تازه می فهمم ای بابا, طرف فرانسوی بوده!

چند هفته پیش ها رفتم سر کار, دیدم یکی از مدیر عامل ها که منشی نداشت, روی میز منشی اش یه پسر حدود بیست و دو سه ساله نشسته. پسرک موهای فرفری مشکی تا پایین گردنش داشت, بلوز مردونه ی سبر فسفری -نه براق- پوشیده بود با شلوار مشکی و صندل مشکی. بینی استخونی کشیده داشت و گونه های استخونی, اما برجسته. چشم و ابروی درشت مشکی با مژه های برگشته ی بلند مشکی و قد یه کم بلندتر از متوسط. قیافه اش به شدت محجوب و در عین حال دلنشین بود.
داشتم فکر می کردم بالاخره یکی از روسا سلیقه به خرج داد و یه منشی بامزه ی دلپذیر انتخاب کرد. منتها همه اش فکر میکردم نکنه این رئیس اعظم همجنس گراست که چنین منشی ای انتخاب کرده. پسرک واقعا خوشگل و به شدت دوست داشتنی بود!!!

یه دو سه بار رفتم و برگشتم و از اونجا که میزم درست کنار اتاق رئیس اعظم و بنابراین همسایه ی میز منشی هست هر دو سه بار این پسرک رو می دیدم.
آخر سر سلام کرد. رفتم جلو و در کمال فضولی ازش پرسیدم تازه اینجا شروع به کار کرده. گفت اسمش ژوزفه. انگلیسی اش اصلا خوب نیست و فرانسه حرف می زنه و خواهر زاده ی رئیس اعظمه!!!!! و معذرت خواهی کرد و در حالی که لپ هاش از خجالت گل انداخته بود گفت نمی تونه انگلیسی حرف بزنه, سرش رو انداخت پایین, و نشست پشت میز!

خلاصه…طبق معمول…باید حدس می زدم. اگه یکی اینقدر توجه من رو در یک نگاه جلب کنه قطعا باید از خاک پاک فرانسه یا کبک باشه! حالت دیگه نداره!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

واسه گل آقا

پنجشنبه
۱ شهریور ۱۳۸۶

دیرم شده حسابی. دارم عین شبت می دوم دنبال دم خودم.
منتها از اونجا که گل آقا از این اقاهه خوشش میاد و, این هم روزنامه ی کانادایی مورد علاقه ی منه, دیدم نمی شه هیچ جوری این لینک رو نگذارم و برم آماده ی رفتن بشم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

من ها و آدم ها

چهارشنبه
۳۱ مرداد ۱۳۸۶

گاهی وقت ها کاری رو با آدم ها می کنم که اگه همون کار رو با من می کردن حالم ازشون به هم می خورد.
گاهی وقت ها این کار رو با آدم ها می کنم برای این که پیش دستی کرده باشم که نکنه یه وقت اونها با من این کار رو بکنن.
و…حالم ازشون به هم می خوره اگه فرصتی پیدا کنن و اون کار رو با خودم بکنن!!!

می مونه عینهو رینگ بکس. اگه به اندازه ی من ضعیف باشی گاهی ناک اوت می کنی و گاهی ناک اوت می شی. اگه خیلی ضعیف باشی گوشه ی رینگ کز می کنی و سعی می کنی به کسی نزدیک نشی. اگه خیلی قوی باشی اصلا دلیلی نمی بینی که وارد رینگ بکس بشی. به من و حریف هام نگاه می کنی. و..اصولا دلیل وجودی این جنگ و جدال رو گذشته از این که بوکسور باشی یا نباشی چندان درک نمی کنی.
—-

چطور می شه فکر کرد ملت باید همیشه از آدم خوششون بیاد؟

من امروز قطعا حال خودم رو یک سال پیش و سه سال پیش و پنج سال پیش و ده سال پیش به هم می زد. من سه سال پیش حال الانم رو بد می کنه.
واسه همینه که اغلب اوقات خاطراتم رو فقط می نویسم. کمتر می شه برگردم و بخونمشون. مگه وقتی که پونزده سالی ازشون گذشته باشه. نوشته های پونزده سال پیشم رو وقتی می خونمشون به نظرم میاد نوشته های یه غریبه رو می خونم که به طرز باور نکردنی شبیه خودمه!

خداوندگار عالم در روز قضا چطور می خواد به حساب ملتی که اینقدر تغییر کرده ان رسیدگی کنه فقط خودش عالمه!

و…حتی خودم هم گاهی نمی تونم خودم رو به خاطر کارهایی که با خودم و با دیگران کرده ام ببخشم. چطور می شه فکر کنم دیگری یا خداوندگار عالمیان باید ببخشندش؟ و…چطور می شه آدم فکر می کنه دیگران باید یادشون بره و آدم رو ببخشن؟
گاهی وقت ها به خاطر کاری که سال ها سال پیش کرده ام احساس ناراحتی و عذاب وجدان شدید می کنم و…عین اسفند روی آتیش بی آروم و قرار می شم.

خلاصه…دنیای عجیبیه. و آدم ها..عجیب تر…و خداوندگار عالم از همه عجیب غریب تر.
این خداوند مشنگ….

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

آقاهه!

دوشنبه
۲۹ مرداد ۱۳۸۶

چند هفته پیش ها می خواستم توی پارکینگ شرکتمون پارک کنم. یه جای پارک پیدا کردم. خواستم عقب عقب برم توش. دیدم از روبروم توی ردیف داره ماشین میاد. حساب کردم که راننده ی ماشینه عقل سلیم داره.بین پونزده تا بیست و پنج ثانیه صبر می کنه من پارک کنم و راهرو پاک بشه. بعد می ره دنبال جای پارک. داشتم پارک می کردم که دیدم خیر. آقاهه داره میاد! نصفه توی پارک بودم, ترمز کردم چون قطعا آقاهه خیال ترمز نداشت. آقاهه ازم رد شد. خواستم بقیه ی پارک رو بکنم. دیدم درست ایستاده مماس من و ترمز کرده. بنابراین کاملا آچ مز بودم. هر طور میرفتم می زدم بهش. نگاه کردم ببینم چرا نمی ره.دیدم یه ماشین توی راهرو از طرف روبروی آقاهه - یا به عبارتی پشت سر من- داشته می اومده. منتها خانومه عقلش رسیده متین و معقول و مودب ایستاده تا من پارک کنم و بعد رد بشه.
فکر کردم آقاهه قطعا یه کم به اندازه ی بیست سانت می ره جلو که من پارک کنم و کل مشکل حل بشه. اگه همون اول ایستاده بود سر جاش و رد نشده بود مماس من بایسته, قطعا و مسلما تا اون موقع نصفه ی دوم ماشین من هم رفته بود توی سوراخ و کل راهرو تمیز و پاک بود برای رد شدن هر دو تا ماشین ها. تازه, آهسته و با حوصله هم اگه جلو می رفت, می تونست با فاصله ی سه سانت از کنار ماشین خانومه رد بشه و قطعا من هم پارک می کردم.
منتها…آقاهه نه راهش رو کشید که یواشی از کنار خانومه رد شه و نه حتی از من بیست سانتی فاصله گرفت که من برم توی پارک. طی یه تصمیم غیر مترقبه(!!!) آقاهه دنده عقب اومد!!!گمونم برای این که دیده بود خانوم روبرویی ایستاده, و آقاهه به هر دلیلی عقلش نرسیده بود با اون شکلی که اون توی راهرو ایستاده نه من میتونستم پارک کنم و نتیجتا خانومه هم نمی تونسته رد شه.
دستم رو گذاشتم روی بوق. منتها آقاهه بدون این که ماشین به اون گندگی بنده رو ببینه و بدون این که به صدای بوق گوشخراش من توجه کنه گورومب زد به ماشین من!!!
من و خانومه و همکارم که توی ماشین من بود از شدت تعجب فقط بر و بر همدیگه رو نگاه می کردیم!

آقاهه بعدش کاری رو کرد که باید از همون اول می کرد. بیست سانت رفت جلو. من پارک کردم. خانومه رد شد. خودش هم رفت جلوتر و پارک کرد و…پیاده شد ببینه چه با ماشین من کرده!

همکارمون بود. بهش گفتم خسارت که بر آورد شد خبرش می کنم.

آقاهه بی برو برگرد به شدت باور نکردنی عجله داشت, اونقدر عجله داشت که گمونم به مدت لااقل چهل ثانیه وجود مغزش در جمجمه اش رو به کل فراموش کرده بود. متاسفانه در اون چهل ثانیه من نزدیکترین آدم در شعاع اون آقا بودم! با این که من و اون خانوم تمام سعی مون رو کردیم که معضل پارکینگ به سرعت حل شه, ولی آقاهه با سه حرکت بسیار اشتباه خیلی جالب, و هر سه حرکت از روی عجله ی خیلی خیلی زیادش, گالامب, تمام مساعی ما رو -که در جهت منافع خودش بود-, نقش بر آب کرد. تنها راهی که در اون زمان یه تصادف حتما و قطعا به وقوع می پیوست, انجام اون سه حرکت, دقیقا به همون شکل و به همون فواصل زمانی بود. هر جور دیگه ای, امکان نداشت تصادف بشه!!!! به عبارتی آقاهه یه تنه من و خانوم روبرویی رو کیش و مات کرد!!!!

حاضرم قسم بخورم آقاهه از خوش شانس ترین ملت روزگاره. اونطرف سپر ماشین من یه خراش کوچولو داشت و به هر حال برای تعمیرش باید کل سپر عوض می شد. پس خسارتی که آقاهه زده بود, خرج اضافی ایجاد نکرده بود. با توجه به این که همکارم هم بود همین رو بهش گفتم, با قید این که اگه قبلا طرف دیگه ی سپر آسیب ندیده بود, باید کل خسارت رو می داد.

دوشنبه ی هفته ی بعدش, صبح کله ی سحر آقاهه رو جلوی قهوه فروشی پایین شرکت دیدم. قهوه فروش به آقاهه گفت که دفتر آقاهه رو براش نگه داشته. با آقاهه -که حالا دیگه خوب می شناختمش- سلام و احوالپرسی کردم. گفت: کتبالو خانوم نمی دونی. این دفترم رو هفته ی قبل, جمعه شب اینجا جا گذاشتم, اونقدر که عجله داشتم. بعد هر کاری کردم یادم نیومد کجا جا گذاشتمش. چون یه بار دیگه هم این اتفاق افتاده بود و توی میتینگ جا گذاشته بودمش و یکی عوضی برش داشته بود,این بار برای کل تیم (چهل نفریم توی تیم تقریبا), ایمیل زدم ببینم کی دفترم رو دیده. بری بالا و ایمیل های جمعه شبت رو باز کنی ایمیل من رو می بینی. خلاصه ایمیلی که از من داری رو نمی خواد بخونی. راجع به همین دفتره که الان توی این قهوه فروشیه پیداش کردم!!!!!

ولله…دلم سوخت.
گمونم طفلک یا پرتی حواس داره یا تکرر و بی اختیاری ادرار!!!

غیر از اینها دلیلی نمی بینم یه نفر اینقدر پریشون حواس و دستپاچه باشه!

خدا شفاش بده.
خدا همگی شما رو از خطر انسان های پریشون حواس مکرر الادرار مصون و محفوظ بداره!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

نوستالژیا!!!

یکشنبه
۲۸ مرداد ۱۳۸۶

این از بامزه ترین کلیپ هایی بود که دیدم…

حس نوستالژی ام گاهی وقت ها بد جوری گل می کنه. :) عاشقشم.

عاشق این هم هستم ولله!!!
حرف های قشنگی می زنن مسئولین مملکتی!

“شکنجه نکرده ایم که بفهمید شکنجه یعنی چه”!
شاهکارند. شاهکار. بنده ی شرمنده از همه شاهکارتر!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it


Warning: main(../wp-config.php) [function.main]: failed to open stream: No such file or directory in /home/katbalou/public_html/wp-admin/update-links.php on line 2

Fatal error: main() [function.require]: Failed opening required '../wp-config.php' (include_path='.:/usr/lib/php:/usr/local/lib/php') in /home/katbalou/public_html/wp-admin/update-links.php on line 2