کت بالو

Archive for مهر, ۱۳۸۷

گلودرد

چهارشنبه
مهر ۱۷,۱۳۸۷

ملت مشنگ!!!

تلفن زده ام به دکترم وقت برای امروز یا فردا بگیرم برای گلودرد. منشی می گه امروز و فردا تمام وقت های دکتر پره. چرا زودتر تلفن نزدی!؟

دقیقا آدم چطور باید از هفته ی قبل خبرداشته باشه که قراره روز چهارشنبه ساعت شش صبح گلوش درد بگیره!؟ وقت واسه سزارین یا جراحی پلاستیک که نگرفته ام. گلودرده!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

دوشنبه
مهر ۱۵,۱۳۸۷

جریان وزیر دولت کانادا که پرونده های محرمانه ی وزارت رو جا گذاشته بود خونه ی دوست دخترش رو احتمال زیاد ملتی که در کانادا هستند حد اقل به وضوح یادشونه.
خانومه خاطراتش رو نوشته و کتاب کرده. زد و بند های قشنگ پشت پرده اش جالبه اینطور که از خلاصه ی داستان بر میاد.
من از کل مقاله عاشق این قسمتش شدم و شیوه ی بیان خانومه:
She said there were other people at the meeting, including four “very pretty, rather scantily clad, and quite alluring” young women. During the evening, according to Ms. Couillard, Mr. Bernier surreptitiously kissed her on the cheek. She said she angrily told him she was not “doing Kevlar’s bidding.”
به شخصه اگه پول و مقام داشتم و سه تا زن -یا مرد- جوون و خوش تیپ و اغواگر  نیمه برهنه می اومدند که با من قرارداد امضا کنند و می دونستم به یه اشاره سر از اتاق خواب در میارند شک دارم اصولا هوش و حواس برام می موند! حالا بگیر و برو تا ته مطلب.
—-

عضو یه وبسایتی هستم که روزی یه اصطلاح اقتصادی رو با معنی اش و یه مقاله اش برام می فرسته. امروزی اش با کمال تعجب چیزی بود که فکر می کردم با توجه به اوضاع اقتصادی آمریکا -در نتیجه کل دنیا- بچه های دبستانی هم بنا به توفیق اجباری یادش گرفته باشند:
Credit Crisis: A crisis which occurs when several financial institutions issue, or were sold through securitization, high-risk loans that start to default. As borrowers default on their loans, the financial institutions which issued the loans stop receiving payments. There follows a period in which financial institutions redefine the riskiness of borrowers, making it difficult for debtors to find creditors.

گفتم…جهت اطلاع.
باز هم محض اطلاع نقل قول از همون جا:
For example, banks will charge teaser rates on loans, but when the initial low payments change, they become too high for borrowers to pay. The borrowers default on the loans, while at the same time the collateral has dropped in value. If enough lending institutions reduce the number of new loans issued, the economy will slow down, making it even harder for other borrowers to pay their loans. 

نظر بنده اینه که اگه کسی صد و پنجاه هزار دلار پول نقد و اندکی قدرت ریسک و کمی حوصله داشته باشه و امکان خونه خریدن در آمریکا رو داشته باشه خوبه این صد و پنجاه هزار تا رو تبدیل کنه به یه خونه در آمریکا. از دو سه سال دیگه باز املاک قدر و قیمت قبلی خودشون رو پیدا خواهند کرد اگه غلط نکنم.
بنده صدو پنجاه هزار تا نقد ندارم. وگرنه ریسک پذیری ام شاهکاره!.
—-

اندر حکایت ریسک پذیری معلممون گفت تقریبا یه نمه خل و چل می زنم! تستی که ملتین معمولا بین دوازده تا شونزده از بیست و یک نمره ی ریسک پذیری انتخاب می کنند من بیست از بیست و یک انتخاب کردم.
باز هم اندر حکایت همون تمام انتخاب های -طبعا بسیار ریسکی بنده- با درصد های بیست یا بیست و خرده ای با کله در حال ضرر دادن هستند.
خودم؟ خوش هستم و خندان و شادان.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

رویا؟ کابوس؟

پنجشنبه
مهر ۴,۱۳۸۷

دو سه شبه که خواب می بینم بمبارونه یا کسی داره نارنجک می اندازه.
دیشب که خواب دیدم رییس قبلی ام -توی همین شرکت- که یه آقای نازنین پاکستانی بود توی راهروهای یه آپارتمانه و چهار کنج ستون ها نارنجک می اندازه. به گل اقا که کنارم بود گفتم پاهاش رو جمع کنه چون نارنجک درست کنار پاش بود و هر لحظه ممکن بود منفجر بشه. در یه اقدام به موقع در یه آپارتمان رو باز کردم و خودم و گل آقا رو کشیدم توی آپارتمان. چیزیمون نشد خدا رو شکر!

دو شب قبلش خواب می دیدم حمله ی موشکیه و همین طور موشکه که دور و برم فرود میاد.

نمی دونم دلیلش کتابیه که شنبه تموم شد!!! یا چیز دیگه.

بامزه تر از همه اینه که اونقدری نمی ترسم. لااقل اینقدر نمی ترسم که از خواب بپرم. دیشب و پریشب از موشک و نارنجک جون سالم در بردم. در مورد حمله های امشب خبرتون می کنم اگه تکه بزرگه ام گوشم نباشه.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

چهارشنبه
مهر ۳,۱۳۸۷

با این که خیلی کار داشتم اما دیدم نمی شه این رو لینک نداد.

می گم عاشقشم…باز می پرسین چرا…

اصلا و اصولا ما با آمریکا خصومتی نداریم! عاشقشم..

از مصاحبه ی احمدی نژاد و لاری کینگ خبر نداشتم. دیشب مسافر خانوم زنگ زد و خبر داد. بسیار متعجب و مفرح شدم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

سنگسار ثریا م.

سه شنبه
مهر ۲,۱۳۸۷

غیر ممکنه بتونم فیلم The Stoning of Soraya M رو ببینم یا کتابش رو بخونم.

اینطور که پیداست داستان -به گفته ی نویسنده واقعه- در روستایی در ایران اتفاق می افته. شوهر زن قصد ازدواج مجدد داره و به دلایلی -در خلاصه ی داستان ذکر نشده یا شاید اصولا در داستان ذکر نشده یا شاید چون داستان واقعیه شوهر بی دلیل این کار رو کرده- همسر اولش رو متهم به خیانت می کنه و روستایی ها -با توجه به روحیه ی زن ستیزی در کل اقشار جامعه تعجب نخواهم کرد- شوهر رو تایید می کنند و همسر اول مرد سنگسار می شه.

از نمونه ی فیلم های زن ستیزی که دیده ام مالنا و صحنه هایی از فیلم زوربای یونانی بوده. می دونم که فیلم -اغراق شده یا نشده. راست یا آمیخته با غلو- به شدت و تا مدت ها آزارم خواهد داد. می دونم که فیلم رو نخواهم دید. می دونم که نمونه هاش کم و بیش در ایران زیاده.

اصولا روحیه و فرهنگ زن ستیزی رو در ایران و ایرانی ها خصوصا و در کانادا پنهان تر و صد البته بسیار خفیف تر لمس کرده ام. 
تا زن ها توان اقتصادی به دست نیارند و روحیه ی ایثارگرانه  و عدم اعتماد به نفس شون, به خود مداری و قدر دانی از خودشون غلبه کنه برای مبارزه با این فرهنگ راه درازی در پیش خواهد بود.

——–

دعوای سنا و وزیر مالیه ی آمریکا -که بوش و چنی هم طرفش هستند- قشنگه.

طرح تخصیص هفتصد میلیارد دلار برای حل بحران آمریکا که به جیب کمپانی های مولتی میلیاردی در حال ورشکستگی تزریق شه.

جالبترین و ساده ترین قسمت اینه:
<But the senators on the banking panel were unanimous in calling for ways to protect taxpayers’ investments — which at $700 billion would amount to $2,300 for every American citizen, Senator Mike Enzi, Republican of Wyoming, noted. >.

ببینیم دولت بوش چه بر سر ملت دنیا و ایضا ینگه ی دنیا خواهد آورد.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

چل تکه

دوشنبه
مهر ۱,۱۳۸۷

کتاب De Niro’s Game تموم شد. یک ماه و نیم طول کشید و نهایتا پنجاه صفحه ی آخرش رو دیروز صبح تموم کردم. شک دارم اگه به خاطر کلاب کتابخونی نبود می خوندمش. اما حالا که به تهش رسیدم خوشحالم از خوندنش.
کتاب در مورد جنگ لبنان در سالهای هشتاده. سرگذشت پسری جوون که درگیر جنگه  و سرگشتگی های خودش و سایرین درگیر. کمی تلخه. گرچه عناصر داستان نویسی به زیبایی در کتاب دیده می شند. بیخود نیست که نویسنده اش جایزه گرفته.

گویا کتاب دیگه ای از همین نویسنده هست که در مورد سرگذشت یه خانواده ی ایرانی در مونتراله.
چیزی که بیش از همه من رو تحت تاثیر قرار داد اینه که Rawi Hage زبان اولش انگلیسی نیست در عین حال نثرش اینطور توانا و شیواست.
———

خیر…رییسم واقعا فکر می کنه من شامورتی بازی می کنم. یه کار بزرگ رو که خودش تا نصفه انجام داده تحویل من داده که تا بیست و نه سپتامبر به سر انجام برسونمش! می دونم که انجامش می دم. شک ندارم. منتها تعجب می کنم از این که خیال رییسه اینقدر راحت و تخته!
———

می خوام برای کلاب کتابخونی مون کتاب بعدی این نویسنده رو پیشنهاد بدم. تا باقی ملتین کتاب رو تموم کنند برمیگردم سر سه تفنگدار که بلکه تا آخر ماه تمومش کنم.
———

اوضاع اقتصاد شاهکاره. کیف می کنم وقتی این همه در هم برهمی رو میخونم. کمتر چنین فرصتی گیر آدم میاد که درست وسط یه سری خرابکاری گنده به صورت زنده سر در بیاره.
به گمانم دولت محافظه کار داره رشوه می ده به کمپانی های عظیم که نکنه از آرای انتخاباتی اش کم بشه. گرچه به گمانم این بدترین راه حل تنها راه حل موجود برای حل بحرانه. ببینیم چی میشه. به هر حال شاید باعث اتمام جنگ در خاور میانه بشه. چه می دونم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار