وقتی شروع شد
او پوستی کشید
بر کاسه ی سرم
و یک تفنگ داد به دستم
آن روزها که موی سر من سیاه بود
و صورتم سفید
آن روزها که قلب من این شکل را نداشت
این
شکل تاول پر خون و چرک را
شعر از سیما یاری
—
یا دنیا خراب خوروبه. یا من بی تناسبم با این دنیا. یا مردم احمقن و گاهی من رو از شدت عصبانیت خل می کنن.
یا…هر سه تاش!
یا…یه فرض چهارم!
وقتی بی منطق باشی و بی صبر ممکنه دلت بخواد کله ی بعضی آدم ها رو محکم بکوبی به دیوار! و…حرصت راحت و آسون در میاد.
باید هی به خودت بگی آروم باش دختر جون.
مشکلت اینه که فکر می کنی این دنیا درست شده که تو توش زندگی کنی. نه دختر خانوم. راستیتش تو اومدی که توی این دنیا زندگی کنی. اگه نتونی غایله رو تو باختی. نه این دنیا یا هر کس و هر چیز دیگه توش.
—
دیشب یه اشتباه جانانه کردم. یا سه تا! که یکی اش یکی دیگه رو جبران کرد!
اولش روز چهارشنبه ی پیش یه دعوت واسه ی یه شام کاری واسه این چهارشنبه رسید دستم که همه ی تیم هم دعوت داشتن. ظرف سی ثانیه جواب بله رو فرستادم.
بعدش روز یکشنبه تاریخ امتحان رزرو کردم.
روز دوشنبه که اومدم سر کار کابوس اومد سراغم. تاریخ امتحان رو واسه چهارشنبه غروب رزرو کرده بودم! چون فقط یه نسخه از خودم وجود داره نمی شد در آن واحد دو سر شهر باشم!
بنابراین بی فکر یه ایمیل فرستادم واسه صاحب مهمونی -یکی از ملتی که توی یه شرکت دیگه ی همکارمون هست- و عذر خواهی کردم.
از صبح تا ظهر روز چهارشنبه بیشتر از پنج نفر بهم گفتن عجب خنگولکی هستی. خوب مهمونی رو بیا امتحان رو بعدا بده.
چون به شدت آدم مرددی شده بودم مثل خنگولک ها دوباره یه ایمیل زدم برای سام و گفتم سام جان. من نظرم (دوباره!) عوض شد. میام مهمونی. (سام هیچ کدوم از ایمیل ها رو به ..خمش هم نگرفت البته!).
بعد زنگ زدم به موسسه ای که باهاش امتحان رو رزرو کرده بودم. روی پیغام گیرشون گفتم که ساعت امتحانم رو کنسل کنن.
رفتم روی سایتشون که واسه امروز (پنج شنبه) یا فردا (جمعه) رزرو کنم. دیدم ای داد. جاها پر شده و اگه نرم سر امتحان بدبخت می شم و این ترم از دستم می ره!
به غلط کردم افتادم. (شکر خدا دیگه واسه سام ایمیل نفرستادم!) زنگ زدم به موسسه و با یه آدمیزاد حرف زدم. اسمم رو روی سیستم نگاه کرد و گفت اصولا کنسل قبول نمی شه! بنابراین نگران کنسلی نباش. شماره تلفنم رو برای شناسایی کردنم گرفت. تلفن خونه رو دادم (حواسم پرت بود دیگه. از سر کار مستقیم میرفتم سر امتحان. موندم حیرون واسه چی تلفن خونه رو دادم !).
خلاصه…مهمونی رو ول کردم و رفتم سر امتحان. مصاحبه بود اولش. آقاهه هی لیست رو نگاه کرد. گفت اسمت نیست! منو فرستاد پیش یه آقای دیگه. گفت بگو از توی کامپیوتر اسمت رو نگاه کنه.
آقا دومیه زیادی با مزه بود. موهای تا سر شونه ی خیلی خیلی ژولی پولی. یه کم کثیف و چرب. کت شلوار نامرتب و چروک. ولی زیادی خندون و بامزه. نگاه کرد. گفت هی…تو یه کم دیر اومدی. واسه دیشب رزرو کرده بودی. سه شنبه شب!!! منتها بشین خودم باهات مصاحبه می کنم. (چهار تا مصاحبه کننده فقط و فقط به اندازه ی لیست که تا مغز سرشون پر شده بود مصاحبه می کردن. این آقاهه سر مصاحبه گر!!!! بود).
مصاحبه کرد. واسطه شد. امتحان هم ازم گرفتن.
تموم شد.
اومدم خونه. پیغام های تلفن رو گوش دادم. خانومه آدمیزاد که عصری باهاش حرف زده بودم زنگ زده بوده به تلفنی که بهش داده بودم (تلفن خونه!) و گفته بوده واسه دیشب رزرو کرده بودی. جات از بین رفته. نیا که ازت امتحان نمی گیریم. باید دوباره رزرو کنی. پول بدی. می افته به سال دیگه!!!!
تا باشه از این اشتباه ها!!!!
و… یه مهمونی از دست رفت. خیری توش بوده لابد. ![]()
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
شده تا حالا کاری رو بکنین فقط و فقط به خاطر این که به خودتون -و نه هیچ احدالناس دیگه- ثابت کنین جسارت انجامش رو داشتین. یا این که باز فقط به خودتون -و نه هیچ احدالناس دیگه- ثابت کنین ازش فرار نمی کردین؟
مهم نیست کاره چقدر کوچیک یا بزرگ بوده. می تونسته حرف زدن (یا حتی حرف نزدن) با یه نفر باشه. می تونسته یه پروژه ی گنده یا یه امتحان کوچولو یا رفتن به یه مهمونی یا شیرجه زدن توی یه استخر باشه. به همین سادگی.
خلاصه گاهی وقت ها واسه ی آدم خود اون کار مهم نیست و به خودی خود ارزشی نداره. خود آدمه که واسه خود آدم ارزش داره و یه قسمتی اش اثبات می شه.
گرچه…بدبختی…گاهی وقت ها بعدش آدم همچین از کاری که کرده پشیمون می شه که حد نداره. منتها به زمان هایی که آدم بعدش حس غرور و افتخار می گیردش می ارزه.
—-
یه حرفی که یه بار شنیدم هنوز توی گوشمه: سنسور هات رو قوی کن.
(احتیاط داره ها!!)
—
بعله…به خدمتتون عرض شود که اگه فکر کردین فقط و فقط اخبار بی ناموسی می شنویم اشتباه کردین.
این هم یه ناموسی اش.
یه آقاهه یه کتاب نوشته در مورد این که چطوری یه اسلحه قیافه ی جنگ رو عوض کرد. جریان اینه که:
کشورهای قدرتمند جنگ رو منتقل کردن به کشورهای جهان سوم. به این صورت که به جای این که مستقیم وارد جنگ بشن از طریق یه شخص ثالث این کار رو می کنن. مثل حمایت روسیه از ویتنام و از این قبیل.
حالا واسه راحت شدن کار یه اسلحه ای هم پیدا شد به اسم ای کی چهل و هفت که استفاده ازش خیلی راحته. تترق تترق تترق تترق و…بالاخره یکی می میره یا لااقل ناکار می شه.
خلاصه شهروند های عادی و حتی پسر بچه ها -و گاسم دختر بچه ها- می تونن به راحتی از این اسلحه استفاده کنن. بنابراین برای جنگ شهری و جنگ غیر حرفه ای ها بسیار مناسبه و بهتر از اون, وقتی نیرو کم بیاد بچه ها هم به راحتی می تونن وارد جنگ بشن.
سرباز های حرفه ای معمولا از این اسلحه استفاده نمی کنن. به این دلیل که فرضا در کانادا به سرباز یاد می دن که یه شلیک یه مرده. یعنی هدف اینه که تلفات به حد اقل برسه و شلیک هدفدار باشه.
آمریکایی ها هم در ارتششون از این اسلحه استفاده نمی کنن. دلیل اونها خیلی بامزه است. دلیل اینه که این اسلحه به عنوان اسلحه ی آدم بدها شناخته شده!!!!
تازه…گویا بن لادن (اگه درست فهمیده باشم) همیشه یکی از این اسلحه توی پس زمینه ی فیلم هاش هست! منتها دلیلش رو درست نفهمیدم. تا جایی که متوجه شدم ربطی به آدم بد بودنش نداره.
خلاصه..اغلب کشورهای دنیا گر و گر از این اسلحه درست می کنن. یه سری هم یه عالمه توی انبارهاشون دارن که حاضرن یه چیزی هم دستی بدن که یک کت شلواری ای نمکی ای کسی بیاد اسلحه ها رو ببره.
منتها این وسط (تا جایی که یادم میاد) چاوز یه عالمه شون رو سفارش داده که از آلمان بخره! و…اینجا داشتم پارک می کردم. درست نفهمیدم چاوز بود یا کسی دیگه…و بقیه اش رو هم از ماشین پیاده شدم.
به هر حال…خلاصه ی جریان این که دنباله ی بحث می خواست بگه دلایل احتمالی خریدار چی بوده و اگه کسی یا نهادی یه عالمه از اینها رو سفارش بده و بخره به چه مفهومیه.
—-
هی هی… بله…این هم آمار بعدی:
معلوم شده که نود در صد اهالی آمریکای شمالی قبل از ازدواج رابطه ی جنسی داشته ان!
تازه…معلوم شد که مامان بزرگ ها و بابا بزرگ ها هم استثنا نبوده ان و….
نتیجه گیری رادیو:
ارتباط جنسی قبل از ازدواج یک پدیده ی کاملا طبیعی است. گرچه که بسیاری از آدم ها (و به نظرم خصوصا بانوان) بعد از ازدواج انکارش می کنن.
توضیحات کتبالو:
ولله ما از سیزده چهارده سالگی به والده ی محترمه می گفتیم مگه می شه کسی بی خوندن کلاس اول و دوم و سوم و….کنکور بتونه بره دانشگاه!
ارتباط جنسی از ستون های اساسی ازدواجه. نمی شه دختر و پسر رو همینجوری بی آگاهی و آموزش و بی تجربه فرستاد دانشگاه ازدواج و انتظار داشت همه چی خوب کار کنه.
جواب والده ی محترمه:
برو درست رو بخون!!! تو هنوز وقت این حرفهات نشده!
امشب پای تلفن با ادله و براهین همچین بهش اثبات کنم! عقاید بنده کاملا طبیعی و مشروع بوده ان. امروز صبح طبق آمار و تحقیقات اثبات شد.
به نظرم…قرار بود حرف ناموسی نزنم. منتها…به من چه که پیچ رادیو رو که باز می کنم پر از بی ناموسیه!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
دوره ي آخر زمون كه مي گن همينه.
برنامه ي صبح راديو در مورد ارائه ي خدمات جنسي براي بانوان برنامه داشت. تعداد بانوان _سن هجده ساله تا هشتاد ساله_ كه براي گرفتن
خدمات جنسي به جزاير كاراييب (و از جمله پر طرفدارترين مراكزش جاماييكا(سفر مي كنن رو به افزايشه.
اين روند از سالهاي هزار و هشتصد و پنجاه به اين سمت كه خانوم ها يي كه از نظر مالي مستقل بودن و همچنين تونستن به قصد تفريح
بدون شوهر ها _يا مردهاشون_ مسافرت كنند شروع شد.
اولين سري بانوان اروپايي بودن كه به ايتاليا و يونان و مراكش _و يه جاي ديگه كه يادم نمياد!_ سفر كردن و در مقابل خدمات جنسي پول
دادند.
سري هاي بعدي هم وجود داشتن تا حالا. از جمله مراكز حاضر جامائيكا و جزاير كاراييب هست به انضمام يونان (به نظرم).
خانومي كه كتاب رو نوشته خودش به آمريكاي لاتين سفر كرده و خدمات جنسي خريداري كرده. بعد از طلاقش نياز داشته روحيه ي شكسته
شده اش رو جبران كنه. تفريح كنه و با يه آدم خوش مشرب خوش بگذرونه طوري كه در محل كارش و محل اقامتش كسي خبردار نشه.
ساير خانوم ها هم به دلايلي كمابيش مشابه به مسافرت هاي تفريحي مي رن كه از ابتدا مي دونن قسمتي از هدف مسافرت و قسمتي از
تفريحات مسافرت خريد خدمات جنسي هست.
گرچه از هر رده سني و شغلي _خصوصا مرفه تر ها_ در اين گروه هست اما بيشترين رده ي سني رو چهل تا شصت سال تشكيل مي ده.
جالبه كه بيشتر خانوم هاي اروپايي خريدار هستن و خانوم هاي آمريكايي و كانادايي_كه از سردي مردهاشون (مردهاي آمريكايي
جدا كسل كننده ان) حوصله شون سر مي ره در رده ي بعدي قرار مي گيرن. و خلاصه مي رن كه يه مدت دور از محل زندگي شون با يه
كسي خوش بگذرونن و برگردن بي اين كه آب از آب تكون بخوره…
جزييات بيشتر توي كتاب خانومه هست.
بفرماييد. مي گم دوره ي آخر زمونه. خدايا توبه!!!
____
خاك به سرم. كل اطلاعات امروزم راجع به بي ناموسيه! ايناهاش. اين هم يكي ديگه.
يه ايستگاه راديويي ديگه _اين يكي يه كم تو مايه هاي خلاف كه يه ذره هم جوات قاطيش داره_ آگهي داشت براي قرار ملاقات براي كساني
به دليل كارشون خيلي گرفتار هستن.
قرار ملاقات ها مختص ساعات نهار هست!
____
فكر كنم گل آقامون كل راديوهاي خونه و ماشين رو از دسترس من دور كنه! حالا هي بگين جمهوري اسلامي واسه چي سانسور مي كنه
____
بابا بي خيال…اينها ديونه ان!!! چه خبره اونجا؟! خجالت داره !! يكي نيست بگه رييس كشوري ناسلامتي!
(اين جمله ي آخر يه كم بي تربيتيه. ببخشيد).
توي اين مملكت قشنگ همه ي ملت در برابر هر كلمه اي كه مي گن و هر باري كه انگشت تو دماغشون مي كنن مسئولن, غير از خود مسئولين كه چپ و راست حرف مي زنن و تكذيب مي كنن و هر انگشتي به هر جاي هر كي مي خوان مي كنن.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به اميد ديدار
چیزهایی هستن که متاسفانه حقیقت دارن. انکار ناپذیرن .
برای این که اذیت نشی, با یه چماق بزرگ اون بخشی از وجودت رو که به اون حقایق حساس هست اونقدر می زنی که خرد و خاکشیر بشه.
حالا درسته که بدون یه بخشی از وجودت زندگی می کنی ولی خوبیش اینه که لااقل دیگه اذیت نمی شی.
خوبی دیگه اش؟ از بقیه ی بخش های وجودت لذت می بری.
گاهی خوبه که آدم یه کمی دور و برش رو نبینه. چون می دونه اگه چشم هاش رو باز کنه چی ممکنه ببینه.
—
نگفتم یه عالمه لیست در میاد؟
بفرمایید. سکسی ترین شغل سال برای آقایون, ورزشکاری هست. برای خانوم ها مدلینگ.
آتش نشانی که رده ی اول پارسال رو داشت قل خورده رده ی دوم.
با این وجود بهترین شغل برای این که با کسی دوست بشی و قرار بگذاری, پزشکی شناخته شده.
دکتر ها توی بورس هستن.
اینه که می گم پول قلمبه به همه چی می چربه.
ورزشکار و مدل هم پول داره منتها datable نیست مثل دکتر ها, اینجور که آمار امسال نشون داده.
—
از قاف و غین این همه غدقن بگذرد
خودت بگو
زنجیر اگر برای گسستن نبود
پس این دست های بسته را
برای کدام روز خسته آفریده اند
شعر از سید علی صالحی
—
هیچ شاعری پیدا نشده بگه خوشبخته؟ بی خیال بابا. یعنی هیچ مرفه بی دردی شاعر نمی شه؟!
—
باحال…می گن شاید به جرم ترویج نسل کشی واسه احمدی نژاد پرونده ی بین المللی درست کنن!
نمی شه این اینقده چسی نیاد!؟!
گاسم اگه بگیرنش و بخوان دستش بزنن, حضرت حق ظهور کنه و دنیا آخر بشه. خدا رو چه دیدین.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
واسه گل آقامون..
خوب…چی به سر همکار سومی اومده؟
هیچی..شوهرش رفته با یه دختر خانوم دوست شده. این هم فهمیده. افسردگی عمیق پیدا کرده. حضانت بچه رو گرفته. شوهره هم برگشته و گفته با هم زندگی می کنیم ولی بدون ارتباط زناشویی!
از اون چیزی که فکر می کردم بهتر بود.
با شناختی که از دختر خانوم دارم فکر می کنم شوهره بر می گرده.
—
باحال…
لیست ده تا بهترین های سال داره میاد بیرون. حالا ده تا بهترین های هر چی. رادیو رو که باز کنین و ده دقیقه ای گوش بدین حتما یه لیست رو شکار می کنین.
شکار بنده!!؟ همممم.. آمار شرکت کاندوم دورکس (ببخشید بابا. کارخونه است دیگه بدبخت. کمیت ملت لنگه بدون اون) می گه که ملت گفته ان که سکسی ترین مرد سال دانیل کرگ بوده (هنرپیشه ی فیلم جیمز باند). جود لاو رفته ردیف سوم.
باحالیش به اینه که من از هیچ کدوم خوشم نمی اومد.
منتها پیرس بروزنان هنوز توی لیست ده نفر اوله. (از این یکی خوشم میاد. از سر سریال رمینگتون استیل کلی طرفدارش بودم). و جورج کلونی هم توی ده تای اوله. (بدبختی…اینو هم خوشم نمیاد!).
باقی رو هم نگفت.
لیست ده تا زن سکسی سال رو هنوز شکار نکرده ام.
من اگه باشم به شارلیز ترون و کاترین زتا جونز و شکیرا و بیانسه و اون سری جغجغه های پوسی کت دالز رای می دم.
لابد…ملت به آنجلینا جولی رای می دن. (یاک!)
—
پرد ازم می پرسه فرق شیعه و سنی چیه؟ جواب این سوال رو یاد گرفته ام. بهش میگم اول تو به من بگو فرق کاتولیک و پروتستان چیه؟
می خنده. می گه راست می گی.
بعد می گه خوب بگو پس چرا اینقدر با هم می جنگن؟
میام دهنم رو باز کنم. می گه نه. نمی خواد بگی. لابد به همون دلیلی که کاتولیک ها و پروتستان ها هم با هم می جنگن.
قربون آدم چیز فهم.
—
طبق برداشت های مارتین (و کاملا باهاش موافقم) با نوع هردمبیل قانونگذاری کانادا و کشورهای “کامن لا” (ترجمه ی فارسی اش رو نمی دونم), مهم نیست چکار کردی و در مورد قبلی رای دادگاه چی بوده.
وکیلت که ماهر باشه, حتما دعوی رو برنده می شی.
راست می گه.
عکس ماهر احرار رو که دیدم به این نتیجه رسیدم شگرد وکیله بدکی نباید باشه.
ماهر احرار رو مثل یه مدل لباس پوشونده و درست کرده و نشونده جلوی دادگاه یا دوربین مدیا.
بفرمایید. مقایسه بفرمایید با این عکس.
حرومزاده وکیله-یا شاید خود ماهر احرار- دستشه که مردم عقلشون به چشمشونه.
گرچه…در این مورد بنده هم طرف ماهر احرار هستم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
فکر می کنم آدم اونقدر زندگی می کنه که اغلب حس های آدم ها رو به شخصه تجربه کنه.
آدم راجع به عمل آدم ها فکر می کنه نظر می ده و قضاوت می کنه و می گه اگه من به جاش بودم….بعد اونقدر عمر می کنه که به جای اون آدم باشه و همون حس رو تجربه کنه و عمل اون آدم رو بفهمه.
تجربه..تجربه ی حس های مختلف و دردها و لذت های مختلف اونقدر قشنگ و لطیفه که به پیر شدن و ناتوان شدن آدمی می ارزه.
صبر….صبر…و باز هم صبر….معمولا اونقدر قوی هستیم که از پس اونچه زندگی سر راهمون قرار می ده بر بیایم.
—
به حق چیزهای ندیده و نشنیده. این که متولد چه ماهی باشین می تونه تا حدودی خلق و خوی رانندگی تون رو بگه. آمار تصادفات یه جورایی به ماه های تولد ارتباط داره.
یه خانومه راجع بهش یه کتاب نوشته. صبحی توی تلویزیون می گفت.
آقای گودرزی و گل شقایق و این حرفها!!!!
—
جیمز دوشنبه از مرخصی بچه دار شدن بر می گرده.
مارتین فغانش به هواست. می گه بچه داری سخته.
جیمز اینقدر غرق بچه داریه که تعداد ایمیل هاش از هفتاد تا متوسط در روز به یکی -در مورد آتنا خانوم- در هفتاد روز رسیده!
مارتین قبل از دنیا اومدن بچه عاشق بی قرار بچه بود. قشنگ یادمه.
جیمز بی خیال بی خیال بود.
ژولیت میونه رو داشت و داره!
من…گیج و ویج موندم. فقط می دونم قبل از تغییر شرایط نمی شه در مورد شرایط نوین نظر داد. عینهو صحبت در مورد چگونگی زندگی در کره ی مریخه وقتی تمام عمرت پات رو از دارقوز آباد کره ی زمین اونورتر نگذاشتی.
—
فردا…میتینگ…گلف…میتینگ…
عاشق گلف وسط دو تا میتینگ ام!
هی…راه بهتر واسه پول در آوردن کی سراغ داره؟
شکل وزغ شده ام اینقدر که عین خر داکیومنت و کاغذ و کتاب و کامپیوتر زیر و رو کردم.
کی سراغ داره؟ یه کار پر در آمد که…اینقدر آدم رو قوز دار و باباقوری نکنه…عین وزغ.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
ایران سه تا همکار داشتم همسن و سال خودم. با دوتاشون هم دانشگاهی هم بودم. با هم خیلی دوست بودیم. دو سال توی یه اتاق با هم کار می کردیم. هر سه شون رو خیلی دوست داشتم.
بعد از یکی دو سالی که ازشون خبر نداشتم دیروز ایمیل زدم برای یکی شون که به هر حال سالی و ماهی یه ایمیل رد و بدل می کردیم.
اخبار شاهکار بودن (اسامی کامل عوض شدن):
آقای براهنی (از من دو سه سالی بزرگتر. بچه ی با معلومات و کله اش یه هوا باد داشت. سرش به تنش می ارزید.) پیشرفت کرد و شد مدیر کل. منتها بالادستی اش که عوض شد, از این که براهنی گاهی ساز خودش رو می زد خوشش نیومد و از مدیرکلی کردش کارشناس. براهنی هم رفت.
آقای احمدی (باید حالا چهل و خرده ای سالش باشه. زمانی که من اونجا بودم کارشناس مسوول من بود. مشخصه ی از زیر کار در رویی خاص کارمند های دولت رو داشت. منتها به هر حال خیلی هم بدتر از بقیه نبود) هنوز کارمند همون جاست. بی هیچ ارتقای رتبه ای. منتها از همون پنج سال پیش که دید اوضاع اونجا خر تو خره فقط اسما کارمند اونجاست. هفته ای دو سه بار سر می زنه. ولی در اصل -اگه درست یادم مونده باشه- توی یه شرکت خصوصی کار گرفته.
شریفه -یکی از سه تا دوستم- چند وقتیه که بی این که خبر بده دیگه سر کار نرفته. بنفشه -دوستی که ایمیل رو برام فرستاده- نمی دونه که چرا و نمی دونه که چی شده. فقط برای شریفه آرزوی موفقیت می کنه. شریفه دو سالی که من باهاش همکار بودم موضوع کار کردنش رو از پدرش مخفی کرده بود چون پدرش مخالف شدید کار کردنش بود. شوهرش اذیتش می کرد و اون هم خیلی موافق کار کردنش نبود. یه خاله داشت که بیمار روحی بود. شوهر خاله اش همسر دوم گرفته بود و خاله هه فهمیده بود و ضربه ی شدید خورده بود و شریفه به خاله اش هم کمک می کرد. پدرش اصرار داشت که شریفه باید علیرغم این که شوهر داره توی همون آپارتمانی زندگی کنه که خانه ی آبا و اجدادی شون بوده و….شریفه با بردباری ای که در کمتر کسی دیده ام تمام اینها رو با روی باز و لبخندی که همیشه داشت -و البته گاهی توی دستشویی بغض اش می ترکید- تحمل می کرد. دختر خیلی نازنینی بود…و البته هست.
خوب…آخر ایمیل نوشته بود در مورد لیلا نمی دونه چی بهم بگه. بنفشه گفته بود خبر اونقدر ناخوشاینده که شک داره اصلا بهم بگه یا نگه!
نگرانشم. دوست داشتنی بود. ساده. بسیار باهوش و گاهی حسابی حواس پرت و دستپاچه. ازدواج کرد. بچه دار شد. بار اول که رفتم ایران دیدن بچه اش هم رفتم. با شوهرش و خانواده اش توی یه مجتمع, دو تا آپارتمان جدا زندگی می کردن.
اغراق نکرده ام اگه بگم از ظهر که ایمیل دستم رسیده تا حالا دلشوره گرفته ام برای لیلا.
فقط یه ایمیل دیگه فرستاده ام و سوال کردم خودش و خانواده اش سالمن یا نه. سالم اگه باشن باقیش رو حتی کنجکاو هم نیستم بدونم وقتی هیچ کاری نمی تونم بکنم. منتظر جواب ایمیل هستم.
ایمیل بنفشه شوکه ام کرده. می ترسم هیچ کس دیگه ای رو اسم ببرم و ازش خبر بگیرم. گرچه یه عالمه اسم توی ذهنمه.
همه شون رو دوست داشتم. خیلی خیلی زیاد. از بنفشه و شریفه و لیلا خیلی چیزها یاد گرفتم. بردباری شریفه حرف نداشت. می دیدم که چقدر قابلیت داره و چقدر به خاطر مهربونی هاش همه رو می بازه. ازش یاد گرفتم اونقدر ها هم مهربون و بخشنده و ایثارگر بی عوض نباشم. از بنفشه یاد گرفتم چطور می شه آروم و با هدف یه کاری رو انجام داد, و زودتر از اونی که به شتاب کار رو انجام می ده به نتیجه رسید. ازش نوع خاصی از درس خوندن رو هم یاد گرفتم. چند تا امتحان رو با هم حاضر کردیم.ازش آروم بودن در نهایت دلشوره رو هم اگه یاد می گرفتم خوب بود. از لیلا یاد گرفتم چطور دستپاچه نباشم و حواسم جمع باشه. باهوش بودن رو نمی شد ازش یاد گرفت گرچه. قسمت اعظم هوش ذاتی خود آدمه.
کاش بنفشه این خط آخر رو یا ننوشته بود. یا حالا که نوشته کامل تر می گفت که اینقدر دلشوره پیدا نکنم.
خوشحالم که اونجا نیستم. و…خوشحالم که اینقدر خودخواهم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
پیوست: عنوان پست برگرفته است از شعر حمید مصدق.
یک جایی گم شده ام. یا یک تکه ای از من یک جایی گم شده است. که با هر قدم فکر می کنم باید پشت پیچ بعدی جاده باشد. و..جاده پیچ می زند. و من پیچ و تاب.
هیچ تکه ای از من هیچ کجا پیدا نمی شود.
به نظرم یک تکه هایی از من یک جایی ابتدای راه جا مانده اند.
به هر حال راه را باید رفت. این همه گشتن دنبال تکه تکه هایی که نبودنش را با تارو پود حس می کنی بیهوده است. راه را باید به سرعت پیمود.
هرگز هیچ چیز کامل نیست.
همیشه یک تکه ای یک جا کم است. و هرگز پیدا نمی شود. ساده است. باید از اول راه می دانستم. هر چیز کامل به انتهای خودش رسیده است و قرار نیست ما هرگز به انتها برسیم.
.
.
.
یک تکه ای از من یک جا گم شده است.
امید داشتن خوب است. آرزوی این که روزی امیدی داشته باشی خوب است. گاهی تکه تکه های آدم با امید و آرزو دسته جمعی یک جایی گم می شوند. یا از اول غیر از خیالت جای دیگری نبوده اند.
و من…با خودم بی هیچ موجود واقعی یا خیالی باقی راه را قدم می زنم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
فکر می کنم توی ایران روز دانشجو بود, مثل همیشه. تشنج هم بود, مثل همیشه. من هم راجع بهش فقط حرف می زنم. اون هم به زحمت یکی دو کلمه, باز هم مثل همیشه. و فراموشش می کنم تا سال دیگه, دوباره مثل همیشه.
—
لینک عکس های اعدام دسته جمعی توی کردستان رو دیدم. این بار با داستان عکس ها و اسم عکاس.
یاد معلم دینی کلاس سوم ابتدایی مون افتادم. خانم ملک لو. سال های شصت و شصت و یک.
نزدیک های آخر سال اومد سر کلاس و گفت داره از تهران می ره کردستان. شوهر و بچه اش رو می گذاشت تهران. گفت برای ماموریت می ره.
به دلیل مدل خاصی که بود و لطیفه گویی هاش دوستش داشتیم. اومدم خونه. به مامانم گفتم. مامانم با حالت خاصی که یادم نمی ره گفت: این هم می ره کردها رو بکشه؟!
اون روز نمی فهمیدم. اصلا در مورد درگیری های کردستان و نیروهای دولتی نمی دونستم. راستش…هنوز هم خیلی نمی دونم.
منتها عکس اون خانوم مقنعه به سر از پشت من رو یاد خاطره ی کلاس سوم ابتدایی انداخت و خانم ملک لو.
کی می دونه؟
—
دلم برای تمام کار هایی که سه هفته است به کل کنارشون گذاشته ام تنگ شده.
سه هفته است که نه رقصیده ام. نه ورزش کرده ام. نه زبان خونده ام. نه حتی به چیزی فکر کرده ام!!!!!!!
این وسط گلف قسر در رفت. اون هم به خاطر جی مین که از کول آدم پایین نمیاد.
خانومش زورکی می فرستتش گلف و بیرون از خونه. می گه خونه که هستی می شینی پای کامپیوتر جای هر چی. اعصابم رو خط خطی می کنی.
بنابراین گلف رو رفتم و…کلی کیف کردم. مسلما بی پول نمی تونم زندگی کنم. تمام تفریحاتم نیاز مبرم به پول قلمبه دارن.
این شنبه که تموم شه به نظرم کل اون فعالیت ها رو از سر بگیرم.
فعلا مبدا تاریخ دو روز دیگه است!!!
فکر این که نکنه امتحانه رو رد بشم و روز از نو روزی از نو خلم می کنه!!!!! خصوصا که فقط و فقط بیست در صد آدم ها -که احتمالا به شدت خنگن یا به شدت یلخی- این امتحان رو رد می شن.
باحالیش…جی مین یکی شون بوده!!!!
اگه دیدین ماه آوریل هم برگشتم و گفتم دو روز دیگه امتحان دارم بدونین به احتمال قریب به یقین رد شده بودم و صداش رو در نیاوردم!
بامزه ترش این که این جور که دستگیرم شده مصاحبه اش رو -که البته شامل همه نمیشه- یه عالمه ملت بار اول رد می شن و من تقریبا راحت و آسوده قبول شدم.
—
کتاب شوهر آهو خانم رو بعد از پنج سالی دوباره دارم نگاه می کنم.
به نظرم آدم وقتی کتاب ها رو در سال های مختلف زندگیش می خونه متوجه تغییر خودش می شه.
بار قبل هما رو می فهمیدم. سید میران رو تا حدودی. آهو رو نه. حالا می تونم خودم رو, هم جای آهو بگذارم و بفهممش, هم جای هما, و هم سید میران.
دین اسلام از سکسی ترین ادیان دنیاست. مشکلش اینه که چند همسری رو فقط برای آقایون مجاز می دونه. اگه برای آقایون و خانوم ها هر دو مجاز می دونست از این جهت ایرادی بهش وارد نمی دونستم. اگه عمری بمونه و آیت الله بشم با توجه به آزمایش دی ان ای که پدر بچه رو مشخص می کنه و تکلیف ارث و میراث معلوم می شه, با یه حکم ثانویه چند همسری رو برای بانوان هم مجاز اعلام می کنم.
به هر حال در دین اسلام و ایضا دین یهود و کمی تا قسمتی دین مسیحیت, قسمتی از جریان که می لنگه تبعیض مذهبی و قومی و جنسی و قانونی بودن برده داری هست.
چند وقت پیش ها بحث بود توی رادیو در مورد چند همسری. خانومی صحبت می کرد از خانواده ی مسلمان آفریقایی الاصل که به کانادا مهاجرت کرده بود. می گفت هرگز یادم نمی ره مادرم چقدر احساس بی ارزش بودن و افسردگی و ناامیدی کرد و چقدر اشک ریخت شبی که پدرم با زن دومش رفت توی حجله. (دقیقا حس بی ارزش بودن قشنگترین بیان اون حس می تونه باشه. این کلمه رو برای بیان اون حس خیلی دوست داشتم. و با این حس آدم فقط آرزو می کنه بتونه همون لحظه بمیره.)
باحالترش این که مجری برنامه -خانوم آناماریا ترامونته- که بسیار زبردست است و قشنگ هم صحبت می کنه طرف نظریه ی چند همسری رو گرفته بود و صد البته توضیح داد که بیشترین پدیده ی چند همسری در ادیان الهی دیده می شه و…
دامنه ی بحث گسترده است. از (نظریه ی جبر) طبیعت گذشته, پدیده ی قومی هست و توان اقتصادی و قانونگذاری که همه و همه در دست جنس مذکر بوده, و ایضا مساله ی ارث و تعداد فرزندان و ریشه ی دین, که به هر حال ریشه در نظام قبیله ای داره.
به هر حال…محض اطلاع چند همسری بودن -نمی دونم خانوم ها رو هم شامل می شه یا نه- در کانادا جرم نیست ولی غیر قانونیه!
و…باز هم دین اسلام سکسی ترین دین دنیاست. پدیده ی سکس گروهی که البته باز هم به شکل یک طرفه یک مرد با چند زن رو شامل می شه در این دین کاملا پذیرفته شده اشت. باز جهت توضیح…تنها مشکل شخصی من با کل جریان تبعیض جنسی و مذهبی هست و بس! وگرنه بر منکرش لعنت…به نظر شخص بنده با توافق طرفین, چند همسری آقایون و خانوم ها و ازدواج با همجنس و سکس یه نفره و دو نفره و گروهی و انواع و اقسامش کوچکترین منعی هم نباید داشته باشه.
اگه کسی وسعش رو داره و می تونه و دلش هم می خواد و بالغ و عاقله و پای مسوولیتش هم می ایسته و به کسی هم ضربه نمی زنه, در خود پدیده ی درگیری جنسی و عاطفی قاراشمیش کوتاه مدت و طولانی مدت ایرادی نمی بینم.
—
وسط تمام اینها وقتی فکر می کنم, می بینم در تربیت اجتماعی و خانوادگی که به زن می دیم یه عنصر مزخرف که کاملا سمی هست رو برای همیشه توی خونش تزریق می کنیم.
وابسته بارش میاریم. یا باید با خانواده باشه و تحت قیمومیت پدر و برادر. یا باید تحت قیمومیت شوهر باشه! و این عنصر وابستگی (!!!) برای تمام عمر باهاش می مونه و زندگیش رو می کنه زهرمار.
فقط و فقط به خاطر این که رضایتش یا موجودیتش یا حق حیاتش وابسته ی عنصر بیرونی می شه. خودش رو فراموش می کنه. و این…اصل و اساس مشکلاتی هست که یه زن در جامعه ی سنتی پیدا می کنه. وابستگی اجتماعی و وابستگی اقتصادی.
و گرنه اگه این وابستگی نباشه کار راحت تره. شوهره می ره زن می گیره. بگیره. خانومه ضربه می خوره. شاید هم نخوره. ولی داغون نمی شه.
ما تمام عناصر لازم برای زندگی یک زن رو از وجود خودش بیرون میاریم. ملزمش می کنیم از دیگران -خانواده و شوهر و اجتماع- بگیردشون و بعد به شوهر و خانواده و اجتماع این حق رو می دیم که بوووووومممم….هر جور دلشون خواست باهاش رفتار کنن و بی خیال احساسش و خواسته هاش هر کاری دل خودشون خواست بکنن.
بهتر می شه منتها. مطمینم.
—
این مارتین خره راست راستی شانس آورده زنی مثل ایوانا گیرش اومده. بی خیال بابا. بچه هنوز یه هفته اش نشده بود مارتین برگشت سر کار. ایوانا خانوم مونده و آدام خان! با همه ی کار و مشغله ی بچه. شب ها فقط ایوانا خانوم بیدار می شه و بچه رو نگه می داره. و …مارتین خره صبح در می ره میاد سر کار و عصری به اکراه بر می گرده خونه!!! تازه می خواد دو ماه دیگه برداره ایوانا خانوم و آدام خان رو ببره مکزیک گردش!
حالا باز خوبه ایوانا و آدام رو ول نمی کنه اینجا خودش تنها بره. با شناختی که ازش دارم اگه این کار رو هم بکنه کوچکترین تعجبی نمی کنم.
ایوانا راست راستی دختر محکم و قوی و دوست داشتنی ایه. همیشه به مارتین خره می گم.
—
ای داد بیداد…همیشه یه جای کار می لنگه…و قشنگی اش به همینه.
—
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
—
این امتحانه رو بدم بدوم برم ورزش و رقص و…چرت و پرت گویی. خوبیش به اینه که به هر حال,و به شرط این که آخر دنیا برای سی و شش ساعت دیگه برنامه ریزی نشده باشه, خواهی نخواهی پس فردا تا چند ساعت دیگه می رسه!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
برف میاد ریزه ریزه
دم خونه ی حسن ریزه
حسن ریزه می گه عرضی دارم
دل پر درزی دارم.
—
برف میاد جر جر
پشت خونه ی هاجر
هاجر عروسی داره
دمب خروسی داره