چرا به ياد نمي آورم ؟! من آدمي را دوست مي داشتم .
ستاره و ارغوان را دوست مي داشتم .
شكوفه و سيگار و خيابان را دوست مي داشتم .
گردهمائي گمان هاي كودكانه را دوست مي داشتم .
نامه ها ، ترانه ها وغروب هاي هر پنجشنبه را دوست مي داشتم .
آواز و انار و آهو را دوست مي داشتم .
من نمي دانم ،من همه چي را دوست مي داشتم؟
چرا به ياد نمي آورم ؟! گفتم از كنار پنجره ،
از روبروي آن كلاغ كه بر آنتن بامي كهنه مي لرزد ،
از روبروي تماشاي ماه ، از كنار تفكري تشنه ، كنار مي آيم .
گفتم كنار مي آيم ، اما نه با هر كسي ،
اما كنار ترا دوست مي دارم ،
اما دوست داشتن را,دوست مي دارم .
چرا به ياد نمي آورم ؟ جنبش خاموش خواب هاي ماه ،
توهم ديدار كسي در انتهاي جهان ،
تعبير غزلي از حوالي حافظ ،
و سؤالي ساده از كودكي يتيم ،گويا اواسط زمستان بود ،
كه من راه خانه اي را گم كردم .
من از شمارش پله ها هنوز مي ترسم .
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
نوشته شده توسط :katbalouدرJuly 12, 2005 08:56 AM | TrackBack
با سلام و احتر
م.
من تازه شروع كردم اگه دوست داشتيد سري بزنيد خوشحال ميشم.اگه قابل دونستيد لينك بديد
ممنون ميشم. در هر صورت موفق باشيد.
كوشا
خوشمان آمد
كتي خانوم جان. بذار ژست بعدي لينك بدم بهش ملت كيف كنن :) كيف نه ها كيف:p
July 12, 2005 03:05 PMقطعه ی جالبی بود!
July 13, 2005 04:08 AM