حسابی چسبید وقتی گل آقا گفت که گلشیفته فراهانی در فیلم ریدلی اسکات و با راسل کرو و لیوناردو دی کاپریو بازی کرده. انگار خودم با لیوناردو دو کاپریو بازی کرده باشم(!!!) باعث حظ و فرح ام شد.
امیدوارم علیرغم ممنوع الخروج شدن بتونه به هر حال اینده ی حرفه ایش رو حالا که در هالیوود شانس داره دنبال کنه.
یاد زمانی افتادم که شهره آغداشلو کاندیدای جدی اسکار بود و اگر جایزه رو باخت به هنرپیشه ی قدر قدرتی مثل رنه زلوگر باخت.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
عرض شود خدمتتون که به این فکر می کنم که اگه یه زمانی صد در صد اعتمادمون به کل ملت دنیا از بین بره چی می شه!
فرض بفرمایید اگه توی پیاده رو دل ای دل ای می کنم و سوت کشون راه می رم به این علته که اعتماد می کنم به این که هیچ راننده ی مشنگی گازش رو نمی گیره بیاد توی پیاده رو یا هیچ بنی بشری گلدون رو عشقی از پنجره ی خونه اش پرت نمی کنه توی ملاج عابر پیاده ی از همه جا بی خبر!
یا اگه سوار هواپیما می شم اعتماد می کنم که خلبان محترم به سرش نمی زنه که من رو جا به جا بکوبونه به زمین یا یهو بیماری بی حافظگی اش عود کنه و کل مهارت خلبانی اش رو از دست بده.
یا وقتی دو هفته پیش جای همگی خالی برای پنجمین بار طی امسال رفتیم نیاگارا (توضیح این که واسه ی تورنتو نیاگارا تو مایه های شاه عبدالعظیمه! اگه یهو به سرت بزنه بری یه جایی و هیچ جا رو نداشته باشی می ری نیاگارا. در عین حال تمام توریست های تورنتو هم باید حتما قبل از …اشیدن هم یه سر به نیاگارا بزنند.) سوار کشتی ای شدیم که می بردمون از پایین هم آبشار رو نشونمون بده فکر کردم اگه کاپیتان کشتی بعد از یه میلیون بار که همین سفر رو تکرار کرد بزنه به سرش و تصمیم بگیره تغییری در زندگی اش به وجود بیاره و کشتی و کل مسافرینش رو ببره صاف زیر آبشار چی!؟
خلاصه…نشد تصمیم بگیرم نترس بودن و پرجرات بودن ناشی از اعتماد کامل هست به کلیه ی جوانب موجود یا فکر نکردن به کلیه ی جوانب موجود یا…اصولا عبارت است از پذیرفتن خوشرویانه ی عواقب حتی اگه کلیه ی ضرایب اطمینان شیرجه بزنند تا زیر صفر.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
هی…هورا…یکی از آدم های مورد علاقه ی من ازدواج کرد!!! الن د<a href=”http://en.wikipedia.org/wiki/Ellen_DeGeneres”>ژنروس</a> با دوست دخترش پورتیا دروسی خانوم ازدواج کردند. مبارک است انشالله…
—
هی…هورا…کانادا یازدهمین مدال المپیک امسال رو هم گرفت و فعلا اون وسط ها در جایگاه هفدهم ایستاده. پیش بینی می شه مدال های بیشتری بگیره.
—
هی…هورا…فعلا برای پروژه ای که می خواستم بگیرم و تیمی که می خواستم توش کار کنم از آقا رییسه قول شفاهی مساعد گرفتم تا آخر امروز و تا آخر ماه آینده ببینم چی می شه. موندنی ام تا لااقل سه ماه دیگه یا رفتنی.
—
هی…هورا…مدونا خانوم که باز هم از ملت های مورد علاقه ی منه روز شنبه ی گذشته پنجاه ساله شد و هنوز هم در صف بهترین ها و خواستنی ترین هاست.
—
می شه تا ده دوازده تای دیگه هم بنویسم و هورا بکشم. می شه هم از همون اول همه ی هورا ها رو پاک کنم و با صد افسوس شروع کنم و با صد افسوس ده پونزده تایی بنویسم.
امروز توی مود هورا کشیدن بودم…اینجوری شد که اونجوری شد. گاسم همینجوری بهتر باشه.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
نوشته ی ماتیی ویسنی یک…برگردان تینوش نظم جو…
صدای زن روی پیغام گیر: خب معلومه که امشب شب شیشم مونه. مگه من الان با تو نیستم؟ خواهی دید که شب زیبایی داریم. تو دستکش هام رو روی بالش و پنج شبی که با هم گذروندیم رو با خودت داری. خب حالا چراغ ها رو خاموش کن. تو باید یاد بگیری که سکوت رو گوش کنی. روی تختخوابت دراز بکش…چشماتو ببند…و فقط به سکوت گوش کن..دیگه هم دست به این دستگاه نزن….با هم به سکوت گوش می کنیم. باشه؟ تو باید تصور کنی که این سکوت صدای منه. که این سکوت خود منم. می فهمی؟ همین جوری بمون و تکون نخور. این سکوتی که نوازشت می کنه خود منم. آروم باش. من با توام…گوش کن…
{نوار پیغام گیر همچنان جلو می رود و او سکوت ضبط شده روی نوار را گوش می دهد.}
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
اگه جمعیت دنیا تا دیروز صبح بود شش میلیارد و هشتصد هزار نفر و خرده ای دیروز ساعت شش و یک دقیقه ی صبح جمعیت دنیا از مرز شش میلیارد و هشتصد هزار و خرده ای گذشت و شد شش میلیارد و هشتصد هزار و خرده ای و یک نفر!!!
مسافر خانوم و شوهرش مسوول این ازدیاد جمعیت هستند! یه پسر کوچولوی سالم چهار کیلویی قدم به جمع خانواده گذاشته.
خدا حفظش کنه.
—
خدا رو شکر…کاری که می خواستم رو از رییسه گرفتم! یا…بهتر از اونچه که می خواستم رو. قابل پیش بینی بود البته. ملت چند هفته ای هست کار رو شروع کرده اند. من تازه اول هفته ی پیش کار رو گرفتم و قراره طی سه هفته ی آینده تحویلش بدم! میگم رییسه به خیالش من معجزه می کنم!!! یک کمی هیجان داره البته. به این دلیل که خیلی خیلی باید براش چیز میز بخونم. شوخی بردار هم نیست. موعد تحویلش هم بسیار سفت و سخت و جدیه. بحث مرگ و زندگیه. مرگ و زندگی من البته!!!
—
بسیار از این عمل دختر خانم خوشحال و خرسند شدیم. قابل ذکر است در دانشگاه شاهد دو موردش بودیم. منتها دختر خانوم ها فقط نه گفته بودند و باقی عواقب را پذیرا شده بودند…به عبارتی درس را افتاده بودند!
عمل این دختر خانم قابل تحسین و تقدیر است.
—
وزنم به همان اندازه ی قبل است. با ورزش های مداوم موفق شده ام سیر صعودی اش را متوقف کنم البته. خیال دارم برای فصل بیکینی که حدود دو هفته ی دیگه باشه جوری باشم که از لباس شنا پوشیدن بیشترین لذت رو ببرم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
گاهی فقط به آرامشی که دارم فکر می کنم و این که چقدر خوشبختم که هیچ جنگ و قحطی و بلای طبیعی و غیر طبیعی این آرامش رو به هم نمی زنه و فکر می کنم…به این که این آرامش من رو به خودم مدیون می کنه برای تمام لحظه هایی که از این آرامش برای زندگی کردن استفاده نمی کنم…
زندگی زیباست…
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
عرض شود خدمت همگی که باور بفرمایید یا خیر تا به حال از وجود هایدی فلیس بی خبر بودم.
اینجور که بر میاد هایدی خانوم از معروف ترین خانوم رییس های دنیاست و خانوم رییس هالیوود به شمار میاد و در صدده که یه فاحشه خونه ی کلاس بالا تاسیس کنه که کپی کاخ سفید باشه!!!
دوست ویکتوریا سلرز هست که خود ویکتوریا سلرز دختر پیتر سلرزه!
از رفقای دان جرمی هم هست که خود این آقای ران جرمی از معروف های دنیای پرنو هست. یه بار هم عکسش روی جلد مجله ی پلی گرل رفته.
خیلی دوست دارم عکس رو ببینم. با قیافه و هیکل فعلی اش بسیار عجیبه که عکسش توی مجله پلی گرل رفته باشه.
بدبختی…تازه فهمیدم برد پیت و لیوناردو دی کاپریو هم عکس های برهنه دارند! در کمال شرمندگی عرض شود که عکس هاشون رو هنوز هم ندیده ام!
اصولا نمی فهمم چه جوره که اینقده از اخبار بی خبرم.
…
خلاصه…عرض شود نتیجه گیری اخلاقی این که آدم هر کاره ای هست باشه..جاکش یا فاحشه یا هنرپیشه ی فیلم پورنو یا هر شغل شریف و بی شرافتی دیگه ای. مهم اینه که توی اون کار از دسته ی موفق اش باشی.
مهم تر این که در هر کاری و در هر جایی و مقامی از دسته ی خوشحالش باشی.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
بعضی روزها ادم انرژی داره قد تکون دادن یه کوه. بعد از سی و چهار سال به این نتیجه رسیدم که به گمانم کل قضایا رو هورمون ها کنترل می کنند. اصولا اینجور که پیداست جهان هستی رو هورمون ها کنترل می کنند.
خلاصه ی موضوع این که امروز هورمون های من یه جورایی با کل دنیا سر سازگاری داشتند. بیشتر از تمام دنیا با خودم.
امروز از روزهایی بود که کلی از خودم خوشم می اومد.
اینجور روزها بهترین روزها هستند برای انجام کل کارهای عقب افتاده.
…
حتی اگه مثل این کتبالوی حقیر بعد از یه روز مسافرت کوتاه عین گوشت کوبیده برگشته باشید خونه.
از پریشب شروع شد. مهمون بودیم. تقریبا خواب بودیم که رسیدیم خونه. بعد صبحش تقریبا قبل از این که از خواب بیدار شیم رفتیم بیرون. شبش من خواب بودم و گل اقا تقریبا خواب بود که باز رسیدیم خونه. صبح هنوز خواب بودیم که از خونه رفتیم بیرون! حالا گل اقا عین نون تافتون رسیده خونه و من همونجور که قبلا عرض شد عین گوشت کوبیده!
آشپزخونه عین بازار شامه. لباس های چرک روی سر و کله ی همدیگه هستند. غذا برای فردا نداریم و…من تقریبا چشم هام باز نمی شه.
عوضش تحت حاکمیت دیکتاتوری هورمون ها عین سه تا لوکوموتیو بخار انرژی روحی دارم!
—
از شاخص داو جونز خیلی خوشم میاد. ساده و راحت بخوای بگی چیه یه شاخص اقتصادی بازار سهامه. معنی و مفهوم آن این است که عملکرد صنعت در آمریکا چگونه بوده است.
عاشق قیافه ی یازدهم سپتامبرش هستم. دودولوپ…شترق…دهم تا هفدهم سپتامبر دنیا شاخص صنعت آقا غوله ناپدید شده!!!
عددهایی که خیلی دوستشون داشتم اما مربوط به اس اند پی فایوهاندرد بودند. اونهم یه همچین جور شاخصیه منتها اینجور که حالیم می شه در مقیاس بزرگتر که به نسبت قیمت سهام ها نرمالیزه شده. از روی ویکیپدیا میزان بازگشت سرمایه ی سالانه اش رو نگاه کردم. در سال های طلایی چهارساله ی دوم ریاست جمهوری کلینتون قشنگترین عدد ها رو داشته. دو هزار تا دو هزار و دو حسابی بیریخته و اینجور که پیداست فعلا هم یه کم سینه اش چاییده:
| Year | Annual Return |
|---|---|
| ۱۹۹۴ | ۱.۳۲ |
| ۱۹۹۵ | ۳۷.۵۸ |
| ۱۹۹۶ | ۲۲.۹۶ |
| ۱۹۹۷ | ۳۳.۳۶ |
| ۱۹۹۸ | ۲۸.۵۸ |
| ۱۹۹۹ | ۲۱.۰۴ |
| ۲۰۰۰ | ۹.۱۱- |
| ۲۰۰۱ | ۱۱.۸۹- |
| ۲۰۰۲ | ۲۲.۱۰- |
| ۲۰۰۳ | ۲۸.۶۸ |
| ۲۰۰۴ | ۱۰.۸۸ |
| ۲۰۰۵ | ۴.۹۱ |
| ۲۰۰۶ | ۱۵.۸۰ |
| ۲۰۰۷ | ۵.۴۹ |
معمولا صبح ها توی اخبار صبح این عددها رو گوش می کنم. منتها راستا حسینی اعتراف می کنم تا همین ساعت عزیز تحت دیکتاتوری شیرین هورمون های سازگار به تصویر بزرگ جریان نگاه نکرده بودم.
از دیدار این تصویر بزرگ بسیار خوشوقت و خرسند شدیم.
دریافتیم آقای بیل کلینتون به جز ترومپت و صد البته کاریزما و باقی هنرهای نگفتنی ارزش های ریز و درشت دیگری هم داشته اند.
…
اینجور که از گوشه و کنار می شنوم -و از دنبال کردن اخبارش خسته شده ام- کلینتون ها مقادیری شورش رو در آورده اند.
…
اصولا دمکرات هستم. متاسفانه این بار به نظرم میاد اوباما طرح و نقشه ی خاصی ندارد و بسیار بی تجربه است. هیلاری هم که اینطور که از ریخت کار پیداست سرمایه دار هست اما سیاستمدار خیر.
—
قیمت بنزین سر به اسمان زده. از این بالاتر هم خواهد رفت. شرط می بندم تا لیتری یک دلار و چهل سنت کانادایی هم برسد.
نگران گلوبال وارمینگ که بودم از راه حل ها به نظرم بالا بردن قیمت سوخت بود. نه اینطوری منتها. می گفتم دولت باید روی قیمت سوخت ماشین های شخصی -نه کارخانه ها و صنایع- از یک سهمیه ی ماهانه ی خانوار گذشته مالیات اضافه وضع کند.
اینطوری اما…یک جورهایی موافق میلم نبود.
باز هم اینجور که پیداست موضوع عرضه و تقاضاست و …یک گوشه اش هم به پرزیدنت های نازنین می چسبد.
—
از دوستان شنیدم که مقام محترم ریاست جمهوری قصد قرض الحسنه کردن کل بانک های کشور به استثنای بانک پارسیان را دارند.
صد البته به عنوان ایرانی خارج از کشور ترجیح خواهم داد کل سرمایه ی مالی ام را بازار خارج از ایران به کار بندازم.
صد البته به عنوان یک ایرانی داخل کشور ترجیح خواهم داد سرمایه ام را به بانک پارسیان انتقال دهم.
نتیجه گیری این که مقام محترم ریاست جمهوری یا اصولا و اصلا متوجه اقتصاد نیستند یا سهام قابل توجهی در بانک پارسیان دارند یا با بازار جهانی سلام و علیک دارند یا…بنده بلانسبت کلیه خوانندگان محترم این وبلاگ در جهل مرکب هستم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
دارم کتاب سه تفنگدار رو به انگلیسی می خونم.
اصولا خوندن رومان های کلاسیک رو به انگلیسی خیلی دوست دارم.
منتها از خوندن این یکی خیلی کیف می کنم. قراره دو نفر با هم دویل کنند و همدیگه رو سوراخ سوراخ کنند.
اونوقت به هم که می رسند مکالمه هاشون توی این مایه هاست:
-سلام و عرض ادب. حریف محترم.
-بسیار ارادتمندم. شرمنده ام که مصدع اوقات عزیز شدم. امیدوارم در سلامت کامل باشید.
-جراحت بازو بسیار آزارم می دهد. عارض حضور محترم شود محتمل است بازویم خونریزی نماید. امید دارم موجب زحمت دیدگان عزیز تان نباشد.
-هماره رویت خون دلاوری چون حضرت عالی عمیقا موجب تاثر و تحسر است. پیش از چنین مبارزه ی پرشکوهی استدعا دارم مراتب امتنان و اعتذار بنده را بپذیرید. بسیار خوشوقت و مفتخرم که به دست قدر قدرت دلاور چون این تفنگدار عالیقدر کشته خواهم شد. (رو به آتوس و پورتوس:) و مراتب تاسف خود را به عرض می رسانم. چنانچه وعده نموده بودم در نظر داشتم جهت مقتول شدن شرفیاب حضور شوم. شرمگین هستم نخواهم توانست به وعده ام وفا کنم از آنجا که کشته شدنم به دست این تفنگدار شریف مانع شرفیابی ام به حضور عالیجنابان خواهد شد!!!!
….
یا الکساندر دوما خالی بسته یا اون دوره به کل با ده دوازده سال پیش متفاوت بوده.
خونه ی ما توی ایران روبروی پارک کوروش بود. شب و نصفه شب و صبح و ظهر بیست و چهار ساعت بدون توقف ملت با دلیل و بی دلیل با هم دعوا می کردند. افتخار شنیدن ناخواسته ی مکالمات بین طرفین دعوا رو داشتم. چنانچه معرف حضور همگی هست چیزی بود توی این مایه ها:
-هی مرتیکه خارتو که هیچی خودت و جد و آبادتم می گام…
-تخمشو نداری. راست می گی دروازه ی ننه ت رو ببند. همچین …سش میذارم که شیکمش سه روزه بالا بیاد. ..ون خودتم میذارم.
-تمبونتو همین وسط می کشم پایین اینقده گه زیادی می خوری. می رینم تو حلقت چاه مستراح..
خلاصه…فحش و فضاحت ها از این بدتر و مهوع تر ادامه داشت و…
و در همین موقع طرف مقابل زنجیر و رفیق فابریکش چاقو رو می کشیدن. این هم تیغ موکت بری و پنجه بوکس رو در میاورد. بعد هم معمولا هر کدوم تعدادشون بیشتر بود و زورشون می چربید می گرفتند ملاج یارو رو اونقدر می کوبیدن به دیوار که متلاشی بشه و یارو بمیره.
نیروی انتظامی هم که معمولا چشمش دنبال زلف و کاکل بنده بود و خار مادر کل ملت رو ترتیب می داد و …ون جمیعا جمیعات ملت شهید پرور دلاور می گذاشت دخالت که نمی کرد هیچ اصولا آفتابی هم نمی شد.
خلاصه…ملت می مردن یا تکه پاره می شدند. مقادیر معتنابهی فحش های مهوع به همدیگه می دادند. از هیچ کاری هم دریغ نمی کردند. جریان چیزی بین پنج دقیقه تا کمتر از یک ساعت معمولا طول می کشید. و…هر کسی می رفت سی خودش.
….
یه بارش که از همیشه بامزه تر بود یکی از طرفین (با ادب بخواهیم باشیم) بیضه های طرف رو گرفت توی دستهاش و فشار داد تا جیغ طرف در اومد و یه ریش سفیدی پا در میونی کرد و گفت خجالت بکشین…غایله خوابید.
معمول ترین سوژه ها اختلافات ناموسی و مواد مخدر و شرط بندی و گاها قمار بودند. گاهی هم طرفین به هم چپ نگاه کرده بودند یا بعضی اوقات اصلا دلیلی نداشت….
فقر فرهنگی و اقتصادی چه می کند…
….
غرض از روده درازی این که اگر می خواستند به روش عهد لویی سیزدهم رفتار کنند احتمالا توی این مایه ها از آب در می اومد:
-بسیار مفتخرم حضور انورتان عرض کنم تمایل دارم ملاجتان را به دیوار بکوبم.
-مراتب امتنان من را حضور خانواده ی محترم برسانید و بفرمایید معروضم بسیار خوشوقتم فرزند برومند آن بانوی مکرمه ملاج من را متلاشی می نمایند. (رو به جماعت چاقو و زنجیر به دست) و شما مراتب تاسف من را بپذیرید که خلاف تمایلتان در انتظار عبثی خواهید بود و مقدم بر این که به دست شریفتان به قتل برسم ملاجم توسط این جوانمرد معظم بر این دیوار خرد خواهد شد!!!
(باقیش رو جهت ادب و خاص ملت زیر هجده سال درز گرفتیم دیگه…آقایون لات جوانمرد فقط و فقط به جون همدیگه که کار ندارند! خودتون باقی مکالمه رو حدس بزنین.)
من اگه باشم به دومی رای می دم. برای ادبیات جامعه بهتره. خصوصا جامعه ای که یکی از روزمره های ملت دعوا و فحش و فضاحت و ضرب و شتمه. در این صورت اصولا به فرهنگستان فارسی هم نیازی نبود. کوچه و بازار و خیابون می شدند سالن آکادمی!
—-
از بزرگترین لذت های زندگی من قهوه خوردن و رمان خوندنه. کلاسیک و…غیر کلاسیک.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
پیوست: در پاسخ به آقای امید, کار من در زمینه ی فرکانس رادیوایی مخابرات سلولیه. ایران روی شبکه ی سلولی کار می کردم. اینجا روی گوشی کار می کنم.
اسمش هر چه که هست عقل و خرد نیست که هر چه بود تا پیش از دیروز بود. که هر چه بود کوتاهتر از عمر سال بود و به بهاری تازه شد.
که حالا گیریم هوای بهار هم بی تاثیر نبوده باشد باران را که چاره خواهد کرد و طوفان را. که حالا گیریم به بهاری تازه شده باشد زمستان اش در پی است و حالا…گیریم عمری هم بهار زمستان شده باشد این فراموشی را بخشایش نشاید که هر بار از پی زمستان بهاری ست تا عمری ست و نفس باید کشید. نفس…نفس…
این هوا…باز هوای بهاری ست. دل چه پیر و چه جوان…به دیدن لاله ای سبکسر می شود و بهار مست و …به چهچهه بلبلی دلباخته و بوالهوس…
…
بیا یک شو منور کن اطاقم
مهل در محنت و درد فراقم
به طاق جفت ابروی تو سوگند
که همجفت غمم تا از تو طاقم
(باباطاهر)
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار