مرد آنجا بود. مرد می دانست. زن به او گفته بود و مرد دانسته بود.
زن را در آغوش گرفته بود و…با همان پوست تیره ی تیره, و با همان دست و پای استخوانی به نوای چنگ با زن آرام می رقصید.
زن لبهای مرد را روی پوست گردنش احساس کرد. آنچنان که برای بار اول حس کرده بود. این بار دلپذیرتر…بوسه بعد از دانستن مرد آمده بود.
زن, عطر مرد را به مشام فرو می برد. در آغوش مرد فرو می رفت. دستهایش عطر تن مرد را می گرفت.
صدا که در اطاق طنین انداخت, زن چشمهایش را گشود. دستهایش را بویید. بو, فقط بوی شب بود. اشک های زن جاری بود, تخت خیس. و مرد…هنوز نمی دانست.
—
این مقاله ی پایین ممکنه برای خیلی ها ناخوشایند باشه. رادیو هم قبل از شروع برنامه و حین پخش برنامه دو سه باری اعلام کرد.”discretion is advised” خلاصه.
باحال…شهر دوستم اینها یه شهر نفتی کاناداست. شمال ایالت البرتا. درست مرز شمال شصت. پات بره روی خط و لیز بخوری بالای خط, صاف می افتی توی قطب شمال.
اونجا ماسه رو می چلونن و ازش نفت می کشن بیرون.
استخراج نفتش هم فقط وقتی صرف می کنه که قیمت نفت وارداتی از یه حدی بالاتر بره. وگرنه نفتی که خریداری کنن به صرفه تر در میاد.
حالا با این تفاصیل, این شهره یه شهر تک محصولیه. هر وقت قیمت جهانی نفت بره بالا استخراج نفتش شکوفا می شه و….بوممممممم…شهر از شدت هجوم کارگر می ترکه. اغلبشون هم خونه و زندگی رو ول می کنن و بی زن و بچه (یا حالا گیریم بی خانواده, اگه بخوایم تبعیض جنسی نکنیم)پامی شن میان اون شهره.
اولین بار که این رو به من گفتن اولین سوالی که به نظرم رسید این بود که با این حساب فحشا باید حسابی توی شهر رواج داشته باشه. خصوصا با توجه به این که توی کل شهر یه دونه استریپ کلاب بیشتر نبود و به هر حال یه دونه استریپ کلاب با بلو جاب و هند جاب جواب اون جمعیت کاذب کارگری رو نمی ده.
این هفته داشتم برنامه ی رادیو گوش می کردم. بحثش در مورد فحشا در فورت مک موری بود! بینگو…
با یه خانم رییس صحبت می کرد. خانومه می گفت دختر ها میان اینجا و بعضا تا هفته ای پونزده هزار دلار (یعنی حدودای ده برابر در آمد یه مهندس ساده فرضا!) در آمد دارن.
کار مثل ادمونتون و کلگری و شهرهای بزرگ نیست که احتیاج به گواهینامه برای “اسکورت” بودن باشه و بنابراین قیمت رو هر طور که بخوان میگذارن.
کسانی هم که اونجا هستن با فاحشه گری حرفه ای آشنانیستن و بنابراین توقع خیلی زیادی ندارن و می شه راحت تر راضی نگهشون داشت.
از دخترهای جوونی که برای در آمدن خرج تحصیلشون به طور فصلی می رن اونجا گذشته, فاحشه های حرفه ای ادمونتون و کالگاری هم سرازیر شدن اونجا.
با یه خانم بیست و نه ساله که برای یه هفته رفته بود اونجا صحبت می کرد.
خانومه سه تا بچه رو گذاشته بود پیش مادرش توی ادمونتون و رفته بود فورت مک موری که پول در بیاره و برگرده. از نوزده سالگی توسط خانواده اش سر داده شده بود به حرفه ی فاحشه گری. پدرش برای اولین بار رفته بود زندان و خودش می خواست از سال بعدش بره دنبال “social worker” شدن.
اونطور که متوجه شدم برای یه بار سانفرانسیسکو با راننده کامیون دویست و نود دلار گرفته بود. برای یه ساعت حرف زدن با یه آقای محترم توی بار صد دلار و خلاصه با احتساب این که خیلی سخت نگرفته بود و با چهار پنج نفری رفته بود هفتصد و پنجاه دلار در آورده بود که البته از حد انتظارش کمتر بود و بعد می خواست بره که پول قبض های مختلف و خریدهای جاری خونه رو بده.
می گفت راننده های کامیون خوب پول می دن به دلیل این که دو سه هفته ای توی جاده بوده ان و بنابراین برای خوابیدن با ادم پول خوبی می دن.
می گفت بعضی زن ها این کار رو دوست دارن و برای لذت بردن انجامش می دن. می گفت برای من ولی مثل شغل می مونه. کاره برای پول در آوردن. گاهی بعد از نیم ساعت که بی وقفه سرویس می دم و هنوز کار مشتری به آخر نرسیده خیلی سخته. مجبورم هی بپرسم داری لذت می بری؟ و مجبورم خودم رو خوشحال نشون بدم در حالی که اشکم داره در میاد.
…..
توی اداره با یکی از خانوم های همکارم صحبت می کردم.
می گفت سخت ترین قسمت کار اینه که تعداد خانوم ها توی حرفه ی ما سی درصده و اقایون هفتاد در صد. خانوم ها جای اشتباه کمتری دارن. و در برقراری ارتباط مشکل دارن.
می گفت توی کلاسی که خاص خانوم ها در محیط کارهای حرفه ای بوده, بهشون گفته ان که روش ارتباط برقرار کردن آقایون کاملا متفاوته. نه که خانوم ها بخوان با این حقیقت بجنگند ولی باید یاد بگیرن چطوری از این تفاوت استفاده کنن. از جمله این که آقایون شنونده های بسیار بدی هستن! و این که چطور می شه به نفع خود خانوم ها باهاشون ارتباط برقرار کرد.
یکی دیگه از دوستهام هم کلاس رفته بود برای این که بدونه چطور می تونه با مردها ارتباط برقرار کنه و چطور می تونه ارتباط زناشویی (نه جنسی فقط ها. کلا) موفق تری با شوهرش داشته باشه.
اولین چیزی که بهشون گفته بودن این بود که قصد زن از ازدواج با قصد مرد از ازدواج متفاوته. زن می خواد ارتباط برقرار کنه. مرد می خواد ارزون ترین دسترسی رو به خدمات جنسی داشته باشه!!!!
یاد اون جوکه افتادم که دختر یه فاحشه رفت پیش مامانش و پرسید “مامان, عشق چیه؟”. مامانش هم گفت: “دخترم, حرف عشق رو هم نزن. عشق دروغیه که مردها ساختن واسه این که پول ما زن ها رو ندن!”.
یاد دوستی که جوکه رو گفت به خیر.
….
از تمام این چیزها فقط و فقط یه نتیجه می گیرم.
یه جای کار می لنگه. به شدت هم می لنگه. خداوند گار عالم شوخی اش گرفته بوده یا…بنده هاش یه جایی رو کج فهمیده ان.
و….
این که زن ها هر جای دنیا, هر سنی, هر نسلی, هر حرفه ای در یه سری احساس ها بیش از حد تصور مشترک هستن. و…خیلی از تئوری ها به شدت لنگ می زنن!
….
نهایت کار…
چخه..مردها اینقدر ها هم مهم نیستن که واسه شناختنشون کلاس بگذارن. مهم تر از همه اینه, چکار کنیم که زن ها, صرفنظر از مردهای زندگیشون و دور و برشون, هر لحظه از لحظه ی پیش خوشحال و خندان تر باشن؟
جواب بنده: بهترین راه های پول در آوردن رو یادشون بدیم. قدرت اقتصادی و بنابراین قدرت قانون گزاری رو به دست میارن. پست های کلیدی دنیا رو می گیرن دستشون و…اون وقت مسائل و معضلات کل سه تا مثال بالا (همکارم و دوستم و خانوم فاحشه) یه کمکی چپرو می شه!
اگه نه که…کل کلاس ها و مصاحبه ها و گفتگوهای بالا کشکه.
دنیا سراپا پول است و قدرت و مقام و غیر از این هیچ.
—
یه کارهایی دارم می کنم که نمی دونم درسته یا نه. هی هی باید تصمیم بگیرم. هی هی عینهو اون سگه شبت می دوم دنبال دم خودم.
اونقدر هی هی به همه چی فکر می کنم و هی هی سبک سنگین می کنم و هی هی کار و بار می کنم, صبح ها از شدت خستگی عین خرچنگ می چسبم به تختخواب و به عذاب از تخت میام بیرون.
کلا باید همیشه توی زندگی ام یه درگیری و تحولی باشه! وگرنه حوصله ام سر میره.
این بار بدبختی اینه که از خود کاره همچین لذتی نمی برم. از موفقیت هایی که به دست میارم لذت می برم و…از اینکه به خودم اثبات می کنم که می تونم.
د منتها بدبختی اینه. آخر مسیر که بیست سال سی سال دیگه واستم و پشت سرم رو نگاه کنم می بینم از خود کل زندگی لذت چندانی نبرده بودم. فقط از این که هر کاری رو که خواستم تا همون جایی که خواستم, رسوندم کیف کرده ام.
به هر حال تقریبا مطمئنم, چهل سال دیگه فکر می کنم کاشکی یه شکل دیگه زندگی کرده بودم.
بدبختی هر آدمی یه زندگی داره و قطعا فقط می تونه اون یه دونه زندگی رو یه مدل زندگی اش کنه! هیچ وقت هم نمی فهمه مدل های دیگه ی زندگی دقیقا چطوری ان! بنابراین احتمالش خیلی زیاده که آخر زندگی فکر کنه کاشکی زندگیه رو یه مدل دیگه زندگی کرده بود!
به هر حال..نزدیک های آخر زندگی که شد خبرتون می کنم.
—
مامان بنده و خانم پسرخاله اش هر دو تا دختر داشتن. دختر مامان بنده از دختر پسرخاله ی مامانم دو سال بزرگتر بود (الان دیگه دو سال کوچکتره!)
مامانم داشت طبق معمول همیشه دخترش رو ناز و نوازش و لوس می کرد, خانم پسر خاله ی مامانم گفت “من دخترم رو ناز و نوازش و لوس نمی کنم که وقتی شوهرش این کارها رو کرد بهش بچسبه”.
مامانم هم گفت: اگه یادش ندی چطوری خودش رو لوس کنه و نوازش بشه هیچ وقت نمی تونه از شوهرش این ها رو بگیره.
پریشب که سه ساعتی بعد از گل آقا رسیدم خونه و دیدم تل بزرگ ظرف های ظرفشویی ناپدید شده ان و گل آقامون هم شام رو گرم کردن و با نوشابه و شراب و سالاد آوردن جلوی تلویزیون که با هم نوش جان کنیم, یاد حرف مامانم افتادم.
بچه ندارم. به احتمال زیاد هم هیچ وقت نخواهم داشت. اما فکر می کنم اگه دختر داشتم اونقدر لوسش می کردم که از خودم هم لوس تر بشه.
بگذریم که گل آقا می گه به احتمال زیاد از همون اولی که بچه به دنیا می اومد براش برنامه های مختلف آموزشی و پرورشی می گذاشتی, تحت کنترل شدید…تا زمانی که طفلک بتونه یه جوری اعلام استقلال کنه و من از تحت سلطه ی قدر قدرت تو نجاتش بدم.
به هر حال… پروردگار را هزار مرتبه شکر, بنده از لوسی هیچ ضرری نکرده ام. از نوازش های شوهرم هم بغایت لذت می برم.
مدت هاست دختر پسرخاله ی مامانم رو ندیده ام. دخترک فوق العاده خانوم و گل بود و دو تا برادر های کوچکترش رو تقریبا اون بزرگ کرد تا مامانش.
یه کیف پول کوچولوی صورتی رو سال ها پیش به من کادو داد. نمی دونم کیفه رو هنوز دارم یا نه, ولی خاطره اش به خوبی یادم مونده. کیفه خوشگل ترین کیف پولی بود که در زندگیم داشتم.
نسبت به قبل بسیار آروم تر شده ام. به نظرم یکی از دلایلش این باشه که دیگه با کارن کار نمی کنم.
امروز با آلیس و اندرو نهار می خوردیم. آلیس می گفت کارن همیشه معده درد داشت. می گفت به نظرش رژیم غذایی کارن خوب نبود.
بهش گفتم به نظرم کارن همیشه به شدت عصبی و نگران بود. بنابراین تعجب نمی کنم اگه معده درد شدید داشته باشه.
آندرو و آلیس از خنده زیر میز بودن و…گفتن همیشه به این موضوع فکر می کردن که در مورد کارن چیه که همیشه آدم رو عصبی می کنه. دقیقا…با این که دخترک خوب و بسیار باهوشه اما همیشه به شدت عصبیه و اگه به مدت نصف روز با کسی باشه بهش تنش خیلی خیلی زیادی می ده و عصبی اش می کنه.
به خود کارن گفتم. بامزه اینه که می گه تو خیلی ریلکس هستی (خودم هرگز فکر نمی کردم خیلی ریلکس باشم) و…وقتی با تو کار می کردم همیشه ریلکس تر می شدم! (عصبی تر از کارن توی کار کردن ندیده ام! تازه وقتی بوده که ریلکس تر از همیشه بوده!!!)
بهش می گم همیشه وقتی جواب سلام نمی دی می دونم که یه پروژه حسابی فکرت رو درگیر کرده یا واسه ی یه میتینگ دیر کرده ای!
می گه وقتی نمی تونم چیزی رو تحت کنترل داشته باشم عصبی می شم! می گه در این حالت باید شخص یه سرگرمی داشته باشه که تحت کنترل در بیاد و در نتیجه اعصابش رو آروم کنه!
داره با دوست پسرش می ره آموزش قایقرانی….اگه بره.
این دخترک رو دوست دارم. در عین حال که نمی خوام حتی یه کلمه باهاش حرف بزنم. فقط به این دلیل که دختر خوبیه اما به شدت عصبی ات می کنه.
—
حداقل راجع به دو تا موضوع (غیر شخصی) می خواستم بنویسم. به شدت سرم شلوغه. این باشه اینجا یاد آوری. توی پست های بعدی اون دو تا موضوع رو بنویسم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
از خودم راضی هستم چه جور! قلق خودم دستم اومده.
با معلم به راحتی همه چی رو یاد می گیرم بدون این که نیاز زیادی به تمرین داشته باشم. بدون معلم امکان نداره. هر معلمی هم نه. روش تدریس اش باید کلاسیک باشه. با جزییات کامل. کله پتره ای درس بده مثل همون معلم نداشتن می مونه.
گلف عالی پیش می ره. جی مین خنگوله هی می ره تمرین می کنه. جلسه ی بعد بر میگرده. هنوز ایراد داره. من اصلا تمرین نمی کنم. فقط فیلممون رو نگاه می کنم. هر بار عالی ام!
مسلما از اون دسته ای نیستم که شیرجه بزنم توی استخر و خود به خود عین قورباغه شنا یاد بگیرم. مهم نیست که غرق بشم یا نه. مهم اینه که به این روش اصلا یاد نمی گیرم. امتحان کردنش عبث است و بیهوده! به نظرم گذشته از این که همه اش باید خرج معلم بدم نه خوبه نه بد. خصوصیته. صفته.
این خصوصیت در تمام ارکان زندگی من جاری ست. شبیه رنگ چشم و رنگ مو و اندازه ی قد و قامت. تا بوده همین بوده و تا هست همین هست!!!
موندم فکری چطوری بچگی راه رفتن یاد گرفته ام! به نظرم عدم خود آگاهی کمک بزرگی بوده! حالا اگه مامان بابای من پیش بینی امروز رو می کردن و یه چوب گلف رو همون موقع می دادن دستم قطعا تا حالا بدون معلم و کلاس یه مایک ویری تایگر وودزی چیزی شده بودم!
حالا با این خود آگاهی و علم به خصوصیات خودم اگه یه کمی جرات و جسارت رو آگاهانه یا نا آگاه قاطی خصوصیات فوق الذکر کنم همه چی عالی می شه.
—
امشب آبجو و مخلفات و گاسم بیلیارد دو به دو با گل آقامون به نظرم عالی باشه واسه تموم کردن هفته ی کاری پر مشغله.
بر عکس همه ی جمعه ها که معمولا تا شش و هفت شب می مونم به نظرم کارم راس پنج تموم شه و ویییییژژژژ برگردم منزل.
—
چرا قیافه ی ملت یه کمکی بهت زده می شه وقتی می گم عاشق بار رفتن هستم!
می دونم یه کمکی کلاسش پایینه. خصوصا اون مدل بار نابی که منظور منه! منتها ولله بالله کلاس من هم پایینه. فقط از کلاس پایین بودن خجالت نمی کشم. مرتبه ی دیگه این قیافه ی مبهوت و ملامت بار و ناصح رو به خودتون نگیرین. بله خودم می دونم. چشم. محض دل خانومای محترم و آقایون متشخص و در جهت پایدار موندن و تحکیم بنیاد خانواده قول می دیم سعی کنیم همیشه با گل اقامون بریم.
تا قبل از این که این عکس العمل ها رو ببینم به راحتی دفتر و دستکم ام رو هم می بردم توی بار. پهن می کردم و درس می خوندم!
شانس آوردم هنوز از دارالمجانین سر در نیاوردم. غریزی بود به خدا! حالا که آگاهانه شده واسه درس خوندن می رم کافی شاپ یا کتابخونه!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
پنجمین سالگرد شروع به کارم بود. پنجاه شصت نفری برای جلسه ی ماهانه ی دپارتمان جمع شده بودن. آقا جیمی رو برای تقدیم یادبود به من صدا کردن.
آقا جیمی هم یه چیزی به این مضمون , و با احساس کامل, بیان کرد:
این کتبالو خانم پنج ساله که اینجاست. این پنج سال اول توی تیم غذا درست کردن بود. بعد اومد توی تیم نوشتن دستور پخت غذا!!! اگه تا حالا باهاش حرف نزدین حتما باهاش حرف بزنین. آدم فوق العاده ایه(!!) حالا که قراره ده درصد زمان پخت غذاها کوتاه تر بشن کتی از کسانی هست که خودکشی می کنه واسه اش. هر شب مجبورم بهش بگم دیگه کار کردن بسه. برو خونه. و گاهی هم مجبورم بهش یاد آوری کنم که تمام کارهای این شرکت رو اون نباید انجام بده. ما کارمندهای دیگه ای هم داریم.
من؟؟؟ سرخ تر و سرخ تر شدم. سرم رو انداخته بودم پایین و خجالت می کشیدم به کسی نگاه کنم. جایزه ی یادبود رو گرفتم و تشکر کردم و دویدم رفتم نشستم. بامزه این که وسط اون سخنرانی پر احساس یک آن ترس برم داشت نکنه زیپ شلوارم باز باشه!!!!!! فکر نمی کنم گرچه!
ملت؟؟؟ بعد از سخنرانی آقا جیمی وقتی داشتیم بر می گشتیم سر کارهامون بهم گفتن به نظرشون آقا جیمی می خواست من رو بفروشه!!!! بعد چند نفری بهم گفتن می خوان به توصیه ی آقا جیمی باهام حرف بزنن. و وقتی کارم تا ساعت شش و نیم عصر طول کشید هر کس بعد از پنج و نیم من رو دید بهم یاد آوری کرد که برم خونه!
دلیل این همه خجالت و دستپاچگی بنده حین سخنرانی آقا جیمی؟ ولله…خوب دیگه!
—
از بزرگترین مشخصه های زندگی بنده؟
هرگز رییسی نداشتم که بگه ازم ناراضیه! از هر جا هم خواستم بزنم بیرون رییسه کلی ناراحت شده.
مشکل اش؟ به نظرم ..ایه مال باشم! و…بدون اعتماد به نفس. یه بره ی ناز گل که تمام دستورات آقای رئیس (یا خانوم رئیس) رو انجام می ده و…جریان رو حسابی جدی می گیره.
خوبی اش؟ واسه کارهای بعدی بهم رفرنس خوب می دن. حتی اگه واسه رقباشون باشه! و جنگ و دعوای هر روزه و اعصاب خردی ندارم.
—
آقا جیمی بهم می گه وقتی حرف می زنم گیجش می کنم. پیام رو درست نمی رسونم.
راست می گه.
دو دلیل اساسی داره: اولا مطمئن نیستم چیزی که دارم می گم رو باید بگم یا نه. بنابراین واضح و رک و صریح بیان اش نمی کنم. ثانیا مطمئن نیستم چه کلماتی برای بیان اون مفهوم بهتره.
راه حل ها: وقتی فکرم رو -تمام فکرم رو نه فقط قسمتی اش رو- به کار می اندازم خیلی بهتر می شه.
و…تمرین…و…تجربه.
—
افتاده ام به درس خوندن شدید. اصلا و اصولا به نظرم اعتیاد داشته باشم. درس که نمی خونم یه احساس بد بد بد پیدا می کنم!
به نظرم نوعی جنون باشه.
بدتر از اون این که مدل خر خونی درس رو می خونم. از اول عمرم هم همین بوده. دو باره و سه باره باید هر چیزی رو بخونم که ازش مطمئن باشم. خلاصه برداری و سوال یادداشت کردن که رو شاخشه. گاهی هم باید همون مطلب رو از دو سه منبع مختلف بخونم که دیدگاه های مختلف رو دیده باشم.
مشکلش؟ وقت…وقت…و باز هم..وقت. مطلبی رو که می شه نیمساعته یاد گرفت من دو ساعتی -شاید هم بیشتر- براش وقت صرف می کنم. دلیلش؟ خنگی؟ وسواس؟ ضعف حافظه؟ مدل یادگیری؟ ولله نمی دونم.
مشکل دومش؟ افراط و تفریطی هستم. حد وسط نداره کارهام.
خوبی اش؟ اگه گیر بدم به یه کاری وزن بیشتر وقت و انرژی ام در اون بازه ی زمانی رو اختصاص می دم به اون کار.
و….
بزرگترین مشکلم تا به این لحظه ی زندگی: عدم اعتماد به نفس. عدم اعتماد به نفس و باز هم عدم اعتماد به نفس.
از من به تمام بچه دارها نصیحت. غیر از اعتماد به نفس اگه هیچ چیز دیگه هم به بچه ندید مهم نیست. اما دنیا رو بهش بدین و اعتماد به نفس رو ازش بگیرین انگار هیچ چیزی در زندگی اش نداره.
—
بفرمایید:
آقای شرقی در عراق شکنجه شده. حسابی هم شده. دکتر های صلیب سرخ هم تایید کردن که زخم برداشته. ولی گفتن از منشا زخم ها مطمین نیستن!
حالا اگه من می خواستم با عقل و سواد ناقص خودم یه چیزی تجویز کنم می گفتم آقای احمدی نژاد کاپشن اش رو تنش کنه. کفش کهنه هاش رو بندازه گل پاش. اول بره یه عکس با پزشک صلیب سرخ و آقای شرقی بگیره. بعد اولین مجمع بین المللی حقوق بشر که راهش دادن -بی توجه به مقامش و سلسله مراتب- شرکت کنه و با ادله و براهین معتبر یه کمکی کولی بازی متمدنانه در بیاره.
یا…لااقل یه نامه ی فدایت شوم بالابلند به ملت آمریکا یا دولت آمریکا یا ملت جهان یا سازمان حقوق بشر یا…چه می دونم یه جای دیگه بفرسته و جریان رو روشن کنه.
به هر حال یه کاری باید بکنه دیگه؟! نه؟
هممممم…ببینم نکنه ملوان ها رو گرفت که این آقاهه رو با اونها معاوضه کنه. به نظرم یکی از تئوری های گل آقامون همین بود.
—
بزرگترین مشکل من با کسانی که برام اهمیت دارن اینه که من رو از دریچه ی چشم دیگران ببینن!
متاسفانه بیشتر آدم ها این اخلاق رو دارن. خوشبختانه بعضی ها کمتر این اخلاق رو دارن.
—
ولله فردا قراره اتفاقی بیفته که نتیجه اش هر چی باشه, به شدت خوشحالم می کنه و…به همون شدت هم ناراحتم می کنه.
به نظرم عینهو لیوان یخ زیر آب داغ, احساساتم ترک بردارن!
هی….چینی بند زن؟ نبود؟!
—
هی توجه بفرمایید. طی یه برنامه ی رادیویی یه نکته ی جالب رو بیان کردن:
عصبانیت در بسیاری از موارد شکل تغییر یافته ی ترسه!!!
عالی بود. نمی دونم چرا به فکر خودم نرسیده بود! حالا اولا کمتر عصبانی می شم -چون به این فکر می کنم که از چی ترسیده ام- ثانیا در بعضی موارد که طرفم عصبانی (یا حتی عصبی) می شه بهتر می تونم باهاش طرف بشم.
توی موقعیت های کاری عالیه. عالی.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
خانومه رفته گفته اولش می ترسیده بهش تجاوز کنن! (خوب حالا شکر خدا که نکردن). بعدش هم گفته توی انفرادی بوده و سومش هم یه خانومه اومده اندازه هاش رو گرفته و چون صدای میخ و چکش می اومده این فکر کرده می خوان تابوت براش درست کنن! و دست آخر هم نامه ها رو تحت فشار نوشته.
باقی ملوان ها هم گفته ان که توی انفرادی بوده ان و چشم بند داشته ان!
….
ولله اولا خدای را صد هزار مرتبه شکر که به هر حال به هر دلیل عاقلانه و هر بهانه ی احمقانه ای آزادشون کردن. ثانیا باز هم صد هزار مرتبه شکر که بدتر از این باهاشون رفتار نکردن. ثالثا هر چی هم باشه بدتر از گوانتانامو بی و الغریب (اسمش همین بود؟ زندانه توی عراق که عکس هاش هم منتشر شد و یه گله عراقی بخت برگشته رو لخت مادرزاد ریخته بودن رو سر و کله ی همدیگه!) نیست مسلما.
منتها من می گم اگه محله یه قلچماق داره که نسق از اهل محل می کشه و نفس کش نگذاشته, یه جوجه نوچه که مفش آویزونه نمی گیره بچه ی خلف قلچماقه رو (حالا گیریم که داشته تو حیاط پشتی خونه اش با تیر کمون سنگی گنجشک می زده) بکنه تو صندوقخونه که آخر و عاقبتش خیلی هم معلوم نیست.
من اگه همون نوچه هه بودم لااقل همون وقتی که بچه ی قلچماقه رو گرفتم آژان محله رو صدا می زدم بچه رو تحویل آژان می دادم با شکواییه که (اگه جرات می کردن) استشهاد یکی دو تا همسایه این ور و اون ور رو هم بهش ضمیمه می کردم. حالا گرچه که آژان محل هم از خود گردن کلفت سیبیل کلفتش مواجب می گیره منتها شکر خدا تو دنیای امروزه حفظ ظاهر باید بکنه بدبخت آژان مادر مرده.
خلاصه که جریان اون همشهری شد که خواست ادای لات محل رو در بیاره که از در کافه رفته بود تو و گفته بود خواهر دست چپی ها رو …اییدم. مادر دست راستی ها رو. اون همشهری ما با همون ژست لگد زد تو در کافه. ملت رو که دید که گوش تا گوش یکی از یکی قبراق تر نشسته ان, از زور ترس زبونش بند اومد و گفت دست چپی ها خواهرم و …اییدن. دست راستی ها مادرم و.
به هر حال در این که لات محل و قلچماق سر گذر زور می گن و ظالم هستن و خلافکار, و این که این رسمش نیست و باید درست بشه شکی نیست. منتها اگه می خوای در بیفتی حواست به خواهر و مادرت باشه. بدون می تونی از پس گردن کلفت قلچماقشون بر بیای و ناموست و حفظ و حراست کنی. بعد همشیره شون رو گوگوری مگوری کن و بهشون بگو نفس کش.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
بههه اه..منهای هفت!!! هوا رو میگم. منهای هفت درجه ی سانتیگراده!
شانس آوردیم فارنهایت نیست حالا!
یا…بدتر از اون کلوین.
—
ولله به نظرم می رسه دچار بحران دوره ی میانسالی شده باشم.
بامزه ترش این که به نظرم می رسه از سن پونزده شونزده سالگی دچارش بوده ام و حالا اسمش رو پیدا کرده ام.
بنابراین بنده از پونزده شونزده سالگی همیشه فکر می کرده ام که برای هر کاری که می خوام بکنم دیره. خیلی هم دیره.
هولم…هول…مثل چی.
بامزگیش این که کاره رو وقتی انجامش می دم فکر می کنم چیز مهمی نبود که. موفقیت خاصی هم نیست. هر کسی می تونست انجامش بده. تازه سریع تر از من!
درمون همچین نارضایتی شخصی ای چیه؟
—
می خوام خونه رو جمع کنم. در عین حال می خوام درس هم بخونم. کارهای شرکت رو هم انجام بدم. ورزش هم بکنم. گلف هم بازی بکنم. با دوستام هم بیرون برم. خونه ی دوستام هم برم. یکی دوتا کار دیگه هم که نمی تونم اینجا بگم رو بکنم. برای همه شون هم سه روز وقت دارم. برای هر کدومشون هم سه چهار روز لازم دارم. راه حلی داره کسی؟
اهان…تازه این وسط کنسرت هومن و کامران رو بی خیال شدم.
—
آی دلم تنگ شده واسه رقصیدن. پارسال این موقع هاو قبل ترش هفته ای بین چهار تا ده ساعت می رقصیدم. حیف…خیلی حیف.
زندگی همیشه اونقدری که می خوایم بهمون فرصت نمی ده.
زمان…این کلیدی ترین واژه ی زندگی.
—
می تونم درک کنم وقتی یه آدمی یا یه بچه ای برای آدم با بقیه ی آدم ها و بچه ها متفاوت باشه. داداش فسقلی خودم نمونه اش. بچه ی به اون زشتی به چشم ما شاهزاده ی خوشگل بود! هنوزم می گم سلطان زیبایی آقایونه! شکم هر کی رو هم که خلافش رو بگه سفره می کنم.
منتها این دو هفته ی اخیر برای اولین بار یه سگ برام متفاوت با باقی سگ های دنیا شده. اگه هر سگی چپ بهش نگاه کنه عین سگ می پرم بهش!!
مسافر خانوم…سگ خریده!!!!
—
تعطیلات داره جور می شه. سفر به شهر شرقی افسانه ای. مسگو و سن پطرزبورگ!!!!
هنوز معلوم نیست گل آقامون بیان یا نه.
—
همیشه وقتی می نویسم همه چی بهتر می شه.
خانوم معلم انگلیسی مون بهم گفت می تونستم ذاتا نویسنده بشم!
مربی بازیگری ام پونزده سال پیش بهم می گفت می تونستم ذاتا بازیگر تئاتر بشم!!
حرفه ی فعلی ام هیچ ربطی به هیچ کدوم نداره!!
کاش…کاش می شد آدم یه بار دیگه به دنیا بیاد هر جایی که خودش انتخاب کنه.
و…
نویسنده, هنرپیشه, بقال یا دانشمند هسته ای, خوشحالی شرطه که ….شکر خدا زیادی ش رو دارم.
—
بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار…خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار.
گرچه شعره عین چی به هوس می اندازدم که کفش و کلاه کنم و در بامدادانی که لیل و نهار تفاوت نکنه برم دامن صحرا و تماشای بهار, ولی قطعا شاعر هنگام سرودن شعر در دمای منهای ده و پایین تر پای قلیون و می و معشوقه لم نداده بوده.
هوا قطعا پنج و شش به بالا بوده!
ملس…بهاری.
—
هوس…هوس…هوس…این رو کردم که برم یه کافی شاپ که توی فضای آزاد صندلی داشته باشه. هوا باد نداشته باشه. پریز برق اون کنار باشه. لپ تاپم رو بزنم به برق و در هوای آزاد قهوه بنوشم و کار کنم.
استخری اون بغل باشه. هر لحظه خسته شدم شیرجه بزنم توش! بعد دوباره برگردم بیرون و…باقی کارم روانجام بدم!
—
با آقای بویه گا و اقای جیمز داشتیم می رفتیم واسه ی یه کاری همیلتون. وسط راه دیدیم راه بندونه. جلوتر تصادف شده بود. ماشین آتش نشانی که داشت تند می رفت که به صحنه ی تصادف برسه زد به ماشین جلویی ما!!! بومممممم…
همیشه فکر می کردم اگه همچین اتفاقی بیفته پرسنل آتش نشانی و آمبولانس چه می کنن. جواب: تصادف و مصدومین احتمالی رو فراموش می کنن, که بدبختها مقصود اصلی هستن. می ایستن پای صحنه ی تصادفی که به وجودش آورده ان. خسارت احتمالی رو بررسی می کنن!!!!
ملنگ ها!
…..
و اصولا صبح زود با بویه گا قرار گذاشتن کار درستی نیست. ملت تصادف می کنن! مرتبه ی قبل هم که اون خانومه توی اتوبان ساعت شش صبح خودکشی کرده بود, صبحش من با بویه گا قرار داشتم! داشتم می دویدم که هفت صبح داون تاون به اون برسم.
—
ملوان ها آزاد شدن. برگشتن به آغوش خانواده هاشون!
مارتین تسویی این خبر خوش رو پریروز بهم داد. باور نکردم تا خودم خوندمش.
از خانواده ی ملوان ها خوشحال تر و فارغبال تر منم.
چه خاکی به سرم می کردم اگه جنگ می شد؟!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
صبح مجبور بودم ساعت هفت و ربع مرکز شهر تورنتو باشم. ساعت شش و ربع از خونه اومدم بیرون. پشت اولین چراغ قرمز چیزی حدود سه چهار دقیقه معطل شدم. نگران بودم که نکنه دیرم شده باشه. به خودم دلداری دادم که شاید مصلحتی باشه.
از اتوبان ۴۰۴ انداختم توی ۴۰۱ و دیدم به شدت راه بندون هست. ماشین پلیس و سه تا ماشین آتش نشانی درست جلوی من بودن. همون لحظه نگه داشتن و پرسنلش پیاده شدن. لحظه ی بعد از این که من از ماشین ها رد شدم جاده پشت سرم بسته شد. شاید فقط یکی دو تا ماشین بعد از من رد شد. صحنه ای که دیدم جزو فجیع ترین صحنه هایی بود که دیده بودم. هنوز فرصت پاک کردن جاده پیدا نشده بود.
خبر رو بعد از این که کارم توی مرکز شهر تموم شد و داشتم می رفتم سر کار شنیدم.
یه خانوم بالای پل اتوبان ۴۰۴ از ماشینش پیاده می شه. ماشین رو خاموش نمی کنه. همین طور که ماشین کار می کرده از پل ۴۰۴ می پره توی اتوبان ۴۰۱. هنوز سالم بوده. می ره وسط اتوبان لابه لای ماشین ها. یه ماشین بهش می زنه و…در جا کشته می شه. تقریبا همون لحظه ها یا یکی دو دقیقه بعد ترش من به صحنه رسیده بودم.
ترجیح می دم توصیفش نکنم.
…
از تمام احتمال های ممکن فقط امیدوارم که خانومه مست یا نشيه بوده باشه.
حالم بد می شه وقتی فکر می کنم آدم ممکنه به چه نقطه ای رسیده باشه که چنین کاری رو انجام بده.
گاهی نمی فهمیم با آدم ها چکار می کنیم. گاهی نمی فهمیم آدم ها چه حالی دارن.
—
برنامه ی تلویزیونی نشون می ده خانوم مانکن حسابی سکسی با لباس شیکان پیکان قرطان فرطان با آرایش کامل می ره مرکز حمایت از زنان که توی خونه هایی که برای زنان بی سرپناه هست زندگی کنه.
دوست من وقتی توی یه کشوری غیر از کشور خودش مجبور شد بره مرکز حمایت از زنان فقط با یه کیف کوچک تقریبا از خونه فرار کرد و داغون رسید به اداره ی پلیس و بعد پلیس باهاش اومد خونه که مسواکش رو برداره و منتقلش کردن به اون مرکز. تازه این بهترین حالتش بود. باقی زن ها با سرو و صورت ورم کرده و دو سه تا بچه به دست و بغل و گاهی به شکم پناه میارن به این مراکز.
اونقدر خسته ام که فقط می خوام یکی دو ساعتی یه جا باشم برای خودم.
خودم رو یادم رفته.
—
خوب…دیشب امتحان دادم و…راستش خوب ندادم. وقت کم آوردم. خیلی هم کم آوردم.
منتها اینجور که پیداست معلممون می خواد تحقیق رمالی من رو برای شاگردها بفرسته به عنوان نمونه ی یه تحقیق!
امروز باید برای ترم بعدی ثبت نام کنم.
—
آقاهه شده رییس. رییس خیلی بالاتره تغییرات ایجاد کرده. طبق تغییرات هم یه عده باید اخراج می شدن. آقاهه که رییس بوده گفته هیچ دلیلی نمی بینه که ملت رواخراج کنه. بعد از یه سری کشمکش استعفا کرده و گفته ارزش های خودش رو با ارزش های تحمیلی شرکت و تجارت جایگزین نمی کنه و بعد هم کارش رو به عنوان یه کارمند ساده برای سال ها ادامه داده. دو سالی رییس بوده و حالا دو سالی هست که برگشته به یه کارمند ساده.
فوق العاده مهربون و ملایم. با سواد و باهوش. مجرد. و صد البته مسوول و پشتکار دار.
صبح یه سمینار بودم در مورد این که چطور وقتی تغییرات رو اعمال میکنیم با ملتی که تغییرات رو نمی پذیرن چه کنیم. نهایت جریان به اینجا رسید که عیسی با دوازده تا حواریون دنیا رو عوض کرد. مشابهش رو خودمون هم داریم. محمد هم دنیا رو عوض کرد. جنبه ی مذهبی اش رو اگه بی خیال بشیم و اگه مقدسات رو در نظر نگیریم می بینیم موفق ترین آدم ها در تغییر دادن اونهایی هستن که باهوش هستن و می دونن ملت رو چطور در جهتی که خودشون می خوان بچرخونن. با زور یا با فوت و فن. و دنیا رو بکنن اونی که می خوان. بهترین حالتش نلسون ماندلاست و گاندی که هوش رو با نیت خیرخواهانه همراه می کنن و چیز قشنگی رو ازش در میارن.
باهوش بودن و جنگیدن ضامن موفقیته و ستودنی. نیت قشنگ اما شرط زیبا کردن دنیاست که…اصل و اساس کار و نشانه ی دلاوری و شهامته.
امروز با جمع اضداد طرف هستم و..قطعا امروز تا الانش روز من نبوده. هیچی کار نمی کنه. هیچی روی روال نیست.
روز عجیبیه.
—
بی نهایت خدا رو شکر می کنم و خوشحالم برای صبح که می تونست خیلی بد بشه اما برای من به خیر گذشت.
روح زنی که امروز صبح رفت شاد. قطعا حالا حالش بهتره.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
شرکت های بزرگ کانادایی, خصوصا اونهایی که یه گوشه ی کارشون به آمریکا و تجارت با آمریکا ربط پیدا می کنه, کارمند های جدید رو قبل از استخدام از نظر سکوریتی بررسی می کنن که تروریست و خرابکار از آب در نیان.
هفت هشت ماهی هست که این کار رو می کنن و گویا بعد از جریانات و تصمیم های جدید “home land security” که در آمریکا باب شده, این قانون رو گذاشته ان.
ایران ملوان های بریتانیایی رو آزاد نکرده.
خانواده ام هنوز ایران هستن.
نگرانم.
—
خستگی تقریبا از پا درم آورده بود امشب.
خدا عمر بده به گل آقا. درک متقابل هنر بزرگیه که هر کسی نداره. تمام کارها تقریبا با اون بود امشب.
فکر می کنم بزرگترین هنری که در زندگی به خرج دادم انتخاب شوهر بود!
—
ژولیت یاد ایام گذشته اش کرده بود. میگفت حالا دیگه با دو تا بچه فرصت نداره که به زندگی شخصی و علایق خودش برسه. می گفت خوش به حالت که آزاد هستی و وقت برای خودت و لذت هات می گذاری.
بهش می گم عوضش تو دو تا بچه داری که من ندارم.
می گه نگرانم. به نظرم براشون به اندازه ی کافی وقت نمی گذارم.
می گم مطمئنم که به اندازه ی کافی وقت بهشون اختصاص می ده.
می گه می ترسم دوره ی تین ایجری شون مثل دوره ی تین ایجری تو بشن که می گی اونقدر اذیت کردی!!!!!!!!!!!!!
این صداقت ژولیت هست که من رو کشته!
اون دفعه هم که از مرخصی زایمان برگشته بود سر کار اومد سراغ من و از من پرسید در دوره ی مرخصی اش چه اتفاقاتی افتاده. بهش یه مختصری توضیح دادم. بعد گفتم شاید خوب باشه از کارن هم بپرسه. به هر حال اطلاعات رو از هر دو نفر من و کارن می گیره.
جوابش شاهکار بود. گفت: راحت نیستم. به نظرم کارن زیادی تیزه!!!!!!
مفهوم مخالفش این بود که به نظرش من به “تیز” ی کارن نیستم!
ولله به خود اصل جریان ایرادی وارد نیست! منتها دوباره…این صداقت ژولیت هست که من رو کشته!
—
بعضی ها مهم می شن. اونقدر مهم که برات اهمیت داره چی راجع بهت فکر می کنن. چرا باهات حرف می زنن.
می خوای باهات حرف بزنن برای این که می خوان با “تو” حرف بزنن. نه این که فقط می خوان حرف بزنن.
یکی از دوستام عاشق یه کسی بود. نهایتا هم با همون ازدواج کرد بااین که خواستگار زیاد داشت. کلیشه ی خانواده های مدرنیزه شده ی ایرانی. خانواده ترجیحش مرد دیگه ای بود. دختر خانوم عاشق کسی دیگه.
دختر خانوم گفت می خوام با کسی ازدواج کنم که می خواد با “من” ازدواج کنه. نه کسی که فقط صرفا می خواد ازدواج کنه.
یه جورایی برات مهمه که انگیزه ی آدم هایی که برات مهم هستن از کاری که می کنن و چیزی که می گن چی هست خلاصه.
—
فردا فاینال زبان دارم.
تحقیقات در مورد رمالی تموم شد! رمالی بی رمالی. همه اش کلکه!
گرچه…هنوز…باور ندارم.
اگه کلکه چطوری رویا خانوم اسم گل آقا رو توی فنجون قهوه ی من دید؟!
یا تله پاتی کرد. یا توی فنجون دیده بودش دیگه! سجل که واسه گل اقا صادر نکرده بود.
—
امروز رسما عاشق این آهنگه شدم:
Strumming my pain with his fingers
Singing my life with his words
Killing me softly with his song
Killing me softly with his song
Telling my whole life with his words
Killing me softly with his song
I heard he sang a good song, I heard he had a style
And so I came to see him, to listen for a while
And there he was, this young boy, a stranger to my eyes
Strumming my pain with his fingers
Singing my life with his words
Killing me softly with his song
Killing me softly with his song
Telling my whole life with his words
Killing me softly with his song
I felt all flushed with fever, embarassed by the crowd
I felt he’d found my letters and read each one out loud
I prayed that he would finish, but he just kept right on
Strumming my pain with his fingers
Singing my life with his words
Killing me softly with his song
Killing me softly with his song
Telling my whole life with his words
Killing me softly
He sang as if he knew me in all my dark despair
And then he looked right through me as if I wasn’t there
But he was there, this stranger, singing clear and loud
Strumming my pain with his fingers
Singing my life with his words
Killing me softly with his song
Killing me softly with his song
Telling my whole life with his words
Killing me softly with his song
—
زندگی همین جاست. همین…همین لحظه ای که توی وجود من و تو جاری می شه. از نوک پنجه هامون سر می خوره و….می ره…
زندگی همینقدر ملموسه. همین قدر…زیبا. همین قدر ساده. همینقدر دست نیافتنی.
Killing me softly with his song…
ای کاش…
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
بفرمایید. یه سری ملوان بریتانیایی توسط نیروهای ایرانی دستگیر شدن.
ولله به نظرم دولت فخیمه ی بریتانیا یه کمکی سخت نگیره و زیر سبیلی در کنه بهتره. بعد از دیدن عکس ملوان های آزاد شده به نتیجه رسیدم جریان چیه. گمونم دولت بریتانیا به اصل و نسب سرباز های گروگانگیر نگاه کنه به همین نتیجه برسه. احتمالا ایرانی ها مال ولایت قزوین و اون سمت ها بودن بالام جان!!!شاید هم بانوانی جهت خدمت مقدس سربازی و کمک های پشت جبهه در اون نواحی حضور داشته ان. به هر حال.. رصد کرده ان. پسند افتاده عکس ملوان ها هم که جهت اثبات مدعا و درج در پرونده در دسترسه! خدا بده برکت!!! کاری است شده و ماستی است ریخته. حالا هم که خدا رو شکر ملوان های جوان به میمنت تحویل سفارت خانه شده ان. سالم و خسته و خوشحال!! (به تایید خود خبرگزاری بریتانیای کبیر)
وگرنه به نظرم ایرانی ها نظر بدی به دولت بریتانیای کبیر نداشته ان!! انشالله قرابت های سببی آتی!
دولت بریتانیا هم یه ذره باید در شرایط ملوان های ارسالی به آب های این سمت ها تجدید نظر کنه به نظرم! اینجوری…یعنی…نه که بگم ها…ولی…به هر حال هر ملوانی که به درد جنگیدن نمی خوره!!!
…..
از شوخی گذشته..خدا کنه به خیر بگذره همه ی اینها.