کت بالو

بایگانی برای آبان, ۱۳۸۵

تکرار خاطرات

سه شنبه
۱۶ آبان ۱۳۸۵

نکته ی فیلم eternal sunshine جالب بود.
پزشکی بود که میتونست خاطرات آدم ها رو به انتخاب خودشون از مغزشون پاک بکنه.

خاطراتی که به شدت براشون عزیز و در عین حال آزاردهنده بود. اونقدر عزیز که وسط کار پشیمون می شدن. اونقدر آزاردهنده که نمی تونستن تحملش کنن.
مثل بار خیلی سنگینی که خیلی قیمتیه. نه می تونیم حملش کنیم و نه می تونیم زمینش بگذاریم!
نکته اینجاست که وقتی ارزش شون برامون کم بشه خود به خود زمین می گذاریمشون!

موضوع بانمک دیگه این بود که آدم ها بعد از پاک شدن خاطره شون باز می رفتن سراغ همون نفر قبلی!!!
دقیقا قابل درکه. انتخاب آدم به خاطر نفر مقابل آدم نیست. از توی خود آدم سرچشمه می گیره.
هم زیباست. هم وحشتناک. همون اشتباه قبلی رو باز دوباره و دوباره تکرار کردن. (اگه درست باشه به دوباره تکرار کردن نمی رسه!) و وحشتناک تر از اون. کسی که امسال عاشقش هستی ممکنه لزوما اونی نباشه که دو سال قبل هم عاشقش بودی!!!! چون…هر روز در حال تغییر هستی.
نکته…دوست داشتن و تعهد به یه میلیون چیز مختلف بستگی داره.

و موضوع سوم. هر چیزی که مربوط به خاطره ی آدم با نفر قبلی می شد رو جمع می کردن و توی مغز می گشتن دنبال نشونه های خاطراتی که باید پاک بشن. منتها تمام این خاطرات به نحوی جایی (صد البته بدون اطلاع خود آدمی که خواسته بود حافظه اش پاک بشه) نگهداری می شدن. مرورشون…هنوز نمی تونم تصمیم بگیرم مرورشون با اونچه که توی مغز حک شده چه شباهت یا تفاوتی داره.

مهم تر از هر چیزی…کاری رو بکن که…راست راستی دوست داری بکنی. و..جایی زندگی کن که بهت این امکان رو بده…و این فضای آزاد رو از هیچ کس نگیر.

و….
نصایحم تموم شد! :)

کسی مثل خودم ندیدم از حال بد به حال خوب بره. در عرض…کمتر از ۱ ساعت!
دوباره…خودم رو یاد اون گربهه انداختم که زخماش رو لیس می زنه تا خوب بشن!

هان…راستی…من یه پیشنهاد برای قسمت دوم اون فیلم بالا دارم. این که خاطره رو از مغز دیگران پاک کنیم. فرضا یه آدم رو در واسی دار دیده که دستت رو کردی توی دماغت و تو انتخاب می کنی که این خاطره از مغز طرف پاک بشه!!!
فکر کنم این جورش بیشتر به درد بخوره!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

روزمره ی کتبالو

دوشنبه
۱۵ آبان ۱۳۸۵

خوب…اولین مصاحبه ای که راست راستی خراب کردم.
دقیقا می دونم چرا! ولله…دلیل اولیه ی کاری که کرده ام کلا از بین رفته!گیج شدین عیبی نداره. خیلی مهم نیست کل ماجرا! و… صد البته تقریبا…آبروم پیش آقاهه رفت! حقم بود. خجالت هم…کشیدم یه ذره!
گرچه…در حال حاضر کلا و اصلا اهمیتی نداره.

این گل آقا…
دارم بهش می گم پروتوکل تی سی پی اینه. پروتوکل آی پی اینه. فرقشون با یو دی پی اینه…کارآیی اش توی این کار ما اینه…می گه داری واسه من توضیح می دی؟ (چند سالی هست به خاطر کارش همه ی این تعاریف رو روزمره عین آدامس جویده!). می گم: می خوام بلند بلند بگم یادم بمونه. رفته دو تا عروسک آورده گذاشته روی میز جلوی من. یکی خنگ..یکی باهوش. می گه واسه این دو تا توضیح بده من برم کارم و بکنم!!! فعلا دارم واسه عروسک ها تی سی پی آی پی توضیح می دم!!!!

لحظه ی دیدار نزدیکست
باز من دیوانه ام. مستم
باز می لرزد دلم. دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های نپریشی صفای زلفکم را دست
و آبرویم را نریزی دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیکست

شعر (اگه هنوز پارسی زیان بالای پونزده شونزده سالی هست که شاعر معروف این شعر معروف رو نشناسه) از اخوان ثالث

خوب…صدام یزید کافر به اعدام محکوم شد! با توجه به خیمه شب بازی آمریکا نمی دونم زنده بودن صدام همیشه تنمون رو لرزوند. نکنه حکم اعدامش و به دنبالش اعدامش هم دلیل پشت پرده ی چیزی باشه و بدتر از زنده بودنش تنمون رو بلرزونه.
خدا به خیر کنه با این استکبار جهانی!!!

اعلان عمومی…
خانوم ها…آقایون…دوستان عزیز و محترم. اگه بهتون تلفن نزده ام به خاطر اینه که این ده روزه بدتر از ده روزه های قبلی و بعدی عین شبت داشته ام دنبال دم خودم می دویدم. شرمنده.

همیشه توی زندگی آدم نقاطی هست که در گذر از اون نقاط یا تکه پاره های آدم به اونور نقطه می رسه یا صورت چاق و چله و خندون آدم.
زندگی من هم از این نقاط پره!
یکی دیگه از این نقطه ها هم حسابی نزدیکه که برسه. اون طرف نقطه یا کتبالوی خوشحال و خندون رو می بینین. یا تکه پاره های کتبالو رو.

آدم بزرگترین و مداوم ترین معامله اش رو با زمان انجام می ده. زمان به صرف تعریف و وجود داشتنش در گذر از هر چیزی که زمان به خودش می پذیره (مثل بنده و جنابعالی محترم) خود به خود یه چیزهایی رو از وجود آدم بر می داره و با خودش می بره.
حالا به شخص شخص آدم ها بستگی داره. بعضی ها همونقدر که زمان ازشون می گیره از زمان می گیرن و معامله سر به سر می شه. به آخر کار که می رسن حس غبن ندارن. بعضی های دیگه…ای…کلنی حواسشون نیست و…نهایت کار یه کمکی غصه می خورن.
از قشنگترین چیزها اینه که آدم های دور و برمون رو بخوایم نه به خاطر چیزهایی که فناپذیر هستن و توی گذر زمان از دستشون می رن. اونوقت خواهی نخواهی باید هی هی عوضشون کنیم!
اصولا و کلا قشنگی مفهوم آدمیزاد اینه که یه چیزهایی توی وجود و ذاتش داره که مال خودش هستن. تا وقتی وجود داره توش وجود دارن.
بدبختی…پیش بعضی آدم ها و توی این وانفسای روزگار جنس اش خریدار نداره! بنجل هایی که راحت از آدم گرفته می شن خریدارشون بیشتره!
این هم یه جورشه!
……….
راستیتش این حقیقت معامله با زمان من یکی رو داره دیونه می کنه! باز…عین شبت می دوم دنبال دمم!!
از سن دبیرستان هم باهام بوده! پونزده بیست سالی هست که دمار از روزگارم در آورده!

هالووین امسال درست مثل پارسال شدم رقاص کاباره!!!
سال دیگه…می شم رقاص عربی!
تنها دلیلی که امسال نشدم رقاصه ی عربی قیمت لباسش بود. سیصد و پنجاه دلار تا هشتصد دلار!!!! قیمت یه دست لباس!
گمانم از ایران بیارم ارزونتر در بیاد.
ارزونترین لباس گمانم مال استریپ دنسر ها باشه!!!!!! هیچی نباید بپوشن!

گل آقامون باز هم طبق معمول لباس عادی خودش رو پوشید. از حالا دارم فکر می کنم سال دیگه به چه شکل و هیاتی درش بیارم!
عکاسباشی, اینقدر که چلیک چلیک از من و در و دیوار و دار و درخت و ملت دنیا عکس می اندازه!!!!!!!! یا…مطرب که به جای این که تنهایی بی ناموسی کنم با گل آقا شرکت سهامی راه بندازیم و دو تایی بی ناموسی کنیم!!!!

خوب…برگردیم به روال عادی زندگی. گرچه…با این همه هیجانی که من به دلایل مختلف دارم سخته. ولی خوب…همیشه از کارهای سخت خوشم میاد!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

یادداشت برای دل خودم (۱۸)

یکشنبه
۱۴ آبان ۱۳۸۵

مرز خواب و بیداری کجاست؟
چقدر فرق می کنه چیزی رو در خواب تجربه کنی یا در بیداری؟ چیزی که مربوط به ماده و جسم نیست.
کاش…خواب های آدم به انتخاب آدم تعبیر بشن.
گاهی آدم خواب هایی می بینه نادر. درست اونچه که می خواد. بی هیچ کم و کاست. وقتی مربوط به ماده و جسم نیست چه فرقی می کنه چه تو خواب چه تو بیداری. وقتی حتی توی بیداری اتفاق افتادنش به یه رویا شبیهه. قشنگ و اثیری.

می سپرم دست سرنوشت…آزاد و رها…

باز یه حس آشنا…خیلی آشنا…و…عجب دلشوره ای!!
عجیب…تفاوت این است: این بار فقط شعر های خودم برای حس خودم کار می کند!

کاش به دست آوردن هر کس و هر چیزی به میزانی که اون رو می خواهیم بستگی داشت.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

روزمره ی کتبالو

جمعه
۱۲ آبان ۱۳۸۵

بی خیال!!!
سه بار براش توضیح دادم داکیومنت رو چطور درست کنه! باز نسخه ی نهایی رو فرستاده با همون شکل قبلی.

مسلما و قطعا از بهترین همکارهایی که تا حالا داشته ام -با وجود بد خلقی اش- کارن بوده. از بهترین کارآموز هایی که داشته ام اندی -که هنوز جاش خالیه- و از مزخرفترین کسانی که برام کار کرده ان سید! نه به حرف گوش می ده. نه دلش می خواد گوش بده. لجباز و یه دنده. نهایتا کار رو خودم انجام می دم. بهش هم بر می خوره!
عصبانیم!!!!!
بهترین بخشش اینه که هم از سید و هم از کارن و هم از بقیه ی همکارهام خیلی چیزها یاد گرفتم. چیزهایی که باید انجام داد و چیزهایی که نباید.

از بهترین رییس هام…هممم…همه شون خوب هستن و دوست داشتنی تا خلافش ثابت شه!!!

در بگشایید
شمع بیارید
عود بسوزید
پرده به یکسو زنید از رخ مهتاب
شاید
این از غبار رسیده
آن سفری همنشین گمشده باشد

شعر از ابتهاج

گاهی اونقدر احساس در زندگی آدم پررنگ می شه که آدم مجبور می شه از منطق دیگران برای تصمیم گیری هاش استفاده کنه!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چل تکه

پنجشنبه
۱۱ آبان ۱۳۸۵

گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست.

ممکنه مردی بیشتر از یه هفته در قاره ی آمریکا زندگی کنه و ندونه رستوران هوترز به چه دردی می خوره؟
مارک رو باید قاب گرفت و زد به دیوار!!! نمی دونست!!!!!!!!!
پیتر و دنی سر به سرش گذاشتن و گفتن با خانواده برو. بهش گفتم مارک نازنین. رستوران کاملا خانوادگیه و ملت هم با بر و بچه و زار و زندگی می رن اونجا. منتها توصیه ی شخصی من اینه که اگه خواستی بری لزومی نداره حتما با خانمت بری!
جواب مارک…به شدت مسیحیه: امکان نداره پام رو اونجا بگذارم!!!
خوب…اصراری هم نیست. منتها…اگه مردی بیشتر از یه هفته در آمریکای شمالی زندگی کنه و ندونه رستوران هوترز به چه دردی می خوره قطعا باید قابش کرد و زدش به دیوار. از نمونه های نادر روزگاره!
شکر خدا حوصله سر بر نیست. باهاش خوش می گذره.

قسمت باحالش اینه. ادم عاشق عاشقی می شه. نه لزوما یه معشوق ثابت! یا به هر حال معشوق می شه یه وسیله ای که عاشقی رو توی آدم ایجاد کنه!! این مدلکی خلاصه. معشوق می شه وسیله. عاشقی می شه هدف.
گمونم حس عاشقی عینهو حس گرسنگی می مونه. لامصب عینهو ویروس آبله در تمام ابنای بشر دقیقا به یه شکل ظهور می کنه! منتها بدبختی…واگیر نداره. واگیر اگه داشت محشر بود. دختره یا پسره رو یه ماچ می کردی یا یواشکی از لیوان آبش می خوردی یا چه می دونم..تو غذاش تف می کردی. اون هم عاشق می شد!
بی قراری. دلهره. رنگ پریدگی. گر گرفتگی. دست و پا گم کردن. هل شدن. خنگی لحظه ای. شادی و غم بی دلیل و بی نهایت و خلاصه جنون از علایمش هستن.
اگه به این بیماری دچار شدین…واویلا. چاره اش با کرام الکاتبینه.
بدبختی… به قول همشهری غیاث آبادی مون مگه علاج می شه بی پدر!!!!!!

هممم…امشب شب ملی شام درست کردن شوهر هاست! به عبارتی امشب آقایون شوهر قراره که شام درست کنن! یو…هو…امشب عذاب وجدان ندارم.
نمی دونم جریان چیه. همه ی کارهای خونه رو راست راستی دوست دارم انجام بدم. از جمع و جور کردن گرفته تا ظرف شویی و لباس شویی و لیسیدن کف خونه و خرید خونه و تمیز کردن کابینت و جمع کردن تخت و لباس ها…فقط غذا درست کردن…می مونم توش!!!
شایدم چون همیشه مزخرف از آب در اومده ازش زده شده ام و اعتماد به نفس ام از دست رفته!
خلاصه…فقط و فقط این یکی همیشه برام عذاب الیمه!
از غذا درست کردن پیاز داغ با من…باقیش رو…ولله تضمین نمی کنم چی از آب در بیاد!
غیر گل آقا امکان نداشت مرد دیگه ای بتونه شوهر من بشه و این همه دوام بیاره. خدا رو شکر تنها چیزی که نیست ایرادگیر و غرغرو به کارهای خونه! و…خدا رو شکر از جمله کارهایی که هیچ وقت ازم نخواسته قرمه سبزی پختنه! وگرنه…به نظرم تا همین امروز روز بی شوهر مونده بودم!

احساس این لحظه ی من صادقانه عرض کنم:
ای…کله ی بابای هر چی آدم لعنتی لامصب کثافت بی ناموس مردم آزاره! (باقی احساساتم رو روم نشد رو کنم!!)

رسیده ام به نقطه ی اوج انرژی روحی ام!!!!
عینهو جن بوداده ی آتیش به باسن گرفته می پرم این ور اون ور!
دوباره…یه‌ آمپول بزن و بشین به دردم می خوره!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

آرزوهای بزرگ

چهارشنبه
۱۰ آبان ۱۳۸۵

چطور می شه تمام شعر های حافظ و مولوی رو با تمام فرهنگ و تاریخی که پشتش هست برای کسی غیر پارسی زبان توصیف کرد.
در زبان مادری حتی کلمات برای بیان احساس کم میارن. زبان غیر مادری که دیگه…واویلا.

پیشنهاد می کنم یه زبان عمومی و بین المللی اختراع بشه برای شعر و شاعری! نگاه و دست و سر و کله کافی نیست. درسته در هر زبان و فرهنگی این که بزنی توی ملاج یه نفر یعنی این که باهاش دعوا داری یا این که بغلش کنی و ماچش کنی یعنی این که (انشالله تعالی) دوستش داری. ولی…هر چیزی جای خودش. جای شعر و شاعری و کلمه این وسط خالی می مونه!

از اهم کارهای دنیا یاد گرفتن انواع و اقسام زبان های باگانه و بیگانه و مرده و زنده است به حدی که بشن مثل زبون مادری ات.
از ته دل دوست دارم صد هزار سال عمر کنم. به اندازه ی کل صد هزار سالش کار باحال لذتبخش دارم که انجام بدم.
یه جایی خوندم یه کسی گفته شبیه این که قطعا در دنیا به اندازه ای نعمت وجود داره که تمام ما به نیکبختی یه پادشاه باشیم!

امروز فرانک ازم می پرسید نظرم در مورد جنگ احتمالی ایران و آمریکا چیه. و می پرسید اگه کانادا وارد جنگ بشه کدوم کشور رو حمایت می کنم!
ایران سرزمین مادری منه. کانادا سرزمینیه که آرزوهام توش تحقق بخشیده شده. به هر دوشون مدیونم. دولت هیچ کدوم رو تایید نمی کنم. به دولت هیچ کدومشون رای ندادم. جنگ رو دوست ندارم. قوانین حاکم بر کره ی ارض رو دوست ندارم. در صورت درگیر شدن جنگ به عنوان یه ایرانی احساس امنیت نمی کنم. به عنوان یه کانادایی احساس افتخار نمی کنم.
سرمایه دارها و قدرت ها آدم ها رو در وضعیت های سختی قرار می دن.
کنار می کشم. صرفنظر از کانادایی یا ایرانی بودن فقط و فقط به صرف انسان بودن, انسانی که هشت سال کودکی و نوجوونی اش رو در شرایط جنگی گذرونده جنگ رو حمایت نمی کنم.
قربانی جامعه ای بودم که قوانین و رسومش رو دوست نداشتم. قربانی مرزها بودم و هستم, که بیگانه بودن رو در نقطه نقطه ی کره ی زمین تعریف می کنه. و حالا…قربانی درگیری در جریانی که وقوعش خلاف خواست و اعتقاد قلبی منه.
شاید…این پاسخ راحت تری باشه.
در مورد انرژی هسته ای…نمی دونم پشت پرده چی می گذره. نمایشنامه ای که دارم می بینم کمدی درام مزخرفیه از تمام کسانی که شب و روز حرف از انرژی هسته ای می زنن و…لحاف ملا که نمی دونم انرژی هسته ای هست یا چیز دیگه.
فقط…از جنگ بدم میاد. چه دلیلش انرژی هسته ای باشه چه هر چیز دیگه.
و…فکر می کنم امریکا و ایران و تمام دنیا همه از یه جا دستور می گیرن.

نمایشنامه ی کثافت متعفن زشتیه. دلم نمی خواست تماشاگرش باشم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چل تکه

سه شنبه
۹ آبان ۱۳۸۵

بعضی چیزها بعضی مفاهیم آدم رو کامل عوض می کنه. سایه اش همیشه دنبال آدمه و آزار می ده….من می ترسم…می ترسم…از این که از دست بدم می ترسم. و چون ناتوانم از این که چیزی که برام ارزشمند هست رو همیشه حفظ کنم سعی می کنم به هیچ چیز دل نبندم و…دل آدم بزرگترین حریف تمام زندگی آدمه.
کتاب مرغ شاخسار طرب اولین مفهومی که به ذهنم متبادر کرد همین مفهوم از دست دادن بود. مگی قهرمان کتاب از چهار سالگی تا شصت سالگی از دست دادن بزرگترین دلبستگی هاش رو تجربه و تمرین کرد. از عروسکش تا پدر رالف. و…فکر می کنم نه هر زنی که هر آدمی در لحظه لحظه ی زندگیش از دست دادن رو تجربه می کنه.
بعضی چیزها برای بعضی آدم ها جایگزین ندارن. ترس از دست رفتن اونهاست که دل آدم رو همیشه توی مشتش زیر و رو می کنه.

ب…عله. بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است. شوهر پولدار دوست پسر پولدار…بفرمایید. امروز توی رادیو اعلام کرد این سایت مخصوص خانوم های کانادایی درست شده که دنبال دیت میلیونر می گردن. آقاهایی که میان توی سایته باید خدا تومان حق عضویت بدن! برای خانوم ها حق عضویت لازم نیست!!
بشتابید…میلیونر ها رو حراج کردن!!! ببر خیرش رو ببینی خواهر!!!

دوره ی آخر الزمونه!!! گیرم…مثل حموم عمومی های قدیم خودمونه دیگه!

مرا می بینی و دردم زیادت می کنی در دم
تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دم
به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری
به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم
.
.
.
فرورفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی
دمار از من بر آوردی نمی گویی بر آوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم
رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان می ده
چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم

آدم باید گاهی مثل آهن باشه. فولاد…
گرچه به شخصه پلاستیک نشکن رو ترجیح می دم! یا شیشه ی پلکسی که به نظرم نمی شکنه! سختی آهن و فولاد همراه با انعطاف پذیری بالا و شفافیت!!! اگه عنصر یا ترکیب بهتری واسه تشبیه توی دنیا سراغ دارین, بفرمایید لطفا.

کاشکی یه آمپول بزن و بشین بود. الان می زدن به من. آروم می شستم سر جام کارم رو انجام می دادم!

!!! من کدوم سوال رو جواب ندادم؟!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

صد تا یه غاز

دوشنبه
۸ آبان ۱۳۸۵

گاهی وقت ها بزرگترین آرزوی آدم ها می شه فقط این که بتونن توی چشم های یه نفر نگاه کنن, و چیزی که بهش فکر می کنن رو بلند بلند به اون یه نفر بگن!

کتبالو: به خاطر اومدن بچه هیجان زده نیستی؟
جیمز: راستش اینقدر کارم زیاد بوده که هنوز فرصت نکردم بهش فکر کنم.
کتبالو:!!!!! ببینم اسم براش انتخاب کردی؟
جیمز: نه. فکر کنم یکی دو هفته دیگه که برم مرخصی فرصت کافی داشته باشم که به اسم بچه فکر کنم. ولی چندان اهمیتی نداره. یه چیزی صداش می کنیم دیگه.
کتبالو:!!!!!!!!!
ولله ترجیح دادم در مورد بچه ی بیچاره چیز دیگه ای نپرسم! بچه ی اول که می خواد دو هفته دیگه به دنیا بیاد معمولا ارج و قربش بیشتر از این حرفهاست! بی خیال.
برعکس مارتین خره که از سه ماه پیش کلی در مورد اسم بچه فکر کرده بود. نمی دونم آخر سر بشه آدام یا دنیل.
یه شرط بندی راه انداخته ان برای تشخیص جنسیت دو تا بچه ها و وزن و تاریخ و ساعت تولدشون.
فقط اسم وینیفرد توی جدول هست فعلا. صبر می کنم دو سه نفر دیگه هم نظرشون رو وارد کنن. بعد من! اینجوری خجالت می کشم بدوم وسط و شرط ببندم!

کتبالو: …(طبق معمول یه حرف زشت بی تربیتی!)
گل آقا: چقدر بی تربیت شده ای آخه.
کتبالو: خیلی خوب. قول می دم. دیگه حرف بی ادبی نمی زنم.
گل اقا: منظورت اینه که دیگه اصلا حرف نمی زنی دیگه!
کتبالو: !@#$^&*!!!! نه به خدا. منظورم اینه که دیگه از این به بعد با تربیت می شم.
گل آقا:‌ ببینیم…اگه به اندازه ی ده دقیقه تونستی…
کتبالو ساکت می شه. تا دو سه دقیقه هیچی نمی گه. یه ماشین از ماشین کتبالو و گل آقا جلو می زنه.
کتبالو: ده…این ماشینه واسه چی چهار تا لوله اگزوز داره.
گل آقا: واسه این که ماشین پرقدرته. قویه.
کتبالو در حالی که سعی می کنه خنده اش رو کنترل کنه…قرمز می شه.
گل آقا دلش می سوزه: بگو خوب…
کتبالو: دارم فکر می کنم با این حساب رستم دستان, بیچاره باید آبکش به دنیا می اومد!

بله…به نظر میاد گل آقا کتبالو خانوم رو از خود کتبالو هم بهتر می شناسه! راست راستی فکر می کردم بتونم لااقل واسه نیم ساعتی مودب بمونم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امیددیدار.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

سر کاری های کتبالو

پنجشنبه
۴ آبان ۱۳۸۵

وقتی بخوای تصمیم مهم بگیری همیشه کلی با خودت درگیری داری. از همه می پرسی. آخر سر به این نتیجه می رسی که…نمی دونی!!!

باز این فرانک اینجا بود. باز کلی اعصاب من رو خط خطی کرد اینقدر که لوسه. می گه باور نمی کنین کار اول من چی بود. می گیم چی؟ می گه توی کالج بودم. با یه شرکت ژاپنی (یا چینی یا حالا هر چی) که فروشنده می خواستن قرارداد بسته بودم روزی ده تا دختر براشون پیدا کنم برای کار فروشندگی در خارج از کشور!!! می گم مگه کالجتون چند تا دختر داشت. می گه تا دلت بخواد. ریخته بود!!! حیف که همکاره. وگرنه یه عالمه جواب داشتم که لوله اش کنم!! روزی ده تا دختر! انگار داره نخود می شمره. ژولیت هم که حسابی خانمه. مسلما جوابش رو نمی داد.
بعدش سید از بیرون اومده توی غذاخوری. می بینم تو هوای سرد با یه تی شرته فقط. می گم سید سرما نمی خوره اینجوری رفته بیرون. میگه نه. میخواد مردونگی اش رو نشون بده!!! می گم چه ربطی داره. می گه آخه سید مجرده. برای این که توجه دخترها رو جلب کنه باید توی یخما با یه لا تی شرت بره بیرون قدم بزنه!!!!
بعدش می گه من خودم که بچه بودم فکر می کردم برای مرد بودن باید هر شب صورتم رو با آب سرد سرد و بدون صابون بشورم!!!!!!!!!!!
(فکر کنم هنوزم به همون رویه ادامه می ده).
من با این فرانک هیچ وقت آبم توی یه جوب نرفته. خدا رو شکر ژولیت برگشته. هر بار اون رو می فرستم با فرانک طرف بشه! حیف ساعت های عزیز عمرم نیست؟!

کل زندگانی قر و قاطیه. گرچه نگران نشین. هیچ هیچ هیچ مشکل و دغدغه ی خاصی به وجود نیومده. مشکلم فقط و فقط مربوط به مسایل شخصیتی خودم (بی شخصیتی خودم!) و جدل با خودمه.
نمی دونم تصمیم می گیرم که کاری رو بکنم فقط به خاطر این که اون کار رو کرده باشم یا این که می دونم کار خوبی بوده و انجامش می دم! یا…نمی دونم کاری رو نمی کنم چون جرات انجامش رو ندارم یا چون می دونم تصمیم خوبی نیست اجراش نمی کنم.
اینجوریا خلاصه!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

یادداشت برای دل خودم (۱۷)

چهارشنبه
۳ آبان ۱۳۸۵

فکر می کنم اشتباه کردم.
یه اشتباه. دو تا. سه تا. هر سه تکرار همدیگه!!!
فکر می کنم در آستانه ی یه دوراهی هستم. یه راهش اشتباهه. یه راهش خیر.
تنهایی در مورد هیچ کدوم نمی تونم تصمیم بگیرم. هنوز دانایی و مهارت لازم رو برای تشخیص اش ندارم.
به تجربه ثابت شده. هیچ کس نمی تونه کمک کنه یا نمی خواد کمک کنه.

یه واقعه…هزار جور تفسیر متفاوت. تفسیر, زمانی مهم می شه که بخوای بر اساسش تصمیم بگیری.

دنیا که تموم نشده. نه؟
در این برهه از زندگی مثل همه ی برهه ها در جدال بین اعتماد به نفس و بی اعتمادی مطلق به خودم هستم.
هر تصمیمی برام یه جداله. اگه دست به اون کار نزنم, می ترسم که نکنه ازش فرار کرده باشم. اگه اون کار رو انجام بدم برام سواله که نکنه با عجله و بی مطالعه جلو رفته باشم و اون کار رو کرده باشم نه به خاطر لزومش, فقط به خاطر این که به خودم اثبات کنم می تونسته ام و ازش فرار نکرده ام.
دقیقا به همین دلیل در هر لحظه احتیاج مبرم دارم که با کسی حرف بزنم, قبل از این که اون کار رو انجام بدم.
به شدت نیاز به اعتماد به نفس دارم.
و به شدت توی چرخه ی این سوال افتاده ام که نکنه دارم اشتباه می کنم. حتی برای کوچکترین کارهای زندگی ام, و این موضوع دو ماهی هست که وجود داره. بدی بزرگترش اینه که اگه درست نگاه کنی به شدت به تایید دیگران برای هر تصمیم و هر کدوم از اقدام ها نیاز دارم و این…از همه برام سخت تره.
—-

معمولا وقتی می نویسم بهتر می شم. توی نوشتن کیفیتی هست که توی حرف زدن نیست. وقتی حرف می زنی عکس العمل آدم روبرو رو می بینی. حرفت رو طبق صورت اون عوض می کنی, یا دنبال کلمات می گردی. وقتی می نویسی خودت هستی و خودت. کلمات جاری می شن. بی تفکر.
برای همینه که این سری یادداشت های برای دل خودم رو هرگز و تحت هیچ شرایطی ویرایش نمی کنم.
وقتی می نویسم بهتر می شم. می بینم اونقدر ها هم مهم نیست و می بینم از عهده بر میام.
می دونم. از عهده ی این سه تایی که در سه هفته ی آینده باهاش روبرو هستم بر میام.
آدمیزاد در هر شرایطی با شرایط تطبیق حاصل می کنه.
و…فکر می کنم بتونم بهترین تصمیم رو بگیرم.

یه روزی یه کسی بهم گفت سنسورهات رو آزاد بگذار و از سنسورهات پیروی کن. هنوز دارم تمرین اش می کنم.

شعر از فروغ فرخزاد:

پشت شيشه برف ميبارد
پشت شيشه برف ميبارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه اندوه ميكارد
مو سپيد آخر شدي اي برف
تا سرانجام چنين ديدي
در دلم باريدي … اي افسوس
بر سر گورم نباريدي
چون نهالي سست ميلرزد
روحم از سرماي تنهايي
ميخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنياي تنهايي
ديگرم گرمي نمي بخشي
عشق اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحراي نوميديست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشكيد
شعر اي شيطان افسونكار
عاقبت زين خواب درد آلود
جان من بيدار شد بيدار
بعد از او بر هر چه رو كردم
ديدم افسون سرابي بود
آنچه ميگشتم به دنبالش
واي بر من نقش خواب بود
اي خدا … بر روي من بگشاي
لحظه اي درهاي دوزخ را
تا به كي در دل نهان سازم
حسرت گرماي دوزخ را؟
ديدم اي بس آفتابي را
كو پياپي در غروب افسرد
آفتاب بي غروب من !
اي دريغا در جنوب ! افسرد
بعد از او ديگر چي ميجويم؟
بعد از او ديگر چه مي پايم ؟
اشك سردي تا بيافشانم
گور گرمي تا بياسايم
پشت شيشه برف ميبارد
پشت شيشه برف ميبارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه اندوه ميكارد

شعر های فروغ شاهکارن. بی نهایت زنانه. حیف که زود رفت.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it