کت بالو

بایگانی برای شهریور, ۱۳۸۶

شکلات. سکس یا الکل!

جمعه
۳۰ شهریور ۱۳۸۶

شکلات….

ولله خصوصیت های بسیار بسیار زنانه ام رو در کانادا کشف کردم.
بسیار مفتخرم به اطلاع همگان برسونم بنا به این مقاله در زن بودن من کوچکترین شکی نیست. تنها اختلاف من و تنها پله ای که تا نهایت هویت زنانه فاصله دارم عدم علاقه به خرید هست که متاسفانه هنوز نتونسته ام باهاش کنار بیام. خرید و قدم زدن توی مراکز خرید و مغازه ها برام عذاب الیمه!!!! گمونم بد نباشه تمرین های روزانه برای خرید بگذارم که این عادت رو در خودم تقویت کنم.

عاشق شکلات هستم. البته به الکل هم علاقه ی وافر دارم که تناقضی با زن بودن نداره. برای یه سفر آخر هفته بیش از پنج دست لباس بر می دارم. فکر می کنم باید پنج جفت کفش مشکی داشت (ندارم البته) و قس علیهذا…

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

حس ملس

سه شنبه
۲۷ شهریور ۱۳۸۶

شده در لحظه هایی احساس کنین تمام بدنتون رو یه حس خوشایند عمیق پر می کنه. امتداد ستون فقراتتون رو طی می کنه و تمام مغز و قلبتون رو مالامال می کنه و از رگهاتون جاری می شه توی تمام سلول های بدن!
گمانم ترجمه ی پزشکی اش بشه ترشح یه سری هورمون توسط سلسله ی اعصاب!!! یا گاسم انقباض عصبی.

خلاصه اسمش و دلیلش هر چی هست, باشه. مهم نیست. مهم اون حس بی نقص خوشرنگیه که تمام وجود آدم رو می گیره و تن آدم رو از بیرون و درون مور مور می کنه.

این چند مدت اخیر, این حس رو متناوب تر از قبل احساس می کنم. یه حس لذت عمیق با فراغبال, بی این که آرامش خیالت با هیچ ترس و ناآرامی ای تهدید بشه.
این حس در حالت های مختلف و حین انجام کارهای مختلف سراغم میاد.
بامزگیش به اینه که این حس رو وقت غذا خوردن -مثل نون و پنیر و نون و کره مربای دیشب- یا شکلات خوردن, یا شراب خوردن هم پیدا می کنم. چشم هام رو می بندم و چیزی که توی دهنم هست رو مزمزه می کنم و تمام وجودم(یک سلول هم جا نمی مونه) پر از این لذت عمیق می شه.
امروز سر کلاس هم این لذت متناوبا و متناوبا, لااقل شش هفت باری تمام وجودم و جسم و روحم رو دور زد.
……

نمی خوام این حس قشنگ رو به هیچ دلیلی از دست بدم. این مدت بیشتر از هر دوره ی دیگه ای از زندگیم سبکی و آسایش رو تجربه کرده ام. نمی خوام شانس تجربه ی مکرر این حس بدیع رو از دست بدم.
—-

الیزابت تایلور….

هنرپیشه ی معروف و پری روی هالیود رو عرض نمی کنم.ایشون رو هم خیر.ایشون رو هم خیر.
خیر. ایشون رو عرض می کنم.

از وجود این رمان نویس شهیر و توانا خبر نداشتم.
امروز رفتم سر کلاس “داستان کوتاه نویسی” و برای اولین بار در زندگیم فهمیدم که الیزابت تایلور اسم یه خانوم نویسنده هم هست. یه داستان کوتاهش رو خوندیم به نام “The Fist Death of Her Life” و نقد کردیم.

عناصر داستان کوتاه, نشانه ها و معانی شون.
این درس همون درسی هست که سال ها دنبالش می گشتم. بعد از اولین ناکامی علائقم در سن بیست سالگی وقتی فهمیدم هرگز دوباره به کلاس بازیگری و طراحی لباس نمی رم, تصمیم گرفتم بعد از سن شصت و پنج سالگی که بازنشسته شدم برم سراغ ادبیات, به صرف لذت بردن از ادبیات. در حال حاضر سی و دو سال از برنامه جلو هستم!!!!!!!و…آی کیف داره, آی کیف داره.
هفته ی پیش بعد از یه جلسه ی گنده ی کاری, با همکارها رفته بودیم شام بیرون. یکی شون سیگار بهم تعارف کرد, بهش گفتم یه ساله که سیگار نمی کشم. ازم پرسید هیچ وقت چیزی غیر از سیگار امتحان کرده ام. بهش گفتم نه, و هرگز دلم نخواسته امتحان کنم. گفت کسانی که امتحان کرده ان می گن لذتش خیلی زیاده! امروز سر کلاس یاد آقاهه افتاده بودم. نمی دونم لذت گراس یا باقی مخدرات چقدره. ولی شک دارم با لذت آرامش بخش طولانی مدت عمیقی که بی دغدغه به مدت دو ساعت و نیم مداوم سر این کلاس تجربه کردم برابری کنه.
…..

از نون و پنیر دیشب و شکلات دیروز صبح هم لذت بسیار عمیقی رو در گوشت و پوستم حس کردم. دارم فکر می کنم شاید بدن من واکنش افراطی به کل محرک های بسیار معمولی نشون می ده.

گمونم…به همون کمبود آهن مربوط باشه.
——

یه سری لینک و سایت و این حرف ها هم بود که از حرافی های بالا مهم تر و قابل بحث تر بود. منتها فعلا نشئه ی نشئه ام. می ترسم باقی بحث ها رو پیش بکشم, بپره!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

نقطه های زندگی

سه شنبه
۲۰ شهریور ۱۳۸۶

نقاطی در زندگی آدم هست که آدم متوجه می شه تصمیم های درستی گرفته. می فهمه که خودش رو می شناخته و توانایی ها و تمایلات خودش رو می دونسته و بنا به توانایی ها و تمایلاتش بهترین تصمیم رو برای خودش گرفته. اعتماد به نفس پیدا می کنه. و قدم های بعدی رو راسخ تر و مصمم تر بر می داره.

نمی دونم تا این نقطه ی زندگی ام تند راه رفته ام یا کند. مهم هم نیست.
مهم اینه که می خوام با سرعتی که باهاش احساس راحتی می کنم توی مسیری که ازش لذت می برم و به سمت هدفی که توی رویاهام هست قدم بردارم.
—-

این آقاهه نود و دو سه سالشه. سال های سال بلاگ داشته و حالا وبلاگ داره. دوست دارم کل وبلاگش رو با آرشیو بخونم. دوست دارم زندگی رو از دیدگاه یه آدم نود ساله ببینم. آدمی که در مصاحبه ی تلویزیونی گفت: هر کس وقتی زمان رفتن نزدیک می شه می بینه که کارهای ناتمام زیادی داره.
من شصت سال دیگه فرصت دارم تا نود و سه ساله بشم و تنها راه پل زدن تا احساس نود و سه سالگی ارتباط برقرار کردن با کسی هست که داره این حس رو تجربه می کنه.
—-

آدم هایی هستن باهوش که بزرگترین هنرشون ناک اوت کردن طرف در دو سه ضربه ی مستقیم به اعتماد به نفس اش هست.
توی میتینگ امروز چنین کسی رو دیدم. نظرش درست بود و اصلا میتینگ برای رد و بدل کردن نظرات بود منتها روشی که آقاهه برای مطرح کردن نظرش انتخاب کرد -و البته برنده شد- در اصل اثبات خودش و کوبیدن طرف مقابل بود و نه بحث کردن در مورد یک نظر.
یادم می مونه برای مرتبه ای که خودم طرف مقابل چنین آدمی باشم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

یه چرخک تو تار عنکبوت

یکشنبه
۱۸ شهریور ۱۳۸۶

به خدمتتون عرض شود که این کلیپ ستار کلی من رو به فکر انداخت.

ابراز احساسات “توده ها” نسبت به شهبانو تامل بر انگیز بود.
این که ملت ها هدایت می کنن, یا وسیله می شن, یا “توده ها” چه الگوی رفتاری ای دارن و مغزها -در خدمت یا مستقل از سرمایه دارها- چطور می تونن روی الگوهای رفتاری توده ها تاثیر گذار باشند بحث جالبی می تونه باشه.

بی هیچ منطق خاصی حکومت و نظام سلطنتی و شاهنشاهی رو دوست دارم. گمانم از دلایلش تجلی غلو شده ی قدرت و تجمل در یک مقیاس بالاست. عاشق قدرت و تجمل هستم و عاشق این بودم که یه روز یه ملکه ی راست راستی می شدم که غلت و واغلت بزنم توی استخر شیر و عسل, از سر تا پام طلا و مروارید اویزون کنم و لباس های گرونقیمت بپوشم و مهم تر از همه…تمام خونه رو خدمتکارها تمیز و مرتب کنن!!!!

به احتمال زیاد از واتیکان هم به همین دلیل خوشم میاد.
——

با کمال شهامت اعتراف می کنم, عاشق پول هستم و وحشت بزرگم از اینه که روزی برسه که نتونم پول در بیارم. می پذیرم که بسیاری چیزها از جمله سلامتی و خوشبختی و رضایتمندی با پول به دست نمیان. اما اعتقاد متقن و محکم دارم که بدون پول کلهم اجمعین از دست می رن!

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

حس های رنگارنگ خوشحالی

شنبه
۱۷ شهریور ۱۳۸۶

هر چی بیشتر می گذره بیشتر به این نتیجه می رسم که آزمایش خون من بهترین نتیجه ای رو داد که یه آزمایش خون ممکنه بده: کمبود آهن. و روز به روز بیشتر به این نتیجه می رسم که دلپذیرترین کمبودی که بدن می تونه داشته باشه کمبود آهنه. دلیلش اینه که برای جبرانش باید خوشمزه ترین چیزهایی که می شه تصور کرد رو به طور روزانه و مرتب بلعید. با خوردن یک و یک چهارم فنجون کرن فلکس حدود چهل در صد میزان نیاز روزانه تامین می شه. با بلعیدن دو قاشق شکلات مایع, پونزده در صدش تامین می شه. باقیش هم با گوشت و سالاد اسفناج تامین می شه. به عبارتی خوشمزه ترین چیزهایی که بشه بلعید نشانی از آهن دارند. نهایت کار هم به دلیل این که تعادل باید حفظ بشه و روزانه دو قاشق شکلات بلعیده شده, به هر حال باید رفت و هفته ای چهار پنج بار ورزش کرد و کرم های پوستی خرید که آثار بد شکلات رو خنثی کنند. به دلیل جبران آهن بدن و ورزش, گلبول های قرمز ایجاد می شن و هورمون ها متعادل می شن و بنابراین آدم انرژی مورد نیاز رو پیدا می کنه و….زندگی می شه به شیرینی عسل.

تنها وحشتم از اینه که نکنه سال دیگه کمبود آهن بدنم جبران شده باشه!!!

هندی!!! خانوم ایرانی که پایین شرکتمون توی یه غذا فروشی کار می کنه تمام این مدت دو ماه و اندی فکر کرده بوده من هندی هستم!!!
خیر…خوشایند نبود. نه صورت هندی ها رو دوست دارم و نه لهجه شون رو. مرتبه ی قبل که یه جمع ایرانی به دلیل مدل حرف زدنم فکر کرده بودن افغانی هستم برام دلپذیر تر بود.
معمولا آدم هایی ما رو یاد آدم های دیگه می اندازن. حداقل ده پونزده نفری به من گفته ا ن کسی اونها رو یاد من می اندازه. بعضی ها از دیدن سارا جسیکا پارکر یاد من می افتن. بعضی ها از دیدن سلین دیون. بعضی ها از دیدن دیانا. وجه اشتراک هر سه نفر اینها صورت کشیده و بدن لاغر و بینی کشیده شون هست. من هم از صورت هیچ کدوم این سه نفر خوشم نمیاد. در عین حال که دیانا رو خیلی دوست دارم.
خوشایند ترین موردی که کسی یاد من افتاده بود, با دیدن فیبی توی سریال friends بود! درسته که فیبی هم صورت کشیده و بدن لاغر و بینی کشیده داره و اصلا خوشگل نیست ولی من به تمام معنی کلمه عاشقش هستم و به تمام معنی کلمه کیف کردم که بهم گفتن خل و چل بازی های خانومه اونها رو یاد من می اندازه. این یعنی…شانس دارم که شبیه اون چیزی باشم که دلم می خواد.

و….

شخصیت داستانی مورد علاقه ی من: هرمیون داستان هری پاتر. راستی راستی عاشقشم.

بهترین تصادفی که توی سالن ورزش پیش بیاد اینه که زمانی بری روی ترد میل که برنامه ی تلویزیونی so you think you can dance روی آنتن باشه و کل زمان راه رفتن بتونی اون برنامه رو که نیاز به تمرکز و گوش کردن نداره نگاه کنی و کیف کنی.

از شنیده های دلپذیر زندگی ام این بود که باز هم یکی از دوستام گفت یه دختره توی اون برنامه اونها رو یاد من می انداخت. دخترک نفر اول سری قبل مسابقات شد!!!!!

خودم هم از دخترک خوشم اومده بود. اینطوری خوش می گذره. انسان هایی که نه به نفعشون هست و نه به ضررشون, به آدم می گن که به نظرشون آدم چه مدلکیه. و آدم می تونه تصمیم بگیره چقدر تا نقطه ای که از خودش راضی بشه فاصله داره یه جورایی!

هندی….همممم…گمانم باید روی رنگ پوستم و مدل لباس پوشیدن ام و لهجه ام کار کنم. مطمینم کله ام رو بیش از حد تکون تکون نمی دم. اونقدر از این حرکت عصبی می شم که اگه ذره ای شک داشتم نا خود آگاه این کار رو می کنم همین الان از بالای پشت بوم خودم رو پرت می کردم زمین.

عاشق دخترک مجری برنامه ی so you think you can dance هم هستم. صورت شیرین دخترک و قد بلند و کشیده اش و لهجه ی استرالیایی اش رو دوست دارم.

درسته که دنیا پر از آدم های نفرت انگیزه. اما پر از آدم های بسیار دوست داشتنی هم هست.
به قول یه کتاب (گمونم کتاب آن شرلی بود) برای ساختن دنیای به این بزرگی همه جور آدم جورواجور نیازه.

این آدم از دوست داشتنی ترین هاشونه. همیشه جضورش و کارهاش و حرف هاش و فیزیکش به من احساس خوب می ده.
بعد از تموم شدن هری پاتر ها و کتاب مارگارت آت وود و داستان های کوتاه استفان کینگ گمانم کتاب زندگی این آقاهه رو بخرم و با صدای خودش هم بهش گوش کنم.

جلد یک هری پاتر به انگلیسی رو دارم مزمزه می کنم و کیف دنیا رو می برم. فعلا هری و هاگرید قراره برن خیابون, ملزومات مدرسه ی هاگوارتز رو بخرن.
فارسی هاش رو تا آخر جلد پنج سال ها سال پیش خوندم. انگلیسی ش چیز دیگه است.

بسیار خوشحال و خندانم.

اصولا آدم هایی که آهن می خورن دلایل بسیار قانع کننده و دلپذیری برای خوشحال بودن دارن.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

پنجشنبه
۱۵ شهریور ۱۳۸۶

روحش شاد….از جمله استعدادهای بی نظیر فلک بود.
—-

از این خانومه خیلی خیلی خوشم اومده.
گل اقا یک کتابش رو گرفت و آورد خونه. یادم افتاد توی سایت لیلای لیلی اسمش رو دیده بودم ولی لینک رو نگاه نکرده بودم. لینک رو باز کردیم و…یه آدم دیگه توی این دنیا رو کشف کردم که بهم احساس خوب -و خیلی خوب- می ده.

حرف هاش رو گوش کنین. ضرر نمی کنین.

سخنرانی مال سال دو هزار و پنجه! چطور تا قبل از امروز از وجود این خانوم بی خبر بودم؟

از زور خستگی دارم نفله می شم. شب همگی به خیر.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

سلام سهراب خان

سه شنبه
۱۳ شهریور ۱۳۸۶

متن پایین برای بعضی ها ممکنه ناخوشایند باشه. Readers discretion is advised!!

متن پایین ویرایش و دوباره خوانی نشده. اگه مباحث تکرار شده یا ایراد انشایی داره, ببخشید.
………………………………….

ای خدا بگم یک در دنیا, صد در آخرت مجبورت کنه کاری که دوست نداری رو
انجام بدی.
اگه کامنت تو نبود امکان نداشت این پست رو به این موضوعی که برام ناخوشاینده و به شدت ازم انرژی می بره اختصاص بدم. چهارتا حرف روزمره ی آبدوغ خیاری می زدم که تجدید قوا کنم و امروزم رو به ثبت برسونم و برم سراغ خوندن جلد اول هری پاترانگلیسی, چون کتاب قبلیه تموم شد.
….
به هر حال.

اولا که مگه وبلاگ , قرص آموکسی سیلینه که هشت ساعت یه بار استعمالش کنم که تو بعد از ده ساعت -اون هم آخر هفته ی ما که به ولگردی می گذره- اومدی و انتظار داشتی آپدیت شده باشه. اون هم تو که وبلاگ خودت سالنامه است و سال تا سال نه آپدیت می کنی و نه حتی نگاهش می کنی.

دوما کامنت های تو اتفاقی توی نقل و انتقالات وبلاگم یه جایی گم شدن. یه بار گفتم باز هم می گم راستی راستی دلم می خواست هنوز باشن چون تمام کامنتها رو ,چه اونهایی که تعریف و تمجید هست و چه اونهایی که تکذیب و انتقاد هست, دوست دارم. تنها کامنتهایی که همیشه آرزو می کنم از شرشون راحت بشم اون تبلیغات قارچ گونه ی سایت های پوکر و پورن و جراحی زیبایی و آلات تناسلی و لاتاری هستن.

سوما در مورد سوال هات, راستیتش تمام این سوال ها و ایضا سوال های خیلی خیلی بیشتر مدت های مدید, شاید از زمانی که یازده دوازده سالم بود فکرم رو به طرز زجر آوری مشغول می کردن. این روند هنوز هم بعد از بیست سال و اندی ادامه داره. سخت ترین دوره های روحی من زمان هایی هست که با سوال هایی از این دست, دست و پنجه نرم می کنم. مهم ترین بحران های روحی من و همچنین نقاط عطف زندگی من تحت تاثیر مستقیم مسائلی بسیار مشابه این سوال ها شکل گرفته ان. برای همین هم در موردشون نوشتن برام سخته.

حالا, با توجه به این که وبلاگ نوشتن در مورد مسائل روزمره ی شخصی و بخشی از احساس های شخصی, که خیلی ها ترجیح می دن مسکوت نگهش دارن, گذشته از انگیزه اش, مثل لخت شدن روحی در انظار عمومیه! باز هم گذشته از انگیزه اش, یه عده بی تفاوت نگاهت می کنن و ترجیح می دن درگیر نشن. یه عده تحسین می کنن. یه عده حالشون به هم می خوره. یه عده …. و به هر حال گمونم بدم نیاد تا جایی که شهامت اش رو دارم در انظار عمومی استریپ تیز روحی کنم! لااقل شاید کسانی که همون نقص -یا بهتر بگم خصوصیت - یا گاهی بیماری یا نابهنجاری یا زیبایی رو در روحشون دارن احساس تنهایی یا احساس گناه نکنن. بدیش اینه که وقتی آدم استریپ تیز روحی می کنه, بعضی ها لطمه می خورن. به خاطر نابهنجاری که در روح آدم می بینن یا به خاطر این که چیزی رو می بینن که دوستش ندارن یا قبولش ندارن, یا به هر حال وجودش و عریان کردنش -صرفنظر از بسیار زشت یا بسیار زیبا بودنش براشون, ترسناک, اضطراب آور, متاثر کننده یا دل آزاره.

جواب علمی و منطقی ندارم که به سوالت بدم. چون مطالعه ی کافی برای جواب دادنش ندارم, و چون بی طرف نیستم صلاحیت جواب بی طرفانه دادن ندارم.
فقط احساسم و نتایج شخصی خط فکری ام رو می نویسم:

تفاوت هست بین غریزه, که بخش حیوانی وجود هست, احساس که به خصوصیات انسانی نزدیک تر می شه و منطق که لااقل در این دوره ی زندگی ام برام بسیار دوست داشتنی هست.
غریزه وجود داره. همونی هست که در من نوعی حس کشش به جنس مخالفم رو می ده, گذشته از این که مجرد باشم یا باکره, یا پونزده تا همسر داشته باشم. گفته می شه غریزه ی جنسی در جنس نر بسیار قوی تر هست. بنابراین چاره ای نیست. به حکم غریزه معشوق من, یا همسر من, یا مرد یا زنی که در قوی ترین شرایط تحت مالکیت من هست به جنس مخالف کشش داره. متاسفانه مبارزه با غریزه -چه در مورد خودم یا در مورد کسی که نیاز به بودنش دارم (اسمش رو بگذار عشق)- در قدرت من نیست. مثل زلزله, مثل آتشفشان, مثل تمام بلایای طبیعی. ویران می کنه, می سازه.

تفاوت احساس و غریزه رو خیلی نمی تونم بفهمم. مثل غریزه ی مادری, یا احساس مادری. غریزه ی میل به غذا, یا احساس گرسنگی, غریزه ی جنسی یا احساس نیاز جنسی. احساس تنهایی یا غریزه ی پیوستن به جمع. برای من اما احساس جنسیت فرای حیوانی تری نسبت به غریزه داره. غریزه انگیزه ی اصلی اعمال آدم هست, و احساس نمود شخصی اون غریزه.

منطق اما متفاوته. شبیه تر به چیزی که راجع بهش حرف می زنی. راه حل های انسانی در پاسخ به غریزه به نحوی که آسایش خیال بهش بده. منطق رو دوست دارم. همون سه عبارت معروف: پذیرش اونچه که توان تغییرش رو نداریم. تغییر اونچه که می تونیم تغییرش بدیم, و دانش تفاوت این دو.
منطق یک جورهایی پیچیده تره.
منطق به من می گه, دو نوع واقعیت وجود داره. واقعیتی که من رو آزار می ده, و واقعیتی که من رو آزار نمی ده.

واقعیتی که من رو آزار می ده اینه که کسی که وجودش برام مهم هست -اسمش رو بگذار عشق یا وابستگی-, ممکنه از زن و شراب فرانسوی لذت ببره. اگر لذت ببره, من دچار ترس و اضطراب و افسردگی می شم. اگر زن فرانسوی در مقایسه با من نوعی, جذابیت جنسی بیشتر, یا هوش بیشتر, یا مقبولیت و محسنات بیشتر داشته باشه, من دچار حسادت و اضطراب و افسردگی می شم. جفت من -معشوق من, یا همسر من, یا هر مرد دیگری- به حکم غریزه ممکنه اون زن رو ستایش کنه, یا حتی من رو رها کنه. گذشته از منطقی یا اخلاقی بودن یا نبودن عملش, من کنترلی روی انتخابش یا احساس اش ندارم.

قسمتی که زندگی رو تحمل پذیر می کنه اما -چون اگه فقط به حکم غریزه باشه, گاهی وقت ها زندگی بسیار آزارنده می شه- اینه که همون غریزه, یا شاید منطق انسانی تعادلی رو برقرار می کنه.

در مورد من نوعی, و این که از مرد ها و شراب فرانسوی خوشم میاد, گذشته از این که با مرد فرانسوی بخوابم یا فقط بگم که از رفتار و خصوصیاتش خوشم میاد, همون غریزه, و بخشی هم منطق من رو هر روز به جفت خودم بر می گردونه. بخشی از زندگی که با او ساخته شده, و آرامشی که در بازگشت بهش احساس می کنم. این که به خودم اجازه بدم به مردی به عنوان “یک مرد” و نه همکار یا دوست نگاه کنم, و این که آیا این نگاه آغاز یک لطمه ی جدی به زندگی زناشویی من و همسر من هست یا خیر, بخش اولش به حکم غریزه است. فکر نمی کنم تا پیش از مرگ, غریزه در من از بین بره و تا جایی که شهامتش رو داشته باشم اعمال و احساس های غریزی ام رو پنهانشون نمی کنم, مگر این که ازشون خجالت بکشم یا بهم حس گناه بدن و نخوام در جمع بازگو کنمشون. در مورد لطمه خوردن به همسرم و زندگی زناشویی, زمانی که خودم رو انکار می کردم بیشترین لطمه رو به همسرم زدم.
به عبارت دیگه کاربرد منطق در پاسخ به غریزه رو دوست دارم, اما انکار کردن غریزه رو خیر. و…صادقانه بگم, بزرگترین زجرهای روحی رو زمانی می برم که اعتقاد دارم واقعیتی هست (مثل غریزه در جفتی که بهش نیاز دارم), اما اون واقعیت با تمایل من در تضاده.
….

در مورد کانادایی شدن, بحثش جداست.
لااقل ده پونزده تا مقاله از ملیت های مختلف در مورد مهاجرت و اثر مهاجرت روی فرهنگ و هویت آدم ها خونده ام و خودم هم ترم قبل دو تا مقاله در موردش نوشتم. بنابراین می تونم یه نظر منطقی و نه احساسی راجع بهش بدم.

اگه هر کسی که آگاهانه و نه تحت جبر, مهاجرت می کنه, می خواست که فرهنگ قبلی خودش رو حفظ کنه, یا اشاعه اش بده, به حکم عقل مهاجرت نمی کرد.
از طرف دیگه, حتی یک گیاه هم اگر جا به جا بشه, مجبوره با محیط جدید تطبیق حاصل کنه, وگرنه از بین می ره.
قطعا اگه ایران مونده بودم, با موجودیت و هویت فعلی ام بسیار متفاوت بودم. اولویت هام, و تعصب هام بسیار فرق داشتند. به این حکم , بله, کانادایی شده ام. اما…
مسئله ی بسیار مهم که اغلب آدم ها فراموشش می کنن اینه که تطبیق و گرفتن بخش هایی از یک فرهنگ دوم, به مفهوم تکذیب هویت اصلی انسان نیست. شبیه این که اگه انسانی زبان انگلیسی یاد بگیره, فارسی رو فراموش نمی کنه, و اگه فرانسه یاد بگیره, دو زبان قبلی فراموشش نمی شن.
تطبیق با یک فرهنگ جدید, به ادم کمک می کنه نگاهش به مسائل متفاوت بشه, و در بهترین حالت مسائل رو از دیدگاه های جدید ببینه بدون این که دیدگاه های قبلی رو از دست بده.

گرچه ممکنه کلیشه ای باشه, ولی امیدوارم این عبارت پایین به درد چیزی بیشتر از یه نمره ی آخر ترم درس انشای زبان انگلیسی بخوره:
من هویت اصلی خودم رو انکار نکردم, و با یک هویت جدید تطابق حاصل کردم, و حالا به سه دلیل به خودم افتخار می کنم: کانادایی بودن, ایرانی بودن, و انسان بودن.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چل تکه

شنبه
۱۰ شهریور ۱۳۸۶

عالی…نقطه ی تلاقی منطق و احساس!
طبق تجویز دکتر آهن بدن من کمه و باید جبران بشه. من به طرز شرم آوری عاشق شکلاتم. شکلاته پونزده در صد آهن داره.

و به این ترتیب برچسب شکلات درست نقطه ی آشتی احساس و منطق می شه.

این کمبود اهن گویا از نتایجش خستگیه.
اگه این باشه تعجب نمی کنم که انرژی ام نسبت به قبل کمتر شده.
دارم عین دیونه ها گوشت و سبزیجات می خورم. یه بسته کالباس خریدم واسه صبحونه.
دکتر قرص آهن داده. افتادم سر کله شقی که خودم با خوردن مواد آهن دار, کمبودش رو جبران کنم.
دلیلش؟ چه می دونم. کله شقی. همین.

این آخر هفته هر گوشه ی تورنتو یه خبره. بغل گوش ما -ای یه پونزده کیلومتری اونورتر- فستیوال لاتینه. اینجور که همکارم بهم گفت توی هاربر فرانت فستیوال اوکراینی هاست. با تجربه ای که از مسکو دارم, و با توجه به این که اوکراین هم ای..تقریبا گوشه ای از همون فرهنگ رو داره, شرکت در این فستیوال رو به آقایون توصیه می کنم. گارانتی می کنم امکان نداره با کمتر از سه تا خانوم بلوند چشم روشن مرمری برگردین حتی اگه بی خانمان و کچل و شکم گنده باشین, بوی پیاز بدین و دندون هاتون رو ماه قبل مسواک زده باشین.
توی سی ان ای هم یه فستیوال دیگه است که برای کوچولو ها و خانواده هاست.
ما؟ گمونم هیچ کدومش رو نمی ریم. می ریم مرکز شهر تورنتو الواطی, و به صرف صبحانهار.
توصیه ی بنده به ملت تورنتو: دوشنبه رو تشریف ببرین کنار آب و تنی به آب بزنین. هوا بیست و هشت نه درجه است. شاید آخرین فرصت آب تنی امسال باشه.

این سناتوره که بیست و پنج سال نماینده ی ایالت آیداهو بوده, توی دام سکس پلیس توی دستشویی فرودگاه گرفتار شده!!!!
باحاله. آقاهه شصت و دو سالشه. و یه ربع قرن (یعنی از وقتی من هشت ساله بوده ام) سناتور بوده, و من در تمام این مدت از وجودش خبر نداشتم تا همین دیروز که معلوم شده کار خلاف کرده.

از من اگه بپرسین می گم پلیس باید محاکمه بشه. آقایون پلیس رو اگه دیده باشین متوجه می شین سناتور بیچاره چطور حالش عوض شده و توی دام افتاده. آقای سناتور تکذیب کرده که همجنس گرا نیست و هرگز هم نبوده. شخصا باور می کنم. برای این که کسی از افسر پلیس خوشش بیاد لزومی نداره همجنس گرا باشه.
مثل بنده که از بانوان شارلیز ترون و کاترین زتا جونز خوشم میاد, و هیچ کدوم دلیل متقنی بر همجنس گرا بودن ام نیستن.
—-

باحال…این خانومه الهام بخش آهنگ “لیلا” ی اریک کلاپتون بوده.
آقا اریک عاشق این خانومه می شه که همسر جورج هریسون معروف بوده, و در اوج عشق و عاشقی, آهنگ لیلا رو که اسم آهنگ برگرفته از لیلی و مجنون ایرانی هست برای خانومه می سازه. جورج هریسون بی غیرت از این موضوع احساس ناراحتی نمی کنه, به جای این که با قداره و هردود کشون دودول اریک کلاپتون رو ببره و آویزون سردر شهر بکنه, درخواست همسرش رو اجابت می کنه و همسرش رو طلاق می ده و در مراسم عروسی همسرش و اریک کلاپتون هم شرکت می کنه.
بعد از ده سال اریک کلاپتون و خانومه از هم جدا می شن. نهایتا هم جورج هریسون یه همسر دیگه می گیره, هم خانومه و هم اریک کلاپتون, و همه به خوبی و خوشی جدای از هم زندگی هاشون رو می کنن.
این وسط آهنگ لیلا جاودانه می شه!

دیدن این جوکه -که ویرایش فارسی اش سال هاست که قدیمی شده- برام جالب بود:

A blonde says to a brunette, ”Excuse me, but each time I sip my coffee, my eye seems to hurt.”
The brunette says, ”Well maybe you should take the spoon out of the cup.”

و…
به خوشی و میمنت به اطلاع می رساند این هفته روی ترازوی سالن ورزش, وزنم به زیر چهل و پنج رسید.
لااقل دو ماهی براش تلاش کردم!
بسیار خوشحالم.

بین چهل و سه و چهل و پنج نگهش دارم کلی از خودم خوشم خواهد اومد.

و…

فکر می کنم ویرایش فارسی این جوکه به درد بعضی ها بخوره:

A guy was seated next to a ۱۰-year-old girl on an airplane. Being bored, he turned to the girl and said, “Let’s talk. I”ve heard that flights go quicker if you strike up a conversation with your fellow passenger.”

The girl, who was reading a book, closed it slowly and said to the guy, “What would you like to talk about?”
Oh, I don’t know,” said the guy. “How about nuclear power?”

“OK,” she said. “That could be an interesting topic. But let me ask you a question first. A horse, a cow and a deer all eat the same stuff… grass. Yet a deer excretes little pellets, while a cow turns out a flat patty, and a horse produces clumps of dried grass. Why do you suppose that is?”

The guy thought about it and said, “Hmmm, I have no idea.”

To which the girl replied, “Do you really feel qualified to discuss nuclear power when you don”t know sh*t?”

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

زنونه

پنجشنبه
۸ شهریور ۱۳۸۶

دو سه هفته ی پیش برای تمام دخترهای تیم ایمیل زدم و قرار گردهمایی خانوم های تیم رو گذاشتم.

از کار خودم کلی کیف کردم. توی شغل ما که تعداد آقاها همیشه خیلی خیلی بیشتر از خانوم هاست, به خصوص توی کانادا, خانوم ها توی ارتباط برقرار کردن نسبت به اقایون کم میارن. از یکی دو تا کارگاه مربوط به خانوم های شاغل در مشاغل حرفه ای (women in business/profession) فهمیده بودم که از بزرگترین مشکلات خانوم ها در مسیر پیشرفت حرفه ای شون اینه که بسیار کمتر از آقایون با همکارهاشون برای شام و نهار و سایر فعالیت ها بیرون می رن. همون کارگاه ها گفته بودن از بهترین راه حل ها تنظیم کردن گردهمایی های خانوم های همکار هست.
بنابراین همین که اومدم شرکت جدید, بعد از یه ماه ایمیل رو فرستادم.

امروز اولین گردهمایی مون بود. هفت نفر بودیم! دو نفر نتونسته بودن بیان چون بچه ی کوچک داشتن. از ما هفت نفر دو تا مجرد بودن و پنج تا فقط ازدواج کرده بودن و بچه نداشتن.
یکی پیشنهاد کرد یکی از دفعات بعدی بریم توی استودیوی اون جمع بشیم. شغل دومش آرایش صورته و می خواد بهمون یاد بده. یکی دیگه پیشنهاد کرد خونه ی اون جمع بشیم و نوشیدنی بخوریم. من هم گفتم استودیوی خانومه که بریم لباس محلی می برم و براشون رقص فولکلور ایرانی می کنم.
احتمال زیاد یه مرتبه اش رو هم توی کلاس یوگا قرار می گذاریم و بعدش می ریم یه نوشیدنی می خوریم.
از چهار تا خانوم دیگه که متاهل هستن هیچ کدوم آشپزی نمی کنن!!! یعنی دو تاشون که بدتر از من بلد نیستن و دو تای دیگه هم دلیل چندانی نمی دیدن! احساس عذاب وجدانم به شدت کمتر شد.
مساله ی مورد بحث دیگه که مشکل یکی از دخترهای مجرد بود و بیشتر از سه ربع زمان گردهمایی رو به خودش اختصاص داد:
ااگه یه آقایی دوست دختر داشته باشه, ولی با یه دختر دیگه احساس نزدیکی احساسی بکنه, اما ارتباط جنسی نداشته باشه, به دوست دخترش خیانت کرده یا نه؟
و آیا درسته که دختر دوم با آقاهه باشه تا وقتی آقاهه تصمیمش رو بین دو تا دختر ها بگیره؟
جواب نهایی: دختر دوم باید احساسش رو دنبال کنه. اما در عین حال باید روی آقاهه حساب نکنه و ترجیحا با آقاهه ازدواج نکنه. چون آقاهه دل هرجایی داره یا زیادی ارتباط های جنبی رو جدی می گیره. دختر خانوم می تونه مثل امتحان کردن ماشین های مختلف با اقاهه test drive کنه, ولی هیچ وقت ماشینه رو نخره.
توصیه ی دوم به دختر های مجرد و دختر خانومی که سه هفته از ازدواجش می گذشت: هیچ کس هرگز “بهترین” جفت رو پیدا نمی کنه و همیشه کسی هست که آدم ازش خوشش میاد و لزوما شوهر آدم نیست. نباید جدی گرفت و ارتباط زناشویی رو به خاطرش به هم زد!!!

فکر نمی کردم دو تا خانوم هندی و دو تا خانوم چینی و یه خانوم ایرانی (بنده رو عرض می کنم)در اولین دیدارشون در این حد باز و راحت صحبت کنن!!!

نتیجه گیری های کلی:
گردهمایی های زنانه بسیار بامزه هستن. می شه حرف هایی زد که هرگز جلوی آقایون همکار نمی شه به زبون آورد.

توصیه ی بعدی به دختر خانوم های مجرد:
سکسی ترین مرد شرکت؟
رییس کل و اصلی کل شرکت!!!
وضعیت تاهل:
اصلا اهمیتی نداره!!!!
نوع ارتباط:
معامله ی پایاپای!!!!!!
بعد از رئیس شرکت؟
پسر های قسمت بازاریابی!!!!!!!!!!! لااقل تمیزن, لباساشون اطو داره و مرتبه, و دندون هاشون رو همیشه مسواک می کنن.

و…
باقی بحث ها:
مادر شوهر! زندگی با خانواده. چطور با شوهرتون آشنا شدین. شغل شوهر. لیزر موی صورت. لیزر یا الکترولیز. مومک انداختن باقی بدن. بند انداز خبره.طب سوزنی. کالری. شرکت ریم. پالم. مایکروسافت. آی فون. وزن. جاروبرقی روباتیک. یوگا.

آخ که گاهی راست راستی دلم می خواد فقط و فقط بحث های زنانه بکنم و بس. مهم نیست یه زن رئیسه, پلیسه, مانکنه, پرستار بچه است, آهنگره یا حامی حقوق بشر.
بحث های زنانه همیشه حول یه سری محورهای خاصه و…آی شیرینه.

مهم ترین نتیجه گیری شخصی و بد آموزی:
قبلا آشپزی نمی کردم. کار خونه هم هر وقت عشقم می کشید می کردم. اغلب کارها رو گل آقا انجام می ده. غر غرو و بهانه گیر هم اصلا نیست. گردهمایی هم چیزی رو تغییر نداد. فقط قبل از گردهمایی عذاب وجدان داشتم. حالا دیگه عذاب وجدان ندارم!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

عشق و عاشقی, تیارت پسامدرن

چهارشنبه
۷ شهریور ۱۳۸۶

عاشق ساعت های قبل از خواب هستم. ساعت هایی که اغلب اوقات هیچ کاری به غیر از کیف کردن ندارم.

عاشق این دیکشنری آنلاین هم هستم. تاریخ کلمه, ریشه ی کلمه و معانی و هم خانواده های کلمه رو بهت می ده.

عاشق این یکی هم هستم. نظر شخصی اش اینه که ایشون آزاد هستن و هر جا بخوان می تونن برن!!
نظر شخصی!

در حال حاضر عاشق هیچ چیز دیگه ای نیستم. اصرار نکنین.

خاک به سرم…زنه لخته!!!

عجیب بود که روزنامه ی گلوب اند میل عکس تاپلس یه خانوم رو بندازه توی روزنامه. اون هم با بدن نقاشی نشده ی کاملا برهنه. بدن برهنه ی نقاشی شده رو قبلا توی همین روزنامه دیده بودم.
کنجکاوی ام تحریک شد (تفاوت خانوم هاست و آقایون گمانم. بنده کنجکاوی ام تحریک می شه. آقایون هم انشالله همون..کنجکاوی اشون تحریک می شه), به هر حال, کنجکاوی ام تحریک شد, نگاه کردم. ایناهاش. یه تیارته, خانومه هم یه هنرپیشه و رقاص معروفیه. نمایشنامه هه هم سرش به تنش می ارزه. برنامه ی لخت شدن معمولی نیست.
یعنی حالا می شه اصلا گفت آقاهه لخته, خانومه هم لخته دیگه. به خاطر تیارته! منتها…اگه یه تیارتی بیاد که آقاهه اون یه تیکه ی آخر لباسش رو هم در بیاره, دیگه گمونم آخرالزمون شروع بشه.
به هر حال…گاسم اگه تیارته رو از سالزبورگ بیارن تورنتو با گل آقامون تشریف ببریم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it