کت بالو

Archive for اسفند, ۱۳۸۷

Obama..Today

جمعه
اسفند ۳۰,۱۳۸۷

Wow….

Just to have it marked in my personal page….

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

آناتومی

یکشنبه
اسفند ۲۵,۱۳۸۷

بدن آدم و سیستم ارتباط بین اندام ها خیلی جالبه.

دندون یا چشم یا پوست یا ناخن یا دست هیچ کدوم به خودی خود قدرت تصمیم گیری ندارند. همه و همه وسیله هستند و ابزار.
قدرت تصمیم گیری و فرماندهی با مغزه. باقی اندام ها گوش به فرمانش. صد البته به غیر از سیستم های غیر ارادی و اتوماتیک مثل سیستم تنفسی و گردش خون.
منتها جالبیش اینه که اگه جناب مغز تصمیم نادرست برای اندام ها بگیره در نهایت امر ضرر متوجه اون اندام می شه و توسط مغز ادراک می شه و در فعالیت های مغز اثر منفی می گذاره.

خلاصه سیستمی داره برای خودش. شاه تمام فعالیت های گروهی و مدیریتی و سیستم های کنترلی و اطلاع رسانی و ارتباطی ست.

می شه به خالق اعتقاد داشت یا نداشت با تمام برهان های نظم و علیت و باقی بحث های فلسفی که نهایتا به هیچ کجا نمی رسه و منطقی ترین آدم ها رو وسط شک و تردید رها می کنه. نهایت زیبایی اما در کل جهان آفرینش  غیر قابل انکاره.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

هیچی…قابل عرض

سه شنبه
اسفند ۲۰,۱۳۸۷

ببینم. فقط به نظر من این برنامه ی پریس هیلتون مسخره میاد یا کس دیگه ای هم همین نظر رو داره؟!
ولله من متخصص روانشناسی و جامعه شناسی و این حرف ها نیستم. ولی اینجور که به عقل ناقص من می رسه این رفتارها ممکنه به دختر بچه های دوازده ساله بخوره که هنوز در مرحله ی بین کودکی و بلوغ هستند ولی قطعا نه به یه سری خانم جوان بیست تا سی ساله.
منظورم جیغ و ویغ و شلوغ بازی نیست. منظورم اصلا و ابدا ماجراجویی و  کلاب و پسر بازی هم نیست. سهله..اونها رو اصلا به حساب هم نمیارم. شاهد امر این که مرحومه ی مغفوره آنا نیکول اسمیت برام قابل درک بود.
منظورم نابالغ بودن رفتارهاست. یه جورایی…برای من عجیب میاد خلاصه. همچین خیلی خوشایندم نیست برنامه هه. یه ده دقیقه ای که بر حسب تصادف نگاهش می کنم فقط متعجب می شم با یه عالمه علامت سوال روی سرم بیشتر از هر چیز دیگه!

توی شوی آنانیکول اسمیت ممکن بود شرکت کنم. توی شوی پریس هیلتون حتی یک لحظه هم امکان نداره ایفای نقش کنم!

شده با خودتون سال های سال یه مشکلی داشته بوده باشین و یهو براتون کلیک بزنه که مشکله از کدوم قسمت روحتون سرچشمه می گرفته و…تموم؟ مشکله صدی شصت هفتادش حل بشه و باقیش رو هم با مطالعه حل کنین؟
درست همین ده روز پیش این اتفاق برای من افتاد. انگار یه بار گنده که سال ها روی وجودم سنگینی می کرده برداشته شده.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

جمعه
اسفند ۱۶,۱۳۸۷

می شه هیچی نداشت و فقط اعتماد به نفس داشت. اونطوری آدم جلوتره از تمام کسانی که همه چی دارند و اعتماد به نفس ندارند.

واسه رییسه ایمیل فرستادم که پرزنتیشن ات خیلی به دردم خورد. جواب تمام سوال هایی که دو ماه توی ذهن من می جرخید رو داد.
جواب داده با این حساب باید دو ماه قبل پرزنتیشن رو ارایه می کردم. ببخشید به خاطر تاخیر!!!!!

ولله…منظورم این نبود.

رفتم بالا سر مدیر پروژه هه. یه آقای حدود پنجاه ساله ی خیلی قد بلند سیاهپوست فوتبالیسته. می بینم با چشم های خمار و لبخند روحانی داره یه کلیپ نگاه می کنه که انگار ایرونیه. با همون لبخند روحانی برگشت طرف من و گفت hold my hand!!

چون می شناسمش به عقلش شک نکردم. دقت کردم دیدم کلیپ راست راستی فارسیه و عنوانش هست دستم بگیر!

کلیپ اینجاست.
آقاهه بهاییه و کلیپ رو با ترجمه اش حفظ کرده و به عنوان سرود روحانی زمزمه می کنه.

بسیار از خود راضی هستم. همچین همین جوری که هستم کیف می کنم از خودم.

ایشالله یه روزی مدیر کل و میلیاردر هم می شم. نشدم هم خیلی مهم نیست. همین کتبالو بودن خودش کلی کیف می ده.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

Satisfied

دوشنبه
اسفند ۱۲,۱۳۸۷

یه ایمیل یه خطی درجواب سه خطی که فرستاده بودم:

Not satisfied with being happy?

دقیقا…حالا جواب نیم خطی من چی باید باشه؟

:)

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

سرنوشت

چهارشنبه
اسفند ۷,۱۳۸۷

فکر می کنم می دونم دلیل هر کاری که می کنم چی هست. می دونم کجا ایستاده ام. می دونم کجاها رو در حق خودم کوتاهی کرده ام. می دونم می خوام به کدوم سمت برم و می دونم می خوام چه وقت کجا ایستاده باشم.

تنها محاسبه نشده ی معادلات سرنوشته و…من که می خونم…

چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد…

افزودن اندکی مادر قحبگی به دستور طبخ غذای زندگانی الزامی است. هنرش اگر باشد.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

عجبا….

یکشنبه
اسفند ۴,۱۳۸۷

هیچی…بدون شرح!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار