گاهی برای زندگی را زندگی کردن خوب است فراموش کرد و سکوت کرد و فکر نکرد.
می خواهم زندگی کنم.
…
آخه این پنج تا مرد جوان ایرانی دقیقا چی فکر کرده اند! اینقدر نامردی!!
هیچ دلیل عقلی ای برای این که چرا اصلیت ایرانی شون اینقدر عذاب آوره ندارم. تنها دلیلی که دارم احساسیه. این برای من یاد آور روحیه ی تجاوز گر و زن ستیزی و تحقیر کننده ای هست که در کشورم ازش فرار کردم.
مثل این هست که از کابوس بیدار بشی. چشمت رو باز کنی و ..چشمت به همون کابوس باز بشه.
نمی دونستم ایرانی هستند. برام یک حادثه ی ناخوش آیند بود و پنج مرد. اسم ها ایرانی بودند. برای من عینیت یک فرهنگ شد و یک کودکی و نوجوانی و جوانی و نسل ها و یک زندگی و یک درد آشنا .
…
برای زندگی کردن خوب است فراموش کرد و سکوت کرد و فکر نکرد.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
نمایشگاه سالانه ی فن آوری طبق معمول همه ساله این هفته روز های هفتم تا دهم ژانویه برگزار خواهد شد.
معلوم نیست tablet جدید apple که این همه شایعه ساز شده است و موبایل جدید گوگل -محصول مشترک گوگل و اچ تی سی نمایش داده خواهند شد یا خیر.
ولله با این بازار داغ ای بوک و با توجه به روندی که اپل تا به امروز داشته بسیار نزدیک به یقین است که محصول جدید Apple iSlate رو هم تا دو سه روز دیگه ببینیم.
فعلا که بازار شایعه در سایت های مختلف مرتبط داغ است.
بسیار منتظریم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
اولین خاطره ی من از کریسمس برمیگرده به زمانی که چهار سالم بود. کودکستان مریم می رفتم و کریسمس رو جشن می گرفتند. بابا نویل می اومد و برای همه امون کادو می آورد و باهامون عکس می گرفت. بعد هم عصرش یه مهمونی می گرفتند. سال پنجاه و نه مدرسه ی مریم به روی خانواده های مسلمون بسته شد. خاطره های بعدی من از کریسمس بر می گرده به همسایه ی ارمنی مون که هر سال برای کریسمس درخت می گذاشت و یه جشن بزرگ می گرفت. بعد از اون هم یکی از دوستان مون که تولد خانومش شب کریسمس بود و کریسمس و تولد خانومش رو با هم جشن می گرفت. بعد از اون تا چند سالی کریسمس فقط کارتون اسکروچ بود و بعد اومدیم کانادا.
اینجا هر سال بیش از سال قبل با کریسمس و سال نو ارتباط احساسی پیدا کردم تا امروز که درست مثل بیست و هشتم اسفند خودمون دست و دلم به کار نمی ره و فکرم توی کوچه و خیابون و مهمونی شام کریسمس و گلدون گل کریسمس هست.
یاد اولین کریسمس زندگی ام افتادم با عکسی که هنوز جایی توی آلبوم نشسته. یه دختر چهار ساله با موی چتری و روپوش کودکستان با یه کادوی بزرگ دستش کنار دست بابانویل.
هنوز دو تا کادویی که از بابا نویل گرفتم رو یادمه.
مرتبه ی اول عروسک من دست و پاش تکون نمی خورد و عروسک باقی بچه ها دست و پاش تکون می خورد. تا مدت ها این معما برام حل نشد که چرا بابا نویل برای من عروسکی که دست و پاش تکون بخوره نیاورده بود!
یه جورایی تو چشم بابا نویل می دیدم که هیچ تصوری از کادوهایی که آورده نداره و…چندان کنجکاوی ای هم نداره.
حالا که فکر می کنم می بینم بابا نویله عقل و هوش بچه ها رو اونقدری که باید جدی نگرفته بود.
…
به هر حال…به یاد اون روزها به یاد مدرسه ی مریم و…چون دست و دلم به کار نمی ره…
کریسمس شادی داشته باشین.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
این درسته که احمدی نژاد میون میونجی مشایی رو مامور کرده خسارت های وارده به ایران طی جنگ جهانی و سال های بعدش رو ارزیابی کنه و بعد از دولت انگلستان تقاضای غرامت کنند؟!
بابا اگه درسته که ایول!
وسط این جنگ و جهاد درگذشتن آیت الله منتظری و شلوغ پلوغی جنبش سبز و محرم سبز و غیره و ذلک روحیه و زمان بندی احمدی نژاد ایول داره! ما یه گزارش چسکی که دستمون باشه همچین تمرکز می کنیم روش تا حل شه بره پی کارش بعد بریم سر باقی کار ها چه برسد به این که چنین بحران هایی پیش بیاد. بیخود نیست احمدی نژاد رییس جمهور شد و هفت دریا رو گشت و بنده هنوز گوشه این دفتر کار گزارش چسکی تهیه می کنم.
…
اونچه که برای من بسیار جالبه اینه که هنوز که هنوزه مذهب جزو بزرگترین محرک ها و معیارهای تاثیرگذار روی جامعه ی ایران هست. قرن هاست که هیچ جنبشی در ایران همه گیر نمی شه مگر این که مذهب درش داخل بشه. بحث بر سر خوب یا بد بودنش نیست. فقط تایید حقیقتی است انکار ناپذیر که باید به عنوان یکی از بزرگترین عناصر تاثیر گذار در جامعه ی ایران همیشه مد نظرش داشت.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
آدم می تونه دو جور مختلف به خودش نگاه کنه:
از اون چیزی که هست خوشحال و راضی باشه یا از اون چیزی که نیست ناراحت و ناراضی باشه.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
ایناهاش...این صاحب شبکه ی موبایل امریکایی, اسپرینت که معرف حضورتون هست سرویس مشابه kindle رو داره می ده بیرون.
ولله خیلی دوست دارم یه دونه اش رو داشته باشم دو هفته ای باهاش ور برم ببینم حس کتاب بهم می ده یا نه. اگه اون دوهفته ازش راضی باشم یه کیندل می خرم با ای بوک. کتاب کاغذی رو بازنشسته می کنم. همه جوره به صرفه.درخت کمتر کنده می شه. حجم خیلی کمتری داره. نگهداری و حمل و نقلش بسیار راحت تره. قیمت ای بوک به دلایل مختلف پایین تره…
منتها شک دارم چقدر حس کتاب رو بهم بده و بتونم دو هفته ای بهش عادت کنم یا خیر. اگه کسی یه دونه اش رو داشته باشه و بتونه دو هفته ازش دل بکنه خریدارم. هفته ای ده دلار هم کرایه اش رو می دم.
—-
ایناهاش…این هم یکی دیگه در مورد ورایزون و آی تی اند تی (اسمش به فارسی چه بامزه نوشته می شه!). تلفن های اندروید نزدیک یک سال هست که به بازار اومده اند. به نظر من آینده ی از امروز تا دو سال دیگه این ها هستند. مدت هاست در مورد آی فون کیلر حرف می زنند. به نظر من اندرویید پتانسیل اش رو داره و گوگل هم تیم بازاریابی بسیار خوبی داره.
این میون بلک بری هنوز جایگاه خاص خودش رو در بازار داره.
کسی که همون اوایل خیلی راحت و ساده بازار رو به بقیه واگذار کرد پالم بود. خیلی خوب شروع کرد و به نسبت حدود پنج سال پیش گوشی های خوبی بیرون داد. اما نتونست همون روند رقابت رو ادامه بده. هنوز گوشی می فرسته توی بازار اما بازارش رونق اوایل رو نداره.
دوستتون دارم. خوش بگذره, به امید دیدار
پیوست: جهت توضیح واضحات و چون قبلا ازم پرسیده اند, ارتباط کیندل با شبکه موبایل اینه که کتاب و مقاله رو روی -بی تربیتیه..ببخشید- گوز سوار نمی کنند بفرستند توی کیندل. سوارش می کنند روی همون موجی که صدا رو منتقل می کنه روی موبایل. گیریم قرتی بازی هاش فرق می کنند.
عرض شود به خدمتتون که پول داشته باش کوفت داشته باش!
شماری دیگر از معشوقه های آقای تایگر وودز هم رو شدند. حالا این میون اقای تایگر وودز, ایضا بانو تایگر وودز رو درک می کنم. این یکی پول فراوون و شهرت بسیار و مهارت در بازی گلف داشته علاوه بر یک عضو شریف. طرف دیگر معادله در می آید: تعداد بسیاری معشوقه. بانو تایگر هم بسیار حرص خورده است, از روی عاشقی یا جهت نداشتن اعتماد به نفس یا غیرت یا هر چیز دیگر که همسران محترم اعم بر ذکور و اناث به فراست درک می کنند. چیزی که دقیقا ملتفت نمی شوم اشتیاق و هیچان وافر ملت است برای پیگیری ماجرا!
حسادت است که چرا تایگر وودز خان با بقیه رفت سانفرانسیسکو و با من نرفت, یا حسادت است که چرا تایگر وودز خان تونست با ملت بره سانفرانسیسکو و من نتونستم , یا این که اوخی دلم خنک شد این تایگر وودزه و زنش اینجوری سفت و سخت دعواشون شد یا…
خلاصه…کلیت داستان بامزه است.
گل اقا اعتراف کرد در پیش بینی چنین روز و روزگاری چوب های گلف من رو گذاشته در بالاترین طبقه ی طاقچه های پارکینگ که من اصلا و ابدا دستم بهشون نرسه که نکنه خدای نکرده با چوب گلف دنبال گل آقا و ماشینش بکنم!
…
باز هم پول داشته باش کوفت داشته باش!
این دولت فخیمه ی چین رو که معرف حضورتون هست؟ که چنانکه افتد و دانی خیلی هم دیکتاتور و بد بد بد هستند. آقای هارپر یه پنج سالی بود که دیدنشون نرفته بود. می گفت حقوق بشر رو خیلی زیر پا می گذارند بی تربیت ها.
بالاخره بعد از نود و بوقی رفت چین دیدن دولت. رییس دولت چین هم نه برداشت و نه گذاشت. توی روی هارپر و کلی خبرنگار و همه ی دنیا بساط گله و گله گذاری رو کشید پیش که پنج ساله حالی نپرسیدی, ولی بالاخره گذر پوست به دباغخونه افتاد و فهمیدی در دنیای اقتصاد نمی تونی ما رو ندیده بگیری و بیشتر از این نمی تونی در حمایت از حقوق بشر چس و گوز کنی. (یا حالا توی این مایه ها).
خلاصه…آقای هارپر هم لام تا کام چواب نداد و مثل بچه مظلوم ها نشست نگاه کرد. چاره ای هم نداشت طفلک. همچین برخورد سخت و خشنی در پروتوکل برخورد های دیپلماتیک یه جورایی ممنوعه. اما به هر حال هارپر هم هیچ کاری نمی تونست بکنه. در دنیای اقتصاد روابط با چین از اهم مساپل است.
اقتصاد که باشد حقوق بشر بود, بود, نبود هم سرش را بخورد! دولت چین راضی, ملتش هم از هر کس می پرسی راضی, گور بابای ناراضی.
پول رو بچسب باقی کشکه.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
پیوست: توی تیتر مقاله جای نقطه چین رو با هر کلمه ای دوست دارین پر کنین! جواب فرقی نمی کنه.
ولله ایران پر بیراه هم نمی گه. آخه آدم آمریکایی و انگلیسی می ره ایران چکار؟ مگه این که قصد و غرض و مرضی داشته باشه! وگرنه آخه راه گم کرده؟ یا توی کشور گل و بلبل ایران که در سازمان جهانگردی و ایرانگردی سگ صاحبش رو نمی شناسه پی گردش و سیاحت اومده یا دعای بی وقتی اش رو گم کرده؟ حقش همینه که بگیرند پدرش رو در بیارند که تا عمر داره بگه بد بده و راهش رو طرف همچین کشوری کج نکنه…مگه این که قصد و غرض و مرضی داشته باشه!
هی بدبختی..هی!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
توتان خامون خان, یا کینگ تات خان, یا کینگ بوی هیچ کدوم توی موزه نبودند!
بی دقتی یا خنگولی ما یا تبلیغات غلط انداز یا هر سه باهم باعث شده بود فکر کنیم خود خود کینگ تات خان یا حالا فرض بفرمایید مومیایی سیاه سوخته اش اومده اند تورنتو توی گالری هنر انتاریو واسه ی ملاقات با ملت تورنتو. بنابراین جهت دیدن قیافه ی سیاه سوخته ی کینگ خان که به حدود چهار هزار سال قبل بر میگرده -و تازه نه قیافه ی ترگل ورگل سرخاب سفیداب مال نوزده سالگی اش- سی و دو دلار و نیم بی زبون به علاوه ی شش دلار جهت تور صوتی (audio tour) اخ کردیم!
به آخرموزه که رسیدیم که پر بود از مجسمه های ریز و درشت که از قبر توتان خامون خان بیرون اومده بود و جواهرات ریز و درشتشون و تخت و صندلی آقا توتان خامونه, دیدیم از خود آقاهه خبری نیست. پرسیدم, گفتند واسه ی اون باید بریم مصر! تازه سی و هشت دلار و نیم پولی هم که داده بودیم سفر مصر رو شامل نمی شه!! همین…خلاصه… اگه دوست دارین مجسمه های زیر خاکی و جواهرات نفرتی تی خانوم و یه سری ملت چهار هزار ساله ی دیگه رو ببینین و در تورنتو هم زندگی می کنین سی و دو دلار و نیم بسلفین و تشریف ببرین موزه. من اگه می تونستم پولم رو پس می گرفتم ولی. کوچکترین علاقه ای به هیچ کدومشون نداشتم. تازه…راستش به خود مومیایی هم علاقه ای نداشتم. آثار هنری زنده و قبراق رو بیشتر می پسندم.
امروز توی روزنومه خوندم که گالری هنر انتاریو قرار بوده به نمایش آثار هنری مدرن اختصاص داشته باشه و اصلا و ابدا نباید سراغ نمایشگاه تجاری سنتی توتان خامون می رفته. تازه یکی ازگوینده های تور صوتی اش هم هریسون فورد خان بود که نمایشگاه رو بیشتر به سمت تجاری بودن سوق می داد. مدیر گالری هم یه چیزهایی گفته بود توی این مایه ها که پول نیازه و باید همه جور ملتی رو به نمایشگاه کشوند و تازه این بخش نمایشگاه از بخش های دیگه ایزوله شده بوده!
خلاصه…عرض شود به حضور انورتون که…فیلم ۲۰۱۲ به درد من نمی خورد. ایضا نمایشگاه کینگ تات خان. دو انتخاب اشتباه در دو هفته ی پشت سر هم.
اخبار هفته های آینده به حضور انورتون عرض خواهد شد.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
این فن آوری تشخیص صدا ‘voice recognition’ اصولا و کلا با صدای من کار نمی کنه.
امروز با چهار تا از همکارهام -صد البته اقایون همکار. توی تیممون من یه نفر نامردم!- رفتیم برای نهار. دو تاشون دو تا تلفن مختلف دستشون بود و هر تلفنی یه سری اپلیکیشن جی پی اس داشت. یکی از تلفن ها با نرم افزار تشخیص صدا توی گوگل جستجو می کرد و همکارهام در فاصله ی در شرکت تا کنار ماشین هر کدوم یکی دو تا جستجوی گوگلی با نرم افزار صدا انجام دادند و از دقت و سرعت نرم افزار کلی کیف کردند. من به اینها گفته بودم کلا نرم افزار های تشخیص صدا با صدای من و لهجه ی من اصلا کار نمی کنند و خیلی عجیب غریب جواب می دن.
خلاصه یکی از همکارهام نشست پشت فرمون و من هم روی صندلی کمک راننده می خواستم کمک کنم و قبل از راه افتادن آدرس رو پیدا کنیم. نرم افزار تشخیص صدا رو راه انداختم و تلفن رو گرفتم جلوی دهنم و به واضح ترین شکل ممکن گفتم “ ۲۰۰ continental plates”.
سه تا همکارهای دیگه از صندلی عقب داشتند با کنجکاوی صفحه ی تلفن رو نگاه می کردند که نتیجه ی جستجوی گوگل رو ببینند و مسیر رو نگاه کنند. لیست نتایج که ردیف شد روی صفحه همه از خنده غش کردند. ‘ voice recognition’ فکر کرده بود من میگم:
“۲۰۰ brazilian babes”!!!!!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار