کت بالو

بایگانی برای خرداد, ۱۳۸۶

روزمره ی کتبالو

سه شنبه
۲۹ خرداد ۱۳۸۶

بدبختی یکی دو تا که نیست که. انشا نوشتن بر دو نوعه. نوع خوشبختی. نوع بدبختی. نوع خوشبختی اش اون نوعی بود که توی مدرسه می نوشتیم و ایضا رد پاش در این وبلاگ محترم هم مشهوده. نوع چیزشعر! هر چی خواستی بنویس. نظر شخصی. آه و ناله و فغان. یا بشکن و بالا بنداز و دامبولی چیزم!
نوع بدبختی اش اینیه که این دو ترمه مجبور شده ام بنویسم.
باید قوانین رعایت کنی. بسته به این که چه نوع نوشته ای بخوای بنویسی باید روش های مختلف پیاده کنی. بسته به این که مخاطبین چه طرز فکری داشته باشن باید مدل مثلث رو به بالا یا رو به پایین باشه. باید براش دو سه تایی مقاله و منبع مرتبط مطالعه کرده باشی. باید سه بار پشتک بزنی. هفت بار دور کتاب هملت شکسپیر رقص چاچا کنی, چهل صفحه ی دیکشنری آکسفورد رو به نذر جام چهل کلید با دوازده صفحه دیکشنری وبستر حل کنی و سر بکشی, سه بار ورد بخونی و به روح چرچیل فقید صلوات بفرستی,بعد محلول رو فوت کنی به پیش نوشت انشا و بگذاری نسخه ی پیش نوشت دو روز تا هفت روز بمونه که خشک شه. بعد روخونی اش کنی, با لپتاپ دعا خونده ی آب ندیده تمیز تایپش کنی, به روح نویسنده های قبلی ادای احترام کنی و روح آمرزیده ی جد و آبادشون رو پایین نوشته با رسوماتی احضار کنی, بعد نوشته رو بدی اش به استاد فن, اگه مقبول نظر صاحب نظرش افتاد, ای, بین پنج درصد تا پونزده در صد نمره رو از صد در صد ماجرا بگیری!

پوووووففففف…خل شدم!

کیفی داره. بعد از سه سال دوباره محل کارم نزدیک خونه است.
اینجور که تجربه کرده ام همه ی آدم های اینجا یه وقتی چسبیده ان به محل کارشون, یه وقتی خودشون قطبن, محل کارشون استوا.
گل آقامون یه وقتی بود که از خونه تا محل کارش پیاده حدود یه دقیقه و بیست ثانیه بود. حالا سر راست صد کیلومتره!
من یه زمانی محل کارم تا خونه هفت کیلومتر بود. بعد یه مدت شد بیست و سه چهار تا, بعدش چهل تا و حالا پونزده تا, که عجب کیف و صفایی داره. تا دوباره بره تو مایه ی سی تا و چهل تا و صد تا!
احتمال زیاد یه درس و مرسی رو این پاییز یا زمستون شروع می کنم حالا که همه به هم نزدیکن.

عجب آدم باحالی بوده ام پنج سال پیش. دمم گرم! تازه داره کلی از کتبالوی پنج سال پیش خوشم میاد. عجب آدم قوی گلی بوده. دمش گرم.منتها..حکایت شاگرد آهنگر بازار تهرانه که جلوی توریست آمریکایی, یه پتک سنگین رو با تمام قوا برد بالا و محکم و قرص کوبید رو زمین و پشتبندش سه تا پشتک وارو و چرخ و فلک و هلی کوپتر پشت سر هم زد و از دیوار پشت سرش تا نصفه دوید بالا و دو تا واروی دیگه زد و روی یه زانو چرخید و پخش زمین شد. توریسته خیلی خوشش اومد, گفت: “دتز گریت, مانی, دلار, هر چه شما پسر خواستن کرد, به شما داد. برای من هر طور هست یه ژیمناستیکی زیبا دوباره کرد من فیلم گرفت برد برای تمام چنل ها. شما معروف شد در تمام دنیا”. شاگرد آهنگره بی حال نگاش کرد و گفت: “برو بابا مستر, خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه. کل امرکاتون رو هم که به ما بدی, پتک رو یه بار دیگه نمی زنم رو تخمم!”

شده حکایت ما. اون پنج سال پیش خیلی دمم گرم بود. منتها پیشنهاد دبیری سازمان ملل رو هم بهم بدین, امکان نداره یه بار دیگه چکش رو بزنم رو تخمم!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

رنگ مهره های زندگی

شنبه
۲۶ خرداد ۱۳۸۶

روزهایی رو بیشتر از همه ی روزها می پسندم که مثل جعبه ی مداد رنگی شش رنگ تا دوازده رنگ باشه.

شش جور تا دوازده جور کار مختلف توی یه روز رو داشته باشه. یه چیزی شبیه امروز:
کار خونه. کتابخونه. باغچه. دوچرخه سواری. سلمونی. یکی دو ساعتی گپ زدن با یکی دو تا دوستام. وبلاگ. و دست آخر کار کردن روی یه تحقیق.
یا چیزی شبیه دیروز:
خرید خونه. کتابخونه. یه کمکی فیلم سینمایی. کار خونه. دوستام. یه کمکی رسیدگی به کاغذها. یکی دو سه تا مقاله ی روزنامه.

روزهایی که کمتر از شش جور و بیشتر از دوازده جور کار مختلف توشون انجام بدم خیلی به دلم نمی شینن.
هر کاری بین نیم ساعت تا هفت هشت ساعت در روز!
جالبه که تازه بعد از سی سال فهمیدم روز دلخواهم چه شکلی باید باشه.

عینهو دوچرخه سواری می مونه.
گل آقامون کلاس موتور سواری رفته. معمولا هم با هم می ریم دوچرخه سواری و گاهی وقت ها یه چیزهایی رو بهم تذکر می ده. از اصول موتورسواری و ایضا دوچرخه سواری اینه که اگه می خوای بری به یه سمتی, دور صد و هشتاد درجه بزنی, از بین دو تا مانع رد شی یا پشتک وارو بزنی, باید صاف و مستقیم نگاه کنی به نقطه ای که مقصدته. اگه به مانع ها نگاه کنی, گورومب…به احتمال زیاد با ملاج می ری توی مانع.
به نظرم زندگی هم همینجوری باشه. بخوای به چیزی برسی باید سیخونکی و بی چشم به هم زدن به اون هدف و مقصد نگاه کنی وگرنه…گوروووومب, با ملاج می ری توی مانع!

زندگی عینهو گردنبند می مونه. روزهاش عین مهره های گردنبند. مهره ها رو یکی یکی می اندازی توی یه بند تا گردنبند بسازی.
نگاهش که می کنی, یکی یکی مهره ها رو نمی بینی. یه مجموعه رو می بینی.
غیر از بعضی مهره ها که برای همیشه به دلیل زیبایی یا زشتی بیش از حد قابل تمایز هستن.

زندگی با سایه روشن هاش عین گردنبند می مونه.
من مهره های قوس و قزحی رو برای گردنبند بیشتر از هر مهره ای می پسندم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

خیلی تلخ, خیلی نمکی

پنجشنبه
۲۴ خرداد ۱۳۸۶

اگه دلتون نمی خواد فکری بشین و گاسم ناراحت,یا اگه به قوانین جزای اسلامی اعتقاد دارین و ایرادی رو بهش وارد نمی بینین و از زیر سوال بردنش ناراحت می شین, این متن پایین رو نخونین. لینک پایین پایین رو باز کنین. یه کمکی شاد شین.

“در چنين مواردي که مسئله زناشويي مطرح است، اعمال ماده ۶۴۰ قانون مجازات اسلامي است.

اين ماده مي گويد: هرگاه مردي همسر خود را در حال زنا با مرد اجنبي مشاهد ه کند و علم به تمکين زن داشته باشد، مي تواند در همان حال آنها را به قتل برساند. بنابراين سقوط حکم قصاص و مجازات معاونت در جرم منوط به اثبات زنا در دادگاه است

این در حالیه که اگه آقای محترم دست سه تا زن عقدی و بی نهایت زن صیغه رو بگیره و بیاره توی خونه, جلوی چشم بانوی محترم ترتیبشون رو بده, بانوی محترم غلط می کنه حرف بزنه منوط بر این که آقاهه عدالت رو رعایت کنه و بانوی محترم رو هم بی نصیب نگذاره!!!!!

گاهی وقتها بحث سر این نیست که آقاهه چرا می تونه این کار رو بکنه. بحث سر اینه که خانومه چرا نمی تونه!!

از این سایته خوشم اومد. بار اوله قسمت جوکش رو می بینم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چل تکه

چهارشنبه
۲۳ خرداد ۱۳۸۶

خوب…دستاوردهای سفر به مونترال متعدد بود و متنوع.

اول از همه این که از ساعت ده شب تا ساعت پنج صبح, شهر بیدار بود! توی خیابون جای سوزن انداختن نبود.
مرتبه های قبل با گل اقا رفته بودیم مونترآل, و هتلمون توی “اولد مونترآل” بود.
این بار رفتم خونه ی دوستم که دانشجوئه و از خودم ده سال کوچکتره, ناف مرکز شهر! ساعت یازده شب تا سه صبح اینقدر شلوغ بود که حتی نمی شد توی خیابون قدم زد.
یه کارت ویزیت هم گرفتم برای خدمات جنسی و اسکورت یا مهمانی بچلورت برای بانوان. بفرمایید, سایتش اینجاست:
www.montrealboytoys.com
چیزی که برام خوشاینده روند رو به رشد ارائه خدمات صرفا جنسی برای خانوم هاست. به عبارت دیگه اگه خانومی بخواد فقط و فقط یه شب یا نیم ساعت یا یه هفته رو با یه آقایی بگذرونه و خیالش راحت باشه که خدمات مطابق دلخواه و سلیقه اش می گیره, و بعد هم اقاهه پولش رو می گیره و می ره, به هر حال در نمی مونه.حالا گیریم خانومه اگه مومن و معتقد بود متن صیغه رو خودش جاری می کنه! خانوم راضی, اقا راضی, گور پدر هر چی ناراضی.

بعد رفتیم کازینوی مونترآل. برای اولین بار در زندگیم شدم مامان دوستم و دوستش! کیف داشت حسابی. از من راهنمایی می خواستن. من تجاربم رو در اختیارشون می گذاشتم و…می گفتم تصمیم با خودشونه. آقای گارسون هم برای همه چی از من سوال می کرد. کلی عزت و احترام داشتم. کلی خوش خوشانم شد.

صبح روز بعدش کتاب اول هری پاتر رو برای بار اول به زبان انگلیسی خوندم. تا صفحه ی هفتاد و پنج رسید. دوستم بیدار شد! :( رفتم استخر آپارتمانشون. از بیرون استخر توی راهرویی که یه سری مراکز تجاری هم توش بود صدای موزیک می اومد. فکر کردم حتما مال یکی از اون مراکزه. داره موزیک ملایم پخش می کنه. رفتم توی استخر, دیدم حتی یه نفر هم توی آب نیست. اما یه اقایی تنهایی داره برای خودش تمرین ساکسیفون می کنه!!!! صدای اون بود که توی راهرو پخش می شد. خلاصه, کتبالو خانوم با موزیک زنده توی استخر اختصاصی شنا کرد!
آقاهه که رفت استخروفوبیا ی همیشگی اومد سراغم. مشکل اساسی استخروفوبیای من ریشه در فیلمهای ترسناک داره. وقتی توی استخر تنها هستم چشم از در و پنجره بر نمی دارم, نکنه یه کسی بیاد و از پشت سر خفه ام کنه, یا من رو زورکی ببره به عمق آب و دستم رو با زنجیر ببنده به نرده های کنار استخر تا غرق بشم, یا بدتر از اون یه سیم برق رو بکنه توی آب استخر!
حالا چرا باید کسی این کارها رو بکنه, الله اعلم.
به هر حال اینها همه نتایج تماشای فیلم هاییه مثل قتل در استخر, جنایت در سونا, مکافات در حمام!! و قس علیهذا.
به هر حال…از قشنگترین و دلپذیرترین تجربه هام صبحانه خوردن توی یه کافی شاپ فرانسوی بود! عاشق و واله ی کافی شاپ ها و “بیکری”هستم. چیزی که خوبش توی تورنتو درسته که نایاب نیست, ولی کم پیدا می شه.
و نهایتا دیدن خونه های مولتی میلیون دلاری روی بام مونترآل, بعد از یه گردش و آفتاب گیری توی پارک بالای مون رئال. خونه ها واقعا خوشگل بودن.
و…از من به شما سفارش, مرتبه ی بعدی که تشریف بردین مونترآل, سر راه برگشت به جایی به اسم trois lac سر بزنین. (اگه اسمش درست یادم مونده باشه). از اون جاهاییه که از شدت زیبایی و آرامش و سکوتش آدم دلش می خواد زمان برای همیشه توقف کنه.
و…همون طرفها, قبل از این که برگردین توی جاده ی اصلی , به این مغازه یه سری بزنین. به نظر میاد توی مونترآل هم شعبه زیاد داشته باشه. اونیش که من رفتم توی مونترآل نبود و…شاهکار بود. صبحونه اش رو خیلی دوست داشتم. و…همین دیگه.

فعلا دارم روی اثرات ناشی از بالا رفتن قیمت دلار کانادا کار می کنم. برای مقاله ی تحقیقی کلاسمون. هنوزم…خانوم معلممون رو دوست ندارم. :(

عناوین اخبار ایران جالبه:
خرداد » احکام قطعی پنج دانشجوی دانشگاه علامه طباطبايی صادر شد، ايلنا
۲۳ خرداد » محاکمه يک متهم به جاسوسی و اميرحسين موحدی، متهم به عضويت در “گروه غيرقانونی هفتم تير” برگزار می‌‏شود ، ايلنا
۲۳ خرداد » رييس سازمان زندان‌‏ها: زندان از دستاوردهای نظام‌‏های غربی است، ايلنا
۲۳ خرداد » ۵ هزار کارگر نيشکر هفت تپه، جاده فرعی بازار هفت تپه را بستند، ايلنا
۲۳ خرداد » ۴ سال حبس برای شهرام انصاری، شهروند سقزی به دليل همکاری با اپوزيسيون، موکريان
۲۳ خرداد » شکنجه هشت دانشجوی زندانی پلی تکنيک به منظور اعلام عاملين انتشار نشريات در مهلت مقرر قاضی حداد، اميرکبير
۲۲ خرداد » سخنگوی قوه قضائيه: اتمام تحقيقات پرونده‌های دانشگاه اميرکبير و هاله اسفندياری در روزهای آتی، ايسنا
۲۲ خرداد » شيرين عبادی: گفته شد اسفندياری نياز به وکيل ندارد، سخنگوی قوه‌ قضاييه: ممانعت ازوظيفه وکالتی خانم عبادی کذب است، ايسنا

هر بار عناوین اخبار ایران رو نگاه می کنم به نتیجه می رسم ایران در یه بحران شدید به سر می بره! نمی فهمم بحران تا چه وقتی می خواد ادامه پیدا کنه. و نمی فهمم چرا اینقدر بحران در ایران وجود داره. قطعا مشکل خاور میانه است. بحران زا ترین منطقه ی روی کره ی ارضه. عمری اگه باقی باشه روی مفهوم پول و توسعه در کشورهای جهان سوم یه مطالعه ای می کنم.

اگه فقط و فقط برای یه کار آفریده شده باشم, قطعا نوشیدنی خوردن و کتاب خوندنه و نوشتن, ترجیحا در مکانی مثل کافی شاپ, کتابخونه یا پشت میز نهار خوری و میز آشپزخونه امون.
طی طریق در مسیر نابرابری و برابری ارز در مقاطعی بسیار دشوار و در مقاطعی به سادگی قورت دادن یک شکلات می باشد! اقتصاد دانان کار بسیار سخت و بسیار ساده ای دارند.
کلا و سر تا ته یک هفته برای درک و نقل مطلب فرصت دارم. فعلا می خوام بخوابم!

به به…قشنگ شد. گمانم وقتشه اینجا هم یه جنبش کارگری راه بیفته.

میون میونجی به شدت نگران آلودگی هوا و گرم شدن تدریجی کره ی زمین شده ام. یه قسمتهایی از فیلم آقای ال گور رو دیدم, و همه اش نگران بالا رفتن میزان دی اکسید کربن هستم!
وقتشه یه کاری کنم! مثلا…درخت بکارم!؟!@#؟

در سن سی و سه سالگی, هفته ی قبل تازه یاد گرفتم چطور سایه چشم بزنم!!!
از تمام المان های آرایشی توی این یکی بیلمز بیلمز بودم. اینقدر خوشحالم که فکر کنم بخوام صبح کله ی سحر هم برم بدوم اول سرمه و سایه چشم بمالم. بعد برم.

کاغذ ماغذ های پست رو نگاه می کردم. یه پاکت بود که بازش کردم. دیدم فرم نظرخواهیه. راجع به چی؟ راجع به این که می خواین مراسم تشییع جنازه و خاکسپاری تون چطور باشه و کی مسئولشه!
ولله, اگه حالشو داشتم یه کوچولو جوابشون رو می دادم: وقتی مردم به کل اهمیت نمی دم کی مسئول باشه, یا اصلا کاری صورت بگیره یا با جسم خاکی این مرحومه ی مغفوره چه کسی و به چه ترتیب و آیینی رفتار کنه.
قرار نیست مشکلات بعد از مرگم رو هم خودم حل کنم که! اون هم در این مدت بسیار محدود برای زندگی.
ملت مشنگ!
گرچه بسیار و به شدت ترجیح می دم این جسم خاکی, که بعد از خالی شدن از روح به هیچی نمی ارزه, به هر حال یه فایده ای داشته باشه. بره سالن تشریح دانشگاه, یا از اعضا و جوارح اش تا حد ممکن استفاده بشه. از شیر مادر حلال تر برای هر کسی که چیزی ازش بهش برسه.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

ترم جدید زبان

پنجشنبه
۱۷ خرداد ۱۳۸۶

انگلیسی این ترم به اندازه ی ترم قبل خوش خوشانم نیست. به خودم نجنبم نمره ام می شه سی جای آ.
دلیلش هم واضحه. چهل در صد شاگرهای کلاس, زبان اولشون انگلیسیه و دوم این که از اول هم از خانوم معلممون خوشم نیومد.
به هر حال, نتیجه این که باید سه چهار برابر درس بخونم.
دیروز یه مقاله ای رو می خوندیم که خیلی برام بامزه بود.
مکالمه در فرهنگ ژاپنی و در فرهنگ غربی.
یه خانوم آمریکایی که شوهر ژاپنی کرده و رفته ژاپن نوشته که با این که زبان ژاپنی رو یاد گرفته بوده اما وقتی می خواسته توی مکالمه ژاپنی ها شرکت کنه متوجه می شده که بلافاصله بعد از این که اون حرف می زده همه ساکت می شده ان و مکالمه تمام می شده. بعد از مدتی به این نتیجه رسیده که یه جای کار ایراد داره و بعد از مدت ها فقط شنونده بودن, به نتیجه رسیده.
روش مکالمه ی ژاپنی با روش مکالمه ی غربی فرق داره. خود خانومه تشبیه می کنه به بازی والیبال و بازی بولینگ.
در فرهنگ غربی عین بازی والیبال به حرف گوینده جواب می دی, همون توپ رو که گوینده فرستاده به سمت ات, بلند می کنی و نمی گذاری زمین بیفته. وقتی هم دسته جمعی بازی می کنین, مهم نیست کی به توپ ضربه بزنه. هر کسی نزدیک بود توپ رو می گیره که توپ نیفته زمین.
روش ژاپنی برعکسه. عین بازی بولینگ می مونه. هر کسی یه توپ برای خودش داره. توپ رو می زنه. همه ساکت می شن و نگاه می کنن و در پس زمینه تشویق هم می کنن. توپ که به هدف خورد, نفر بعدی (که بنا به نوبت باید توپ رو بزنه) میاد جلو. توپ خودش رو بر می داره و می اندازه.
حالا اگه کسی بخواد به روش غربی در مکالمه ی ژاپنی ها شرکت کنه, مثل اینه که در بازی بولینگ بی توجه به نوبت ات بپری و توپ بولینگ طرفت رو از اون وسط برداری و پرت کنی طرف ملت!!! و تازه انتظار داشته باشی که ملت هم توپ رو برات دوباره پرت کنن! درست مثل این که بخوای بولینگ رو مثل والیبال بازی کنی.
چپروی همین مسئله وقتی هست که یه نفر بخواد والیبال رو به روش بولینگ بازی کنه!
….
خودم مدل حرف زدنم تا چهار پنج سال پیش مثل کسی بود که نخواد بازی رو ادامه بده. بلکه بخواد بازی رو برنده بشه!
اگه طرفم سرو می زد برای شروع بازی, من اسمش می کوبیدم که توپ بخوابه توی زمینش و دیگه نتونه جواب بده و ببازه.
نمی دونم فرهنگ ایرانی اینطور هست, یا…من این مدلی بودم.
به هر حال…الان از اون لحاظ خیلی خیلی بهتر شده ام.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چل تکه

چهارشنبه
۱۶ خرداد ۱۳۸۶

استعداد انکار ناپذیری در پیرمرد بازنشسته شدن دارم. دلایل غیر قابل انکار محکمی داره:
۱. به روزنامه خوندن علاقه ی وافری دارم.
۲. دقت که می کنم, می بینم اوقات فراغتم رو جاهایی می گذرونم که آقایون بازنشسته ی بسیار سالخورده تعدادشون از باقی آدم ها بسیار بیشتره. از جمله ی این محل ها سالن غذای مراکز خرید هست. خصوصا در ساعت های کم رفت و آمد.
۳. علاقه ی وافری به رقص عربی خانوم جمیله و سایرین دارم. علاقه به این شدت و هیجان فقط و فقط در آقایون سالخورده ی بازنشسته, و در من اینقدر پر شوره.
۴. از هیجان اونقدری خوشم نمیاد.
۵. بسیار محافظه کار هستم.
۶. به ملت اندرز های از سر دلسوزی می دم!

این که چرا اینقدر با “تنهایی” حال می کنم برای خودم معماییه.
گل آقامون می گه مردم گریز هستم.
قطعا از یه نظرهایی برای راهبه شدن نظیر ندارم.
تنهایی می رم سینما. تنهایی می رم استخر. تنهایی می رم کافی شاپ. تنهایی می رم کتابخونه. تنهایی غذا می خورم. تنهایی می رم خرید. تنهایی می رم کتابخونه و…دست آخر تنهایی می رم مسافرت.
با خودم خوشم!
ساخته شدم برای بازنشستگی!

تنها بدی عینک شنا اینه که همه چی توی آب و استخر دیده می شه.
دیروز تنها دلیل این که به جای بیست بار رفت و برگشت فقط هفده بار طول استخر رو دور زدم پشت پای آقای جلوییم بود!
یه دونه قلمبه ی بزرگ سیاه بدون اغراق قد یه گردوی بزرگ -شایدم بزرگتر- پشت زانوش بود .
پشت سرش شنا می کردم و بنابراین قلمبه ی سیاه سیاه رو دیدم!
از آب اومدم بیرون!!!!!

بده که آدم اینقدر مثل من اه و پیفی باشه. مسلما قلمبه هه چیز بدی نبوده. فقط…کتبالو خانوم مثل خل مشنگ ها حساس بیخودی بوده.
عین این که -شرمنده ولی- از پوست میوه و هسته اش و باقیمونده ی خورده نشده ی میوه (بیخودی) خوشم نمیاد.
لوسیه…ولی به هر حال…هست.

بامزه ترش اینه که اگه آقاهه توی آب -گلاب به روتون- جیش کرده بود, برام مهم نبود. سی و سه دور دیگه می تونستم طول استخر رو برم و بیام.
واسه همینه که می گم عکس العمل هام فقط و فقط ریشه ی لوسی و روانی داره و نه منطقی.

دهه. بانمک. کانادا به بیوه ی هفتاد ساله ی مرحوم مغفور نلسون ماندلا ویزا نداد.
دلیل خاصی ذکر نشده. فقط ویزا نداده. خانوم محترم هم کلی غصه خورده.
جالب ترین قسمت جریان اینجاست:
در سال هزار و نهصد و نود و یک, ماندلا خانوم محکوم شده که در آدم ربایی و قتل یه پسرک چهارده ساله دست داشته! محکومیت زندان شش ساله, در دادگاه تجدید نظر تبدیل به جریمه شده.
بعدش هم در سال دو هزار و چهار محکوم به کلاهبرداری شده که چون به دلایل شخصی نبوده, در دادگاه تجدید نظر محکوم به حبس تعلیقی شده.
آقا ماندلا سال هزار و نهصد و نود از زندان اومده بیرون, دو سال بعدش از ماندلا خانوم جدا شده و چهار سال بعدترش هم طلاق گرفته ان.
ماندلا خانوم در دوره ی ریاست جمهوری اقا ماندلا توی پارلمان بود و یکی دو تا پست خرده ریز دیگه هم توی یکی دو تا کنگره منگره داشت به نظرم.

به هر حال…علاقمند شدم اپرای the passion of Winnie رو ببینم.
و به نظرم به قول انجیل خودمون “هیچ انسانی عادل نیست.”

چهل در صد! بعله. به چهل در صد اهداف امسالم رسیده ام و نه بیشتر.
تا آخر دسامبر وقت دارم به باقیش هم برسم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

اکتشافات بنده

دوشنبه
۱۴ خرداد ۱۳۸۶

خوب..خانومه خسته شد و استعفا داد.
این خانوم آمریکایی که فرزند سرباز بیست و چهار ساله اش در بغداد کشته شد جنبش ضد جنگ رو رهبری می کرد و…این همه تلاش هاش به جایی نرسید.نهایتا استعفا کرد.

بعضی جملاتش جالب هستند:
Good-bye America … you are not the country that I love and I finally realized no matter how much I sacrifice, I can’t make you be that country unless you want it.

“It’s up to you now.”

عینک شنا!
کشف من در این آخر هفته ای که گذشت.
باور کنید یا خیر پونزده سال بیشتره که شنا می کنم. عینهو غورباقه و امروز برای اولین بار از عینک شنا استفاده کردم.
عالی بود. بهترین تجربه ی شنایی من بود. اولا سرعتم پنجاه شصت درصد رفت بالا. ثانیا همیشه یه طول رو که می رفتم نصفه ی طول بعدی رو کرال چپرو می رفتم چون نفس گیری ام مشکل پیدا می کرد و فکر می کردم به خاطر سیستم تنفسی ام باشه. این بار دوازده دور طول استخر رو رفتم و برگشتم حتی بدون یه بار نیاز به کرال چپرو!
تازه صبح کله سحر بود و صبحونه هم نخورده بودم!
خلاصه…خانوم ها آقایون..اگه به اندازه ی من -دور از جون همگی- لجباز و کله شق بودین و به حرف ملت گوش ندادین و عینک شنا استفاده نکردین, بشتابید که کاهلی مایه ی خسران است! عینک شنا -نوع خوب حتما- بخرین و شاپالاق…شیرجه برین توی استخر!
خود گوریل انگوری هم باشین عینهو غورباقه ی خوشگل, سبک و ناز و با استیل کامل سر تا ته استخر المپیک رو یه نفس صد بار می رین و بر می گردین.

دو تا دوربین مخفی خیلی بامزه.
این رو قبلا هم دیده بودم. یادم نیست لینک داده بودم یا نه.
این یکی هم بانمک بود. راستش ایده شیطانی مردم آزاری اش گاهی وقت ها به ذهن خودم رسیده بود!
منتها این دوربین مخفیه یه جاش ایراد داره. به نظرم توی سالن ورزشی که مخصوص مدل هاست کار گذاشته ان. آقایون و خانوم ها هیکل هاشون جزو قشنگ ترین هیکل هاییه که در زندگیم دیده ام.

یه وقتی اعتقاد داری چیزی به خودی خود غلطه. مثل این که من اعتقاددارم مصرف مواد مخدر اعتیاد آور زندگی انسان رو به زوال می کشه. اگه هم کسی, دوستی, همسری, فرزندی رو از انجامش نهی می کنی می دونی به خاطر صرف اون عمله و نه هیچ چیز دیگه.
یه وقتی اعتقاد داری عملی ایرادی نداره. انجام دادن یا ندادنش هم آزارت هم نمی ده. با اون هم تکلیفت صد البته روشنه.
یه وقتی هست اعتقاد داری یه عملی درسته. یه پدیده درسته و به خودی خود هیچ چیز غلطی درش نیست. ولی اون پدیده آزارت می ده. این که کسی دیگه اون عمل رو انجام بده آزارت می ده. گاهی حتی صرفنظر از این که خودت دقیقا اون کار رو انجام می دی یا نه.
مثال بی خطر بی نهایت ساده اش, سیب گاز زدن برای من! خودم که سیب رو گاز بزنم کلی هم لذت می برم. به نظرم گاز زدن سیب کار بسیار درستیه. اما اگه کسی جلوی خودم سیب گاز بزنه می خوام کله اش رو بکنم!
بگیر برو تا مثال های خیلی خاصش.
این سری پدیده ها بیشترین انرژی رو از من می گیرن. پدیده هایی که خودشون به نظرم درست و شاید حتی لازم و ضروری هستن اما به شدت آزارم می دن!
نه انصاف می دونی نزدیکانت یا کل آدم های دنیا رو از انجامش نهی کنی, و نه حریف خودت می شی که اذیت نشی.
فقط وقتی می بینیشون روت رو بر می گردونی و سعی می کنی نبینی یا در موقعیتی قرار نگیری که بخوای راجع بهشون فکر کنی.

خوب…به نظرم انتخاب کردم کجا می خوام برم. حالا بحث سر اینه که واسه ی اون وقتی که من می خوام جا داشته باشن یا نه.

به پروردگار پناه می برم از شر ملت فضول الوسواس الخناس!

*خوانندگان این وبلاگ را شامل نمی شود اکیدا. به خودتان وعده و وعید ندهید.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چل تکه

جمعه
۱۱ خرداد ۱۳۸۶

بله…خوب…به خدمت چرتینکوف خانوم نازنین عرض شود که ارتباط دو وری احساسی زن و مرد بر چهار پایه ی اساسی استواره (قال آقای دکتر روانپزشک):
۱. عاطفی. ۲. جنسی. ۳. مالی. ۴. فکری.
داد و ستد در این چهار مورد باید متعادل باشه. همونقدر که می دی باید بگیری و چپروش.
غیر از اون اگه باشه ارتباطه ناغافل تتلق…می شکنه!
نکات دیگری هم گفت که چون چهار سال پیش ساعتی چهل هزار تومان پول بالاش دادم همینجوری نمی گذارم توی وبلاگم. شماره حساب اعلام می کنم. به حد نصاب که رسید باقیش رو می نویسم.
(شرط و شروط یه آدم با یه رگ اصفهانی و یه دونه گلپایگانی و یه دونه قمی بهتر از این نمی شه).

عرض شود به خدمتتون که عروسی چاق گنده ی یونانی من! برای اولین بار امروز عصری فیلمش رو دیدم. بعضی هاش عینهو فرهنگ ایرانی خودمون بود. بعضی جاها پررنگ تر بود و بعضی جاها کمرنگ تر.
باید حدس می زدم خود خانومه کارگردانش بوده باشه. از قیافه ی آقاهه و خصوصا جایی که کارگردان آقاهه رو لخت کرد و فرستاد توی وان کلیسا که تعمید بشه.
گل آقا تا اطلاع ثانوی اجازه نداره دور و بر محله ی یونانی ها آفتابی بشه. یهو دیدی بشمار سه گرفتنش و انداختنش توی وان کلیسا واسه تعمید که بعدش زبونم لال داماد بشه. تازه…خدا مرگم بده…لخت! با یه مادر خونده ای که به بعضی مال و منال هاش حسابی می نازه ..وای خاک به سرم!

چاقالو شده ام. مدت یک ماهه که ورزش نرفته ام. جسته گریخته پیاده روی و دوچرخه سواری و شنا کرده ام. اون یه پرده گوشتی که قدیمی ها می گفتن رو قشنگ اضافه کرده ام. وقتشه برم توی یه فیلم فردین مینی ژوپ بپوشم و لباس چسبون. ماتیک قرمز بمالم و به آهنگ عهدیه و ایرج قر بدم.
یادش به خیر. چقدر صدای عهدیه و ایرج به دل می نشست. فیلم های فردین و فروزان رو چقدر هوس می کنم ببینم.

هممم…عجب زندگی ای بشه زندگی من! گاهی وقت ها که حوصله ام از بی فراز و نشیبی اش سر می ره یهو یه دست انداز می اندازم وسطش. هر چقدر هم که کوچولو و فسقلی یا بزرگ و عظیم باشه فرقی نمی کنه. اونقدری که خودم بخوام با سر و صدا پشت سر می گذارمش. گاهی وقت ها خودم یادم می ره دست اندازه راست راستی چقدر گنده یا کوچولو بوده!

باز هم…فرخزاد. :) خاطر خواهیه دیگه! عود که می کنه کارش نمی شه کرد. ولله هنوز نمی فهمم چون از حرف هاش خوشم میاد از فرخزاد خوشم میاد یا چون از فرخزاد خوشم میاد از حرف هاش خوشم میاد…یا هیچ ربطی نداره.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

زندگی

پنجشنبه
۱۰ خرداد ۱۳۸۶

قشنگ می خونه. :)
گل آقا اگه یه رقیب داشته باشه توی دنیا همین فرخزاد خانه.
عجیب صداش و حرف هاش رو دوست دارم. یکی از اشتیاق هام برای مرحوم شدن همینه که ممکنه این آدم رو ببینم!!!

چقدر این مصاحبه با سوسن بامزه بود!.

یه وقتایی همه ی اتفاق ها دست به دست هم می ده که در عین حال که شرایط ات خوبه, تمام انرژی ات رو بگیره!

اگه من باشم می گم:
چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشد از چرخ فلک.

امروز رفته بودم خرید توی همین مرکز خرید سر خیابون.
خانوم فروشنده گفت داره با خانواده اش اسباب کشی می کنه “بری”. گفت که خانواده اش سی و پنج سال اینجا زندگی کرده ان. حالا برای دوره ی بازنشستگی دارن می رن یه شهر کوچولو. یه خانوم دیگه داشت رد می شد, ایستاد. سلام و احوالپرسی کرد. خانوم فروشنده ازش پرسید برای چند سال اینجا زندگی می کرده. جواب؟ چهل و سه سال.
اون مرکز خرید از من دو سال بزرگتره. این خانواده ها بیشتر از سال های عمر من اینجا زندگی کرده ان!
از من پرسیدن. گفتم کمتر از یه ساله و گفتم که پنج سال پیش به اینجا اومدم.
برای اولین بار, اولین بار در زندگیم این شعر رو حس کردم:
این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست

اینجا رو دوست دارم. خیلی زیاد. می خوام بقیه ی عمرم رو توی همین قاره بگذرونم. ولی بهایی رو پرداختم که امروز به اهمیتش پی بردم, و راهی پیش رو دارم که امروز زیبایی و عظمتش برام روشن شد.

اونقدر درگیر روزمرگی شده ام که زندگی رو فراموش کرده ام.

زندگی رو گوشه ی کتابخونه, گوشه ی بار, گوشه ی کافی شاپ, گوشه ی اتاق نشیمن, یا گوشه ی یه قایق گوشه ی یه دریاچه پیدا می کنم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

سه شنبه
۸ خرداد ۱۳۸۶

اینها رو یاد گرفتم:
از مادرم: خسته نشدن و تلاش شبانه روزی. تلاش…تلاش…آموختن…و باز هم تلاش و آموختن.
از مشاور روانشناسم: با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
از یه دکتر روانپزشک: یک ارتباط احساسی یک معامله است با چهار پایه ی اصلی.
از پدر بزرگم: بی جا حرف نزدن. درشت حرف نزدن. ضبط نفس. آزار نکردن. انصاف. قمار نکردن. مست نکردن.
از خیلی ها: حد و حدود اعتماد به غیر از خود. حریم شخصی. منافع شخصی. تضاد منافع.
از پدرم: خونسرد بودن. تفاوت مسایل بی اهمیت و پر اهمیت. دقت.
از کسانی که باهاشون درگیر ارتباط احساسی بودم: عاشق نشدن! جدی نگرفتن. بی اعتمادی. عزیز داشتن و مقدم داشتن خودم.
از گل آقا: یاد گرفتن و آموختن. خواستن. لذت بردن. تحمل سختی. صداقت. محبت. بخشیدن.

اینها رو درک یا احساس کردم:
گل آقا: زیبایی تقسیم لحظه ها با یک نفر. رشد در سایه ی یک دلبستگی. اعتلا به شوق وجود یک همراه. راه رفتن با یک همراه. دوست داشته شدن.
برادرم: عشق ورزیدن به موجودی بی این که نیازی به جز عشق ورزیدن بهش داشته باشم.
کسانی که در برهه ای از زندگیم باهاشون درگیر ارتباط احساسی بودم: یک لذت بی انتها عجین با یک درد تحمل ناپذیر. دلهره ی از دست دادن. دلهره ی باختن. درد خیانت. حس زن بودن. حس بی نهایت حسادت. حس بی نهایت بی اعتمادی. حس خواستن و نداشتن. حس هیچ بودن. حس همه چیز بودن.
یه پیرمرد غریبه: کراهت حقیر بودن. کراهت هیچ بودن در انتهای راه.
دوست هام: حس قشنگ به اشتراک گذاشتن. بخشیدن. شرمنده شدن. خودم بودن.

کلی خوشحال شدم که امشب به اینها فکر کردم. چیزهایی رو کشف کردم که قبلا بهشون دقت نکرده بودم!
چرتینکوف خانم. متشکر.
و…نوبت منه که بازی رو پاس کنم؟! هممم….اولیش خواهر شوهر نقلی. دومیش مسافر خانوم -اگه آپدیت کنه-. سومیش سامان. چهارمیش غربتستان. پنجمی بیگانه خانوم ژرمنی. ششمیش حقوقدان پاریسی…هفتمی هم…طبق لیست همین بغل دیگه!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it