کت بالو

بایگانی برای تیر, ۱۳۸۶

دل ما

جمعه
۲۲ تیر ۱۳۸۶

هر کس به طریقی دل ما می شکند
بیگانه جدا دوست جدا می شکند

به گمونم ایراد از دل شاعر بوده. وگرنه واسه چی کسی دل ما نمی شکند؟!

این فیلم ها پر بیراه نیستن که پلیسه توش می گه : حواستون باشه چی می گین. هر چی بگین ممکنه در آینده به ضررتون استفاده بشه…و صد البته همیشه این حق رو دارین که هیچی نگین!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

تلخ و شیرین

دوشنبه
۱۸ تیر ۱۳۸۶

این یکی دو هفته ای اونقدر دور خودم چرخیدم که حد نداره. این نیم ساعت رو هم با پررویی دزدیدم و نشستم سر نوشتن. مدیر پروژه هه بفهمه حسابم با کرام الکاتبینه! لااقل هفت هشت ساعتی کار خونه و رتق و فتق امور دارم و لااقل پنج شش ساعت کار اداره جاتی. رسیدگی به کاغذ ماغذ ها هم حدود یه ساعتی وقت می بره. چقدر وقت دارم؟ از همین لحظه ی مبارک تا فردا ساعت دو بعد از ظهر!!!

باورم نمی شه کار به این اهمیت رو انجام می دم! قطعا و مسلما تا یکی دو سال اینده خودم و جد و آباد و نوامیس ام از ملت سلام و صلوات های ناموسی دریافت می کنیم.

عاشق این دخترهای آبجیز هستم. این کلیپشون رو قبلا دیده بودم. این یکی رو یکی از دوستان برام فرستاد. دستش درد نکنه.کلیپشون قشنگ بود.

همین پریروز به یکی از اهداف امسالم رسیدم!

این آقا جیدن خیلی بامزه اس. آدم کره ای به این خوش لباسی ندیده بودم هیچ وقت. جی مین هم کره ایه ها..چپروی همدیگه ان این دو تا. جی مین بدلباس و کاملا به دور از آداب…توپولو و بد لهجه. پول همه چی رو هم تا قرون آخر با من حساب می کرد همیشه. خانومش هم همیشه تشویقش می کرد از خونه بره بیرون!! می گفت خونه که هستی هی می شینی پشت کامپیوتر خلم می کنی!منتها جیدن درست برعکس آقا جی مین نهایت جنتلمنه به شدت مبادی آدابه و خیلی قشنگ حرف می زنه….منتها…همچین یه هوا احتیاط داره!
با جیدن و مارتین و نومی و سه چهارتا دیگه رفته بودیم نهار. قبل از نهار جیدن گفت می خوام یه داستان تعریف کنم. گفتیم بگو. گفت یه پسر کوچک رسید به یه درخت. درخت میوه هاش رو داد به پسر. چون پسره اون زمان به میوه ی درخت احتیاج داشت. بعد پسره عاشق شد. درخت تنه اش رو داد به پسر که پسره یادگاری بکنه. بعد پسره با معشوقه اش ازدواج کرد. درخت چوبش رو داد که پسر باهاش خونه بسازه. (اون وسط اگه من قصه رو ساخته بودم اضافه می کردم پسره خواست با معشوقه اش بره سانفرانسیسکو درخت بهش سایه داد و منظره ی رومانتیک!این جیدن بی سلیقه!) بعدش پسر پیر شد و اومد سراغ درخت. درخت کنده ی به جا مونده اش رو داد به پیرمرد که پیرمرد اون رو استراحت کنه!!!!!
و ما…چشم به دهن جیدن منتظر باقی داستان بودیم!!!! جیدن گفت همین بود. من رو یاد داستان شازده کوچولو می اندازه!!!!!!!
من هم به جیدن -که مونده بود در برابر نگاه ملت که عین علامت سوال بود چی بگه- گفتم داستانت ناتمومه. آخر سر پیرمرد می میره. زیر اون درخت می شه کود و درخته ازش تغذیه می کنه و بعد همون چرخه رو با بچه ی پیرمرده انجام می ده.در اصل می خواستم کمکش کنم از اون وضع خیط و پیطی نجات پیدا کنه. چون کلا بچه ی نازنینیه.
منتها به شکل غیر منتظره ای جیدن گفت: تو خیلی باهوشی. حتی سر نهار!!!!!!!!!!!!!!!
در باهوش بودن من شکی نیست البته! در این که سر نهار قطعا از هوشم تغذیه نمی کنم هم شکی نیست. شک یه اندکی در عقل و ملاج آقا جیدنه! چه ربطی داره اخه اون داستان بی هیچ مقدمه و موخره ای به این جمع…و ایضا این جملات آقا جیدن واسه ی تموم کردن داستان! مردم مشنگ ان!!!
ولله از اون به بعد با این که عاشق شکلات هستم و جیدن هم روزی یه شکلات می آورد سر میزم دیگه باهاش حرف نزدم!!!! به نظرم یه نمه خل و چل می زنه!!! طفلک!
درخت…پیرمرد…شازده کوچولو…شکلات…!سر نهار با چهار پنج تا همکار خل مشنگ! همراه گلف و ماهیگیری به مدت سه روز پشت سر هم!
من اگه باشم صاف می رم پیش تراپیست!!!
و خلاصه نهایت ماجرا این که با یه آقای شکم گنده ی زن و بچه دار که بد لباس می پوشه و یه نمه آداب نشناسه و انگلیسی رو خیلی بد حرف می زنه و نخودی می خنده -که حرصت رو در میاره- ولی عقلش پارسنگ بر نمی داره راحت تر می شه بر خورد تا با آقایی که خوش لباسه و شکمش صافه و آداب معاشرت می دونه و انگلیسی رو به قشنگی خود چرچیل صحبت می کنه و حرف های قشنگ می زنه …اما عقلش…ای…کمکی…

تموم شد. وقت مقرر نوشتن ام تموم شد.
راستیتش دیشب حتی یه ثانیه هم نخوابیدم. کار می کردم دور از جون خانوم خره.
حالا هنوز کار دارم…حال ندارم!

حالتون اگه خوب نیستَ این رو نخونین.
فکر کرده بودم یه حکم سنگسار برگشت. کلی خوشحال بودم. خوندم همین هفته یه نفر سنگسار شد…از دیشب تا حالا هر بار یه لحظه بیکار می شم تصورش اذیتم می کنه. خود کسی که سنگسار می شه و درد و زجر جسمی و روحی اش به کنار..نفس شکنجه کردن کسی تا سر حد مرگ به کنار..اونهایی که سنگسار می کنن و بعد هم بین ما راه می رن و سال های سال به زندگی ادامه می دن…تصور اونها بد جوری عذابم می ده. آدم…عجب موجودیه..عجب موجودیه. نفس وجود چنین مجازاتی به طور علنی و قانونی بدون این که اکثریت غالب مردم از ته دل اعتقاد به سبعی بودنش داشته باشن به شدت من رو می خراشه.
من کمپین ضد سنگسار رو امضا کردم…تمام اعتراض نامه ها به حکم های اعدام و سنگسار رو امضا کردم…نه که اعتقاد به کار آیی شون داشته باشم…نه. تنها راه بی خطر و بی مایه ای بود که من بی همت می تونستم از طریقش بگم اگه کسی به فلانش هم نیست که هیچ…امضا کردن و نکردنش فرقی نداره. ولی اگه یکی فقط یکی از اهدافش اینه که بگه آدم هایی هستن که حتی تصور سنگسار زجرشون می ده و رنگ صورتی و زرد و طلایی روزشون رو با تصور های ناخوشایند گاه گاه کدر و غبار آلود می کنهَ من یکی از اون آدم ها هستم.
حتی تصور سنگسار یا اعدام حالم رو بد می کنه.
….
به دخترک همکارم می گم داشتم توی اتوبان می رفتم. منظره ی یه تصادف رو که خیلی بد بود دیدم. چون دخترک کمی مشکل استرس داره بهش گفتم اگه جایی تصادف شده بود سعی نکنه حتما نگاه کنه. چیزی که من دیدم خیلی بد بود.
دخترک بهم می گه: ببینم بعدش رفتی تراپی؟
خندیدم. گفتم نه. گفت این موضوع جدیه. اگه منظره ی بد مثل تصادف دیده باشی باید مدتی بری برای تراپی. خندیدم و بهش اطمینان دادم منظره ی تصادف اونقدر ها هم بد نیست.

به دخترک نگفتم جاهایی هست در دنیا که هنوز توی میدون شهر آدم دار می زنن… و توی گذرگاه و معابرش کسی رو تا کمر یا سینه می کنن توی خاک و اونقدر سنگ می زنن توی سرش تا سرش بشکافه. فواره ی خون بیرون بزنه. مغزش متلاشی بشه. صورتش له بشه و…زجر کشش کنن.
و…هیچ کس به تراپی فکر نمی کنه…
من…اونجا بزرگ شدم.
فقط به دخترک لبخند زدم.
……………..
می شه آدم ها رو دوست داشت…می شه…

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

به یاد…" href="http://www.katbalou.com/1386/04/05/%d8%a8%d9%87-%db%8c%d8%a7%d8%af/" rel="bookmark">به یاد…

سه شنبه
۵ تیر ۱۳۸۶

روحش شاد.
بعضی اهنگ هاش واقعا زیبا بودن.
اونهایی که باهاشون روزها زندگی کردم…

این آلبومش رو از همه بیشتر دوست داشتم, و میونش این آهنگ ها رو:

اون که دنبال منه…

مست از می عشق تو ام…طعنه به مستی ام نزن…

و یه آهنگش که میون آهنگ هاش سوگلی من بود. از سال های تین ایجری خوندمش…تا…همین …همین امروز…

روحش شاد.
قلب و روح هر کسی که آدم ها رو شاد می کنه, شاد.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چل تکه

یکشنبه
۳ تیر ۱۳۸۶

خطرناکه…جدی می گم. خطرناکه.

صبح بیدار شده ام می بینم اون پشتی شکل صندلی که برای اینه که اگه یکی خواست روی تختخواب بیشنه و کار کنه, پشتش بگذاره که پشت درد نگیره, جای این که تکیه داشته باشه به دیوار گوشه ی اتاق خواب, وسط اتاق خوابه.
به گل آقامون می گم این چرا اینجاست. خواب آلود جواب می ده واسه این که دیشب از شدت گردن درد و سر درد سه ساعت نشسته خوابیدم!!!
و…من -کتبالو خانوم- اصلا نفهمیدم!
این که چیزی نیست. خونه اولمون توی کانادا که بودیم, یه دستگاهه ی مال آلارم دی اکسید کربن, نصف شبی باطری اش تموم شده بوده و طبق معمول این دستگاه ها هر ده ثانیه یه بار یه سوت بلند کرکننده می کشیده. به مدت لااقل ده دقیقه سوت کشیده, گل آقا لحظه ی اول, سوت اول, سه سوت بیدار شده. هی منتظر مونده ببینه من بیدار می شم یا نه! بعد از هفت هشت ده دقیقه که اثبات شده خواب من از سنگ هم سنگین تره, بالاخره پا شده و آلارم رو از کار انداخته!
حالا این که چطور بود که اون زمانی که گل اقا خونه نبود از صدای تیر و تخته و بارون روی سقف خونه بیدار می شدم…ولله نمی دونم!
گمونم این همه بی خیالی نتیجه ی مستقیم آرامش خیال حاصل از حضور گل آقاست!

اصولا و اصلا شوهر موجودی است که بسیار لازم و ضروری است. حالا گیریم که بعضی ها به من می گن شوهر ذلیل, راست و دروغش گردن خودشون. ولی حقیقت امر اثبات شده, بدون شوهر یک روز -یا بهتر بگم یک شب- هم نمی تونم زندگی کنم.
کلا به یک زندگی انگل وار عادت بسیار زشتی پیدا کرده ام! باید همیشه چهار چنگولی به یه میزبان بچسبم!!!

اگه شما یه کسی رو ببینین که اسمش سلطان و فامیلی اش غزنوی باشه اولین سوالی که ازش می پرسین چیه؟
خوب…من هم دقیقا همون سوال رو ازش پرسیدم. و…بله…به گفته ی خودش از نواده ی مستقیم سلاله ی غزنویانه.
اون علامت مخصوص پادشاهان غزنوی که یه جایی گم و گور شده, به پسر عموهای این آقای سلطان, یه جورایی ماموریت داده شده که برن و پیداش کنن.
چی چی بود کارتونه؟
علامت مخصوص امپراطور…احترام بگذارین, احترام بگذارین….

تمام مدت تصور می کردم چی می شه اگه هر بار که آقاهه از جلوی میزم رد شه از صندلی بیام پایین, وسط کیوبکل زانو بزنم. سجده کنم و احترام بگذارم!

سلطان غزنوی به شدت از ویگن و هنگامه و منصور خوشش میاد. و خونه اشون تمام مدت ماهواره ی ایرانی روشنه.
خاک به سرم…خدا من رو ببخشه. فقط به خاطر اسمش و تصورات توی ذهنم به خوبی یک ربع تمام هی پقی می زدم زیر خنده!!!
جالب این که سلطان غزنوی بسیار دوست داشتنی و تقریبا هم سن و سال خودمه و کسیه که به همه گفته که اهمیت نمی ده اونها می خوان من رو کتی صدا کنن, چون براشون سخته اسم کتبالو یادشون بمونه. اسم من کتبالو هست و هر کسی به جای کتبالو, کتی صدام کنه با شخص سلطان غزنوی طرفه!!!!
(نه به این شوری ها!! من یه کم روغن داغ این تهش رو زیاد کردم.)

طی طریق در راه شکسپیر شدن بسیار دشوار است.
نمی دونم ممکن بود شکسپیر هم معلمی داشته باشه که از نوشته هاش خوشش نیاد؟
معلم ترم قبل کلی با روش نوشتن من کیف می کرد. به نظرش تمام مقدمه هام بسیار گیرا بود و نکته هایی که توی نوشته می گنجوندم رو دوست داشت و کنارش می نوشت که چطور تا حالا به فکر خودش نرسیده بوده. گاهی می شد مدتی می نشستیم و راجع به موضوعی حرف می زدیم. (یادش به خیر, عینهو من و مارتین ت!)
معلم این ترم درست چپروشه! نوشته های من رو خیلی نمی پسنده به نظرم. می گه فاصله ی خطوطم کمه و نمی تونه نوشته رو تصحیح کنه. وقتی هم سر کلاس می خوام حرف بزنم, نمی گذاره مگه این که هیچ کس دیگه نخواد حرف بزنه و تنها داوطلب من باشم. تازه مرتبه ی پیش که پرسید کی می خواد بحث رو شروع کنه و من دستم رو بلند کردم و هیچ کس دیگه داوطلب نبود, به من نگاه کرد, لبخند زد, و بعد به میز جلو گفت به نظرم شما شروع کنین!!!!!!!!

به هر حال…فعلا دارم روی نوشته های زبانم کار می کنم. موفق باشم!!!!!

بگذریم که اصولا مجازات اعدام به نظرم بی ربط ترین و ضد انسانی ترین مجازات هست و اصلا و اصولا با مجازات اعدام مخالفم.
ولی برای صدام, یا این سری آدم ها…یه جوری می شه باهاش کنار بیام. به سختی البته. به یه عالمه دلایل. ولی به هر حال برای این آدم ها می شه یه کمی تحمل اش کنم.
ولی مجازات سنگسار رو خصوصا برای آدم های عادی که مثلا سانفرانسیسکو بروی حرفه ای بوده ان یا فرضا علیرغم تاهل با باقی آدم ها هم سانفرانسیسکو رفته ان تحمل که نمی تونم بکنم هیچ, شب و نصفه شب هم یادشون می افتم و حالم به شدت بد می شه.
ولله به پیر و پیغمبر, عباس آقا و خدیجه خانوم که هیچ, گل آقای خودمون هم اگه زبونم لال با دوازده تا خانوم متاهل تو مایه های پاملا آندرسون و جسی سیمپسون و آنانیکول فقید, سالانه صدو ده بار یواشکی بره سانفرانسیسکو ممکنه یه غر غر و نق نق خفیفی بکنم, ولی سنگسار….آخه لامصبا, کجای دنیا رواست!؟ اصلا چه ربطی داره!!!
حسودی؟ خوب خودت هم عطر و ادوکلن بزن. دندونهات رو مسواک کن. شینیون و آلاگارسون کن. یه کمی هم سر کیسه رو شل کن. با ملت برو سانفرانسیسکو!!! اثبات شده, ساده ترین و پیش پا افتاده ترین کار دنیاست, حتی واسه این علی آقا کارگر بیمارستانه, که یه چشم داشت و کج و کوله بود و بو می داد و حقوقش ماهی بیست هزار تا بود و اهل شرعی و غیر شرعی, متاهل و مجرد از هر نوعش بود. هان؟ بی خود می گم؟ آخه تو رو خدا سنگسار داره دیگه!؟ اصلا گفتن هم نداره, چه رسد به سنگسار!

نخیر…تازه داره دوزاری ام می افته. این دو قطب سرمایه عین چی دستاشون تو دست همه! اصلا و اصولا بنده و جنابعالی رو مچل کرده ان و از لولو ترسونده ان. وگرنه قشنگ و ناز دستشون توی دست همه, و…خدا بزرگه. ببینیم به سر بنده وامثال بنده چی میاد!
شیطونه می گه برم تو کار بورس و سرمایه دار عمده بشم و شرکت بزنم و شرکته رو گنده کنم و پنجاه هزار تا کارمند جمع کنم و…سالی شش میلیون تا شصت میلیون وجه رایج مملکتی کانادا بزنم به جیب و لیموزین و هلی کوپتر سوار شم و…
آخر سر بیام بشینم راجع به هر پنجاه هزار تا کارمندم وبلاگ بنویسم!
عجب شیطون باحالی ولی. از حرف این یکی شیطونه یه جورایی مورمورم شد!!!

حیفی…تونی بلر خان خیلی از این گوردون براون خان خوش تیپ تر بود. هر کاری هم می کرد می شد یه جورایی به خاطر تیپش تحمل کرد. این گوردون براون خان ولی کاریزماتیک به نظر نمیاد. اصلا و اصولا کاریزما در قضاوت آدم روی یه شخصیت سیاسی اهمیت زیادی داره. مثلا بیل کلینتون همیشه قابل بخشایش تر بود تا جرجی خان!
اباما و هیلاری جفتی به یه حد به نظرم کاریزماتیک میان. به هر حال هیلاری خانوم همسر بیلیه و بیلی رو نمی شه هیچ جوری ناراحت کرد. اباما هم که حکایت جداگانه ای ست. به من اگه باشه می گم آمریکا هیات ریاست جمهوری تشکیل بده از اباما و هیلاری , و بیل رو هم بکنه عضو علی البدل!!!

خوبه قرار نیست من عزل و نصب کنم!!! کابینه می شد براد پیت و لئوناردو دی کاپریو و هیو گرانت که جهت تنوع یه کمی هم شارلیز ترون یا بهتر از اون الن دژنروس قاطی اش داشت!
قطعا فرخزاد مرحوم هم پست نخست وزیری رو می گرفت و گل اقا هم می شد مقام معظم رهبری!!!!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it