دولت محافظه کار کانادا در حال حاضر در دو مورد زیر فشاره. یکی تغییر محیط زمین (همون گلوبال وارمینگ یه جورایی) و دومیش تحویل اسرای طالبان به دولت افعانستان در حالی که سفیر کانادا در افعانستان به دولت گرارش داده بوده که دولت افعانستان اسرا رو شکنجه می کنه.
در مورد تغییر محیط زمین (climate change) همه متفق القول هستند که مشکل وجود داره. دولت محافظه کار کانادا اما مثل شاگرد تنبل ها که مشق اش رو ننوشته دولت های دیگه رو مثال می زنه که اونها هم از مشقشون عقب هستند و نمراتشون از دولت کانادا هم بدتره. وقتی مجری برنامه سوال کرد کانادا در زمان دولت های قبلی همیشه در تغییرات و برنامه های مشابه پیشرو بود و نه دنباله رو وزیر محیط زیست شروع کرد مثال زدن که کم نیاره. بهانه هایی مثل عقب افتادن از نظر صنعتی و اقتصادی می تونند دلیل باشند. منتها کار دولت و دلیلی که دولت از سهم مالیات ما حقوق برمی داره و هزینه می کنه دقیقا برای همینه که راه حل برای مشکلاتی که مانع اجرای برنامه ها می شند پیدا کنه. نه این که به بهانه ی موانع اجرای برنامه ها رو به تعویق بندازه. خلاصه ی مطلب این که دولت برای کنفرانس کپنهاک جهت حل مشکل کربن امیشن هدف دارد اما برنامه ندارد!! منتظر برنامه های دولت آمریکاست جهت اراپه ی برنامه ی قابل قبول بدون خطر رکود صنعتی و صنایع نفتی!
مشکل دیگه زیر پا گذاشتن حقوق بشر توسط دولت محافظه کار کاناداست و درجه بندی شهروندها. تحویل اسرا به دولت افعانستان و رها کردن شهروندان غیر کانادایی تبار (یا دو ملیتی) در زندان ها و بازداشت گاه های بدنام یا جدی نگرفتن مسایل شهروندان دو ملیتی در خارج از کانادا که چند نمونه اش در دو سال اخیر سر و صدا کرده اند از این سری مشکلات هستند.
صد البته در هر دو مورد مقایسه ی دولت کانادا و دولت هایی مثل دولت ایران مسخره است. منتها بحث این هست که دولت کانادا بسیار جای کار داره و از ایده آل به دوره.
نتیجه گیری کلی این که طبق معمول همیشه این بار هم به لیبرال ها رای می دم. اصولا هرگز و کلا در عمرم به محافظه کارها اعتقاد نداشته ام.
لیبرال ها برای امور فدرال از همه بهتر با خواسته های من هماهنگی دارند. امور استانی محافظه کار یا لیبرال و امور شهری هم لیبرال یا سبز گمانم از باقی بهتر باشند. آن دی پی کمی اما و اگر داره. توی رویا زندگی می کنه و…راستش گاهی هم نمی تونم بهشون اعتماد کنم.
به گمانم انتخابات آینده از آن لیبرال هاست.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
عرض شود به خدمتتون که دارم یک کتابی می خونم که در قرن دوازدهم میلادی درست حدودای سلطه ی مذهب و کلیسا در انگلستان اتفاق افتاده.
یه خانم جوان روشنفکر دلیر بیست و شش هفت ساله ی قشنگ وقتی دستور کشیش اعظم (بیشاپ) رو در مورد خودش می فهمه وسط یه عالمه کشیش سر میز غذاخوری کشیشانه (!!) هر چی فحش و فضیحت از دهنش در میاد به کشیش ها و کلیسا و کشیش اعظم و انجیل و کتاب دعا (فرض بفرمایید مفاتیح مدل مسیحی) می ده. بعد هم می پره روی میز غذاخوری و از اونجا هم روی میز دعا. لباسش رو می زنه بالا و (ببخشید ولی) می شاشه به کتاب دعای سنت بندیکت (فرض بفرمایید مفاتیح). بعد هم دست بچه اش رو می گیره. شوهرش رو ول می کنه توی همون کلیسا و راهش رو می کشه و می ره توی جنگل باقی زندگی اش رو ادامه بده!
ولله نمی دونم چقدرش داستانه و چقدرش بر مبنای واقعیت. نویسنده یا فقط خواسته داستان بنویسه. یا راست راستی قرون وسطای اروپا از قرون مدرنیته ی کشور متمدن ما با دوهزار و پونصد سال سابقه ی شاهنشاهی و پنج هزار سال تاریخ ثبت شده در قرن بیست و یکم تحمل اجتماعی و مذهبی و سیاسی بیشتری داشته!
همین امروز اگه بنده ی نوعی برم وسط حوزه ی علمیه ی قم یا مسجد امام جعفر صادق سیدخندان و سر میز نذری طلاب هر چی فحش از دهنم در میاد به مذهب و قرآن و مفاتیح بدم و بعد هم (باز هم ببخشید بابت نداشتن عفت کلام) بشاشم به کتاب مفاتیحََ همون لحظه می رم جایی که عرب نی انداخت!
—
نتیجه ی کلی این که سال های ساله هی از این خداوند عظیم و گت و گنده ی عالم می پرسم آخه کچای حکمت ات به هم می خورد اگه این کتبالوی ریز بی مقدار عالم در ناف اروپا یا آمریکای شمالی به دنیا می اومد. هفده هجده سالگی از خونواده جدا می شد می رفت می شد رقاص یا هنرپیشه ی تیاتر و تا آخر عمرش یه جایی همین دور و بر زیر سایه ی عالمگیر تو می پلکید!
مگه آخرش نمیرم. می شاشم تو کل دم و دستگاه و کتاب دعای پروردگار گت و گنده ی عالم!
—
شرمنده. این پست کلی نقل گلاب و آب دعا بود.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار