کت بالو

Archive for the ‘دسته‌بندی نشده’ Category

کرگدن نظیف

شنبه
مرداد ۲,۱۳۸۹

خدمتتون عرض شود که دیشب خواب دیدم یه کرگدن داره توی حمام خونه دوش می گیره!
اول نگران بودم من رو بخوره! بعد نگران شدم بهم تجاوز کنه!!! از صاحبخونه -اصلا نمی دونم کی بود- پرسیدم کرگدن رو اخته کرده اند؟ گفتند اصلا و ابدا! اونوقت من خیلی نگران شدم! دویدم و رفتم یه اتاق دیگه. مهمون اومد. به مهمون ها گفتم ما اینجا کرگدن داریم. باور نکردند. به صاحبخونه -که اصلا نمی دونم کی بود- گفتم کرگدن رو بیاره توی اتاق. اون هم کرگدن رو عین بچه که روی دو تا دست می خوابونی روی دو تا بازوش به حالت طاقباز دراز کش آورد توی اتاق. مهمون ها گمونم کمی ترسیدند ولی خودشون رو نباختند. صاحبخونه رفت از اتاق بیرون و کرگدن رو هم برد. من داشتم دموی ویندوز موبایل ۷ رو (!!) به مهمونمون نشون می دادم.

صبح که خوابم رو واسه گل آقا تعریف کردم معلوم شد حیوونی که فکر می کردم کرگدنه به احتمال زیاد اسب آبیه!!! یا…حالا یه چیزی فیمابین کرگدن و گراز و اسب آبی!!

اصولا هر چی فکر می کنم نمی فهمم چی باعث می شه آدم خواب ببینه یه کرگدن -یا حالا اسب آبی- داره توی حمام خونه دوش می گیره!
اصلا مگه کرگدن هم دوش می گیره؟!!!!!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

سه شنبه
تیر ۱۵,۱۳۸۹

پریشب خواب دیدم توی یه ساختمون -سبک ساختمون های دانشگاه آزاد واحد شمال و جنوب تهران مثلا- هستم. بعد لوله ی آب ترکیده یا حالا به هر دلیل دیگه ای یه چیزی شبیه سیل توی ساختمون یا دور و برش هست و ملتین انگار عادی ترین کار دنیا رو می کنند از پنجره سر می خورند بیرون که مثلا از ساختمون بیرون رفته باشند.

بنایی داریم. دیشب آقای معمار (construction manager!) قبل از این که بره بهم گفت اگه هر وقت شب و نصفه شب صدای شر شر شنیدم که شک داشتم نکنه لوله ی آب باشه بهش زنگ بزنم!!!! گفت نباید اتفاقی بیفته اما چون لوله ها رو تازه کار گذاشته ممکنه لوله از کمپانی ایراد داشته بوده باشه!!!!

خیر…نه لوله ترکید و نه سیل جایی رو برد! شکر خدا همه چی سر جاشه. منتها دیشب همه اش به این فکر بودم که آخه این همه خواب تو دنیاست واسه ی دیدن. آدم باید یک کاره خواب آب و سیل ببینه اون هم درست قبل از این که توی خونه اش لوله بکارند!؟

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار.

آقاهه

چهارشنبه
تیر ۹,۱۳۸۹

پروژه حساسه. خیلی حساس. شما از شدت نگرانی عین اسفند روی آتیش ورجه وورجه می کنید. یه کنفرانس تلفنی دارین با سه تا شرکت دیگه که هر کدوم مسوول یه قسمت پروژه هستند و از یه منطقه ی زمانی دیگه با اختلاف سه ساعت. دو تا تیم دیگه هم به غیر از تیم شما از شرکت توی کنفرانس هستند.

نماینده ی یکی از تیم های شرکتتون ساعت شش بعد از ظهر میگه به سلامت و تشریف می بره. در حالی که اگه تا ساعت هفت مثل باقی ملت توی کنفرانس مونده بود کار یه نصفه روز جلو می افتاد. همون ساعت هفت یه ایمیل براش می زنید جهت پیگیری. جواب از کل ملتین درگیر در پروژه میاد و از اون آقاهه خیر.

فردا صبحش عین کنجد شاهدونه ی رو اتیش ساعت ده دقیقه به نه تلفن آقاهه می زنید. نیست پیغام می گذارید. ده صبح می رین سر میزش. باز هم نیست. ساعت یازده می رین سر میزش. هست!!!!!!!! توجیه اش می کنید که بفهمه اصلا چی رو باید نگاه کنه. تا حالا داشته اطلاعات غلط رو نگاه می کرده!

خلاصه…رییس اش زنگش می زنه. می فهمید که آقاهه جمعه و دو شنبه رو از خونه کار می کنه و سه شنبه چهارشنبه پنج شنبه ی بعدی رو مرخصیه!!!!

 بعد…نگاه می کنید می بینید یه لوح سر میزشه واسه ی پنجمین سال کارش در شرکت. می پرسید. معلوم می شه هفت ساله توی شرکته. همون جا نشسته و همون کار هفت سال پیش رو امروز هم انجام می ده! معما حل می شه!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

دو حالت

شنبه
تیر ۵,۱۳۸۹

ولله عرض شود به خدمتتون که از دو حالت خارج نیست.

یا هی فکر می کنی کی این شام لعنتی تموم می شه با آقاهه برم سانفرانسیسکو.
یا فکر می کنی کی این سانفرانسیسکو ی لعنتی تموم می شه برم شام ام رو بخورم!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

بدجنسی!

پنجشنبه
تیر ۳,۱۳۸۹

ولله بر منکرش لعنت که زیر اون لباس های شنبه یکشنبه و سر نسبتا کچل و بفهمی نفهمی چربی های شکم و دماغ دراز و صدای تو دماغی ونگ ونگی, قلبی از طلا می درخشه.

اما راستیتش اگه من جای شما بودم و دوست دخترم بهم گفته بود قیافه ام از براد پیت و تام کروز بهتره, یا به مشاعر دختر خانوم شک می کردم یا به صداقتش.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

!!!

دوشنبه
خرداد ۳۱,۱۳۸۹

فقط یه نصفه گیلاس شراب و….

دختر بی جنبه بی تربیت!!!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

چهارشنبه
خرداد ۲۶,۱۳۸۹

دو تا کلمه توی ذهنم می چرخه:

بی شرف ها! کثافت ها!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

یه اتفاق ساده

جمعه
خرداد ۲۱,۱۳۸۹

 حالا…سال های ساله که من روز تولدش و باقی روزها شادم و خوشحال! همین.

برای گل آقا

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

وظیفه

چهارشنبه
خرداد ۱۲,۱۳۸۹

بهترین روش برای این که کاری رو انجام بدم اینه که اون رو به صورت وظیفه ی برنامه ریزی شده (task) در بیارم!

برای مثال برای این که فیلم ببینم تصمیم گرفتم برم فیلم ها رو به ترتیب حروف الفبا اجاره کنم. گل آقا نگذاشت ادامه بدم البته!!! راست هم می گفت طفلک. کل تفریح قضیه ازش گرفته می شد.

حالا دوباره دو تا کار رو به صورت وظیفه در آوردم. به هیچ کدومشون علاقه ای نداشتم. اما چون به صورت task در آوردمشون کلی هیجان زده ام!

مهم نیست عادیه یا غیرعادی. مهم اینه که لذت انجام دادن یه task برای من بیش از حد زیاده!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

جمعه
خرداد ۷,۱۳۸۹

می شه لاینقطع حرف زد و اصلا گوش نداد.

مدتیه به این نتیجه رسیده ام که -جدای نزدیک ترین هات- در ارتباط با دیگران اصولا لزومی نداره خیلی حرف بزنی.
دلیل منطقی اش: اگه گوش بدی و بگذاری طرف بیشترین سهم حرف زدن رو داشته باشه احتمال این که چیزی به دانسته هات افزوده بشه بیشتره.
و…همیشه این جمله یادمه: هر چیزی که اینجا بگی ممکنه در دادگاه علیه خودت استفاده بشه!!!

——

آرومترین جایی که دیده ام؟ جزیره ی پرنس ادوارد. فکر می کنم اگه یه زمانی استرس خیلی زیاد بهم وارد بشه و بخوام یه جای آروم آروم آروم برم که به هیچی فکر نکنم حتی به رژیم غذایی و اضافه وزن و لباس و کفش و طلا و سهام و گلوبال وارمینگ و تکنولوژی و ماشین و خونه و بدهی و غیره و ذلک….سوار هواپیما می شم می رم سه روز جزیره ی پرنس ادوارد. فقط درخت نگاه می کنم و آب در جایی که پراکندگی جمعیت یه نصفه آدم در ده مایله و پراکندگی ماشین یه نصفه ماشین در پنجاه مایل!
خلاصه…زندگی یه جور دیگه هم تعریف می شه و اونجورش در جزیره ی پرنس ادوارده.
…..

توصیه: اگر خانواده ی شلوغ پلوغی هستین یا یه اپسیلون علاقه به ماجراجویی دارین این مقصد رو برای سفر اصلا و ابدا توصیه نمی کنم. لطفا آرامش بسیار طبیعی جزیره رو به هم نزنید جون مادرتون.
اگر آمادگی دارین که با خودتون لپتاپ و آی فون نبرین و ترجیحا موبایلتون رو جا بگذارین خونه سفرتون شاهکار می شه.
…..

رمان آن شرلی از معروف ترین رمان های کلاسیک کانادا خصوصا برای سنین نه تا دوازده سال هست و یکی از بزرگترین جاذبه های توریستی جزیره ی پرنس ادوارده. سال هاست که بر اساس این رمان فیلم و کارتون ساخته می شه و به حداقل هفده زبان ترجمه و بارها و بارها تجدید چاپ شده.
لوسی مد مونتگومری رمان رو برای چاپ برای پنج ناشر فرستاد و همه ی پنج ناشر رمان رو برگردوندند و گفتند ارزش چاپ شدن نداره. بار ششم رمان چاپ شد و بسیار بسیار موفق شد:
Once published, Anne of Green Gables was an immediate success. The central character, Anne, an orphaned girl, made Montgomery famous in her lifetime and gave her an international following
 
نتیجه گیری این که اگه کاری رو کردین یا فکری توی سرتون بود که بارها و بارها رد شد لزوما به این معنی نیست که اون کار یا اون فکر بی ارزشه. ممکنه دلیلش قضاوت نادرست و دیدگاه اشتباه دیگران باشه.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

Archives