کت بالو

بایگانی برای اسفند, ۱۳۸۵

سه شنبه
۲۹ اسفند ۱۳۸۵

سبا به تهنیت پیر می فروش آمد
که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد
….

قشنگترین فصل سال. تولد دوباره ی طبیعت. نهایت حسن انتخاب در برگزیدن بهترین لحظه برای یک شروع جدید. برای یک سال جدید. لحظه ی جشن طبیعت.
….

امیدوارم بهترین ها در انتظارمون باشه. بهترین خبر ها. بهترین از همه چیز.
یاد تمام رفتگان پایدار. روحشون شاد. قدم تمام نورسیده ها مبارک. راه تمام رهروان امن و هموار.
….

و…

در آستانه ی سال جدید به این نتیجه رسیدم که رمالی بی رمالی!
یه عالمه کتاب و اینترنت و اونترنت رو زیر و رو کردم که مبحثی در اثباتش پیدا کنم. در عوض همه چی در ردش بود. هر کسی سرش به تنش می ارزید ردش کرده بود و آزمایش هایی که در تاییدش بود و تحلیل های نتایج آزمایش ها اونقدر آبکی بودن که خود منابع موثق هم دلیل متقنی براش پیدا نکرده بودن!
بزرگترین مشکل این شد که کل مقاله ی تحقیقاتی از بالا تا پایین عوض شد! و…خدا رو شکر تموم شد.
یه بار دیگه هم این اتفاق برام افتاد که طرح یه نوشته کامل تغییر کرد. اون مورد با این یکی متفاوت بود. یه داستان نوشته بودم در مورد یه دختر نوزده بیست ساله که می ره فالگیر (!) و قرار بود آخر داستان فال فالگیره درست در بیاد. منتها فالگیره اینقدر وسط داستان واسه دختر خانوم فال های بد گرفت و دوست پسر دختر خانوم رو خیانتکار معرفی کرد و زن پدر دختر خانوم رو بدجنس و موذی که آخر داستان دیدم کل سرنوشت دختر خانوم به من و حرکت قلم من بستگی داره. آخر داستان رو اینجور تموم کردم که کل پیشگویی های خانوم فالگیر چپرو از آب در اومد!!! و…به این ترتیب دختر خانومی که از خیال من زاییده شده بود آخر کار شادکام شد و از حضیض افسردگی به قله ی شادی سرفراز شد!

خدا رو شکر خدا نیستم. وگرنه هیچ آدمی نه بد می شد نه جنس اش شیشه خرده پیدا می کرد. دنیا می شد کسالت مجسم!
….

یکی از دوستامون رفته یکی از شهرهای زمهریر کانادا و اونجا یه کار جالب می کنه. عقب افتاده های ذهنی رو چهار تا چهار تا توی یه خونه نگه می دارن. اونجا یه نفر به اونها نظارت می کنه. به این عقب افتاده های ذهنی کارهای سبک محول می کنن که از نه صبح تا دو و سه بعد از ظهر انجام بدن و حقوق بگیرن. بعد هم که بر می گردن خونه -ای که مختص اونهاست و تحت نظارت یه ناظر زندگی می کنن- وظایف سبکی مثل جمع کردن اتاقشون یا پختن غذا رو انجام می دن و برنامه های تفریحی هم به فراخور فصل دارن. معمولا هم هفته ای یا دو هفته ای یه بار می رن و فک و فامیلشون رو می بینن.
خلاصه این دوستمون تعریف می کرد که مثل جوامع ابتدایی یه نفر می شه رییس گروه و همه گوش به حرف اون می دن. این رییس معمولا ضریب هوشی بالاتری نسبت به سه تای بقیه داره. وقتی هم که به هر دلیلی این رییسه نیست یه نفر دیگه که بعد از این رییسه ضریب هوشی بهتری از بقیه داره ریاست رو به عهده می گیره!
از اون وقت تا حالا هر وقت دارم کار “ریاستی!!” انجام می دم یاد همون گروه ابتدایی می افتم و همین که…احتمالا ما هم از دید یه سطح هوش یکی دو درجه بالاتر همینقدر جالب و قابل مطالعه هستیم!
نسبیه دیگه. نه؟
به شدت حس حماقت بهم دست می ده اونوقت!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

امروز کتبالو

یکشنبه
۲۷ اسفند ۱۳۸۵

نه تو همه چیز رو دوست داری. نه همه چیز برای تو به وجود اومده.
نه چیزی اونطور که دوست داشتی می مونه و نه چیزی نابودت می کنه.

یه داستان…داستان واقعی…می بردت به عمق درد…عمق وحشت…عمق…شادی از این که هرگز تجربه اش نکردی. عمق تنفر که هنوز زنده هستی و نفس می کشی.

یه لحظه…می بردت به عمق…عمق…پرسش…پوچی…یا…
تصمیم می گیری..تجربه کردی. نمی خواستی. برمی گردی به لحظه های تنهایی…خودت..خودت و..خودت.
و…یک شادی درونی.
کی می دونه واقعیت چیه. تخیل کجاست؟ مهم شادیه. اگه هست فرقی نمی کنه در تحقق واقعیت و پذیرش واقعیته یا فرار از واقعیت. مهم شادیه.

یاد می گیری نمی شه دنیا رو کرد اون چیزی که دوست داری. می شه قسمت هایی از دنیا رو شریک شد که خوشایندته. باقی اش مال اونهایی که خوشایندشونه.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

پنجشنبه
۲۴ اسفند ۱۳۸۵

خوب…عالی…خانوم ها و آقایون معلم ها که بازداشت شدن. دو نفر از فعالان حقوق زن در زندان هستن. اعدام در ملا عام دوباره اجرا شده.
این وسط تنها خبر یه کمی خوب آزاد شدن ناصر زر افشانه.
من رو یاد دوران قبل از انقلاب می اندازه.
منتها…نمی دونم واسه چی داره طولانی می شه, و با این که تقریبا مطمئنم اوضاع اینطور نمی مونه, نمی دونم چقدر دیگه خون ریخته میشه و بی گناه ها دستگیر و محکوم و گاهی هم اعدام می شن یا عمرهاشون از دست می ره تا ایران از این مرحله ی تاریخی عبور کنه و برسه به یه مرحله ی متعادل تر.
شد مدل تفکرات مارکسیستی به نظرم! مراحل رشد توده ها! گرچه حتی یه کتاب و مقاله هم در موردش نخوندم.
منتها زاییده شدن یه مرحله ی جدید از فرآیند تضاد بین دو پدیده ی قبلی و بعد ایجاد و رشد متضاد مرحله ی جدید و همین دور و تسلسل , به نظرم پایه ی مارکسیسمه.
آخر از همه ی این پدیده ها و اخبار, بیشتر از هر چیزی به کسانی فکر می کنم که نگران عزیزانشون هستن و به کسانی که عمری رو می گذارن در راه دفاع از عقیده اشون.
به شخصه هیچ کدومش رو در توان خودم نمی بینم.
—-

بع…له…نوستر آداموس هم پیشگویی کرده!!!!!!!!!!!!
روسیه سرنگون شد, یه پیشوا انقلاب کرد, آخر سر هم (اینجور که در دوره ی بمبارون از یه خانوم محجبه ی خونه دار شنیدم) قراره حکومت دینی به گفته ی آقای آداموس سرنگون بشه.
فعلا قسمت مهمی از زندگی من به مطالعه در مورد پیشگویی می گذره و رمالی.
خانوممون گفت فقط نگرانه که منابع کافی برای اثبات عقیده ام پیدا نکنم. منتها گفت که مطمئنه مهم نیست چقدر منبع برای اثبات خودم پیدا کنم. دست اخر با کلمات جوری بازی می کنم که تمام کاستی های مقاله رو بپوشونه!
از هر اظهار نظری خوشحالترم کرد.
این که بشی بچه لوسه, همیشه کیف می ده!
باحالیش به اینه که استناد به نظریات و آزمایش های علمی خیلی کمک نمی کنه , اما شواهد زیادی هست که پدیده رو از یه کلاهبرداری عادی اونطرف تر می بره.
بحث “پاراسایکولوژیه” که یه دامنه ی وسیع پدیده های فوق طبیعی رو در بر می گیره.
دو بحث اساسی برای ردش هست. یکی تحقیقات سی آی ای روی “ریموت ویویینگ” (به نظرم شبیه آینه بینی) هست. بیست میلیون دلار بودجه کرده که طی یه پروژه ببینه چنین پدیده ای وجود داره یا نه. بعد از سال ها تحقیق و آزمایش, تحقیقات رو متوقف کرده و نتیجه گرفته که چنین چیزی وجود خارجی نداره و بنابراین اون دپارتمان رو که سه نفر کارمند “ریموت ویوور” داشته تعطیل کرده. یکی از ماموریتها که کشف محل معمر قذافی بوده موفقیت چندانی حاصل نکرده. (شک دارم محل صدام رو اینطوری پیدا نکرده باشن, یا…شایدم دوباره اون بخش رو به شکل محرمانه راه اندازی کرده ن واسه ردیابی از راه دور آزمایشگاه اتمی ایران و سلاح هسته ای در عراق!).
دومین فعالیت در جهت رد کل این پدیده های خارق العاده جایزه ای هست که یه شعبده باز حرفه ای به اسم جیمز رندی اختصاص داده به مبلغ یه میلیون دلار, به هر کسی که بتونه تحت شرایط کنترل شده ی مورد توافق رندی و خود داوطلب, مراحل آزمایش آقای رندی رو طی کنه. تا حالا هیچ کس موفق نشده. باحالیش خود آقای رندیه. اول متهم شده بوده که نیروهای خارق العاده داره. بعد خودش گفته که هیچ نیروی خارق العاده ای نداره و تردستی و تریک پشت تمام کارهاش هست. منتها یه استاد دانشگاه (که از فرقه ی اسپیریچوالیست هاست, و این فرقه بینانگذار موسسات طرفدار پاراسایکولوژی هستن) متهمش کرده که شیاده, به این دلیل که نیروهای خارق العاده داره. ولی به دروغ می گه که نیروی خارق العاده ای در کار نیست و تمام کارهاش فوت و فن داره!!!
از طرف دیگه به استناد تجربیات شخصی بنده, که از اهم تفریحاتم پیش فالگیر رفتنه, رویا خانوم, فالگیری که ایران پیش اش می رفتم, فنجون قهوه ی من رو نگاه کرد. اسم گل آقا رو (که اونوقتها دوست پسرم بود)اون تو دید, و بهم گفت تا شش ماه دیگه ازدواج نمی کنم. به شهادت دوستم که اون روز باهام بود (و رویا خانوم اسم دوست پسر اون رو هم, که خیلی نادر و در مایه های مثلا کیکاوس بود رو بهش گفت) من درست یه سال و یه ماه بعد از اون تاریخ ازدواج کردم. منتها رویا خانوم به تصدیق خودش فقط شش ماه اونطرف تر رو می دید. نه بیشتر!
این دوست جنس خراب من….اسم دوست پسرش رو من هم تا اون موقع نمی دونستم. رویا خانوم لوش داد.
—-
تحقیقات پیرامون بحث …س خلی و مفرح ماورا الطبیعه ادامه دارد و باید تا آخر دوشنبه سر و تهش هم بیاد!
وسط این هیر و ویری, پرداختن به چنین موضوعی باعث تفرج خاطر و آرامش فکر است, تحریر شد.

گل آقامون گفتن اگه درآمد فالگیری حداقل به اندازه ی در آمد فعلی ام باشه, می تونم شغلم رو عوض کنم. بیزنس خودم رو به عنوان رمال شروع کنم.
—-

دست آخر به نفع آقای رندی رای می دم. راست می گه و شیاده. نیروی خارق العاده هم نداره ( با نگاه به قاشق اون رو خم می کنه مثلا)
دلیلش اینه که وقتی اون آقای استاد دانشگاه وسط جمعیت فریاد زد که رندی یه شیاده, جواب آقای رندی یه چیزی توی این مایه ها بود که بله. من اعلام می . کنم که شیادم. تمام کارهایی که می کنم فوت و فن داره و به هیچ نیروی خارق العاده ای مربوط نمی شه.” و آقای استاد دانشگاه جواب می ده که من منظورم دقیقا خلاف این بود. تو شیادی به این دلیل که نیروی خارق العاده داری ولی انکارش می کنی.
به نظرم اگه آقا رندیه راستی راستی نیروی خارق العاده داشت جواب دیگه ای به آقای پروفسور می داد.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چل تکه

دوشنبه
۲۱ اسفند ۱۳۸۵

باحال…چه تغییر بنیادی باحالی پیدا کردم فقط و فقط به دلیل شش هفت هفته ای که گل آقا خونه نبود!!
وابستگی ام کمتر که نشده هیچ بیشتر هم شده!
مسلما بدون شوهر -یا اسمش رو بگذارین شریک زندگی از هر نوعی- زندگی کردن برای من بسیار سخت و طاقت فرساست.
خوشحالم که دو نفری زندگی می کنم و..به نظرم زندگی شراکتی به مذاقم بیشتر می سازه تا زندگی یه نفره.
منتها هنوز که هنوزه پیشنهاد مصرانه ام به گل آقا به جای خودشه. زندگی دو نفره خارج از ازدواج به جای زندگی دو نفره در قالب ازدواج. گاسم اگه امتحانش کردم نخواستمش و خواستم دوباره ازدواج کنم!
….
بسیار زیاد و از ته دل خوشحالم.
—-

دیشب زورکی تمرین پای کرال کردم. طی طریق در این مسیر بسیار طاقت فرساست! در مراحل اول ساق پای شناگر به شدت درد می گیرد. قورباغه بسیار ساده تر است. طاقباز از همه راحت تر! منتها…خیال دارم کرال و بعدش هم پروانه رو یاد بگیرم. از شناکردن به شدت لذت می برم.
هنوز…از توی آب شیرجه زدن و سیخکی پریدن و دایو حسابی می ترسم. :( واسه چی؟ نمی دونم. در عین حال حاضرم در عمق هزار متری عین خرچنگ چهار دست و پا شنا کنم و فرو برم.
به نظرم از پریدنه که می ترسم!
—-

عجب حقیقت تلخی…هر جا نگاه می کنم هیچ جور مبنای علمی برای رمالی پیدا نمی کنم. تمام تحقیقات و علوم ردش کرده ان. بزرگترین پیشگو های دنیا هم توی تست ها شرکت نکرده ان! :( دیگه به چه امیدی برم فال بگیرم؟ تازه…دیگه به چه امیدی زندگی کنم؟ به نظر میاد آینده هیچ در هیچه!
زمان حال رو بچسب…همونه که عشقه.
به هر حال…طی طریق در مسیر ناهموار پیشگویی و رمالی همچنان ادامه دارد.
—-

خل شدم رفت پی کارش. همه اش می گردم دنبال یک شی استوانه ای با قطر مناسب!
آقای داریو گفته که همینطور که نشسته ام و بیکارم (!!!) گریپ تمرین کنم.
خط بین شست و سبابه ی دست راست باید شونه ی چپ رو نشون بگیره. گریپ روی انگشت ها سوار می شه. کف دست چپ روی شست دست راست قرار می گیره…انگشت ….ناخن…مچ دست…ستون فقرات…بازو ها… توپ… کله.. چشم.. قسمت قدامی درونی ران پای چپ…نوک پنجه ی پای راست..پاشنه ی پای چپ..!!!
فکری ام این کسایی که گلف بازی می کنن در یه لحظه باید به چند تا عضو بدن فکر کنن.
آقا داریو گفته (و دیونه شیر فهمم کرده) که من عملی یاد می گیرم. نه حرف به گوشم می ره نه از دیدن ملت چیزی یاد می گیرم.
بر منکرش لعنت… دقیقا از اسکی یاد گرفتنم پیدا بود.
و…دقیقا برای همینه که هرگز کاری رو بدون معلم یاد نمی گیرم. یاد که گرفتم ولی اصولی و قشنگ انجامش می دم جوری که خودم کیف می کنم.
و…گل آقا سال ها سال قبل بهم گفته بود: روش یادگیری تو فرق می کنه.
گل آقامون تقریبا هیچ وقت به معلم نیاز نداره. بهش که بگی یا نگاه که بکنه یاد می گیره. :( بازم عین اسکی یاد گرفتنش.
—-

از بزرگترین فواید عید باستانی نوروز اینه که به هر کسی زنگ نزدی و ازش خبر نداری و کلی هم شرمنده هستی وقت عید زنگ می زنی. تبریک می گی. احوالپرسی می کنی و..از هولش در میای.
—-

باز هم در مورد فیلم ۳۰۰!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چل تکه

شنبه
۱۹ اسفند ۱۳۸۵

از این نوشته ی نبوی خیلی لذت بردم. جدی هاش گاهی از شوخی هاش هم بیشتر به دل می شینه.

یکی از دوستامون امشب رفته که فیلم ۳۰۰ رو ببینه. چون تا حدودی هم از تاریخ سر رشته داره می تونم به نظرش اعتماد کنم. خودمون؟ فرصت نبود امشب بریم. شاید وقتی دیگر…

گل آقای ما یه عالمه حسنه با یه عیب فسقلی…از هر جای خونه که رد بشه عین گردباد عمل می کنه!!!! مدت هاست حسابی دقت می کنم ولی نمی فهمم چطور اینقدر به سرعت از عهده ی این کار بر میاد. :(

روز به روز از زندگی بیشتر لذت می برم. فکری ام این همه لذت بردن رو واسه چی قبلا یاد نگرفته بودم!
غیر از…چهار پنج هفته ی پیش که واسه ی دو هفته ای قاراشمیش شدم و…به هر حال واسه هر موجودی به نام آدم پیش میاد.

تحقیقات در مورد رمالی هنوز شروع نشده. تحقیقات که انجام شد خبرتون می کنم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

امروز کتبالو

جمعه
۱۸ اسفند ۱۳۸۵

در یادگیری کینستتیک هستم!
به شدت غیر منعطف…اما وقتی یاد بگیرم دیگه یادم نمی ره.
معلم جدیدم گفت, وقتی هر چقدر مدل دستم رو درست می کرد دوباره برش می گردوندم به حالت اولش و وقتی هم می خواست دستم رو درست کنه به هیچ عنوان حاضر نبودم مدل قبلی رو که بهش عادت کرده بودم عوض کنم.
معلمه هم گفت کینستتیک هستم (یا تو این مایه ها), و اولش یاد نمی گیرم و در مقابل وضعیت جدید مقاومت می کنم. ولی اگه یاد بگیرم تقریبا محاله که یادم بره.
گمانم یه جورایی اسمش باشه مرتجع!

دیروز انگار خود پنج سال پیشم رو مصاحبه کردم.
کسی که آقا جیمی داره استخدامش می کنه یه ماهه که اومده کانادا. به جای تکنولوژی خورش قیمه روی تکنولوژی قرمه سبزی کار کرده و…رزومه اش خوبه اما مشکل زبان داره و تا حالا در کانادا کار نکرده.
دقیقا شرایط پنج سال پیش خودم.
ژولیت سوالاتی کرد که مطمئن بودم آقاهه بلدشون نیست. و…از روی مدرکش دیدم. اقاهه یه سال از من کوچکتره.
آخر سر بهش گفتم سوالی نداری؟ گفت چرا…نظرتون راجع به استخدام من چیه!!!
صادقانه ترین سوالی بود که یه نفر در انتهای مصاحبه ازم پرسیده تا حالا!
حالش رو می دونم. و…فکر کنم…هر سه توافق کردیم. من و ژولیت و اقا جیمی.

مقاله ی آخر ترم کلاس زبانم رو در مورد تنها مطلب بحث بر انگیز که برام مفرح بود انتخاب کردم.
پیشگویی!
اولش می خواستم بپردازم به حقوق زنان یا..حقوق کودک یا..صدور جنگ به کشورهای ثالث توسط قدرت های بزرگ یا..سیاستمدارها همه دروغ می گن یا..اقدامات امنیتی مرز آمریکا و کانادا یا..مهاجرت…
بعد…دیدم در تمام این مطالب ذهنم به شدت درگیر می شه. خصوصا در مورد حقوق زنان. چیزی که اونقدر آزارم می ده که بعد از پذیرفتن تمام چیزهای تلخ در موردش, فقط و فقط سعی می کنم بهش فکر نکنم. فرار کنم فقط برای این که راحت زندگی کنم.
هر بار به شدت خسته و افسرده ام می کنه و…نهایتا در ذهنم رو تا جای ممکن به روش می بندم! و…ختم شد به مفرح ترین موضوعی که بی این که به اندازه ی خردلی زجرم بده, کلی هم باهاش الکی کیف می کنم.
رمالی!!!
و…جمله ی کلیدی ام که باید در موردش بحث بشه اینه:
پیشگویی درسته گرچه بر مبنای علمی نباشه.
نه که راست راستی نظرم این باشه اما..می خوام مقاله جالب بشه و بعد هم از سر تا ته می گردم دنبال این اثبات که …پیشگویی درسته گرچه توجیه علمی براش نباشه.
مشق این آخر هفته:پیدا کردن سه مقاله ی مرجع اصلی برای این نوشته.

خوب…روز زن بود!
ایران شلوغ شد. اولش چند روز پیش..بعدش دوباره سر روز زن..یه عده رو بازداشت کردن. مثل همیشه. یه عده هنوز توی زندان هستن. مثل همیشه و…یه عده هم مثل من این سر دنیا در ذهنشون رو به روی تمام اینها می بندن و فقط و فقط زندگی خودشون رو می کنن…باز هم…مثل همیشه.
حتی…نمی تونم بگم در مورد کسانی که رفتن و درگیر شدن و کتک خوردن و بازداشت شدن چه نظری دارم. به شدت فاصله ام باهاشون زیاده. فاصله ام با جامعه ی ایران روز به روز بیشتر می شه. روز به روز پیوندهام بیشتر گسسته می شن. گرچه…هنوز بعضی چیزها به شدت شبیه هستن.

دخترک با چهار تا پسر همکلاسی اش می ره خونه ی یکی از پسرها. پسرها مسمومش می کنن و بعد متناوب مورد تجاوز جنسی قرارش می دن و فیلم برداری می کنن.
نه دخترک مقصره. نه پسرها. هر پنج تا اونقدر کوچولو هستن -زیر هجده سال؛ غیر از یکی که هجده سالشه- که بشه گفت یه اشتباه بوده. یه اتفاق.
چیزی که نه می شه گفت اشتباه بوده و نه اتفاق…اظهار نظر آقای عراقی همکلاسی زبان منه: قبل از هر چیزی دخترک با چهارتا پسر توی یه خونه چکار می کرده!!!!
فکر می کنم قبل از دخترک و چهار تا پسرها, خوب بود این آقا رو مورد مطالعه قرار می دادن.
دخترک پونزده شونزده ساله در مراحل بلوغ, با چهارتا همکلاسی, اینطور که دستگیرم شده عضو یه گنگ (دار و دسته ی خلاف کار). دخترک خواسته قاطیشون بشه. خواسته کشف کنه. خواسته…حتی خواسته باهاشون ارتباط جنسی داشته باشه. یا…نفهمیده. بچه بوده. یه کار بچگانه. بی تجربگی!
دخترک بی شک “مقصر” نبوده. چهار تا پسر بچه…عضو یه گنگ, با تمام غلیان هورمونی شون, با یه دخترک همکلاسی شون که حالا می شه تمام خلاف کاری شون رو سرش پیاده کنن یا…فقط و فقط غلیان هورمون هاشون یا…
اتفاق ناگواره. به شدت ناگواره. اظهار نظر اون مرد چهل و خرده ای ساله اما…نه اتفاقه…نه از روی بی تجربگی و بچگی. دردناک ترین قسمت کل ماجرا برای من اظهار نظر آقای احسان بود. همون یک جمله.
…..
دخترک حالا یاد می گیره برای وارد شدن به دنیای مردانه , یک زن گاهی چه بهای سنگینی می پردازه.
بهایی که یک مرد به ندرت می پردازه.
دخترک هنوز خیلی چیزها داره که یاد بگیره. خیلی آسیب می بینه و…انتهای این راه…فقط می پذیره اون چیزی رو که از شروع این راه و در تمام این راه سعی در انکارش داشته.
مدل کوچک و خلاصه ی سفر اغلب ما زن هاست.
……

بعد از سال ها انکار یاد می گیریم وفاداری برای یک مرد نگاه نکردن و نخواستن و نخوابیدن با بک زن دیگه نیست. بلکه رها کردن اون زن بعد از همخوابگی و برگشتن به زن زندگیشه.
بعد از سال ها انکار یاد می گیریم مرد اونطور ارتباطش رو با زن می سازه که زن خودش رو عرضه می کنه, و معمولا با زنی زندگی می کنه که تنها برای ارتباط جنسی خودش رو عرضه نکرده, اما هرگز به زنی که برای ارتباط جنسی خودش رو عرضه می کنه نه نمی گه.
بعد از سال ها انکار یاد می گیریم مرد همسرش رو دوست داره, برای زندگی, اما هر زنی رو دوست داره برای ارتباط جنسی.
بعد از سال ها انکار یاد می گیریم روشنفکرترین مرد ها اعتقاد دارن زن و مرد مساوی هستن, اما در عمل اعتقادش اینه که مرد ها از زن ها مساوی ترن.
…..
و…بعد از قرنها انکار یاد می دهیم که زن ها زیبا هستند, توانا هستند, زندگی می آفرینند, عشق می آفرینند, ملکه یا فاحشه,موجودات بی نظیری هستند و…بی بدیل ترین آفریده ی تحسین بر انگیز کائنات…
تحسین برانگیز…شگفت…و ستودنی.

از زن بودن خودم, از تجربه های زنانگی ام, از دست و پنجه نرم کردن ام با دنیای مردسالار, بی نهایت غرق غرورم. بی نهایت شاد…بی نهایت غرق لذت.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

پیوست: خدمتتون عرض شود که این نوشته ی بالا بیشتر از این که در ستایش زن باشه در نکوهش مرده!!!
منتها…بی خیال دیگه. همین به فکرم رسید و جاری شد بی این که فکر پشتش باشه. غلیان احساس..کاملا “زنانه”.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

کلید آزمون آموزش و پرورش

یکشنبه
۱۳ اسفند ۱۳۸۵

خدا عمر با عزت و برکت دهاد به طراح این سوالات و ایضا بنده خدایی که کپی (برابر اصل) جریان رو گذاشت توی وبلاگش. بنده با اجازه ی همگی, کلید سوالات رو دارم, می خوام اینجا کلید سوالات رو خدمتتون عرض کنم.

۱) حضرت محمد (ص) کدام قسمت از گوشت گوسفند رو دوست داشت؟
پاسخ: به نظر می رسد گزینه ی درست ماهیچه, ران و جگر بوده باشد. حضرت قطعا به دنبلان و جغور بغور و سر دست علاقه ی چندانی نداشتند. هرچند که جگر, ران و ماهیچه را به سایر اعضا مرجح می داشتند.

۲)کدامیک از گزینه های زیر خصلت خروس است که با خصلت پیامبر سازگار نیست؟!!!!
پاسخ: قطعا یک خصلت در کل موجودات زنده به غیر از پرندگان هست که با خروس سازگار نیست. آن هم میل آمیزش با مرغ است. گرچه که میل آمیزش با مرغابی در برخی جوانان محروم از آمیزش جنسی دیده شده, اما مشابه این میل با مرغ هرگز شنیده نشده (یا بنده نمی دونم).
به هر حال حضرت رسول قطعا نه از زمین غذا بر می چید, نه تند راه می رفت. پاسخ صحیح گزینه ی دال است.
منتها…این سوال و جوابش باعث شد به نویسنده ی کتاب یا طراح سوال کمکی اعتقاد پیدا کنم. گزینه ی ب جالب بود.”شجاعت و کثرت آمیزش با همسر”!
خوبه نگفته شجاعت و کثرت آمیزش با مرغ! یا کثرت آمیزش با همسرانش. چون در این حالت آخری زبونم لال مثل این می شد که خروس هم با نامبردگان گزینه خلاصه کثرت آمیزش داشته!
ضمنا…من تا حالا نمی دونستم خروس سخاوتمنده!!!!!! گزینه ی ج رو نگاه کنید.

۳) رسول خدا در خوردن کدام یک از موارد زیر کسی را با خود شریک نمی کرد؟
پاسخ: ماهیچه! البته …فقط ماهیچه ی گوسفند! در خوردن باقی, بنا به روایات شراکت مباح است.

۴) رسول خدا در چه حالی اصلا دیده نشد؟
پاسخ: طراح سوال از مغزی به اندازه ی نخود هم بر خوردار نبوده, یا سوال نکته ی انحرافی داشته.هر مردی در حال مجامعت با زنان, لااقل توسط خانوم یا نسوان مربوطه که رویت می شه و می شده. مگر این که یا چشم های خانوم یا نسوان مربوطه رو ببنده, یا…روش های خاصی رو استفاده کنه که در مورد این سوال مصداق پیدا نمی کنه البته. در حال بول و غائط هم قطعا هر بنی بشری توسط والده و دایه رویت شده. این موضوع در مورد مقدس ترین بشر دنیا هم صدق می کنه. در حالت خرید از بازار!!! یا انسان از بازار خرید نمی کنه (که بعید می دونم,) و یا این که دیده می شه به هر حال! و در حالت نشسته آب خوردن! ولله…با توجه به حذف سه جواب اول, گزینه ی چهارم باقی می مونه. حضرت رسول یا در حالت ایستاده یا در حالت خوابیده آب می خوردند. چون قطعا از یه سنی به قبل فقط قادر به خوابیدن بودن.

۵) آیا مخرج بول و غایط با سه سنگ پاک می شود؟
پاسخ:بنا به تایید وزارت آموزش و پرورش, این سوال اشتباه تایپی داشته. کلمه ی “پاره” به اشتباه “پاک” تایپ شده. پاسخ الف صحیح است. هر دو “پاره” می شود.

۶) بنا به فرموده ی امام صادق مقدار آب مصرفی آن حضرت برای وضو و غسل به ترتیب کدام است؟
پاسخ: گزینه ی دال صحیح است. البته سوال نکته ی انحرافی دارد. نحوه های مختلف غسل (ترتیبی, ارتماسی) میزان متفاوتی آب نیاز دارند. ایضا چون آب لوله کشی نبوده و هکذا به فاضلاب نمی رفته و یحتمل آب حوض بوده, کلا مفهوم آب مصرفی در موردش مصداق ندارد.

۷) رسول خدا در حال گرمای شدید به موذن می فرمود:ابرد, ابرد. مقصود کدام است؟
پاسخ: ب صحیح است. موذن محترم بنا به عقل سلیم نه سیستم تهویه ی هوا داشته و نه خدای ناکرده منبع تولید هوای گرم! گزینه های الف و ج و به همین ترتیب دال, حذف می شوند.

۸)جبرئیل به پیامبر دستور داد که قران را در حالت ….بخواند.
پاسخ: اینطور که پیداست جبرئیل نه با کسی سر شوخی داشته, نه قصد مردم آزاری! گزینه ی ب صحیح است. منتها اصولا چرا باید جبرئیل چنینن دستوری بدهد و این که اگر این دستور را نمی داد چه اتفاقی ممکن بود بیفتد, بنده عقلم نمی رسد.
شکر خدا جبرئیل محترم این دستور را به من نداد! من هر کتابی رو در حالت نشسته, ایستاده, دراز کش, طاقباز, دمرو, سواره, پیاده, و…سایر حالت ها می خونم.

۹) موی سر رسول خدا
پاسخ: پاسخ ج صحیح است. مشخص نشده اون چند مو که سیاه نبوده چه رنگی بوده!

۱۰) به فرموده ی امام صادق خدا در رسول خدا چند روح قرار داده؟
پاسخ: گزینه ی دال صحیح است. بعید است چنین ارواحی در کتاب مرجع موجود نباشد و طراح سوال از خودش خلقشان کرده باشد.بعید هم هست که این ارواح در کتاب مرجع موجود باشد و ذکر شده باشد که در رسول خدا قرار داده نشده باشد.
بنابراین گزینه ی دال که مجموع تمام ارواح ذکر شده است, یحتمل پاسخ سوال است.

۱۱) کفن میت کدام یک از گزینه های زیر نیست؟
پاسخ:ولله تا جایی که ما می دانیم لنگ و عمامه و سرتاسری تا وقتی مورد استفاده شان مشخص نشده همه یک شکل است. یحتمل همه می تواند به عنوان کفن میت هم استفاده شود. با حذف این سه گزینه ی مشابه, گزینه ی دال می ماند. گزینه ی دال صحیح است.

نهایتا توصیه می شود نویسندگان کتاب های مرجع از توضیح واضحات و ایضا باز کردن زندگی بسیار خصوصی مشاهیر عموما و مشاهیر دنیای تقدس و مذهب خصوصا اجتناب بفرمایند.
ضمنا توصیه می شود معرفی کنندگان کتاب های مرجع نیم نگاهی به کتاب ببندازند پیش از آن که کتاب را جهت مطالعه ی فرهیختگان آن دیار تببین بفرمایند.
جهت حسن ختام توصیه می شود طراح های محترم سوال مرجع سوالات رو معرفی بفرمایند تا اولا مایه ی مسرت خاطر خوانندگانی امثال اینجانب باشد و ثانیا به هنگامه ی مهلکه مفری مناسب و به جا.

والسلام

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

پیوست: خدا بسوزونه پدر این خود سانسوری بی پیر رو.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

روزمره ی کتبالو

سه شنبه
۸ اسفند ۱۳۸۵

بدبختی عظماییه!
اولش عین چی پدر خودت رو در میاری که بشی شماره ی یک. بعدش عین چی دلشوره می گیری و پدر خودت رو در میاری که شماره یک بمونی!

سخت ترین قسمت جریان این بود که باید یه مقاله می نوشتم در مورد این که “مجازات اعدام بهترین راه مصون نگه داشتن جامعه در برابر قاتلینه یا نه.”
حالا نمی تونم تصمیم بگیرم دقیقا راجع به همین نوشته ام, یا یه جاهایی گریز زده ام به نفس مجازات اعدام که خوبه یا بد!
نمره ام هفته ی دیگه معلوم می کنه.
بدبختی بدترین مقاله ای بود که تا حالا نوشته ام, و…مقاله ی میان ترمم بود!
تازه بدترش این که خانوممون واسه کوییز “خلاصه سازی مقاله” هفته ی پیش برام نوشته بود “واو…عالی…بهتر از این نمی شد!”.
و…میدترم این هفته به نظرم گند بزنه به کل جریان. :(

طبق آمار کانادا (statscan) درصد ترک شغل و غیبت از کار در خانوم ها و آقایون به شدت مشابه هست.
این آمار در دهه ی هشتاد تا نود به سرعت به هم نزدیک شده ان و بنابراین تفاوت حقوق خانوم ها و آقایون و همچنین تبعیض بین کارمندهای خانوم و آقا دیگه نمی تونه به استناد این دلایل توجیه بشه.
بامزه اینه که خانوم ها به طور متوسط یه روز در سال بیشتر از اقایون به دلیل مریضی نمیان سر کار, و یه دهم درصد بیشتر از آقایون کارشون رو رها می کنن.
تنها تفاوت اساسی برای مرخصی زایمان هست. چهار و دو دهم در صد خانوم های بین بیست و پنج تا سی و چهار سال رفته ان مرخصی زایمان.
به نظرم باقیشون لابد یا مثل من دلشون بچه نمی خواد, یا بیرون از این فاصله ی سنی بچه دار می شن, یا لابد از اولش نمی رن سر کار.
….
مقاله ی بالا رو از سر امتحان یادم مونده. باید می خوندیمش و خلاصه اش رو می نوشتیم.
آمار جالبی بود. تاریخ انتشارش مال بیست و چهارم فوریه ی همین امساله.

گاهی وقت ها خود دنیا رو می بینی. گاهی وقت ها تلالوش توی یه برکه رو.
خود دنیا چیز دیگه است, تلالوش توی برکه چیز دیگه.
همون دنیای صاف و قشنگ به هم میخوره اگه برکه حتی یه موج کوچولو برداره.
سخته وقتی دنیات رو توی وجود یه نفر دیگه ببینی. به لبخندی قشنگ ترینه, به رو ترش کردنی, غیر قابل تحمل.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

سر کاری

دوشنبه
۷ اسفند ۱۳۸۵

این پایینی ها فقط خلاصه ی امروز منه. حرف های سر کار. گفته باشم خلاصه. قابل خوندن نیست. عینهو دفتر خاطرات شخصی. بیشتر از باقی پست های همیشه ام.

واسه چی هر کی من رو می بینه یاد استرس هاش می افته؟
هانگ مهربان دانا هم استرس داره!!!!!!!!!
مارتین ت هم همینطور. ژولیت به همچنین و اینطور که بویه گا به مارتین ت گفته, اون هم مخزن استرسه و همین امروز فرداست که فوران کنه!

زیبا گفته شاعر: تن رها کن تا نخواهی پیرهن….
….
مارک ز امروز اعصابی از آندرو ی بدبخت سرویس کرد که اون سرش نا پیدا. کاری که آندروی بیچاره یه هفته ای انجام داده بود رو می گفت دو روزه باید تموم می شده!!!! آندرو هم گفت دفعه ی بعد خودت برو انجام بده. چهارشنبه ی قبل هم داشت پشت سر هم پشت سر آقا ویو و پشت سر کنفرانس آقا ویو بد می گفت! می گفت تاریخ تکنولوژی ای که این آقا ویو کنفرانس اش رو داده بر می گرده به پونزده سال قبل. حال و حوصله نداشتم. وگرنه بهش می گفتم اگه راست می گه پشت سر اقا ویلسون حرف بزنه که جای هر چیز درست و حسابی ای هفت دقیقه از بازی تایگر وودز رو دانلود کرد و به عنوان کنفرانس ارائه داد!

با وجدان راحت به تمام مقدسات عالم قسم می خورم که پشت سر من هم به هر حال یه صفحه ای کوک می کنه.
منتها…چخه…به نظرم اون هم تحت استرسه!
تازگی هر وقت سر راهم سبز بشه لبخند می زنم و در می رم.
زندگی شیرین تر از این حرفاست که دقایقش با مارک ز حسود پر بشه.

به سرم زده….
نمی دونم چرا اینقدر به سرم می زنه!!!!

آی کیف داره وقتی می شی شاگرد لوسه ی کلاس و کارمند لوسه ی رئیس ات و بچه لوسه ی مامان و بابات!
بقیه رو نمی دونم ولی خودت گاهی وقت ها دلت می خواد کله ی لوس ننر خودت رو محکم بکوبی توی بتون دیوار!
گاسم همین بود که تمام دوره ی دبستان و راهنمایی و دبیرستان با درس نخون ترین شاگردای کلاس دوست صمیمی بودم.
دوباره….شده ام همون شاگرد لوسه!!!!
حالم از خودم به هم می خوره. گرچه که….پز که به بقیه می دی و چسی قند پهلو می آی, آی می چسبه!
خیلی که حالیت باشه, خیلی که به سواد و معلومات و کار درست بودن خودت اتکا کنی, ولی پلتیک بلد نباشی و خودت رو چس نکنی, می شی مثل آقا جیمیه.
همه می گن توی کارش بهترینه. ولی….سال های ساله که با تمام سعی و تلاش صادقانه و عمیق اش بغلدست خود من…مشغول خرکاریه.
تلویحا بهم هشدار داد راهش رو ادامه ندم.

تلویحا گفت باید چسی بیام, خودم رو لوس کنم, و در عین حال که سواد دارم, به محض این که فرصتش دست داد بزنم توی سر و مغز بقیه. وگرنه…رد خور نداره, نفر کناری ام چسی میاد. خودش رو لوس می کنه, و…در عین حال که سواد داره -راست راستی سواد داره- فرصت گیر میاره و می زنه توی سر و مغز خود بنده.

عاشق آقا جیمی ام…روز به روز هم بیشتر بهش احترام می گذارم.
از انسان های واقعی روزگاره. از اونهایی که مثل اش به این راحتی پیدا نمی شه.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چل تکه

یکشنبه
۶ اسفند ۱۳۸۵

اولین روزهایی که رفتم کلاس اول رو یادمه. بابابزرگم من رو می رسوند. بعد من رو می گذاشت توی حیاط مدرسه و خودش می رفت.
جلوش گریه نمی کردم, نمی خواستم بفهمه دارم اذیت می شم. بعد که می رفت اشکام سرازیر می شد.
این که چرا همین حس رو از کودکستان یادم نمیاد, نمی دونم.
قبل از کلاس اول,دو سال کودکستان رفته بودم و یادم نمیاد که حس تنهایی کرده باشم. کلاس اول رو اما, خیلی خوب یادمه.
این حس دیگه سراغم نیومد تا سال ها سال بعد. وقتی که با گل اقا دوست بودیم و باید برای کاری می رفت اهواز. توی ایستگاه قطار , دوباره همون حس عجیب چشم هام رو کرد غرق اشک!!!
از ایران که داشتم می اومدم, سرتاپا هیجان و خوشحالی بودم. به جای حس تنهایی, یه جور حس رهایی داشتم. شادی بی اندازه. این حس هر باری که از ایران برگشتم هم همراهم بود.
حالا باز دوباره مدتیه اون حس تنهایی عجیب , درست لحظه های جدا شدن از گل آقا سراغم میاد. دقیقا و دست نخورده مثل همون چیزی که کلاس اول ابتدایی, برای اولین بار تجربه اش کردم.
شش سالگی و سی و سه سالگی, و…همون حس عجیب. زندگی بی شک قشنگترین پدیده ی دنیاست.

خوب…یه بار دیگه به مدت دو ماه نم نمک, و به مدت یه روز به شدت به یه تغییر عمده فکر کردم. نتیجه؟ خیر….مثل مرتبه ی قبل.
باحالیش اینه که هر بار تغییر عمده رو موکول می کنم به دستیابی به پله ی بعدی, که اثبات کنم شکست خورده عقب ننشسته ام!
پله ی بعدی که دو سال پیش شرط تغییر عمده ام بود, دو هفته قبل به نتیجه رسید!!!
پله ی بعدی امسال هست و سال بعدی! مثل پله ی قبلی احتیاج داره به وقت و کار و وقت و کار.
یه قسمت مهم این پله این بود که میزان وقت های غیر کاری ام به حد اقل برسه, که خدا رو شکر به بهترین شکلی عملی شد و حالا…اون تغییر عمده بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم, موکول شد به دو یا سه سال دیگه!!!!!!

باحالی اش…می دونم جمله ای که من رو برگردوند سر جای اولم دقیقا و از طرف کدوم شیر پاک خورده ای صادر شد. خودش می دونست یا نه…نمی دونم.

ب….له.
دی ان ای حضرت عیسی مسیح پیدا شد!!!!یا…چاخانه؟ مقاله رو وقت نکردم بخونم. اگه کسی خوند خلاصه اش رو بگه لطفا. اگه نه که برم کتابش رو بخونم.

و…
یک سوم پسر بچه ها پورن آنلاین نگاه می کنن, و..اینطور که خانوم نویسنده ی مقاله می گه یک سوم پسر بچه های سیزده ساله بیشتر از این که به شماره در بیاد پورن آنلاین نگاه می کنن!
خوب…کاملا و قشنگ قابل درکه و نیاز به توضیح نداره که اگه پسر بچه باشی, سیزده سالت باشه, پورن روی اینترنت دم دستت باشه, سرت رو بزنن, ته ات رو بزنن می ری سراغش.
هم ارضای جسمی بهت می ده. هم حس بلوغ, هم پذیرفته شدگی اجتماعی.
توی خیلی از خانواده ها هم اونقدر رشد جنسی پسر براشون قشنگ و دلپذیره که به شکل پوشیده و گاهی آشکار تشویق هم می شن و سال ها سال بعد این رو به صورت یک افتخار خانوادگی تعریف می کنن, و پسرک -مرد سال ها بعد- هم در جمع تمام دوستان و رفیق ها این افتخار بزرگ رو نقل می کنه!

به شخصه نه روانشناسی کودک و نوجوان بلدم. نه بچه دارم. ولی نظر شخصی دارم.
بسیار طبیعیه که بچه و خصوصا پسر بچه نسبت به بدن جنس مخالف کنجکاوی غیر قابل کنترل داشته باشه. فکر می کنم پورن و عکس های سکسی هم به رشد جنسی بچه ها کمک می کنه. منتها اینطور بی مهار و بی نظارت…یه جورایی خیر. این همه تصاویر غیر واقعی و غلو شده و سکس های وحشی و پیشرفته, اون هم وقتی “بیشتر از این که به شماره در بیاد” نگاه می کنه , شک دارم برای پسر بچه ی سیزده ساله و رشد جنسی اش خیلی خوب باشه.
شکی نیست. نمی تونیم دختر یا پسر رو بی هیچ آموزش جنسی ای بفرستیم توی زندگی ای که یکی از چهارچرخ اساسی اش ارتباط جنسیه. آخرین کسی هستم که آموزش جنسی و لزوم ارتباط جنسی و رشد جنسی برای تین ایجر ها رو منکر بشه. ولی صحیح بودن و جهت دار بودن این رشد جنسی از خود رشد جنسی مهم تره به نظرم.
…..
هممم…کتاب جلد صورتی پورنویی که دوازده سالگی توی کتابخونه ی بابابزرگم پیدا کرده بودم و با دوستم چندین و چند بار خوندیمش رو یادم نمی ره وقتی از “رشد جنسی” برای بچه ها داد سخن می دم.
و…
حس بدی که از دیدن یه فیلم پیدا کردم و تا مدت های خیلی زیاد همراهم بود رو هم هرگز یادم نمی ره!
فیلم استریپ تیز یه عده دختر بود, و این که چطور یکی دو تاشون به دلیل این که سینه های کوچک داشتن مورد تمسخر حضار قرار گرفتن , در مقایسه با رقبایی با بدن قشنگ تر و سینه ی بزرگتر و خوش فرم تر غائله رو باختن, و با گریه و قهر و کینه صحنه رو ترک کردن.
احمقانه یا غیر احمقانه, مدت ها گذشت تا با موضوع کنار بیام گرچه که همیشه توی ذهنم به شکل یه علامت سوال موند و حس بدی از بدن خودم بهم داد. جالبی اش اینه که همین چند هفته پیش یه صحنه ی مشابهش رو روی اینترنت دیدم.
و….
فقط باز فکر می کنم به رشد جنسی و خوشبختی و احساس رضایت نسل آینده, و…این که چطور دختر ها و پسرها خوشحال باشن از چیزی که هستن, به جای این که تجربه هایی کمابیش تلخ رو که خودم داشتم کمتر داشته باشن.
این همه پورن عجیب غریب و بی هیچ نظارتی روی اینترنت برای یه پسر سیزده ساله…؟ مطمئن نیستم خوشحالی و خوشبختی جنسی اش و رشد باقی ابعادش رو تضمین کنه.

بغداد…یه عالمه انفجار!
و…
ایران…موج انفجار؟ کی می دونه؟

عاشق این کمیک هام!
خنگول ها!!!!!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it