بلیط های کنسرت هانا مونتانا از ۹۵ دلار تا ۱۰۷۰ دلاره!!!!!
بلیط های لاس وگاس کنسرت سلین دیون هم از ۵۶۰ دلار هست تا ۱۰۷۰۰ دلار! در حالی که بلیط های ماه آگوست مونترال سلین دیون از ۲۱۴ دلار تا ۲۱۴۰ دلار هستن و توی ایرکانادا سنتر از ۱۰۶ تا ۱۳۳۸ دلار قیمت خورده اند.
بلیط های ماه ژانویه ی مایکل بوبله ی عزیز هم قیمتشون از ۳۲۱ شروع می شه تا ۱۳۳۷۵.
با این رقم ها به گمانم من و گل آقا بالای خط فقر که نیستیم هیچی یه چیزی هم به ماتحت خط فقر بدهکاریم!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
این نوشته رو هم از توی تختخواب می فرستم روی اینترنت!
تمام هفته ی قبل بی حال بودم. یاد دکتر بورگیل می افتادم که هر بار بهم میگفت هیچی ات نیست و بعدش من راست راستی خوب می شدم. فکر می کردم لابد این دفعه هم هیچی ام نیست, تا این که دیشب دیدم راست راستی درجه بالای سی و هشت بود و مختصری تب داشتم.
کارهام عقب افتاده ان, سه هفته است ورزش نکرده ام و کلاس زبان و کلاس رقصم رو کنسل کردم. لااقل سه کیلو اضافه وزن بر اثر بی حرکتی مداوم پیدا کرده ام!!! می گفتن کسی که مریض بشه لاغر می شه. من به طرز عجیبی تپلی شده ام.
به هر حال…اگه امروز استراحت کنم و خوب بشم, که هیچ. اگه نه صاف و مستقیم می رم پیش دکتر که بهم بگه هیچی ام نیست و خوب بشم.
حیفی دکتر بورگیل بازنشسته شد. این جدیده نمی دونم همونقدر راحت بگه هیچی ام نیست یا بیشتر توی دلم رو خالی کنه.
—-
یه ایمیل برام اومده. میگه اگه گروه خونی ات چیه, خصوصیات ات چی هستن. ایناهاش. خصوصیات من اینه:
You like harmony, peace and organization. You work well with others, and are sensitive, patient and affectionate. Among your weaknesses are stubbornness and an inability to relax..
این قسمت نقطه ضعف رو نمی دونم دیگه چرا رودرواسی میکنه بگه. تلفیق لجبازی و خرکاری می کنه به عبارتی “قاطر” دیگه!
نه که دروغ بگه بیچاره, ولی خوب قاطر بودن هم همچین احساس خوبی به آدم نمی ده.
—-
اگه چیزی توی دنیا باشه که حال من رو بد کنه ارتباط جنسی با کودکه. ارتباط جنسی با یه فرد زیر هفده سال. واسه این که به شدت می تونه تمام زندگی اون دختر یا پسر کوچولو رو خراب کنه. زیر دوازده سال که دیگه فاجعه است.
تایلند سال هاست که مرکز فحشاست. حرفی نیست. مشکلی با فحشا ندارم. خانومه -یا آقاهه- ی تن فروش می دونن چکار می کنن. آقایون خریدار هم حسابشون سواست. اصولا بسیاری از آقایون از عضو شریف به عنوان قطب نمای کل زندگیشون استفاده می کنن و بقیه ی اعضا فقط و فقط در خدمت عضو شریف و بنا به فرمان اون خدمت می کنن, و صد البته این برای آقایون افتخاری است. دقیقا به همین دلیل فکر می کنم همه ی ما خانوم ها و آقایون به فواحش دین بزرگی داریم که هرگز ادا نکرده ایم. از ایثارگرانه ترین و خدماتی ترین و مفید ترین مشاغلی است که گاهی اوقات خانواده ها رو از خطر سقوط حتمی و فجایع بزرگ نجات می ده. فرصتی اگه بشه شخصا و رسما مراتب قدردانی و سپاس خودم رو به جامعه ی فواحش دنیا تقدیم می کنم.
ارتباط جنسی با کودک اما بحثش جداست. نفرت انگیزه و برای کودک بیچاره که نمی دونه دقیقا داره چه می کنه ویرانگر. خلاصه…متاسفانه تایلند از مراکز ارتباط جنسی با کودکان هم به حساب میاد. پسر بچه های کوچولویی هستند که از این طریق امرار معاش می کنند. ایناهاش. می تونم به راحتی بگم دلم کباب شد. قیمت پسرک شش دلاره! تقریبا هم قیمت یه همبرگر! و پسرک به طرز باور نکردنی ای کوچولو و ظریفه!
کوچکترین سنی که بشه با یه پسر بچه رفت سانفرانسیسکو به نظرم باید همون نوزده سال باشه. مگه این که پسرک بخواد خودش بره سانفرانسیسکو, با کسی همسن و سال خودش و به صورت طبیعی, نه این که تن فروشی کنه.
نهایت جریان این که این ایمیل که مال یه معلم هست جالب بود:
بیشتر پسرها بی خانمان هستن و بین ده تا چهارده سال. بعضی ها واکس می زنند و بعضی ها تکدی گری می کنند. یک روز هفت پسر درآپارتمان من بودند. من آپارتمان بزرگی دارم. دو تشک و فضای کافی برای بازی پسر بچه ها. آنها اغلب فوتبال, بدمنیتون یا ورق بازی می کنند. گاهی هم بازی های ویدیویی می کنند, فیلم یا کارتون می بینند یا به موزیک گوش می دهند. اوضاع من از نظر روابط جنسی معرکه است. بعضی از آنها خیلی جالب هستند. حتی یک لحظه هم به بطالت نمی گذرد.
این ایمیل رو که خوندم فقط یه سوال برام پیش اومد, تفاوت جهنم و بهشت چیه؟!
…..
برای تایلند منافع بسیار زیاد اقتصادی داره. کلا اقتصادش از این راه می چرخه. و…به نظر میاد همه درک کنند.
باز انشا بنویسیم”…” بهتر است یا ثروت؟
جای نقطه چین رو با هر چیزی که خواستین, خانواده, فرزند, آدم, علم, عشق, زندگی,….بی تعارف هر چیزی که خواستین پر کنین.
من می گم…ثروت.
—-
از زمانی که تصمیم گرفته ام هنوز حقوقم بالا نرفته. به شدت از خودم ناامید شده ام. خصوصا حالا که تحریر شد, ثروت از … برتر است.
گمانم اصولا خشت اول رو در این راه کج گذاشته ام.
—-
ای جان. مامان بزرگ نود و پنج ساله داره وبلاگ می نویسه! ایناهاش.
—-
خواب عجیبی دیدم. توی اتوبان پشت سر دو تا ماشین می رفتم. از اول به نظرم می رسید دو تا ماشین عجیب هستن. یهو وسط اتوبان زدن روی ترمز. خانومه از یه ماشین پیاده شد. یه لباس بلند به رنگ تیره, شاید قرمز خیلی تیره پوشیده بود. لباسه مدل کیسه ای بود بی هیچ دوخت و شکل خاصی. موهای خانومه کوتاه مجعد و بسیار پر بود. خانومه حدود پنجاه سال شاید بود. کمی کمتر. از آقاهه چیز خاصی یادم نیست. آقاهه هم از ماشین بعدی پیاده شد. خانومه بسیار ناآروم بود. ماشین هاشون رو رها کردن وسط اتوبان. من پشتشون محکم زده بودم روی ترمز. یکی دو تا ماشین دیگه هم. خانومه تمام قد ایستاد بالای دیواره ی کوتاه بتونی که دو طرف اتوبان کشیده بودن و از اون بالا فریاد زد حالا به آرامش می رسیم و خودش رو پرت کرد توی اتوبان پایینی, سی چهل متر پایین تر. آقاهه هم پشت سرش بی این که چیزی بگه همین کار رو کرد.
ماشین رو رها کردم و رفتم دور و اطراف. به این فکر که راه بند میاد و پلیس باید بیاد. بر که گشتم -و توی گشت و گذارم دو سه تا آشنا رو دیدم که توی دو تا سفر باهاشون همسفر بودم و دیگه تقریبا هرگز بهشون فکر نکرده بودم- پلیس اونجا بود. می گفت این زن و مرد توی راه ایستاده بودن جلوتر که با خواهر های روحانی هم حرف بزنن. اما زن فریاد زده بود شما فقط ماشین های ما رو می خواین و خواهر های روحانی رو مبهوت رها کرده بودن و به راهشون ادامه داده بودن.
….
دیشب به خاطر مریضی ام تقریبا شام نخورده بودم غیر از دو سه تا قاشق سوپ! خوابه به شکم ربطی نداشته. شاید هذیون بوده.
خلاصه…
همه چی بر وفق مراده.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
گل آقا کتبالو رو منتفل کرد روی ورد پرس به جای مووبل تایپ و…راستش رو بخواین من به عنوان یه کاربر نهایی یک دل نه صد دل عاشق ورد پرس شدم. کل کارهایی که بلد نبودم و ..ون و پیزی اش رو نداشتم با مووبل تایپ یاد بگیرم, ودر پرس ساده و راحت د راختیارم قرار می ده. تمیز و پاکیزه.
طبق معمول دست گل آقا درد نکنه. زندگی رو برای کتبالو خانوم راحت می کنه.
—
یه شعر بود هزار سال پیش توی کودکستان می خوندیم, می گفت: دیشب هوا سرد شد. مهری سر درد شد. این دختر نفهمیده. حرف مامان و نشنیده. رفته به کودکستان. با پیرهن تابستان. چون پالتوش و نبرده. طفلکی سرما خورده. تب کرده و خوابیده. آفتاب به روش تابیده. هر کی حرف مامان و نشنیده . همین بلا رو دیده.
دقیقا حکایت منه. منتها به جای مهری بگذارین کتبالو, به جای مامان بگذارین گل اقا. به جای کودکستان هر جا دلتون خواست بگذارین, خیابون, سر کار, مهمونی, هر چی!
بسیار نیکو و پسندیده است اگه به حرف مامان و گل آقامون گوش کنیم!
….
دوستم می گه واسه خاطر اینه که شب هالوین رفتیم رستوران و من شدم رقاصه قاجار! اعتقاد من اینه که خیر, سال پیش و سال قبلترش رفتیم خیابون چرچ و من شدم رقاصه ی کاباره که هم لباسش خیلی خیلی کمتره و هم هواش خیلی خیلی سردتره! تازه, رقاصه ی قاجار شدم اما بعد از هر سه دقیقه که می رقصیدم باید ده دقیقه می نشستم نفس تازه می کردم. گل آقا فی المجلس گفت کتبالو سرما خورده!
تنها مزیت بسیار عالی و منحصر به فرد سرماخوردگی اینه که می شه آدم بخوابه و از انجام تمام وظایف معاف بشه, بدون این که کسی رو سرزنش کنه. کلاس سه شنبه و کلاس پنج شنبه ام رو کنسل کردم.
دلم واسه کلاس پنج شنبه خیلی سوخت. لااقل شش ماهه که منتظرش بودم. لعنت بر شیطون.
—
دارم هذیون میگم.
برمی گردم اگه عمری باقی بود. خدا رو شکر در وضعیتی هستم که اگه همین لحظه قالب تهی کنم هیچ تاسف و آرزویی ندارم, و اگه تا ده هزار سال دیگه عمر کنم برنامه و کارهای جالب برای انجام دادن دارم. این رو می گن یک زندگی ایده ال, آماده برای مردن, یا آماده برای ادامه ی ده هزار ساله ی زندگی!
—
راستی…امروز کلاس مدیریت پروژه داشتیم, از طرف شرکتمون! فکر می کنین چی؟ بدون این که خودم بدونم تمام اصول مدیریت پروژه رو در زندگی روزمره ام پیاده می کرده ام. از جمله مدیریت زمانی پروژه رو.
قطعا هزار نکته باریک تر زمو اینجاست…منتها وقتی اصول رو توضیح داد و بعد من یه قسمت کلاس رو نبودم و برگشتم و تمرین مربوط به اون قسمت رو داد و من بی هیچ مشکلی, به طور شهودی تمام قوانین رو رعایت کردم و -خلاف بقیه ی تیم- جواب زمانبندی رو درست در آوردم, یعنی بالقوه بدون نیاز به درس گرفتن داشته ام کل مدیریت پروژه رو توی زندگی و کارم رعایت میکرده ام!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
یه شبانه روز استراحت اجباری توی تختخواب می شه توفیق اجباری! اگه یه کم دیگه طول بکشه شاید مثنوی هفتاد من کاغذ و قصه ی حسین کرد هم بنویسم!
—-
از اول اول از مدونا خوشم میومد. عین عروسک خوشگل بود و حسابی بی پروا. امروز این جمله رو ازش خوندم:
I’m tough, I’m ambitious, and I know exactly what I want. If that makes me a bitch, okay.
Madonna
اگه می خواستم خودم زندگی ای رو که دوست دارم توصیف کنم و بگم دلم می خواد زندگیم بر مبنای چه اصلی باشه, بهتر از این نمی تونستم بگم.
می گم من از اولش از این زن خوشم میومد.
—-
شیطونه می گه برم فوق لیسانس ریاضیات محض بخونم. اگه خوشم اومد برم دکتراش رو هم بگیرم. برم توی مایه های علم.
اون یکی شیطونه می گه برم فوق لیسانس مدیریت بگیرم. زبان انگلیسی و فرانسه رو کامل کنم. بشم -به قول یکی از دوستان- انشالله رییس چیز خر!! چند تا دوره ی مالی هم بگذرونم و برم توی کار خرید و فروش سهام و سرمایه گذاری.
شیطون بعدی میگه گل اقا رو بفرستم کار کنه و جای هر دوتامون پول در بیاره. خودم برم برقصم و ادبیات انگلیسی و فرانسه و فارسی و بعدش هم روسی و اسپانیولی کار کنم. عشق دنیا رو بکنم توی این دو روزه ی عمر.
بزرگترین مسئله ی من اینه که برام مهمه دلیل این که کاری رو نمی کنم اینه که نمی خوام, یا نمی تونم. بعد از این که کاری رو کردم و بهم اثبات شد می تونم اون کار رو بکنم, اونوقت با خیال راحت می تونم تصمیم بگیرم که می خوام انجامش بدم یا نه! مثال هاش برای خودم زیاد هستن. منتها شخصی هستن حسابی. این وسط بگم مایه ی ابروریزیه!
با پول در آوردن هم همینطوری هستم. تا وقتی اثبات نشه به خودم که می تونم پول حسابی در بیارم, سخته قید همه چی رو بزنم و برم فقط و فقط سراغ عشق کردن با هنر و ادبیات و گاسم ریاضیات.
به گمانم اون راه دوم رو برم. در آمد که به سالی خدا دلار رسید, بزنه به سرم. بشم مادر ترزا واسه ی بار دوم در زندگیم. شکر خدا بچه هم ندارم که نگران آینده اش باشم.گل اقا هم که به سرانجام رسیده. تمام پول رو بزنم به همون چیز خر. برم سراغ کار ادبیات و هنر و کیف دنیا رو بکنم.
—
چطوری بهتر ماچ کنیم!؟!!!
ایناهاش. مقاله اش اینجاست.
ولله به عقیده ی من قانون و قاعده نداره. ماچ کنین اونجوری که کیفش رو ببرین. گمون نکنم این که سر رو به راست خم کنی یا به چپ, یا دماغت رو بکنی توی چشم یارو خیلی مهم باشه. من رو بیشتر یاد درس هایی از قرآن و قواعد و قوانین اختراعی توالت رفتن انداخت!
یه قانون قطعی و مسلم البته داره. دندون های تمیز و دهان خوشبو…وگرنه ماچ و موچ کوفت آدم می شه! حتی اگه طرف خود خود براد پیت باشه.
—
آرزوی من؟! هممم..این که همیشه یه نفر باشه که تمام خونه رو مرتب و تمیز کنه. لااقل یه روز در هفته وقت من رو می گیره.
اونقدر این آرزو قویه که شاید اعتراض نکنم اگه گل آقا یه خانوم کوچیک بیاره توی خونه کمک حال خانوم بزرگ بشه!
پنج سال بیشتره که از دو حالت خارج نیست. یا هفته ای یه روز باید فقط و فقط به کار خونه رسید, یا خونه می شه عین بازار مکاره. شتر با بارش توش گم می شه!
…
حالا می ترسم یه خانوم کوچیکه اگه بیاد, کاری که نکنه هیچ, من و گل آقا مجبور شیم یه روز تمام هم ریخت و پاش های کل هفته ی ایشون رو جمع و جور کنیم! واه واه..خدا به دور..
—
اصولا به گمانم برای من اثبات خودم به خودم از همه چیز دنیا مهمتر باشه.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
باحال…این کتاب هری پاتر یه مفهوم بامزه رو تصویر کرده بود.
توی کتاب سوم هری پاتر (از این جا به بعد رو نخونین, اگه هری پاتر شماره ی سه رو نخوندین و خیال خوندنش رو دارین), یه جادو هست که زمان رو به عقب بر می گردونه و آدم می تونه که در یه زمان دو جا باشه. منتها مرتبه ی دوم نباید توسط کسی دیده بشه.
درسته که پیچیده است اما جی کی رولینگ با هنرمندی مفهوم رو از اونچه که هست بسیار قابل باورتر به تصویر کشیده.
مرتبه ی اول هری پاتر کنار یه دریاچه گیر می افته. جادوی باطل السحر بسیار مشکل بوده. بنابراین مرتبه ی اول حضور در مهلکه باطل السحر رو بسیار ضعیف اجرا می کنه.
در همین موقع درست قبل از این که توسط طلسم (بوسه ی مرگ خوار) بمیره, می بینه که همون جادوی باطل السحر, بسیار قوی از طرف دیگه ی دریاچه به نجاتش میاد. در حالت نیمه بیهوش نگاه می کنه. در کمال بهت می بینه که پدر از دنیا رفته اش از طرف دیگه ی دریاچه, جادوی باطل السحر رو اجرا کرده.
بعد که ساعت بر می گرده و موقع مرتبه ی دوم حضورشون, هری (نسخه ی دوم) در همون زمان می ره به سمت دیگه ی دریاچه. می خواسته از پشت درخت ها, خودش رو (نسخه ی اولش رو) ببینه و مهم تر از اون پدرش رو (یا روح پدرش رو) دوباره ببینه. به زمان حساس بوسه ی مرگ خوار نزدیک می شده. اما هر چقدر منتظر شده پدرش نیومده. درست یه لحظه پیش از بوسه ی مرگ خوار متوجه جریان می شه. در اصل خودش بوده که اون باطل السحر بسیار قوی و بی نقص رو انجام داده بوده. در حالت نیمه بیهوش خودش رو دیده بوده یا به عبارتی نسخه ی اول هری نسخه ی دوم هری رو دیده بوده, اما فکر کرده بوده پدرش رو می بینه.
در جواب دوستش هرمیونه که ازش پرسید چرا باطل السحر نسخه ی اول هری کار نکرد اما باطل السحر مرتبه ی دوم اونقدر قوی بود, جواب هری جالب بود. هری جواب داد به دلیل این که مرتبه ی دوم می دونستم که باطل السحر رو بی نقص و قوی انجام داده بودم!
و…فکر می کنم هری راست می گفت و…فکر می کنم از جالب ترین نکته هایی هست که در زندگی ام تجربه کرده ام.
….
زمان شاید فقط و فقط در ذهن ما وجود داره.
—
حالم بده. سرما خورده ام. در حال غش و ضعفم. دیروز و امروز ساعت دو و سه ی بعد از ظهر کل انرژی ام تموم شده. تمام تنم درد می کنه
اما هنوز….گشنه امه و…دلم می خواد داستان های کوتاه و بلند بخونم!
—
تحقیق این ترم در مورد سامرست موآم و سبکش خواهد بود. سه هفته براش وقت دارم.
ترجیح دادم از بین تمام موضوعات و نویسنده ها سامرست موآم رو انتخاب کنم. از داستان هاش خوشم میاد و اعصابم کش نمیاد.
مهم تر از همه, از پولساز ترین نویسنده های دوران خودش بوده و من همیشه از آدم های پولساز خوشم میاد و…
خودم در تمام زندگیم نتونسته ام پولساز باشم!
….
پول که می گم منظورم میلیارد و میلیون قلفتیه ها! نه صد و هزار و صد هزار.
کسی اگه می دونه, خدا یک در دنیا هزار در آخرت عوضش بده, توی این کامنت دونی, ایمیل, تلفن, لینک, پیغام, پسغام, یه دونه, فقط یه دونه از روش های میلیاردر شدن رو بنویسه.اگه با روش اش پولدار شدم, قول می دم اون دنیا به جدم, سرور سالار ابنای بشر, شفاعتش رو بکنم.
—-
دلار کانادا رکورد شکست. گرچه واحد های تولیدی کانادا لطمه می بینن, اما نرخ بیکاری بسیار پایینه و کانادایی ها در معیار جهانی پولدارتر خواهند بود. بهترین زمان است برای مسافرت, و…وال مارت و سیرز قیمت ها رو تعدیل کرده اند.
هنوز اگه برین آمریکا برای خرید بسیار به صرفه است, تا زمانی که فروشنده های کانادایی کلهم اجمعین قیمت ها رو تعدیل کنند.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
شارلیز ترون خانوم از قشنگ ترین خانوم های روزگاره. مثل عسل شیرینه و مثل ملکه ها باشکوه. این جمله اش رو امروز خوندم:
There’s never the perfect time for anything if you are interested in living all aspects of life,” she says. “There are opportunities, and you go after them, or you grab them as they come to you. Then you have to figure out the balance of love and family, work and adventure
و راست راستی راست می گه. معمولا هیچ زمانی برای انجام کاری بی نقص نیست. معمولا سه هزار تا کار باهم باید انجام بشن و معمولا چیزهایی هست که هر کدومش می شه یه بهانه ی عظیم در راه انجام کار قلمداد بشه.
و….حاضرم قسم بخورم در اکثریت قریب به اتفاق موارد -مگه این که درست وسط قتل عام دارفور یا جنگ عراق یا قحطی هائیتی یا بحبوحه ی آشویتس گرفتار باشین-, می شه کار رو انجام داد با وجود تمام گرفتاری های دور و برش.
—-
من همیشه خوشحال بوده ام؟! درست وسط بحبوحه ی تحت استرس بودنم؟!!!
بابا دسخوش!
دیشب آلیس و ژولیت و کارن گفتن من همیشه خوش حال بودم!
بی شوخی گاهی اوقات درست همون زمان هایی که خوشحال به نظر می اومدم بدم نمی اومد خرخره ی بعضی آدم ها رو بجوم, و صد البته زورم نمی رسید. اعتراف می کنم به دلیل نخواستن نبود به دلیل نتونستن بود, و همین جرم آدم رو دو برابر می کنه.
—-
آدم ها عاشق خودشونن. عاشق عشق هستن و عاشق اون کسی که حس خوب عشق رو بهشون بده.
معشوق فقط یه واسطه است, برای انتقال حس عشق و…عشق هدف و معشوق وسیله.
حالا این وسط اگه یه وسیله ی بهتر پیدا شد یا وسیله ی قبلی فرسوده شد خوب می شه به راحتی وسیله رو عوض کرد. یا می شه از چهار پنج تا وسیله ی مختلف برای رسیدن به هدف استفاده کرد. منطقی نیست؟
اصولا مثل همیشه هدف وسیله رو توجیه می کنه! یا..عشق معشوق رو توجیه می کنه.
خوبیش به یه چیزه. عشق توی وجود آدمه و از دست نمی ره. معشوق توی وجود آدم نیست و ممکنه هر لحظه از دست بره. منتها چخه…کی به معشوق اهمیت می ده تا وقتی عشق هست و این همه وسیله برای رسیدن بهش!
در عجبم چطور این بدیهی ترین چیز رو تا قبل از یه ماه پیش به این روشنی متوجه نشده بودم.
—
خوره به جونم افتاده مثل دانشمندها مطالعه کنم.
خوره به جونم افتاده هی به گل اقا بگم مثل پادشاه ها استراحت کنه.
اصولا…خوره موجود باحالیه.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
علی لاریجانی استعفا داد, احمدی نژاد هم پذیرفت.
بفرمایید. این زبون آدمیزادشه. این هم انگلیسیشه.
پاراگراف آخر انگلیسی اش رو طبعا در خبر ایرانی نمی بینید:
Before he was appointed, Mr. Larijani was the head of Iran’s state-run radio and television network and was seen as one of the hard-liners’ most effective weapon in curtailing former President Mohammad Khatami’s reform program. At the time, Mr. Larijani used the official media as a weapon to suppress democratic reforms and prohibited the broadcast of information that might have been harmful to hardline clerics
خدا این رو به خیر بگذرونه. واسه ی برنامه های هسته ای چه خوابی دیده اند, خدا عالمه.
—-
یه پرزنتیشن ده دقیقه ای راجع به یه داستان کوتاه باید تهیه کنم. داستانه رو تا حالا چهار بار خونده ام و هنوز توش گیج می زنم. فقط آخر هفته رو فرصت دارم.
یه کار هم سر کار دستمه که خیلی ازش کیف می کنم. ولی تا تمومش نکنم دست و دلم نمی ره به کار دیگه مشغول بشم. اون رو هم میخوام توی همین آخر هفته تموم کنم.
و…صد البته بولینگ و هری پاتر و تمیز کردن خونه زندگی و امور شوهر داری هم توی برنامه هستن.
اصولا…واسه همینه که عاشق آخر هفته هستم.
دیروز توی رستوران هندی چینی درب داغون پنج زاری فالم می گفت:
Don’t burden yourself with trivial matters.
آقا مدیر پروژه بغلدستم نشسته بود. و گفت که بهتر از این جمله واسه ی من پیدا نمی شه!
—-
از یه آقای افغانستانی و یه آقای پاکستانی سر کارم اصلا و ابدا خوشم نیومد.
پاکستانیه مخالف سر سخت بی نظیر بوتو هست و میگه متاسفه که در جریان بمب گذاری اخیر خانوم بوتو جون سالم به در برد. می گه که بی نظیر بوتو هیچی نیست غیر از یه bitch.
آقا افغانستانیه هم عیش تیم رو منقض کرد, هر کسی توی تیم یه اسم حیوون داشت. من و سه نفر دیگه چهار پنج ماهی هست به تیم ملحق شده ایم و باید برامون اسم حیوون انتخاب می شد.
توی میتینگ, آقاهه گفت خوش نداره خودش و ملت رو به اسم حیوون صدا کنه! و…از اونجا که احترام فرهنگ ها اینجا امری است ضروری, بنده به جای سگ و گربه و خر و طوطی , که کلی واسه اشون اشتیاق داشتم, موندم همون کتبالو!.
بدبختی…تا حالا کسی مارو آدم حساب نکرده بود, غیر از این یه بار که خواستیم یه کمکی مشنگ بازی در بیاریم و این محیط کارهای سیاه و خاکستری رو رنگی رنگی اشون کنیم.
هندیه بهتر بود. یه ایمیل فرستاده بود قبل از جلسه و به ملت گفته بود سگ واق واقی خوبیه.
قرار بود اسمش بشه سگ واق واقی, چون آدم خیلی آرومیه و چون هم که سگ واق واقی هرگز گاز نمی گیره!
من؟
قرار بود بشم سگ حفار. به خاطر این که تا ته و توی جریان رو در نیارم و توی تمام جزئیات نرم ول کن معامله نیستم.
—
بسیار ناراحتم چرا چیزی رو که به یقین یکی دو سالی هست که بهش رسیده ام رو ده سال و پونزده سال پیش بهش یقین نداشتم و بسیار خوشحال و خرسندم که ده سال بیشتر طول نکشید تا بهش یقین حاصل کنم.
این شکلیاس یه جورایی:
ز کوشش به هر چیز خواهی رسید
به هر چیز خواهی کماهی رسید
یا گاسم بشه اینجوری گفتش, تمرکز و وحدت وجود, رمز شادی و موفقیت.
—-
یکی از مشاهدات هفته ی قبلم جالب بود و زنگ خطر.
توی سالن ورزش روی ترد میل قدم رو می کردم و توی سالن روبرویی مربی ها رو که به ملت تعلیم می دن نگاه می کردم. مربیه با یه آقای شصت هفتاد ساله تمرین می کرد. آقاهه تمام موهاش سفید بود. وزنه ای که می زد و تازه براش خیلی هم سخت بود دقیقا نصف چیزی بود که من بلند می کنم.
مطمئن هستم هم سن من که بوده قطعا دو برابر وزنه ای که من باهاش پرس سینه می زنم رو می تونسته به راحتی بلند کنه.
یه آقای مسن دیگه هم بود که اون هم یکی دوبار که حرکتی رو انجام می داد به نفس نفس می افتاد و مربی بهش تمرین های بسیار ساده ای می داد.
یادم افتاد…ای روزگار غدار…
…..
و حالا مگه کسی حریف این گل آقا می شه که منظم ورزش کنه و قوای بدنی و روحی و فکری اش رو همین جور تر و تازه نگه داره.
بزنم به تخته واسه ی بابای خودم , خدا حفظش کنه, الان هفتاد و دو سالشه, به نظر حدود پنجاه و پنج ساله می رسه, هفته ای دو سه بار شنا و تنیس می ره و هفته ای سه چهار بار ورزش. یه تردمیل هم توی خونه داره که متوسط روزی نیم ساعت روش راه می ره. ویلون و ضرب و تار می زنه و شکر خدا سر حال سر حاله. فقط و فقط به این دلیل که سالم زندگی کرده, سحر خیز بوده و منظم ورزش کرده و صد البته بعض شما نباشه بزنم به تخته, چشم بد کف پای ما و همگی…خانواده ی کتبالو ژن اش از نوع مرغوب مرغوبه!!!
—
و دست آخر…این دل و دل و دل و دل و دل و دل کشت منو.
یاد مهستی هم به خیر. روحش شاد.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
Nobody gonna love me better
I must stick with you forever
Nobody gonna take me higher
I must stick with you….
بعد از هشت سال یا… سیزده سال و سه ماه…
You know how I appreciate it
I must stick with you my babe
Nobody gonna love me better…
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
به به…بسیار فیض بردیم و مسرور و مشعوف شدیم.
ولله به جزییات طرح شده در وبلاگ کاری ندارم. آزادی بیان است و آزادی اعتقاد. هر چند که نظر بنده خلاف فرموده های نویسندگان وبلاگ است. تنها سوالی که برای چندمین بار به ذهنم رسید این است که بنابر کل نوزده بند لازم جهت ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بانوان محترم جی لو و پاملا و امثالهن از کل لشکر زینب (س) فعالانه تر زمینه های ظهور حضرت رو آماده می فرمایند!
ما که بخیل در گاه حق نیستیم. اجرشون قطعا با خود حضرتش خواهد بود الهی آمین!
—
گفتم جی لو یادم افتاد. حامله است. امروز صبحی رادیو گفت.
—
درست قبل از خبر باردار بودن جی لو خانوم رادیو خبر داد حزب لیبرال در انتاریو برنده شده. تفاوتی نداره کجای دنیا باشم و مواضع احزاب چی باشه. از بچگی تربیت شده ام که به هر حزبی که لیبرال هست وفادار باشم. هر چند ترجیحم برام دولت استانی حزب محافظه کار پیشرو بود اما رای دادن به غیر لیبرال واسه ام انگاری این می مونه که به مقدساتم خیانت کنم.
—
شاید مشکل رنگ قرمزه. حتی زمان دبیرستان که به تمام معنی کلمه عاشق نامجو مطلق بودم و عکس هاش رو جمع می کردم و توی دبیرستان واسه اش کلی شعار می دادم طرفدار تیم پرسپولیس بودم!
لیبرال ها قرمزن!
—
این جریان لیبرال و محافظه کار من رو یاد علم بهتر است یا ثروت می اندازه! جناح چپ به نظرم همیشه روشنفکر اومده و مدافع حقوق بشر و حقوق زن و کودک و جناح راست حامی سرمایه دار های کلان و مذهبی ها و ضد حقوق زن و منکر همه چی.
ان دی پی ها طبق معمول کسانی که رگه های کمونیستی دارن شعارهاشون جذابه. در عمل قابل پیاده سازی نیست یا..حسابی خرابی بار میاره.
خلاصه که…قرمزته. و نیز…البته واضح و مبرهن است که علم از ثروت برتر است.
—
برای اولین بار در کانادا رای دادم. کاملا از روی میل و رضا. بی دغدغه و نگرانی و مجادله. بسیار امیدوارم دور بعدی دولت فدرال هم لیبرال بشه.
اصولا لیبرال ها انسان های فرهیخته تری هستن.
—
به گمانم از بزرگترین مشکلاتم این باشه که تصمیمات بسیار مهم -مثل انتخاب مسوولین جهت اداره ی امور کشور- رو احساسی اتخاذ می کنم.
—
یه چیز باحال. خانوم معلممون گفت که در سال هزار و نهصد و پنجاه و نه یعنی کمتر از پنحاه سال پیش مادرش برای وضع حمل به بیمارستانی در مونترال مراجعه کرده. پدرش مسافرت بوده و بنابراین مادر به تنهایی به بیمارستان مراجعه کرده. مسوولین بیمارستان مادر رو قبول نمی کرده ان به دلیل این که باید حتما مردی از خویشاوندان زن (مثل شوهر یا برادر یا پدر یا…) زن رو برای ورود به بیمارستان ثبت می کرده و یک زن قانونا نمی تونسته خودش یا کسی رو برای ورود به بیمارستان ثبت نام کنه. حتی اگه مثل مادر این خانوم معلممون درست در آستانه ی وضع حمل می بوده. خوشبختانه راننده ی تاکسی مرد خوبی بوده. مشکل زن رو که می بینه از توی راهرو بر می گرده. به مسوول پذیرش می گه که عموی زن هست و زن رو برای ورود به بیمارستان ثبت نام می کنه. بعد هم بهش می گه که شونزده تا بچه داره و بهش اطمینان می ده که زایمان کار ساده ای هست و دردش بی خطر.
خدا حفظش کنه.
….
یادم میاد من و دوستم می خواستیم جمعه صبح بریم کوه. از اونجا که دخترهای گلی بودیم با هیچ مرد و پسری نبودیم. دو تا دختر بودیم فقط. جلوی راه یه سری پاسدار ایستاده بودن و به دختر های تنها اجازه ی جلو رفتن نمی دادن. یه آقای میونسالی رو پیدا کردیم. چسبیدیم بهش و به پاسداره گفتیم این عمومونه!!!!
گرچه عموی طفلک اونقدر ترسیده بود که شلنگ تخته اندازون تقریبا به فاصله ی ده متر جلوتر داشت فرار می کرد! ولی به هر حال کارگر افتاد. من و دوستم با عمومون (!!!) رفتیم کوه.
فقط نمی دونم عموی من بود یا عموی دوستم!
(در ضمن قابل توجه وبلاگ فوق الذکر و مبحث اختلاط رجال و نسوان)!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
فسقلیه پایان نامه ی فوق لیسانس اش رو دفاع کرد! یه گروه ارکستر ده نفره که اهنگی که ساخته بود رو اجرا کردن. اجرا نیم ساعت طول کشیده و اساتید گفته اند که یه بدعت بوده که پایان نامه ی فوق لیسانس فقط کاغذی ارایه نشه و واقعا با یه گروه کامل ارکستر اجرا بشه. احتمالش هست نمره ی بیست بگیره!
با مدتی تاخیر سه چهار هفته ی دیگه شاید اجرا به دستم برسه.
این برادر فسقلی…که با وجود شیطنت باور نکردنی اش از دو سالگی همین که می رفت خونه ی همسایه مون عینهو آمپول بزن و بشین, گوشش رو می چسبوند به بلندگوی ضبط صوتشون و دو ساعتی فقط و فقط موزیک گوش می داد و بعدا توی راه پله ی خونه موزیک رو با سوت اجرا می کرد!!! اونقدر که همسایه ها فکر کرده بودن بابای فسقلیه است که توی راه پله سوت می کشه نه بچه ی دو سه ساله!!!
هفت هشت سالش که بود پیانو رو شروع کرد و دیگه رها نکرد.
بعد از لیسانسش دو هفته ای رفت یه کارخونه و سه هفته ای هم کار مهندسی فروش کرد. و…تصمیم اش رو گرفت و اعلام کرد. می خواست آهنگساز بشه.
از اونجا که تیوری موسیقی و هارمونی و باقی دروس مرتبط رو هم در کنار درسش مداوم خونده بود, کنکور فوق لیسانس آهنگسازی رو داد و…نفر اول شد. و حالا….
فسقلیه تز فوق لیسانس اش رو دفاع کرد, خودش با یه لشکر ده نفره…عینهو تیم فوتبال…
….
تنها مشکلم باهاش اینه که چطوری این بچه رو قانعش کنم بیاد اینجا پیش خودم!!! به شکل باور نکردنی ای عاشق خانواده اشه و زندگی آروم و راحت و خوشحالی که داره!
این برادر فسقلی…
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار