ما مسلح به الله اکبریم … بر صف دشمنان حمله می بریم
ما همه پیرو خط رهبریم…بر صف مشرکان حمله می بریم
انحز انجر انجز وعده…لاشریک لاشریک لاشریک له
وحده وحده وحده وحده..نصر نصر نصر عبده
انجز وعده و نصر عبده…انجز وعده و نصر عبده
الله اکبر الله اکبر…
روزگاری بود…شکر…گذشت.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
ناپلیون محترم که معرف حضور همگی هست پافشاری کرد به مصر لشکر کشی کنه. دولت وقت فرانسه که شبیه جگر زلیخا بود پذیرفت فقط به دلیل این که از دست ناپلیون که حریف قدری بود خلاص بشه. به نظر میاد بزرگترین دلیل ناپلیون برای لشکرکشی به مصر شخصی بوده چون می خواسته فتح دهن پر کنی داشته باشه. با دوازده هزار سرباز می ره. اول پیروز می شه بعد لشکر انگلیس شکستش می ده و هشت هزار سرباز براش می مونه و راه برگشتش به فرانسه هم توسط انگلیس بسته می شه. اونوقت باز یه پیروزی کوچیکی به دست میاره. روزنامه های فرانسه رو گیر میاره و با تاخیر می بینه که اوضاع دولت فرانسه از جگر زلیخا هم قاراشمیش تره که اون هم البته تا حدود زیادی به دلیل تصمیم خودخواهانه ی ناپلیون برای لشکر کشی به مصر بوده. بماند….
ناپلیون روزنامه رو که می خونه هشت هزار تا سرباز رو ول می کنه توی مصر! سوار کشتی می شه و بر میگرده فرانسه که از آب گل آلود اوضاع ماهی ای بگیره. حالا هر قدر هم که احتمال بدی اگه بر نمی گشت فرانسه حکومت و خودش و لشکر با هم نابود می شدند.
بیخود نیست من هرگز ناپلیون نمی شم! امکان نداره فرمانده ی لشکر باشم و یهو کل لشکر رو ول کنم با ابولهول و خودم برگردم فرانسه!! حالا یا شجاعتش نیست یا جربزه اش نیست یا هوش و استعدادش نیست…خلاصه هر چی که نیست…من هرگز ناپلیون نمی شم. ولسلام.
گمونم لویی شونزده از ناپلیون وطن پرست تر و مردم دوست تر بود. حالا از ترسش بود یا هر چیز دیگه نمی شه قضاوت کرد. منتها ناپلیون اهل ریسک بود و در تصمیم گرفتن شاهکاره.
به نظر من بزرگترین و قابل تحسین ترین صفت ناپلیون تصمیم گیری نه لزوما درست اما بدون شک و تردیدش هست.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
روبسپیر ذه ها هزار نفر رو مستقیم یا غیر مستقیم به قتل رسوند. اکثر اونها هم محکوم به اعدام با گیوتین شدند.
روزی که خودش و هفت هشت نفر دور و بری هاش محکوم به اعدام با گیوتین شدند یکی شون توی زندان خودکشی کرد. یکی دیگه که برادر روبسپیر بود خودش رو از پنجره پرت کرد پایین. نفر بعدی خودش رو از بالای پله ها انداخت پایین. روبسپیر هم سعی کرد با طپانچه خودکشی کنه ولی فقط فکش رو به شدت مجروح کرد!
ولله هرگز نتونسته ام حال کسی که قرار هست روز بعد اعدام بشه رو تجربه کنم. امیدوار هم هستم که هرگز تجربه اش نکنم. ولی آخه اگه یه جباری قرار اعدام و کشتار جمعی برای بیش از دهها هزار نفر از هموطنانش صادر می کنه بد نیست یه سوزن به خودش بزنه و یه جوالدوز به بقیه.
هفت هشت ده صفحه ی اول کتاب نقد و تحلیل جباریت جبون بودن جبار رو به زبان ساده و خیلی قشنگ توضیح می ده.
دانتون زمانی که توسط روبسپیر به اعدام با گیوتین محکوم شد قبل از اعدام به جلادش گفت یادت نره سر من رو بعد از اعدام بالا بگیری و به مردم نشون بدی. به دیدنش می ارزه.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
از این لحظه تا حدود شصت, هفتاد, هشتاد یا صد و ده سالگی یک ریز کار توی لیست دارم که یکی بعد از دیگری انجام بدم.
کاملا ایده آل بود اگه هر آدمی می تونست در اتاق زندگی اش رو باز کنه. یه تابلوی “لطفا مزاحم نشوید” بزنه دم در. در رو ببنده. رب دو شامبرش رو بپوشه. با یه لیوان نوشیدنی داغ بنشینه پشت میز و صرفنظر از کمیت سال ها زندگی کنه تا…چهل,شصت یا هفتاد و هشتاد و اگه هم بشه هزار سالگی. منتها در اغلب قریب به اتفاق جمعیت دنیا در طول تاریخ این طور بی دغدغگی مشاهده نشده.
اغلب اوقات ساعتی, دقیقه ای, ثانیه ای یک بار در اتاق آروم باز می شه نوک یه دماغ و بعدش یه کله میاد تو. یا شوهرته یا بچه بزرگه است یا کوچکه یا خانواده ی شوهرت هستند یا عمه و خاله و همسایه, یا ظرف و لباسه و صبحونه نهار شام, یا خدای نکرده مریضی و بی کاری, یا خبر خیره مثل مسافر و عروسی, یا پیشامد های اقتصادی و بحران های سیاسی و اجتماعی و خانوادگی و گاها بلایای طبیعی از سقف -نه لزوما بتون آرمه ی- زندگی خراب می شند روی سرت.
خلاصه ی کلام, هنر ادامه ی زندگی ست و عمق لذت در همان اطاق به ندرت خلوت, که پر و خالی می شود با مهمان های خوانده و ناخوانده و دوباره ساختن اش با امید, زمانی که سقفش روی سرت ترک بر می دارد. زندگی فراموش نکردن ارزش و مقصود لحظه ای اکنون است و عشق به خود, زمانی که سقف اتاق ریخته و اتاق پر است از مهمانان دائم و موقت ریز و درشت.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار