از نشانه های استرس:
۱. مشکل در برقراری ارتباط با دیگران
۲. از دست دادن علاقه به فعالیت هایی که لذت آفرین بودند
۳. کاهش انرژی
۴. سردرد
۵. پشت درد
۶. بیماری
راه های کاهش استرسس عبارتند از:
۱. زندگی سالم (شامل تغذیه ی سالم)
۲. ورزش منظم
۳. تکنیک های ریلکس کردن (کشش ماهیچه ها. تنفس عمیق. تجسم مناظر آرامش بخش).
۴. استراحت کافی
—-
اون بالایی ها رو اگه پنج سال پییش می دونستم و بهشون اعتقاد داشتم زندگیم یه دو سالی جلو می افتاد!
عاشق این سایتم. عاشق این بازی هاش و این بامزه بازی هاش!
—
وقتی به کسی فیدبک می دین باید شرایط زیر رو داشته باشه:
۱/ مفید باشه. وگرنه بیجا می کنین که فیدبک میدین.
۲/ تمسخر آمیز نباشه. وگرنه طرف ناراحت می شه و احترام خودتون هم از بین میره.
۳/ سازنده و مثبت باشه.
۴/ درست بعد از این باشه که طرف اون عمل رو انجام داده.
اینها رو توی یه درسی دیشب خوندم.
—
مارتین ت (با اون یکی مارتین فرق داره) می گه منتظره دخترش بزرگ شه که خودش این کاری که الان داره رو ول کنه و بره حقوق بخونه.
بهم می گه تو که بچه نداری بهترین موقعیت رو داری برای این که با زندگی خودت هر ریسکی که می خوای بکنی.
عجب زندگی سختیه ها! چه وقتی امکان ریسک داری, چه وقتی امکان ریسک نداری.
نهایت کار این که مارتین ت دیروز سه ساعت وقت عزیز من رو گرفت…بی نتیجه.
—
این یکی دیگه افتضاحه!
اینجور که از عکس و خبر پیداست اون نقاب دار ها از اراذل هم اراذل ترن. پلیس واسه چی با نقاب ملت رو گرفته آخه! بدبختی ای داریم ما. اینجوری که خوی وحشی گری بیشتر رواج پیدا می کنه. تازه پلیسی که در ملا عام این کار رو بکنه توی بازداشتگاه ها چه می کنه. اراذل باید مهار شن, درست. این راهش نیست ولی.
بی خیال دیگه. شورش رو در آورده دولت. بهههه اه. کی می خوان بس اش کنن. هر چیز حدی داره. بی شعوری و حماقت و وحشی گری و بربریت هم حدی داره.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
شراب معجزه می کنه.
این چند وقته به کل یادم رفته بود من چقدر مهم ام!
—
مهم ترین چیزی که در دنیا وجود داره من هستم و هر کسی به خاطر هر لحظه ای که بهش می دم باید به هر حال یه چیزی در عوض بهم بده! مگه این که خودش پاداش لحظه هایی باشه که براش صرف می کنم!
یه کمکی پیچیده است و صد البته بسیار ساده.
اصل اساسی اینجاست: من از همه مهم تر و صد البته بهترم!!!
—
خلاصه که: وجود نازکم آزرده ی گزند مباد!!!
—
نمی فهمم چرا هیچ شاعری در مدح و ثنای خودش اونقدری غزل سرایی نکرده.
یه چیزی تو مایه های:
من نه منم!
یا
من آنم که رستم بود پهلوان.
خلاصه اغلب آدم ها حق مطلب رو نسبت به خودشون ادا نکرده ان.
به عبارتی اونقدری که باید قربون خودشون نرفته ان!
—
ولله نه که بخوام بگم مربوطه یا نه. ولی اسم نشریه هه من رو یاد یه آهنگ معروف می اندازه:
سر اومد زمستون…شکفته بهارون…
باقی آهنگ رو اگه بدونین شاید مثل من بشه ربطش بدین به اسم نشریه.
—
دکترم داره بازنشسته می شه! دلم تنگ می شه واسه اش. قیافه اش رو یادم نمی ره وقتی بهش گفتم صورتم گاهی اوقات دونه ی سیاه داره! من رو یاد قیافه ی مامانم در وضعیت های مشابه می انداخت!
—
ببینم اگه جلوی وحشی گری یه گاو وحشی رو بگیرن چه اتفاقی واسه گاوه می افته؟
به نظرم یه کمی می ره توی مایه های افسردگی و دلمردگی! داد و فریاد می کنه…یا…شایدم بمیره.
چه می دونم. خلاصه برام سواله.
—
حالا هی ما بپرسیم و هی صدا از کسی در نیاد. بابا توی تورنتو کسی رمال خوب سراغ داره که یهو نخواد صد و پنجاه تا دویست تا بگیره؟
این دختر خانومی که دستیار دندونپزشک منه دو تا شو سراغ داشت که همچین تعریفی هم نبودن ولی یکیشون صد و پنجاه تا می گرفت یکی شون دویست تا.
یکی دیگه هم با روح اموات (خدابیامرزتون) تماس می گیره و کمک می کنه با اونها حرف بزنین. هر جلسه دویست و خرده ای. به درد کسی می خوره که از عزیزانش (هفت قرآن در میون) خیلی ها دیگه در این دنیا موجود نباشن! این دختر خانم هم می گفت واسه این تعداد عزیزان از دست رفته اش فعلا صرف نمی کنه. منتظر بقیه بود فعلا!!!!
خلاصه…اگه کسی یه خوبشو سراغ داره معرفی کنه لطفا بی زحمت. دلم لک زده واسه این تفریحات سالم بی کلاسی.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
این رو توی ویکی پدیا دیدم:
Joseph Campbell (1972: p.148-149) illustrates a rich and alternate Persian and Moslem reading of Lucifer’s fall from Heaven which champions Lucifer’s eclipsing love for God:
One of the most amazing images of love that I know is Persian – a mystical Persian representation as Satan as the most loyal lover of God. You will have heard the old legend of how, when God created the angels, he commanded them to pay worship to no one but himself; but then, creating man, he commanded them to bow in reverence to this most noble of his works, and Lucifer refused – because, we are told, of his pride. However, according to this Moslem reading of his case, it was rather because he loved and adored God so deeply and intensely that he could not bring himself to bow before anything else. And it was for that that he was flung into Hell, condemned to exist there forever, apart from his love.
The Sufi teacher Pir Vilayat Inayat Khan taught that ‘Luciferian Light’ is Light which has become dislocated from the Divine Source and is thus associated with the seductive false light of the lower ego which lures humankind into self-centred delusion. Here Lucifer represents what the Sufis term the ‘Nafs’, the ego.
و یه جمله ی خیلی باحال توی یک کتاب کمیک استریپ به نام لوسیفر:
For God has seven thousand names, and one of them is BASTARD!!!!
مدت ها بود از جمله ای اینقدر خوشم نیومده بود.
—
بدبختی…درست لحظه ای که می شنوم لوسیفر, به جای شیطان عظیم رجیم پر ابهت یاد گربه خپل سیندرلا می افتم!!!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
یه دوستی برام آفلاین گذاشته بود. کلی خندیدم:
وزارت ارشاد اعلام کرد شعر اتل متل توتوله به دلایل زیر غیر مجاز است :استفاده از زن کردی . ترویج بی حجابی و استفاده از کلاه به جای روسری. استفاده از کلمات رکیک .شعر اصلاح شده: اتل متل زباله… گاو قلی باحاله …هم شیر داره هم آستین… شیرشو بردن فلسطین… بگیر یک زن راستین…. اسمشو بگذار حکیمه که چادرش ضخیمه !!!!!!!
راضی بود خودش بگه کی بوده. راضی نبود بگه از اینجا برش دارم.
—
بعضی از حماقت های آدم قابل بخشش نیست. یا…کل دنیا هم که آدم رو ببخشن -بهشون مربوط بشه یا نشه- آدم خودش خودش رو نمی بخشه.
بدبختی…کل زندگی من بالا تا پایین و سر تا ته پره از این حماقت ها.
اصولا چیزی که نهایت نداره حماقت آدمیه.
—
این آقا تونی از شخصیت های مورد علاقه ی من بود. مارگارت تاچر هم همینجور. ببینم نخست وزیر بعدی کی می شه.
ببینم…یه کسی بعد از این که نخست وزیر شد شغل بعدی اش احتمالا چی می تونه باشه؟! عینهو کسی که رییس جمهور می شه! تازه..اگه خراب خوروب کنه چی می شه؟ دور بعد نخست وزیر و رییس جمهور نمی شه؟ بدبختی اینه که هر گندی که بزنه صاف توی چشم جهان و جهانیانه. هر کار باحالی هم که بکنه همه خبردار می شن. جفت حالت ها خلاصه.
به هر حال اینجور که از عکس های آقا تونی بر میاد توی این ده ساله روزگار خیلی راحتی نداشته.
—
به نظرم هر کسی عمرش رو روی یه چیزی می گذاره. به عبارتی آدم ها معمولا توی یکی از دستجات زیر هستن:
-به جبر گذر زمانه رو بی این که متوجه چیزی خاص باشن می گذرونن.
-زمان رو می دن و لذت لحظه ی حاضر رو به هر صورت به شکل آگاهانه می برن. باقی چیزها حاشیه است.
-زمان رو می دن یه چیزی هم روش و پول به دست میارن.
-زمان رو می دن و یه چیزی هم روش و مقام به دست میارن.
-زمان رو می دن و…غر غر می کنن.
-یا…باری به هر جهت و علاف زمان رو می کشن.
-یا…از اشتباهات گذشته درس می گیرن و آینده رو بهتر می سازن. (کلیشه ی محض)
-یا…افسوس گذشته رو میخورن و از آینده نا امید هستن.
-یا…افسوس گذشته رو می خورن و برای آینده برنامه می ریزن و در زمان حال کاری نمی کنن.
ولله اغلب آدم ها یه مجموعه ای از همه ی دستجات بالا هستن به نظرم. توی هر کسی یه چیزی پررنگ تره یه چیزی کمرنگ تر یا در زمان های مختلف پررنگ و کمرنگ می شه.
بنده به طور کلی یه چیزی شبیه دو تا آخری ها هستم که دوست دارم شبیه سه تا وسطی ها باشم!! حالا چطوری…بله…باید روش کار کنم.
—
تنها خوبی ای که ممکنه داشته باشم اینه که به شدت محافظه کار هستم و به شدت سعی می کنم اشتباه نکنم. اما…به نظر میاد اونقدر جرات انجام کارهای مختلف رو دارم که اگه هم اشتباه کنم برام مهم نباشه. اثبات شد: از هیچ اشتباهی نمی ترسم و…اغلب اشتباه ها از یه دید اشتباه هستن. از سایر دیدگاه ها درست.
—
بله…بستگی داره از چه طرفی به جریان نگاه کنی. درسته؟
دیشب از اونطرفی نگاه می کردم. امروز از این طرفی! و…برو بریم…آخر کار منم که برنده ام! حتی اگه….
—
آدم چیزی رو دوست داره که براش زحمت بکشه. بسازدش. مهم نیست آخر کار چی در میاد. همین که آدم براش وقت گذاشته و ساخته اتش اون چیز رو برای آدم دوست داشتنی می کنه. من…می خوام برای خودم زحمت بکشم. خودم رو بسازم. آخر کار از این که خودم رو ساخته ام و برای خودم زحمت کشیده ام صرفنظر از خوش ساخت یا بد ساخت بودنش ازش لذت ببرم و دوستش داشته باشم. و…همینه که مهمه.
این بالایی اقتباس از حرف مامانم بود:
“من خودم رو دوست دارم. برای این که برای خودم زحمت کشیده ام.”
فکر می کنم از بزرگترین چیزهایی بود که می تونستم توی زندگی ام یاد بگیرم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
این هفته با گل آقا صد هزار تا فیلم تماشا کردیم. به نظرم قسمت اهم فعالیت های این هفته ی ما رو تشکیل داد. فیلم تماشا کردن یه جور چسبید. فیلم ها یه جور دیگه!
دیشب فیلم شوهر آهو خانم رو دیدم.
با فضاهایی که موقع خوندن کتاب برای خودم ساخته بودم خیلی متفاوت بود. فیلم رو که دیدم به این نتیجه رسیدم که فضاهای فیلم بسیار واقعی تر از فانتزی های خودم بود. هما و آهو و سید میرانی که من ساخته بودم به علاوه ی تمام سیاهی لشکر ها و نقش های بعدی فیلم حسابی مدرن تر و امروزی تر از اونچه که لازمه ی فیلم هست بودن.
به نظرم فیلم حدود هزار سال پیش ساخته شده بود. با وجود تمام نقایص فیلم برداری و صدا برداری و تلخیص دست و دلبازانه ی داستان حسابی به دلم نشست. دلیل اصلی اش هم این بود که به نظرم سال ها قبل از رواج فیلم فارسی ساخته شده بود (لااقل اینطور به نظر می اومد) و به دلیل نزدیکی به زمان وقوع داستان و دوری از دنگ و فنگ های فیلم سازی به فضاها وفادار مونده بود. فیلم واقعی بود نه زرق و برقی و…خوشحالم که بالاخره فیلمش رو دیدم.
هما ی من از همای فیلم خیلی خیلی خوشگل تر بود!!! ![]()
—
فیلم اسپایدرمن ۳ رو دیدیم.
مایه ی مذهبی این فیلم حسابی توی ذوقم زد. مخاطب فیلم مسلما محافظه کارها و طبقه ی عوام آمریکا هستن. ..خمی! به معنی واقعی کلمه. عالی برای یه سری آکشن الکی آخر هفته. بسی لذت بردیم. بسی خندیدیم. روی پرده ی سینما بسیار عالی ست. فقط…نمی شد یه هنرپیشه ی دیگه انتخاب کنن!؟! این توبی مک گوایر خیلی مورد علاقه ی من نیست. عینهو راجر مور که هیچ وقت نتونستم جای جیمز باند به خودم قالبش کنم. همین مشکل رو در مورد این جیمز باند جدیده دارم که پارسال شد سکسی ترین مرد سال!!! (اسمش یادم نیست. ببخشید.)
—
و…باحالترین فیلمی که دیدم -یا بهتر بگم چهار پنجمش رو دیدم- هات فاز بود.
بله…حتما ببینین اش. منتها اگه مثل بنده دل و جرات چندانی در تحمل صحنه های بسیار گرافیک قتل ندارین با گل آقای مربوطه تشریف ببرین. به خوبی طی یک پنجم فیلم کله ی من توی بغل گل آقا بود و پس کله ام رو به پرده ی سینما! تازه فهمیدم خداوندگار عالم چرا پس کله ی بشر چشم کار نگذاشت!
قتل ها بسیار گرافیک بودن. تا جایی که می موندی باید بخندی یا بترسی! من ترسیدم. به نظرم بقیه می خندیدن. مثلا سنگ عظیم بالای یه بنای عظیم مشابه یه کلیسای عظیم با نوک عظیم از ارتفاع بیست متری -گاسم عظیم تر- بووووومممم توسط قاتل افتاد روی کله ی مقتول و…دووووفففف کله ی مقتول خان رو متلاشی کرد. اگه شک دارین که یه کله و به دنبالش یه بدن چطور تحت این شرایط متلاشی می شن حتما فیلم رو ببینین.
بی شوخی از چهار پنجم فیلم و ایضا از یک پنجم اش بسی لذت بردم. مخاطبش!!! هوممم…قطعا با مخاطبین اسپایدرمن متفاوت بود. مفهوم پشت فیلم قشنگه.
—
عاشق این شخص شخیص قرشمال سوزمانی نماینده ی قاطبه ی اهالی محترم هم هستم. عاشق اون جلف الله سلمونی هم به همچنین. نادرست قرشمال.
—
تابستون تورنتو عین بهشت قشنگه. آدم دلش نمیاد حتی یه لحظه توی فضای بسته بمونه.
بهشت برین با حوری و -گاها- غلمان هاش که می گن دقیقا همین نقطه ی کره ی زمین و دقیقا در همین زمان ساله.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
آقای پیمان.
هزار بار تشکر به خاطر کامنتتون برای پست چهار تا پایین تر.
دقیقا و به اندازه ی نود و پنج درصد توصیف حالت های منه.
OCD با OCPD متفاوته.
برای خلاص شدن از دست OCPD که دقیقا حالت های من هست, خیلی دلم نمی خواد دارو مصرف کنم.
حالا که آگاه شدم, سعی می کنم مشکل رو حل کنم.
یه سری توصیه هم داره که به یه قسمتهاییش عمل می کنم. منتها از این به بعد آگاهانه عمل خواهم کرد.
OCD حتی به اندازه ی ده در صد هم در مورد من صدق نمی کنه.
باز هم صد هزار بار مرسی. دقیقا چیزی بود که دنبالش می گشتم. و…اگه دنبال نمونه برای مطالعه بگردن بهتر از من پیدا نمی کنن.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
یه جایی خونده بودم که بچه ها بی پروا برای جلب عاطفه و توجه به هر کسی نزدیک می شن.
در تعامل با هر کسی, هر باری که پس زده می شن یه دیوار دور اون خواسته اشون می کشن و اعتمادشون سلب می شه.
به نظرم این روند نه تنها در کودکی , که در بزرگسالی هم ادامه پیدا می کنه.
آدم ها به نوازش نیاز دارن. نوازش روحی, و آدم هایی که با خودشون روراست تر هستن این رو از طرفشون مستقیم تر می خوان.
گاهی وقت ها واپس می خورن و…بومممممم…
یه دیوار دیگه.
—-
خوب…تغییری که منتظرش بودم اتفاق افتاد و…اونطوری که فکر می کردم و خودم رو آماده کرده بودم نبود. شبیه این که تا شب قبل از مهمونی در پی تدارک وسایل پخت خورش بادمجون باشی, درست شب مهمونی منو تبدیل بشه به چلو خورش بامیه!
نه مشکلی با اونچه که تدارک دیدی هست, نه مشکلی با منوی غذا. تنها مشکل تغییر کل منوی غذاست!
—-
و این…تنها بودن آدم هاست که هرگز , هرگز و باز هم هرگز چاره پذیر نیست و..تغییرپذیر هم نیست.
—-
بعد از مدت ها احساس آسودگی بسیار زیاد و عمیقی دارم. یه حس آسودگی باور نکردنی.
بالاخره…تصمیم گرفتم. و..مهم ترین قسمت جریان همین بود.
امیدوارم تصمیمی که گرفتم اجرا بشه. راست راستی امیدوارم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
خوب…اقاهه سیزده ساله شروع به کار کرده. یازده سالش توی رویال بانک کانادا. و حالا بعد از یازده سال شده “وایس پرزیدنت”.
دو تا “میجر” داره. یکی توی بیزنس و یکی توی اقتصاد. با احتساب سر انگشتی من باید حدود سی و شش هفت سالش می بود. قیافه اش اما لااقل پنج سالی کمتر نشون می داد. خودش هم این رو گفت.
به دلیل این که پدرش فکر می کرده بهترین جا برای بزرگ کردن بچه ها توی مزرعه است, در مزرعه ای حول و حوش ونکوور بزرگ شده. دانشگاه سیمون فریزر رفته. بخش اعظم تحصیلات قبل از دانشگاهش رو مدیون مادرشه. دو تا برادر داره. در مدت دانشگاه دو سه جا کار آموزی رفته. نمره هاش همه انواع و اقسام “آ” بوده. توی تورنتو از رویال بانک پیشنهاد کار گرفته. عاشق کار در نیویورک بوده. از کارش در تورنتو دو هفته مرخصی گرفته. رفته نیویورک. چهارتا کار بهش پیشنهاد شده. بهترین اش رو گرفته. دو ماه کار کرده. و دیده که رویال بانک خیلی بهتر بوده. دوباره تلفن زده به رویال بانک. گفته پشیمونم و می خوام برگردم. خانومه بهش گفته دو ماهه که منتظر همین تلفن ات هستم. برگشته همون جای قبلی. هر کاری رو که همه از زیر بار انجامش شونه خالی می کردن رو گرفته و به نحو احسن انجام داده. بهش پیشنهاد مدیریت تیم رو داده ان. نمی خواسته قبول کنه. بهش گفته ان تو همین حالا هم داری این کار رو می کنی. فقط عنوانش رو نداری. یه تیم هشت نفره, بعد ارتقاش داده ان به مدیریت یه تیم سی و پنج نفره و حالا…حدود سیصد نفر . تصمیم گیری در مورد رقم های گنده ای می کنه که من دقیقا نمی دونم هر کدوم چند تا صفر جلوش می خوره!
می گه در مورد اخراج آدم ها احساس نکنین که دارین کار بدی می کنین. اونها آدم های خوبی هستن با مهارت های قابل تحسین. فقط در جای درستشون نیستن! اخراجشون که کنین بر می گردن و ازتون تشکر هم می کنن!!! (ولله چه عرض کنم. وقتی آدم به نفع سرمایه داری واسه جای درست ملت تصمیم می گیره اینطوری هم باید به نحو قابل تحسینی قدرت توجیه داشته باشه دیگه.)
می گه در دو حالت به شغلی که بهتون پیشنهاد می شه حتما “نه” بگین. یکی این که شما براش ساخته نشده باشین. دوم این که هنوز براتون زود باشه. می گه خودش در خیلی موارد به مشاغل پیشنهادی “نه” گفته. (در این مورد بنده ید طولایی دارم. این آقاهه رو نمی دونم, ولی در مورد خودم, واسه شغله درخواست داده ام. بعد که بهم پیشنهاد شده گفتم نه! بعد از خودم پرسیده ام خوب دختر جون. تو که میخواستی بگی نه, از اول واسه چی درخواست دادی؟! ملت که مسخره ی تونیستن.)
می گه هر کسی توی یه کاری خوبه. توی یه کاری خیر. روی نقاط قوت تون تمرکز کنین. می گه خودش که برادر بزرگه هست, هرگز نتونسته موسیقی کار کنه یا ورزش کنه. هرگز رولر بلید رو درست یاد نگرفته. برادر وسطی استعداد موسیقی اش عالیه و در درام بسیار موفقه. در حالی که اون هم هرگز نتونسته بسکتبال بازی کنه یا بدتر از اون یه لحظه هم رولر بلید به پاهاش ببنده! برادر کوچکه در ورزش عالیه. بسکتبالش در حد حرفه ایه و همون لحظه ای که رولر بلید رو به پاهاش بسته مثل این بوده که با رولر بلید از شکم مادر سر خورده بوده بیرون. منتها برادر کوچکه هرگز هرگز هرگز نتونسته در دانشگاه و در علم اندوزی موفق باشه. فعلا در جایی در آمریکا در یه موسسه ی عالی بسکتبال از موفق ترین هاست. (گمونم آقاهه یا برادر کوچکه رو خیلی دوست داشت. یا کمکی بهش حسادت می کرد.)
خلاصه…آخر سر ربطش داد به موضوع بحث که بود نقش ایمان در مدیریت!!!!!!!! گفت که از اول در یه خانواده ی پنطیکاست به دنیا اومده. ولی الان مسیحیت رو به غیر از کلیسای یکشنبه, خودش مطالعه و تحقیق می کنه. در فعالیت های داوطلبانه ی کلیسا شرکت فعال داره و عاشق بچه ها و آشپزیه. بنابراین داوطلبانه برای بچه ها آشپزی می کنه!!
و…گمونم پولش از پارو بالا می رفت. ساعتش و کت و شلوار و کراوات و کفشش نظیر نداشت!
و…نهایتا گفت در کل زندگی اش باهوش تر از مادرش ندیده.
—
بسیار محظوظ و انگیزه مند شدیم از این سمینار در مورد مدیریت, در دومین روز مرخصی مون. بسیار انرژی گرفتیم و…بسیار یاد گرفتیم در مورد فوت و فن ها و بهتر از اون…
بسیار مهمه که چطور خودت رو ارائه بدی که سبب حیرت و عجب و تحسین حضار بشی, و بسیار مهمه که باهوش و خردمند باشی و…دلایلی قشنگ برای توجیه کارهات داشته باشی.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
هممم…برید به جهنم…به گروه خونی خاتمی نمیخوره همچین حرفی بزنه. آراسته تر از این حرفهاست.
—-
عاشق کارتون های دیلبرت ام: ایناهاش.
و این یکی…
—
دهه…اون از ریچارد گیر, این هم از هیو گرانت. جفتشون هنرپیشه ی مورد علاقه ی من. جفتشون تو دردسر!
—
عاشق این آهنگم. به تمام معنا حالم رو عوض می کنه.
—
نخیر…قصه ی عاشقی های کتبالو خانوم سر دراز داره. عاشق این یکی هم هستم بدبختی!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار