کت بالو

Archive for the ‘دسته‌بندی نشده’ Category

۸۶) رقیب گل آقا

شنبه
اسفند ۳,۱۳۸۱

۱) شوکه نشین. روی لینک موسیقی کنار کلیک کنین تا رقیب گل آقا رو بشناسین. اولش یه مقدار حرفه و بعدش آهنگشه. من با این آهنگ و متن و آهنگ های دیگه این مرد بارها اشک ریخته ام. فکر کنم همه امون رو دوست داشت. اما تعداد خیلی کمی ازما دوستش داشتیم. من خیلی خیلی دوستش دارم. تنها رقیب گل آقاست. البته خیلی خطرناک نیست. کلیک کنین, می بینین.
۲) متن پایین هم تازه است. این رو نوشتم که در حق اون نوشته پایینی هم ستمی روا نکرده باشم. گناه داره.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار

۸۵) آرزوهای بزرگ

شنبه
اسفند ۳,۱۳۸۱

یکی به من بگه آخه چرا مامان و بابای من این همه به من گفتن درس بخونم. چی می شد اگه من یه دیپلمه یا حتی دیپلم ردی یا سیکل مونده بودم و هیچ درکی هم از اطرافم نداشتم.
سر ۱۸ سالگی زن گل آقا که یه مغازه یا رستوران داشت و یا بساز بفروش شده بود (چون اون هم اگه دانشگاه نمی رفت باید می رفت توی کار آزاد دیگه) می شدم. بعد هم هر روز می رفتم خونه شهلا اینها, با مادر شوهرم قهر می کردم,با مامانم غیبت و درددل مادر شوهرم رو می کردم, ۲۰ سالگی یه بچه می زاییدم, با گل آقا سالی یه بار می رفتیم ترکیه و دوبی. از اونجا یه عالمه لباس می آوردم و میفروختم به زری و پری. از زرنگی خودم در خرید و فروش لباس و اسباب توالت خوشم می اومد. هفته ای یه بار می رفتم پیش رفعت خانم آرایشگر تا موهام رو مش صورتی سوزنی و های لایت کرم کنه و موهای صورتم رو لیزری بسوزونه و ابروها و لب هام رو تتو کنه. بعد ماهی یه بار موهام رو ویتامینه و صورتم رو پاکسازی می کردم. اونوقت سالی یه بار هم نگران دکوراسیون خونه ام بودم که بالاخره آدم آبرو داره. تازه دختر دایی زن برادر مادر شوهر دختر عموی گل آقا پرده های خونه اش رو عوض کرده ما چه مونه که نکنیم.هر دو هفته ای یه شوی لباس می رفتم که ببینم چی مد شده. هرروز هم برای گل آقا پلو خورش بادمجون و کرفس و قرمه سبزی و آش رشته درست می کردم. هر ماه یه مهمونی می دادم با لازانیا و ماهی و سوفله و گراتینه و خورش کاری و بیف استروگانف. با دسر ژله و بستنی و کرم کارامل. با عرق و ویسکی و تن ماهی و لوبیا و سالاد الویه به عنوان مزه. بعد هم به رقیه خانم و علی کارگر می گفتم بیان کارهای مهمونی و شستن ظرفها و پذیرایی از مهمون ها رو انجام بدن.بعد هم هر روز می رفتم خونه مامانم اینها که ببینیم پری خانم و ژاله خانم و خانم بحرینی چی کار ها کرده اند و دختر نازی خانم شوهر کرده یا نه و عروس خاله مامانم وای که چه مال و پول شوهره رو به باد فنا می ده و چه پز های بیخودی که نمی ده. بعد هم گل آقا بیاد خونه و با خیال راحت توی یه خونه راحت و ترتمیز لم بده و ماهواره ترک رو نگاه کنه و من ببینم که کدوم مدل مو و لباس و قیافه رو دوست داره که دور بعدی آرایشگاه خودم رو اون شکلی در بیارم. هر یه سال در میون تصمیم بگیرم که از این به بعد نماز بخونم و بعد یادم بره یهو. اون وقت چشم و هم چشمی بقیه برم مکه بعد تا دوماه همه جا روسری سرم کنم بعد که ببینم نه بابا نمی صرفه دوباره روسری رو بردارم. اون وقت نذر حضرت رقیه کنم و سفره بندازم و سفره بقیه رو برم. صدقه به گیتی خانم بدم که به دست مستحقش می رسونه. بعد شب پاشم برم با گل اقا سوتین کریستین دیور و یه ماشین گالانت میتسوبیشی واسه دل عمه ام بخرم. بعد هم بگم وای گل آقا جونم همه رفتن خارج ماهم بریم . گل اقا هم یه وکیل خوب بگیره و از راه سرمایه گذاری بریم کانادا ونکوور که هوا خوبه و من سینه ام نمی چاد, اونجا هم پز بدیم و من هم بیام ایران و برم چون که دوری مامانم رو نمی تونم تحمل کنم و اصلا کشور آدم یه چیز دیگه است, اما وسط هر جمله ام سه تا اوکی و چهار تا او مای گاد بگم. لباس هام هم همه رو از کانادا بخرم.
آخه من دیوونه بودم از اول عمرم رفتم کودکستان, بعد مدرسه, بعد دبیرستان, در تمام این جاها عین دیوونه های بی مغز درس خوندم (بلانسبت همه درس خونده ها) بعد عین ملنگ ها سخت ترین رشته های دانشگاهی رو انتخاب کرده ام. بعد هم به گل آقا گفته ام الله و لله من با کسی که مهندس نباشه ازدواج نمی کنم. بعد هم خودم و گل آقا رفتیم عین منگل هایی که نذر کرده اند همه زندگی مون رو وقف دانش روز افزون بشری کرده ایم که وقتی میایم خونه عین دور از جون جسد بیفتیم یه طرف و خونه عین دور از جون همه اتون خونه جهودا به هم ریخته و در هم باشه و برای یه روز تعطیل له له بزنیم. دلمون برای ملیت و ملت بجوشه و نگران سیاست داخلی و خارجی ایران باشیم. ناراحت باشیم که چرا از بزرگانمون تقدیر نشده و نمی شناسیمشون. به فکر آدم های بیچاره دنیا باشیم که چطور می شه بهشون کمک کرد. من بخام تاریخ و فرهنگ ایران رو بخونم و زبان فارسی رو گسترش بدم و حکومت تعیین کنم.واسه حقوق از دست رفته زنان در دنیا و تاریخ تمام مدت حرص بخورم و بحث کنم. نگران پیشرفت تکنولوژی باشم و از شدت استرس پیشرفت تکنولوژی ببخشید عین گوز شده باشم. بخام عربی یاد بگیرم که قرآن رو بخونم و تحلیل کنم و انجیل و تورات رو بخونم و بدتر از همه واسه این جیمی خر کار کنم که آخر سر اصلا یادم بره که کت بالویی توی این دنیا وجود داره و آدمه اصلا.
یکی بگه من خل نبودم این راه خرکی رو انتخاب کردم؟ می گم الان هم خوبه دست گل آقا رو بگیرم ببرمش تهران. اونجا یه مغازه کامپیوتری واکنه و این کاری که می خاستم از بیست سالگی بکنم حالا از سی سالگی بکنم. بدبختی اینه که بعد از تمام این رویا بافی ها گل آقا اومده خونه و به جای هر چیزی به من می گه: وای کت بالو کاش لذت درس خوندن رو در ایران توی دانشگاه فهمیده بودم.
برم خودم رو بکشم؟!!!
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

پنجشنبه
اسفند ۱,۱۳۸۱

این آهنگ کنار صفحه آهنگ مورد علاقه گل آقا است. گوش کنین. خیلی قشنگه. من هم دوستش دارم. نه به اندازه گل اقا البته.برای همین هم آخر این هفته عوضش می کنم. از این به بعد هر چند وقت یه بار عوضش می کنیم.
راستی مثل این که یه وبلاگ به نام وبلاگ گل آقا یه جایی توی این شهر بزرگ وجود داره. من یه جا لینکش رو دیدم. وقت نداشتم روش کلیک کنم. می خام بگردم و پیداش کنم.
به هر حال که:
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار

چهارشنبه
بهمن ۳۰,۱۳۸۱

یکی از لحظاتی است که خیلی احساس بدی در مورد خودم دارم. خیلی بد. احساس قدر ناشناسی نسبت به کسانی که این کارها رو کردند تا باقیمانده ایران از حمله دشمنان رو به دست من برسونند و من به دنبال زندگی خودم اینجا شاد و شنگول نشسته ام و باکی از ویرانی ایرانم نیست.
<a href=”http://yazdany.blogspot.com/”>آقای یزدانیان تشکر. خیلی خوب بود</a>.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار

۸۲) تشویق بی مزه

دوشنبه
بهمن ۲۸,۱۳۸۱

مزخرفترین اتفاق دنیا اینه که یه خانم باشی و توی یه تیم از مردها کار کنی. حالا می گم چرا.
ما یه محصول جدید رو فرستادیم توی بازار. حالا تشویقی که برای تیم در نظر گرفته شده یه بلیط برای مسابقه بسکتبال معروفترین تیم بسکتبال کاناداست که ۶ مارچ از ساعت ۷ تا ۱۰ شب برگزار می شه!!
اولا که من از بسکتبال خوشم نمیاد. کاشکی شنا یا فوتبال یا گلف یا بولینگ یا شیرجه یا پاتیناژ بود.
دوم این که هیچ احساسی نسبت به این تیم خیلی معروف تورنتویی ندارم.
سوم این که توی هوای سردی که احتمالا سه هفته دیگه هم ادامه خاهد داشت عین یه چیز بدی (بفهمین چی رو می گم لطفا) باید بلرزم و برم اونجا.
چهارم این که هیچ زمینه ذهنی در مورد این تیم و بازی هاش و بازی بسکتبال ندارم.
پنجم این که خودم گواهینامه رانندگی ندارم و گل آقا باید من رو ببره و منتظرم بمونه و برم گردونه. (داستان گواهینامه نداشتن من اینجا طولانیه. یه بار کامل تعریف می کنم.)
ششم این که آخه مگه خلم گل آقای گلم رو تنها بگذارم و برم یه جایی که هیچ لذتی بهم نمیده. تازه هی هم دلم شور می زنه که نکنه یه چیزی بگن من نفهمم یا این که نکنه فکر کنند من گاگولم یا….
اون بی سلیقه ای که برای تشویق تیم این راه مسخره رو انتخاب کرده اگه به دست من بیفته کله اش رو می کنم. کاشکی حداقل می شد جای خودم یه نفر دیگه رو بفرستم. یکی از دوستامون اینجا عاشق اون تیم تورنتویی است و عاشق مسابقه بسکتبال. حداقل کاشکی برای من یه نفر بلیط سینما یا یه تئاتر یا یه کنسرت لیلا فروهر و ابی و حتی جواد یساری رو می خریدند.
سلیقه مردونه واقعا مزخرفه. بسکتبال!!! بدبختی اینه که این مردها هم با این سلیقه مزخرف باید بیان و ما رو انتخاب کنند و خاستگاری بیان. همینه که همیشه ناشیگری در میارند. خلاصه که خیلی حالم گرفته است.
بهتره غر نزنم. اگر توی اون تیم حتی یه نفر باشه که نره من هم می شم دومیش و مثل خانمها توی خونه استراحت می کنم نه که مثل این آقایون خل برم نصفه شب گلوم رو به خاطر یه تیم خل تر از خودم پاره کنم. اما اگر نه که اول تاریخچه تیم تورنتو رپترز رو نگاه می کنم. یه تعدادی اصطلاحات بسکتبال رو یاد می گیرم. لباس گرم می پوشم. گل آقا رو یه بوسش می کنم که انتظار کشیدن خیلی براش سخت نشه. بعد هم چند تا لیوان آب جوش می خورم برای تشویق های سر مسابقه . و سه ساعت کذایی رو به خوبی دوام میارم. خوشحال و خندان بر میگردم پیش گل آقا.
راستی کتاب های جین وبستر رو خوندین؟ من خیلی دوستش دارم. یه جایی توی کتاب دشمن عزیزیه چیزهایی توی این مایه می گه که:
مردها وقتی تمام هوششون رو جمع کنند که بخان ازما خانم ها تعریف کنند میگند که مثلا همت مردانه ای داره. یا مثلا مرد خونه است یا منطق مردونه داره یا… خلاصه مفهوم کلی اش همین ها بود. حالا موضوع اساسی اینه که امکان نداره که ما بتونیم از یه مرد به این شکل تعریف کنیم که زیرکی زنانه داره. یا تدبیر زنانه یا خلاصه هرچیز خوب زنانه داره.اما حالا من می گم که کاشکی این آقایون یه کم سلیقه خوب و نیک زنانه داشتند و از بسکتبال خوششون نمی اومد.
عجب بدبختی ایه ها.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار

شنبه
بهمن ۲۶,۱۳۸۱