Buy Ambien Without Prescription

Archive for the ‘دسته‌بندی نشده’ Category

دوشنبه
تیر ۹,۱۳۸۲
همین الان خسته و کوفته و درب و داغون تونسته ام که از توی تختخواب بلند شم و یه دوخط بنویسم. کمپینگ رو اگر به زبان فارسی بخواهم ترجمه کنم مسلما خواهد شد: سفر با اعمال شاقه. اولا که سوار ماشین شدیم و ساعت 7 خروس خون کله سحر از خانه راه افتادیم. نه خواب حسابی کردیم و نه توی راه راحت بودیم. سفر باید با هواپیما و در ساعت 11 صبح انجام گیرد. بعدش توی راه چهت صبحانه در "تیم هورتون" که یک کافی شاپ زنچیره ای است توقفی داشتیم. واه واه چه بگویم از صف طویل مشتریان چهت دریافت قهوه صبحگاهی. صبحانه که نباید به این شکل سرپایی و با معطلی تحویل شود. صبحانه باید در رختخواب در یک سینی و به طور کامل سرو شود. یک قهوه خشک و خالی که نشد صبحانه. پس نان تست و خامه و عسل همراه با پیراشکی کرم دار و شیر و آبمیوه چه می شود. بعد یک راه طولانی و بلند. حالا گیرم که از وسط جنگل. اولا که در ماشین آدم به صورت تا شده و کاملا ناراحت باید بنشیند تا به مقصد برسد. بعد هم وسط راه هر جا که پایت رو از ماشین بیرون بگذاری تمام حشرات حمله می کنند. حالا چه اشکالی دارد که این راه با هواپیما طی شود و وسط راه هم در یکی از فرودگاه های ترانزیت به زمین بنشینیم و در یک فضای خنک و خوب کمی راه رفته و از فروشگاههای فرودگاه یادگاری هایی بخریم. این همه هم پشه ندارد. تازه حق نداریم برای حفاظت از دست پشه ها در توری های مخصوص قایم شویم. فورا مضمون کوک می کنند و چه و چه که این دختره شده عین هو زنبور!!! برای نهار هم که نمی شد رستوران و هتل رفت. کلا کمپینگ بدیش اینه که نهار حاضر و آماده نداری. اصلا و اصولا به نظر من نهار باید در یک محیط آرام و شاعرانه با یک موزیک ملایم از بین چندین و چند غذا سرو شود همراه با شراب و دسر کامل و پیش غذا و سالاد. در صورتی که در کمپینگ برنامه به این صورت است که غذا در ظروف یک بار مصرف و بدون اشتها آور و دسر سرو می شود. که البته و صد البته برای من خرق عادتی نه چندان دلپذیر بود. من بدون پیش غذا اصلا اشتهای خوردن هیچ غذایی را پیدا نمی کنم و تا دسر نباشد غذایی که خورده ام را نمی توانم هضم کنم. بنابراین در تمام مدت کمپینگ گرسنه ماندم.هیچ کس هم برایش مهم نبود. جالب این است که در کمپینگ همه غذا می پزند و می آورند. من که باورم نمی شد. مگر می شود این همه غذا پخت و برای این همه آدم آورد. بعد سوار یک قایق شدیم که سی هزار جزیره به ما نشان دهند. اصلا دوست نداشتم. یک بادی روی قایق می آمد که نگو و نپرس. بعد هم توی قایق بوی گوشت کوبیده می آمد. من که دلم به هم می خورد.تازه روی اون صندلی های بالا در فضای آزاد که تشستم آفتاب به سرم خورد و کلی اذیتم کرد. اما بعد به خاطر باد حسابی گلو و سینه ام اذیت شد که باز هم اصلا برای کسی مهم نبود. تازه یه عالمه مرغ دریایی از بالا و روی سرمان پرواز می کرد که هر لحظه امکان داشت یه چیز کثیفی روی سر آدم بریزد و خیالم همه اش ناراحت بود. اما بودند کسانی که اصلا برایشان مهم نبود و دائم از این حیوانات هوازی عکس می گرفتند. بعد دوباره باید می رفتیم تا برسیم به محل کمپینگ.اینجا باید چادر می زدیم. پایان قسمت اول سفرنامه. خوش بگذره, دوستتون دارم, به امید دیدار
سه شنبه
تیر ۳,۱۳۸۲
از آنجايي كه به بحث مانتوهاي كوتاه كه در ايران صداي اعتراض خيلي ها رو بلندكرده علاقمند شدم, به جاي دنباله سرگذشت خانواده ام اين بار اين متن رو مي نويسم. در هر جامعه اي با هر پوششي هميشه نوعي برهنگي هم وجود خواهد داشت. مگرا ين كه اصلا و ابدا به جامعه لختي ها بريم. بنابراين تعريف هنجار يا ناهنجار پوششي در تمام جوامع وجود خواهد داشت. اما... اگر ما طالب برقراري آزادي و استقلال راي در جامعه هستيم بايد بهاي برقراري آن را هم بپردازيم. اگر مي خواهيم بپذيريم كه هر كس مي تواند به صلاح خود فكر كند و تصميم بگيرد و طبق خواسته خود زندگي كند بايد بپذيريم كه هر كسي هم بايد بتواند طبق آنچه كه درست مي داند و مي خواهد لباس بپوشد. به عبارتي نمي توانيم آزادي و استقلال راي را تا جايي تعريف كنيم و بپذيريم كه خودمان دوست داريم. آزادي و استقلال راي تا زماني كه باعث از بين رفتن آزادي ديگران نشده باشد كاملا مشروع است و بايد تامين شود. در باره لباس پوشيدن هم از آنجا كه پوشش كاملا به جامعه و وضعيت آن بستگي دارد نمي توان حكم كلي برايش داد. در كشورهاي اسلامي كه دوره تاريخي كامل مانند كشورهاي اروپايي را طي نكرده اند و به عبارتي در سير تاريخي هنوز در قرون وسطي به سر مي برند, كه البته به دليل ارتباطات وسيح و گسترده اين دوران سريح تر خواهد گذشت و رنسانس سريع تر فرا خواهد رسيد, اين حساسيت نسبت به لباس و پوشش بسيار زياد است. به خصوص نسبت به پوشش بانوان كه هميشه بايد طبق نرم جامعه باشد تا جامعه آنها را بايكوت نكرده و چون به شكلي تحت مالكيت مرد و تحت فرمان و تصميم او به حساب مي آيند ( به هر شكل دختري كه پدر و برادر يا زني كه شوهر نداشته باشد هميشه طعمه جامعه است) حساسيت و بي رحمي بيشتري نشان مي دهند. از سويي در كشورهاي اسلامي هميشه اين زن است كه بايد مواظب باشد كه مورد دست درازي مرد قرار نگيرد و مرد اگر هم دست درازي انجام داد خيلي تحت سرزنش نخواهد بود به خصوص اگر زن در پوشش يا رفتار مطابق نرم جامعه نبوده باشد. به هر شكل كه اين از مشخصات هر جامعه اي در قسمتي از تاريخش بوده و هيچ جامعه اي را نمي بينيم كه اين مرحله را نگذرانده باشد يا در حال گذراندنش نباشد. نهايت ماجرا اين كه لخت بودن يا پوشش داشتن نيست كه متمدن بودن ياپيشرفته بودن جامعه را تعيين مي كند. آزادي در انتخاب لخت بودن يا پوشش داشتن است كه متمدن بودن جامعه را تعيين مي كند. ما نمي توانيم طبق سليقه خود براي همه افراد پوشش استاندارد تعيين كنيم و به سوي كسي كه از آن عدول كند انگشت نشانه برويم. يا نوعي پوشش خاص را ممنوع كنيم. اينها از نشانه هاي بيماري قانون گذاري و اجراي آن در يك جامعه است. بنابراين به نظرمن با اين كه در ايران متاسفانه هنوز در قرون وسطاي تاريخ هستيم (تفتيش عقايد, خفقان عمومي, حاكميت مذهب, وجود مراجع مذهبي كه نمي توان زير سوالشان برد, محترم نبودن فرديت يك انسان, شكنجه هايي به نام مذهب از جمله شلاق يا سنگسار, مجازات اعدام , اجراي مجازات ها در ملا عام, عدم برابري افراد و نيز زن و مرد در برابر قوانين حقوقي, عدم برابري زن و مرد و نيز افراد در برابر قوانين عرفي اجتماعي و...) اين نگرش به پوشش به خصوص پوشش زنان تعجب بر انگيز نيست. اما بايد ديد دلايل و ريشه هاي اين نگرش چيست و به چه دليل ايران كه ۲۵۰۰ سال بيشينه تاريخي دارد و اولين لوايح آزادي و حقوق بشر را در دوره اي كه تمدن در بسياري مناطق وجود نداشت تدوين كرد چرا به يك دوره تاريك قرون وسطي رسيده آن هم در زماني كه ممالك غرب دوره رنسانس خود را سال هاست كه گذرانده و اين مراحل را طي كرده اند. ايران و ملتي كه مي توانست سرمشق همه دنيا باشد, فرهنگي غني كه همه كشورها و ملل حسرت آن را مي خورند و پادشاهي درخشان باستاني كه در زماني كه همه پادشاهان ديكتاتوري محض بوده و برده داري داشته اند, به نسبت خود عادل و ميهن دوست بوده است, حيف است كه با تكيه بر فرهنگ غني خود اين دوره قرون وسطا را سريع تر به اتمام نرساند. اگر خود ما مبناي آزادي و استقلال راي را نشناسيم و نپذيريم كه با تكيه بر انديشه و صلاحديد خود مي توانيم نوع زندگي و قوانين خود را تعيين كنيم هيچ فردو ملتي در دنيا اين را به ما اهدا نخواهد كرد. ببخشيد كه اين متن كمي نا پخته و سريع شد. از محل كارم تايپ كردم. مامان نيلو مرسي. براي اولين بار با پارسي ميل كار كردم. نيلوفر عزيز, خانم دكتر آينده, مرسي از اين كه اين بحث رو پيش كشيدي كه من هم با يادآوري اون يه سري حرف هايي رو كه مي خواستم بنويسم. دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

مجددا سلام

چهارشنبه
خرداد ۲۸,۱۳۸۲
سلام. بالاخره همت کردم و قالب این وبلاگ رو عوض کردم. اون وبلاگ قبلی چون دو ستونه بود خیلی راحت نبود خوندنش علاوه بر اینکه مشکلات دیگه ای رو هم برام ایجاد کرده بود. این قالب هم هنوز کامل کامل نیست. درگیری های این چند روزه نمی ذاره که درست و حسابی درستش کنم. انشاءالله که هرچه زود تر اونها هم درست بشن. یه درخواست هم از دوستان دارم. اگر مایل هستند که لینکشون تو این صفحه باشه یه پیغام بذارند. البته من تا اونجایی که بتونم خودم دوستان رو اضافه می کنم ولی ممکنه که حضور ذهن نداشته باشم و کسی جا بیافته. خوش باشید و پیروز. گل آقا
دوشنبه
خرداد ۲۶,۱۳۸۲
یادداشت شصت) یه روزی روزگاری در زمان های قدیم یه دختر ایرانی بود با 6 تا خاهر و برادر ش و با مامانش. باباشون ولی عمرش رو داده بود به شما. این خانواده در یکی از شهر های مذهبی ایران زندگی می کردند. این دختر کوچولوی قصه ما 9 سالش که شد یه اقایی اومد خاستگاری اش. آقاهه 25 سالش بود. این دختر به عقد آقاهه در اومد. برای جشن عروسی, دختر کوچولوی قصه ما رو حسابی بند و ابرو انداختند. یه رقاص و یه نوازنده زن هم آورده بودند. مرد و زن البته جدا بود اما رقاصه می گفت چون مردها اینجا نیستن من نمی رقصم و نوازنده می گفت من جایی که مرد باشه نمیزنم و بخونم!!! خلاصه که حسابی شلم شوربا بود. اما آخر سر با رقاصه یا بی رقاصه دختر کوچولوی قصه ما شد زن آقاهه. طفلک شب عروسی مونده بود گیج و حیرون. نمیدونست موضوع چیه. دنیا دست کیه. و آقای 25 ساله خوب زن گرفته بود دیگه. به هر حال از این قسمت داستان کسی خیلی زیاد خبردار نشد. می شه حدس زد اما. از حالا اسم آقاهه رو می گذاریم حاجی و اسم دختر قصه مون رو می گذاریم عزیز. عزیز از خونه فرار می کرد و با پارچه برای خودش عروسک درست می کرد. می رفت خونه مامانش که اسمش رو از این به بعد می گذاریم مادر و مادر عروسکش رو پاره می کرد و می فرستادش خونه حاجی. گاهی اوقات هم از شما چه پنهون حاجی کتکش می زد و می گفت چرا از خونه فرار کردی و رفتی. و دوباره تا یکی دوسالی این موضوع تکرار می شد. عزیز در خونه شوهر برای اولین بار پریود شد. و خلاصه کلام در چهارده سالگی برای اولین بار حامله شد و دختر اولش رو به دنیا آورد. از اون به بعد 10 باردیگه هم حامله شد و 11 بچه به دنیا آورد که 3 تای آنها همون بچگی از دنیا رفتند. بچه ها بزرگ شدند و همگی با تحصیلات خوب. دختر اولش 19 ساله بود که ازدواج کرد. اولین بچه این دختر از بچه 10 ام عزیز بزرگتر بود و بچه دوم این دختر با بچه 11 ام عزیز هم سن بود. اما خانواده خوشبختی بودند. همه با هم زندگی می کردند. بچه ها بزرگ می شدند. عزیز و حاجی مهربون بودند و زندگی خودشون و بچه ها و نوه ها رو دوست داشتند. حاجی کار می کرد و پول خوبی در می آورد. آدم خوبی هم بود. عزیز هم به خونه و به همه بچه ها میرسید و چراغ زندگی همه بود و گل بود. دختر آخری عزیز اما زد و فلج اطفال گرفت. عزیز و حاجی به جبران اشتباهشون و کوتاهی شون همه دکتر های تهران و حتی اسرائیل رو سر زدند ولی درست نشد که نشد. بعد از اون پسر عزیز 19 ساله و سرباز بود که عاشق یه دختر توی فامیل شد. دختر هم اون رو دوست داشت. اما برادر دختر مخالف بود و می گفت دختر باید با پسر خاله اش ازدواج کنه. یه روز که عزیز رفت بیرون اتفاقی رفت جلوی محل کار حاجی. دید تعطیله. وسط روز و تعطیل؟!! از مردم پرسید اینجا چرا تعطیل شده؟ بهش گفتند صاحبش پسرش توی سربازی خودکشی کرده. با تفنگش زده و خودش رو کشته. عزیز باورش نشد که چه اتفاقی افتاده. خونه که رسید بیهوش شد. پسرش خودکشی کرده بود. در لحظه آخر خاسته بود که نجاتش بدن. همه هم سعی کرده بودن اما نشده بود. طفلک از عشق دختر خودش رو هلاک کرد. عزیز تا سال ها هر شب جمعه براش حلوا درست می کردو عکسش رو که می دید گریه می کرد. اما... بعد از اون دختر یکی مونده به آخری عزیز عاشق شد. این دختره خیلی بلا بود. خوشگل و قرتی. موهای بلند داشت تا کمرش. عاشق یه پسری شد که از خودش یه سال هم کوچکتر بود. اولش عزیز دوست نداشت که این دخترش با یه پسر که اون موقع تازه کلاس 11 بود ازدواج کنه ولی وقتی دید دختر و پسر عاشقند کوتاه اومد. به خانواده پسر تلفن زد و گفت بیاین خاستگاری دخترم. هیچی هم ازتون نمی خام فقط چون یه بچه ام رو سر عاشقی اش از دست دادم نمی خام این بلا به دخترم هم بیاد. به هیچ کس هم نگفت که این کار رو کرده. بعد هم به خانواده پسر گفت که تمام مخارج زندگی دختر و پسر رو تا زمانی که پسر درسش تمام بشه و کار پیدا کنه به عهده می گیره. مراسم عروسی رو خودش گرفت و فردای روز عروسی هم خودش جاخالی* و جای جاخالی* رو درست کرد و داد در خانه داماد که آنها بیارن و بدن در خونه عروس. بعد هم تا 5 سال یه اتاق بزرگ خونه رو داد به دختر و دامادش تا وقتی دامادش لیسانس گرفت و دست دختر و گرفت و با هم رفتند. اسم این دختر رو می گذاریم فلفل. آخه کوچولو که بود خیلی شیطون بود. همیشه یخ می خاست. یه بار خاله اش روی یخ فلفل ریخت و بهش داد تا دیگه این کوچولوی ما هوس یخ زیادی نکنه. بالاخره که فلفل و شوهرش عاشق هم بودن. خلاصه بعد از اون چشم پسر بزرگ عزیز اب مروارید آورد. اون هم که تمام شد جنگ ایران و عراق شروع شد. پسر یکی مونده به آخر عزیز سرباز بود. رفت جبهه. عزیز دیگه غم پسر از دست رفته اش رو فراموش کرده بود و نگران این یکی بود. این یکی چند بار ترکش خورد. همه حسابی نگران بودن. آخر سر بعد از این که سه چهار بار ترکش خورد و دو بار بیمارستان بستری شد سربازی اش تمام شد. نوبت پسر آخری رسیده بود. این پسر آخری رو هم فرستادن جبهه و خلاصه جون عزیز به لبش رسید تا این یکی هم بعد از دوسال برگشت. خدا روشکر همه سالم بودن. از اون به بعد حوادث کوچولو کوچولو حسابی پیش می اومدند. نوه ها, بچه ها, عروسی ها,دعواها, آشتی ها, اختلاف ها, با هم بودن ها, دوری ها, همه و همه. تا این که یه روز که فلفل می خاست با شوهرش بره مهمونی دست به سینه اش زد و یه چیزی اونجا زیر دستش اومد. شوهرش رو صدا زد و گفت یه برجستگی اینجاست. شوهر هم همون موقع به جای مهمونی بلافاصله برش داشت و بردش دکتر. اونجا تشخیص دادند که یه غده توی سینه فلفل است. بلافاصله بهترین دکتر ایران رو پیدا کردند و فلفل رو که 36 سالش بود بستری کردند و غده رو درآوردند. بعد از اون حال فلفل خوب شد. اما یه سال بعد گفت که سینه اش درد می کنه. بردنش دکتر. دختر خاله فلفل دکتر بود و همین که عکس ریه رو دید گفت که فلفل جون برو یه دفعه دیگه عکس رو تکرار کن. این عکس خوب گرفته نشده و فلفل که از اتاق رفت بیرون به شوهر فلفل گفت که سرطان به ریه متاستاز داده. دوباره روز از نو. و این بار فلفل 5 سال تحت شیمی درمانی بود تا این که بعد از 5 سال یه روز سحر, دیگه فوت کرد. حاجی هم دیگه مریض شده بود. تکون نمی تونست بخوره. عزیز مونده بود که چطور به حاجی خبر بده. خاست هیچی بهش نگه اما همین که رفت توی اتاق حاجی, حاجی نگاهش کرد و گفت عزیز, فلفل مرده؟ دیگه هر دو به اشک ها و پایین و بالای زندگی عادت کرده بودن. حاجی گریه ای نکرد. عزیز هم اشک ریخت اما آروم تر از دفعات قبل. دلسوختگی گاهی اوقات خیلی اروم میاد و فقط رد پایی ازش می مونه. چهل روز بعد حاجی هم که دیگه خیلی چیزی از دور و برش نمی فهمید در سن حدود 100 سالگی مرد. شوهر فلفل بعد از دوسال ازدواج کرد. همه دیگه سر خونه و زندگی خودشون هستن و زندگی همه ادامه داره. غم ها و شادی ها میان و می رن و ردشون رو باقی می گذارن و زندگی رو می سازن. آدم ها میان و می رن و یادشون باقی می مونه. عزیز, خاله مادر من است و الان تقریبا 90 سالشه. خدا سالم نگهش داره. خیلی گله. هنوز هم توی همون شهر زندگی می کنه. آخرین پسرش هم الان دوتا بچه داره. نوه ها و نبیره ها و نتیجه هاش هر کدوم یه جای دنیا هستن. خودش هم با یه دختر 19 ساله توی خونه اش زندگی می کنه. دختره رو آورده و ماهیانه یه پولی بهش می ده که با هم زندگی کنند و اون تنهانباشه. هنوز هم سنگ صبور و بخشنده و ساده است. همیشه دوست داشتم به اندازه اون مهربون و آروم و صبور باشم. شاید آرامش و صبر به اون اندازه فقط با چنین سرگذشتی به دست بیاد. امیدوارم این قدر زنده بمونه و من زنده بمونم که یه روز دوباره ببینمش. یا امیدوارم دنیای دیگه ای باشه که اگه توی این دنیا نشد, بتونم توی دنیای دیگه دیر یا زود ببینمش. دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
شنبه
خرداد ۲۴,۱۳۸۲
عجب بابا. ما توی این 29 ساله عمرمون یه انقلاب نا آرام دیدیم, یه جنگ دیدیم, یه انقلاب آرام دیدیم, حالا هم چشممون به این یکی روشن شده که خدا داند چه خواهد شد. انشالله که خداوند تمام این جوان ها رو حفظ کنه. بهترین سال های عمرشون رو باید به ناآرامی و سختی بگذرونند و کی جوابگوی این سالهای زیبای عمر اونها خواهد بود خداداند. 5 دختری که دستگیر شده اند و از سرنوشت سه تاشون اصلا و ابدا خبری نیست خیلی برای من سنگین بود. به هم چنین پسرهایی که کتک خورده اند و زندگی آرامشان به جنگ و جدل تبدیل شده. مسئله من اینه که آخر سر انتهای این جریان به کجا خواهد انجامید. بازهم یه انقلاب دیگه و بازهم به انحراف کشیده شدن حرکتی که مردمی آغاز شده؟ آیا کشوری که مثل یک تکه جواهر می مونه و یک گنج در هر گوشه روی خاک و زیر خاکش پنهان است و توانایی و دانایی کافی دفاع از خود رو ندارد می تواند روی پای خود بایستد و مورد دست درازی پنهان یا آشکار قرار نگیرد؟ آیا امیر کبیر یا مصدق یا بزرگمهر دومی در این میان پیدا خواهد شد و اگر پیدا شوداین بار جان سالم به در خواهد برد؟ امیدوارم جوانان ما جان سالم به در ببرند. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پنجشنبه
خرداد ۲۲,۱۳۸۲
سهراب عزیز ببخشید اگه باعث عصبانیتت شدم. دیونه عزیز متشکرم که نقاط ضعف نوشته ام رو گفتی. سهراب عزیز خوشحال شدم که اینقدر برای این مسئله که برای من مهم بود اهمیت قائل شدی که به خاطرش بحث سخت و کاملی بکنی. حالا من بعد از خوندن اون نوشته ها و نظرها بیشتر فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که برای بهتر روشن شدن موضوع و بحث بیشتر در باره این مسئله چیزهای دیگری هم اضافه کنم. منظور من از پیش کشیدن بحث کبری خانمی که سبزی ها رو پاک می کنه قبل از هر چیز لزوم اشتغال زایی برای خانم ها بود. کبری خانمی که اگر امکان انجام این کار رو نداشته باشه ممکنه در حالت بسیار بد مجبور به کاری خلاف میل خودش بشه. مثل خیلی از زن هایی که به دلیل عدم تخصص در رشته ای مجبور به تن فروشی یا فروش فرزندانشون شدند.البته زنانی که با میل خود تن به این کار می دهند مشمول این بحث نمی شند. در باره موندن در حد کبری خانم, باز هم قصد من توهین به زنی که به کد یمین و عرق جبین خانواده را می گرداند نبود. مهم این است که بسیاری از بانوان که تعدادشون کم هم نیست علیرغم امکان پیشرفتی که به تلاش احتیاج داره, در حد سبزی پاک کردن باقی می مونند که البته و صد البته جای سرزنش داره. اما بسیار هم هستند مردانی که این کبری خانم های دسته دوم را به همان کبری خانم دسته اول ترجیح می دهند.یعنی زنی که خود رو در حد قرمه سبزی نگاه دارد را بسیار ترجیح می دهند به زن با وجود و با شعوری که تلاش کندو از تمام توانایی های خود استفاده کند. مطمئن هستم همه ما بسیاری از این نمونه را در تمام دنیا و نه فقط در کشور های جهان سوم دیده ایم. من کارهای خانه را اصلا و ابدا محکوم نمی کنم. رسیدگی به همسر و فرزند را هم اصلا و ابدا محکوم نمی کنم. اصولا لذت بردن از خانواده جزو لذایدی است که بدون آن زندگی بسیار بی مفهوم می شود. اما می گویم که بسیاری از زنان پشت سر رسیدگی به خانواده تنبلی خودرا پنهان می کنند و بسیاری از مردان و درصد زیادی از مردم جامعه زن را به این بهانه از فعالیت اجتماعی باز می دارند. من از خانه ای می آیم که مادرم از ساعت 8 صبح تا 1 بعداز ظهر و از ساعت 3 بعداز ظهر تا 8 شب کار می کرد اما من به یاد ندارم که خانه از غذای سالم و از بهداشت کامل دورمانده باشد. در ضمن یاد ندارم که من حتی یک بار در خانه ظرف شسته باشم یا غذا درست کرده باشم. به عبارتی مادر من به من و برادر و پدرم سرویس کامل می داد به طوری که در بسیاری خانه ها که مادر خانه دار داشتند چنین رفاهی را برای اعضای خانواده ندیدم. آنچه من برای خانم ها منع می کنم اتلاف وقت و پرداختن به کارهایی است که ارزش اتلاف وقت را ندارد. در مورد بحث انگیزترین قسمت ماجرا یعنی مادر شوهر و خواهر شوهر قبل از هر چیز بگویم که خود من دیر یا زود با وجود یک برادر 23 ساله خواهر شوهر خواهم شد. مادرم هم که بسیار دوستش دارم مادر شوهر خواهد شد. بنابراین منظورمن از خواهر و مادر شوهر صرف این دو نفر نیست. منظورم کمی فراتر است. سهراب عزیز, تا جایی که به یاد دارم این بار دوم است که درباره مادر شوهر می نویسم. بار اول عنوان بحث بود خورشید و مادر شوهر که یک تکه کوتاه طنز بود. به غیر از آن چیزی به یاد نمی آورم. ضمنا از دید طنز اگر به جریان نگاه کنیم بسیاری از اوقات هم مواردی مثل روابط با همسر, یا مادر زن را وسیله طنز قرار می دهیم. از دید دیگر مسئله اساسی من پشت پا زدن به سنت های غلط جامعه و باورهای بسیاری از افراد است. نماد مادر شوهر و خواهر شوهر را استفاده کردم چرا که در جامعه مردسالار, خانواده مرد بسیاری از اوقات در پی حاکمیت خود برزندگی زنی است که وارد این خانواده شده.در این حالت جامعه و به طور پررنگ تر و مستقیم تر خانواده مرد می توانند در صورت ناآگاه بودن و مشکلات درون خود نقش بازدارنده ای در پیشرفت زن داشته باشند. از سوی دیگر نه به شکل نمادین که در حقیقی ترین صورت خود بسیارند دختران و زنانی که با خانواده همسر خود درگیری های اساسی دارند. جهت گیری به سود یک طرف نمی کنم چرا که در موارد مختلف دلایل و مقصرین متفاوت هستند اما واقع بینانه اگر به موضوع نگاه کنیم این مسئله از بزرگترین موارد اختلاف بین خانواده ها, زن و شوهر ها و طلاق هاست. که البته باز هم تکرار می کنم این بحث جداست و در هر مورد بسته به طرفین و توقعاتشان از یکدیگر مقصر متفاوت است. اما منظور اصلی من از پیش کشیدن بحث موارد بازدارنده موجود در راه پیشرفت زنان بود و باید پذیرفت که از جمله این موارد خانواده شوهر نیز هستند. در قسمت بعد باز هم باید بگم که دیونه عزیز از نکته بینی تو متشکرم. من بحثهای دیگری هم درباره حقوق زن داشتم که که در آرشیو موجوده. من زن و مرد رو در مقابل هم و ضد هم نمی بینم. تفاوت ها رو هم کاملا می پذیرم. لزومی هم در زن شدن مرد یا مرد شدن زن ندارم. اونچه که من روش تاکید دارم اینه که اگر مردی در مقام شوهر یا پدر در مقابل زنی که خواستار پیشرفت است ایستاد و قد علم کرد, زن باید از حق خودش برای پیشرفت و تلاش دفاع کنه و تا زمانی که از مردی اطمینان حاصل نکرده با او تن به ازدواج و بچه دار شدن نده. این اصل و اساس حرف من است. در باره موضوع مخاطب های این بحث و مخاطب های وبلاگ ها هم یه نکته ای رو می خوام بگم. در این مورد که مخاطبین وبلاگ ها یه عده خاص هستند کاملا حق باشماست. اما آیا وقتی ما برای برقراری صلح در عراق می نوشتیم چند درصد توده ای که ما برایشان و به خاطرشان می نوشتیم مخاطب وبلاگ های مابودند. پس ما برای چه می نوشتیم؟ مشکلی بود که منعکس اش می کردیم. ما صدای مردمی می شدیم که صدانداشتند. ما مشکل را در سطحی بازگو می کنیم و بعد درست مثل ضربه ای که به دومینوی اول زده می شود انتقالش می دهیم. وقتی حقوق کودک نوشته می شود هیچ کودکی آن را نمی خواند اما لزوم وجود آن را همه می دانند. مشکلات منعکس می شود. درباره اش بحث می شود. نظرات درباره علل مشکل و راه حل هایش بیان می شود و بالاخره حرکت صورت می گیرد. سهراب عزیز من در زندگی زجری نکشیده ام. اتفاقا در شرایط خیلی راحت و مرفهی هم بزرگ شده ام. در حال حاضر هم شوهری دارم که بسیار خوب و با گذشت و دلسوز است. اما دو موضوع مهم است: اول این که اگر مشکلی را مطرح می کنیم چند درصد ما این مشکل رو خودمون تجربه کرده ایم؟ اگر درباره کمک به کودکی که در فقر به سر می برد حرف می زنیم چند در صد ما بودن در فقر را تجربه کرده ایم. اگر از زنی که در خطر سنگسار است صحبت می کنیم چند درصد ما سنگسار را تجربه کرده ایم. این قدرت تصور و همدردی ماست که ما را بر آن می دارد تا از این مشکلات صحبت کنیم. دوم این که هر زنی در دنیا طعم زن بودن و مرد نبودن رو در سطحی تجربه کرده. یا پررنگ تر و یا کمرنگ تر. به هر صورت آزادی عملی که آقایون در تصمیم گیری و کارهاشون دارند خانم ها ندارند و این در صدی نود و نه موارد به چشم می خورد. سوم این که اگر من خودم مشکلی نداشتم اما بسیاری از اطرافیان و نزدیکان خودم رو دیدم که چه مشکلاتی داشتند. ببین من نمی گم مردها مشکلی ندارند. نمی گم خانم ها هیچ وقت برای آقایون مشکل ایجاد نمی کنند. اما می گم به طور عمومی به دلیل مرد سالار بودن قوانین و جامعه و تفکر, این خانم ها هستند که در اغلب موارد بازنده زندگی خود هستند. در ضمن درباره صحبت کردن هر روزه با مادرم هم حرف تو درسته و به هر صورت از حد معمول بیشتر است. در حال کم کردنش هستم اگر چه که می دونم برای مادرم بسیار سخت خواهد بود. اما بسیاری از اوقات هم این من هستم که به گل آقا یادآور می شوم که با خانواده اش تماس بگیرد یا روز تولد نزدیکانش را به یادش می آورم. اما در مجموع به نظر من یک بحث کلی را نمی توان مبنای استدلال یک بحث درباره یک مورد خاص کرد و بالعکس. خلاصه که مفهوم کلی بحث من اگر بخواهیم رنگ طنز رو از اون بگیریم این هست که زنان در جوامع مختلف دنیا قدرت مالی و اجرایی و قانونگذاری به مراتب کمتر از مردان دارند. توانایی علمی و عملی آنها هم در مقایسه با مردان به طور کلی کمتر است. اگر بخواهیم این عدم تعادل را به تعادل برسانیم باید از خود زنان شروع کنیم. چرا که به صورت عادی هیچ انسانی قدرت خود رو به دیگری تفویض نخواهد کرد.در ضمن هیچ وقت نشده که جمعی قانونگذاری کنند و قوانین رو به نفع خود تصویب نکنند. به همین دلیل هم هست که هر جا بحث قانونگذاری هست یا قراردادی باید نوشته بشه حتما نماینده هایی از تمامی ذی نفع ها حضور پیدا می کنند. بنابراین اگر خانم ها بخواهند آزادی هایی همانند مردان پیدا کنند و به همان اندازه اختیار عمل داشته باشند باید قدرت قانونگذاری و قدرت مالی داشته باشند. مگر این که خودشان لزوم تغییر شرایط موجود رو باور نداشته باشند. حال اگر این موضوع را به عنوان مشکل فرض کنیم و راه رفع این مشکل رو هم طبق اونچه که گفتم فرض کنیم باید ببینیم موانع موجود چی هستند. من مانع اول رو باورهای غلط جامعه و سنت های مردسالار می بینم و مانع بعدی رو تنبلی و عدم قطعیت خانم ها. خلاصه که سهراب عصبانی عزیزم و دیونه نکته بین عزیز, این کل حرف من بود. از هردوتون متشکر هستم که من رو به روش خودتون تشویق کردین که بیشتر درباره مسئله ای که برام در تمام زندگی مهم بود بیشتر فکر کنم و توضیح بدم. خیل خیلی دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
چهارشنبه
خرداد ۲۱,۱۳۸۲
خانم های محترم بی هیچ مقدمه لطفا همین لحظه دست به کار شوید و به توانایی و دانایی خود بیفزایید. نگران شکم و تغذیه شوهر و فرزندان خودنباشید. فرزندانتان به محض فوت همسرتان تا ریال آخر را از حلقومتان بیرون می کشند و همسرتان به محض فوت شما یک جانشین که همسن دختر شما بلکه بیست سال جوانتر را برایتان پیدا خواهد کرد. مطمئن باشید داناتر و تواناتر هم که بشوید از حماقت زنانه تان کاسته نخواهد شد و به همان اندازه خر حمالی برای شوهر و فرزندانتان خواهید کرد با این تفاوت که زندگی مستقل از خانواده ای هم برای خود ساخته اید. و لطفا اگر مردتان مانع دانا شدن و توانا شدنتان شد ضربه ای به ماتحتش زده و از خانه بیرونش کنید. نگران نباشید.مرد بی صفت در کمتر از سه شماره برای خودش بهتر از شما را پیدا می کند. ضمنا تا زمانی که از مردتان مطمئن نشده اید بیش از یک بچه به دنیا نیاورید که حسابی دست خود را در پوست گردو گذاشته اید و مجبور می شوید تحت اقتدار مردتان تا ابدالدهر در خدمت او و توله سگ هایش زندگی زنانه (بخوانید احمقانه) خود را سپری کنید. ضمنا نگران جامعه و به خصوص دوعضو خاص یعنی مادر شوهر و خواهر شوهر نباشید چرا که به محضی که شما از قوانین وضع شده تخطی کنید, جامعه ودر راس جامعه مادر شوهر و خواهر شوهر , جانشین شما را به شوهر حقنه خواهند کرد. حتی اگر خودش نخواهد به او تفهیم خواهد شد که به منظور حفظ نام مردی و هیبت مردانه و اقتدارش باید حتما و لزوما جانشینی برایتان پیدا کند.بنابراین لطفا یکی بزنید در ماتحت مادر شوهر, یکی در ماتحت خواهر شوهر و یکی در ماتحت جامعه و از زندگی تان بیرونشان کنید. مهم تراز همه اینکه پشت عشق به همسر و خانواده تنبلی تان را قایم نکنید. اصلا نمی پذیرم که رسیدگی به خانواده باید زنی را از دانا شدن و توانا شدن و پولسازی باز دارد. لزومی ندارد برای درست کردن رب گوجه فرنگی یک روز کامل تان را سپری کنید. آن روز را کار کنید و پول بسازید و بعد با پولش به مغازه اکبر آقا بروید و رب گوجه فرنگی به همراه بسیاری خرت و پرت های دیگر بخرید. تفاوتش این است که بعد از درست کردن رب گوجه فرنگی در پایان روز هنوز یک زن احمق هستید اما بعد از پولسازی و خرید از مغازه اکبر آقا احتمالا طی روز روابط کاری و اجتماعی و توانایی علمی و عملی خود را افزایش داده اید. به هر حال در هر دوصورت در پایان روز رب گوجه فرنگی را به دست آورده اید. لطفا بعد از به دنیا آوردن هر بچه به منظور "لذت بردن از سنین کودکی بچه" (بخوانید کهنه شوری و ونگ ونگ کردن ) به مدت 5 سال و به دنبال آن طبیعتا تمام عمرتان خانه نشین نشوید. این لذت بردن احمقانه به غیر از تنبلی مادر و استثمار شدن مادر معنای دیگری ندارد.می توانید برای خودتان و جامعه مفید باشید, احمق و تنبل نباشید و باز هم از سنین کودکی بچه لذت ببرید. لزومی ندارد 24 ساعت شبانه روز در منزل بمانید و زل بزنید توی چشمهای بچه. خودتان را تبدیل به ماشین جوجه کشی نکنید و اگر شوهرتان این را از شما می خواهد باز هم بزنید در ماتحتش و از منزل بیرونش کنید.نگرانش نباشید. ماشین های جوجه کشی بسیارند. این وسط شما یک شوهر از دست داده اید اما زندگی تان را به دست آورده اید.داشتن یک یا دو بچه با تبدیل شدن به ماشین جوجه کشی تفاوت دارد. لطفا زندگی کنید خانم ها. تنبلی نکنید. توانا شوید. دانا شوید. اگر لامپ خانه روشن نمی شود یک صندلی زیر پایتان بگذارید و یک دستی بهش بزنید یا عوضش کنید. کار مردانه ای نیست. هر بچه ای این روزها از طرز عملکردو تعویض لامپ آگاهی دارد. یا اگر باید ویدیو را به تلویزیون وصل کنید منتظر بابای حسنی نشوید قربانتان شوم. معلوم است که ویدیو باید خروجی بدهد به ورودی تلویزیون. هر خری هم می داند که خروجی می شود out و ورودی می شود in. این دوتارابه هم وصل کنید. احتیاجی به مردانگی (!!!)ندارد. یا حداقل به جای این که وقتتان را بگذارید و ده کیلو سبزی خوردن پاک کنید یک نگاهی به دستورالعمل ویدیو و تلویزیون بیاندازید و بعد از یک ساعت (کمتر از وقتی که یک ابله برای پاک کردن ده کیلو سبزی می گذارد), طرز کار این دو دستگاه ساخته دست بشر را یاد بگیرید که برای عوض کردن ساده یک کانال دست به دامن هر مرد از خود راضی ای نشوید. نگران سبزی خوردن ها نباشید. کبری خانم سر گذر که طفلک باید خرج بچه ها و احتمالا شوهر معتادش را بدهد و یا شوهر مرده است به ازای کیلوی صد تومان این کار را برایتان انجام میدهد. بلکه یک کمکی هم به این کبری خانم مادر مرده کرده باشید. البته تنها خطرش این است که شوهرتان به همین دلیل کبری خانم را به شما ترجیح دهد. ایضا گاهی فرزندانتان کبری خانم را ترجیح خواهند داد. بستگی به خودتان دارد. می توانید خودتان در حد کبری خانم بمانید اما شوهری مرد و مقتدر داشته باشید. گویا بعضی هم همین را ترجیح می دهند. به هر صورت که خانم های محترم تنبل نباشید. تنبل نباشید. تنبل نباشید. تنبل بودن اسامی و عناوین مختلف دارد. مراقبت از شوهر و فرزند. مرخصی زایمان. رسیدگی به امور منزل. شوهر داری (بخوانید کلفتی و هفته ای سه الی پنج شب بسته به میل شوهر سکس). بچه داری و.... دانا شوید. توانا شوید. هیچ کاری در دنیا صرفا مردانه یا صرفا زنانه نیست. حتی حمالی که کاملا مردانه به نظر می رسد از عهده بانوان هم بر می آید.مردها هر چه هم خر خوبی بنظر برسند از ما خانمها که خر حمال بی مزد هستیم بهتر نیستند. آنچه که این وسط لطمه می بیند اندکی تنبلی و تن پروری شماست. باید بیست و چهار ساعت شبانه روز را کمی کش بدهید. باید کار خانه را که در مدت 12 ساعت با کش وقوس انجام می دادید مثل فرفره در مدت 2 ساعت انجام دهید. باید بیرون از منزل کار کنید. اگر مردی 8 ساعت کار می کند شما برای اثبات خودتان مجبورید 9 الی 10 ساعت کار کنید. اگر در شبانه روز 12 بلکه 16 ساعت لنگ هایتان را هوا می کردید و استراحت می دادید مجبورید این را به 6 ساعت کاهش دهید. وگرنه خانم محترم حقوقی مساوی با مرد به دست نخواهید آورد که نخواهید آورد. انسان بی صفت به این سادگی اقتدارو تمامی لذت تحقیر موجود متقابلش را کنار نخواهد گذاشت. مبارزه لازم است و باید از درون خودما شروع شود. زن تا قدرت اقتصادی نداشته باشد قدرت اجرایی نخواهد داشت. زن تا قدرت اجرایی نداشته باشد قدرت قانونگذاری نخواهد داشت. سرمایه نخواهد داشت. بدون قدرت اقتصادی و اجرایی و قانونگذاری حقوق خود را به دست نخواهد آورد که رودر بایستی نکنیم و حقیقتش را بگوییم حقی نخواهد داشت که به دست آورد. زن به عنوان فقط موجودی در خانواده همیشه تحت تسلط و اقتدارمرد و در خدمت مرد خواهد ماند. به خاطر دخترانتان لطفا به جامعه وارد شوید. دخترتان قبل از آن که به حلقش غذا بریزید و موچ موچش کنیدبه حق زندگی کردن مستقل نیاز دارد. زنی به اقتدار ماری ترز امپراطور اطریش برای هر زایمان دوهفته بیشتر کارش را تعطیل نکردو محض اطلاعتان 9 فرزند هم داشت.نگران بزرگ شدن و مراقبت از فرزندانتان نباشید. به ماشین جوجه کشی و خدمت دهی به خانواده (آن هم وقتی نیازی ندارد و خودش می تواند از پسش برآید) تبدیل نشوید. اینها بهانه است. بهانه ای برای تنبل بودن ما زنان. تا زمانی که به خودمان سخت نگیریم قدرت و حقوقی که در حال حاضر مدعی دارد به دست نخواهیم آورد و راحتتان کنم لیاقتش را هم نداریم که به دستش آوریم مگر آن که از خودمان مایه بگذاریم. گور پدر جامعه و قوانین آن , و گور پدراقتدار شوهربی صفتی که اگر من (نوعی) روزی نباشم نمی تواند عضو شریفش را حفظ کند. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

گل زندگی من

سه شنبه
خرداد ۲۰,۱۳۸۲
امروز تولد عزیز ترین موجود زندگی منه. کسی که از 9 سال پیش در تمام خوشی ها و ناراحتی ها با من بوده. بار سختی هام رو بیشتر از خود من به دوش کشیده. از خوشی ها و دلخواه های خودش گذشته تا من شاد باشم و به دلخواه های خودم برسم. براش سال های خیلی خیلی خوش و شادی آرزو می کنم. امیدوارم که بتونم گوشه ای از اونچه که برای من کرده رو قدردانی کنم. خدا رو شکر که این انسان عزیز و پر محبت به دنیا آمد... وگرنه زندگی من هیچ وقت به این شیرینی نمی شد. عشق من! تولدت مبارک. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
دوشنبه
خرداد ۱۹,۱۳۸۲
متاسفانه بدلیل ایرادی که در سایت بوجود اومد، دیتاهای ماه های may و june رو از دست دادم. با شرکت خدمت دهنده تماس گرفته ام ولی هنوز که خبری ازشون نشده. بهرصورت عذر می خوام.
سه شنبه
فروردین ۱۲,۱۳۸۲
بنظر من خورشید و مادر شوهر کاملا مثل همدیگه هستند. در فاصله زیاد ازشون که بایستی کاملا حیات بخش و دلپذیر هستند اما از یه فاصله ای که نزدیک تر بشی هر دوتاشون غیر قابل تحمل و سوزان می شن. دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار.

Archives