بزرگ شدن به این معنا نیست که شکست های کمتری رو متحمل می شیم. به این معناست که تازه تحمل شکست خوردن رو پیدا می کنیم بدون این که خودمون بشکنیم.
—
باور نکردنیه. چه چیزهایی رو که پنج شش سال پیش تحمل نمی کردم حالا بی خم به ابرو آوردن تحمل می کنم و…نه که تحمل…باهاشون زندگی میکنم.
زندگی ینگه دنیا…دقیقا و فقط خود آدمه و درون آدم. نه هیچ کس دیگه. نه هیچ چیز دیگه. و این زیباترین چیزی هست که در زندگی غربی برای من وجود داره.
اینجا زندگی من یعنی خود من. نه هیچ عامل خارجی.
چیزی که برای کسی مثل من یه امتیازه و برای خیلی های دیگه به شدت غیر قابل تحمل.
—
زندگی در هر کشوری در هر جامعه ای مثل پوشیدن یه لباس متفاوته. بعضی لباس ها قامت آدمه. بعضی ها به تن آدم زار می زنه و قامت یکی دیگه است.
رنگش رو بعضی ها دوست دارن. بعضی ها نه. بعضی وقت ها روی مانکن قشنگه و به تن آدم زار می زنه. گاهی برعکس.
—
زندگی من امروز و خیلی روزها دقیقا چیزی هست که می خوام. انگار طابق النعل بالنعل مطابق سفارش خودم برام درستش کرده باشن.
نمی دونم خودم زیادی منعطف شده ام یا…زندگی باهام حسابی خوش می گذرونه. ![]()
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
هی…هورا…دارم می رم رمال بشم! برنده ی بچه شناسی جیمز هم شدم!
آتنا خانوم به جای آخر نوامبر روز شونزدهم نوامبر گورومبی از دل مامانش پریده بیرون!!
همه واسه ی بیست و چهارم به بعد شرط بسته بودن الا من یکی که برای روز بیست و یکم شرط بسته بودم. ساعت پنج بعد از ظهر. آتنا خانوم شش و نیم عصر اومده بیرون!
مسلما دخترک با من بند و بستی داشته!
—
ولله اولین کتاب طولانی ای که خوندم پینوکیو بود. تابستون کلاس اول به دوم ابتدایی. یادمه اسم نویسنده برام سخت بود. کارلو کولودی!
سال ها بعد حدودای بیست و هفت هشت سالگی که دوباره بهش فکر کردم دیدم عجب مفهوم مسیحی عمیقی داره این داستان.
پدر ژپتو یا خداوندگار عالم -به دلایل مبهمی!- پینوکیو خان رو از چوب می افرینه. پینوکیو جون می گیره. جینا کوچولویی همراهش می شه که همون ندای درون پینوکیو یا چیزی مشابه روح القدس هست با یه فرشته ی مهربون که می تونه چیزی مشابه لطف خداوندی باشه. (قطعا مریم مجدلیه نیست!) و گربه نره و روباه مکار که به هر حال می شه هوی و هوس یا هر مانع گمراه کننده و بازدارنده و انحراف دهنده ی درونی یا بیرونی باشن
پینوکیوی نازنین به سبب تسلیم شدن به وسوسه هاش از معبود جدا می افته. (در این مورد خاص معبود غضبش نمی کنه! و پای هیچ حوای جنس خرابی هم میون نیست). بعد از گریزی به انحطاط و سقوط پینوکیو در شهر اسباب بازی ها و نجات پیدا کردنش به لطف فرشته ی مهربون و از دست رفتن گنجینه هاش و یه سلسله حوادث دیگه نهایتا پینوکیوی کوچولو تولد دوباره پیدا می کنه -که بی شباهت به غسل تعمید نیست- و…هورا..ژپتوی پیر نازنین رو ته شکم آقا نهنگه پیدا می کنه و اثبات می کنه که برای رسیدن به معبود حاضره تحت شرایط سخت قرار بگیره و….هورا…پینوکیو کوچولو می شه گوشتی و پوستی و..از جنس معبود که هدف غایی و نهایی عالم آفرینشه.
که البته یه جاهای داستان می لنگه. مثلاخداوندگار عالم در هیچ کجای مسیحیت نمی ره ته شکم نهنگه یا هر جای دیگه گیر کنه. و..نمی دونم اون گربه تنبله ی پدر ژپتو به چه دردی می خوره. در ضمن نمی دونم خر در ادبیات ایتالیا نماینده ی چیه. حتی در داستان های ازوپ هم نمی دونم خر نشونه ی چیه.
به هر حال..کل محتوای داستان به نظرم حسابی منطبق با مبانی مسیحیته. به عکس حسن کچل که به نظرم هفت شهر عشق و هفت مرحله ی سلوک میاد.
—
کارن فرم فیدبک ام رو پر کرده. راست میگه دخترک. بهتره به جای این که روی شونصد تا کار با هم کار کنم یکی رو بگیرم تموم کنم. برسه نوبت بعدی.
چخه…کتبالو خانوم امکان نداره از عهده ی این یکی بر بیاد. کتبالو خانوم باید حتما هر دقیقه شونصد تا چیز روی سر و کله ش ریخته باشه وگرنه از عهده ی حمل یه دونه یه دونه اش بر نمیاد.
—
و…بدترین چیزی که بعضی آدم ها به شدت درش هنرمند هستن اینه که به دیگران -غیر مستقیم یا مستقیم- این حس رو می دن که لیاقت دوست داشته شدن رو ندارن.
::جاستین به برادرش -دین- می گفت من به عشق اعتقاد ندارم. فکر نمی کنم رابرت من رو دوست داشته باشه. فقط اشتباه می کنه که این رو میگه.
دین بغلش کرد. بهش گفت جاستین عزیز. تو به عشق اعتقاد داری. و لیاقت این رو داری که بهت عشق ورزیده بشه. ::
و این…چیزی بود که مادر جاستین به دلیل ترجیح غیر مستقیم همیشگی دین به جاستین غیر مستقیم به دخترش القا کرده بود.
مسلما یکی یکی ما این لیاقت رو داریم که بهمون عشق ورزیده بشه. مهم نیست کوتاه باشیم یا بلند. زشت یا خوشگل. وزیر و وکیل یا بی خانمان. زن یا مرد. خوش جنس یا جنس خراب.
ما..فقط و فقط به این دلیل که وجود داریم لیاقت داریم که بهمون عشق ورزیده بشه. و..لعنت به کسی که غیر از این رو به هر شکل و حالتی به کسی دیگه القا کنه. گاهی تمام زندگی آدم به خاطرش خراب می شه. آدم خرد می شه بی این که ازش ذره ای سالم بمونه.
سوال: کسی یادشه اون تکه ی بالا از چه فیلم یا کتابیه؟ شبیهشه البته. اصلش رو اینجا همراهم ندارم.
—
دهه…
اینو باش.
گل آقامون رفته پالتو خریده. منم باهاش بودم. جفتی سلیقه مون به یه پالتو بود.
حالا امروز اومده دنبال من بریم الواطی. می گه یه ذره عجیبه. امروز که این پالتو رو پوشیدم فقط پیرزنا نگام می کنن!!!!!!!!!!!
بفرمایید…حالا من حق دارم فکر کنم قبل از اون…هم پیرزن ها و هم بقیه ناموس ما رو دید می زدن؟
حقشه قدغن کنم بدون پالتو حق نداره پاش رو از خونه بذاره بیرون!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
فکر می کنی واسه زندگی پینوکیوییت جینا و پدر ژپتو و فرشته ی مهربون پیدا کردی.
آخر سر چشمات رو باز می کنی می بینی گربه نره بوده و روباه مکار.
گرچه…فکر که می کنی می بینی رشد و بلوغ پینو کیو نه به خاطر جینا کوچولوی وفادار بود نه به خاطر پدر ژپتوی فرتوتی که هرگز به گرد پینوکیو نرسید و نه به خاطر فرشته ی مهربون که کارش جراحی زیبایی دماغ بزرگ شده ی پینوکیو بود و نجات پینوکیو از تمام خرابکاری هاش و خریت هاش.
اگه پینوکیو چوب بود و شد گوشت و پوست… تمامش مدیون گربه نره بود و روباه مکار و نه هیچ کس دیگه.
وگرنه تا بود پینوکیو چوب می موند و جینا در به در و فرشته ی مهربون دل نگران و پدر ژپتوی بیچاره بی پسر.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
دیروز با شرکتمون رفتیم بولینگ.
و…اولین جایزه رو به من دادن…چه جایزه ای؟ معیوب ترین ضربه!!!
توپ رو انداختم و…بو…م… افتاد توی لین کناری !!!
بدترش این بود که بغلدستیه همون لحظه اعلام کرده بود می خواد همه ی اون دومبولک ها رو با یه ضربه ناک اوت کنه که…توپ کتبالو خانوم افتاد اونجا و…طبیعتا به جای ضربه ی دانیل حساب شد!!! ![]()
ژان -رییس آقا جیمی- که برده بودمون بیرون از خنده غش کرده بود.
اومد و ازم پرسید فقط به من بگو چطوری این کار رو کردی!! و..
قبل از شام جایزه ی اول بولینگ رو به من داد!!!! و بعد از شام نگهم داشت که بپرسه دقیقا چطوری این کار رو کردم.
بهش گفتم این که چیزی نیست. سه سال پیش که با شرکت رفتیم گلف توپ رو صاف زدم توی دهن خودم! قیافه اش شاهکار بود. جفتی به اندازه ی هم داشتیم تفریح می کردیم! اون از شنیدن شیرین کاری های من و من از دیدن قیافه ی اون!
گفت تو که الان گلفت خوبه. گفتم آخه بعد از اون فهمیدم چقدر گلف دوست دارم و تمرین کردم.
خواستم خداحافظی کنم برم. گفت خودت رانندگی می کنی؟ گفتم آره. گفت به نظرم خیلی مواظب خودت باش!!!!!
—
با جی مین رفتیم گلف. دارم کیف می کنم قد خر!!!!!
—
مارک زو بهم می گه بچه کوچیکه ی خونواده ای؟ می گم چرا؟ می گه آخه خیلی لوسی!!
—
خلاصه همه حسابی لطف دارند!
—
کارهام هنوز مونده! :((((
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
فردا تمام روز داریم می ریم با شرکتمون بیرون. تنها مشکل اینه که صد هزار جور کار عقب افتاده دارم و…متاسفانه یا خوشبختانه این میتنیگ تمام روز اجباریه.
به نظرم خوش بگذره.
—
چهار تا چیز ممکنه باعث بشه که آدم سر کلاس متوجه درس نشه:
۱) خوابش بیاد.
۲) گرسنه اش باشه.
۳) گلاب به روتون ولی..جیش داشته باشه.
۴) بغلدستی آدم سیب گاز بزنه!!!!!
و…هر چهارتاش سر کلاس بعد از ظهر شنبه برام پیش اومد. بدیش اینه که قرار بود ساعت دو و نیم زنگ تفریح داشته باشیم. ولی آقای استاد کش اش داد تا سه و پنج دقیقه. واسه همین از ساعت دو و بیست دقیقه که این چهار تا مشکل یکی بعد از دیگری شروع شدن هر لحظه منتظر ساعت تفریح بودم.
از همه بدتر و مضحک ترش اینه که از بو و صدای خرچ خرچ میوه به شدت متنفرم. از آشغال میوه هم همینطور. (گلاب به روتون) بو و صدا و آشغال فاضلاب رو یه جورایی راحت تر می تونم تحمل کنم تا مال میوه رو! مگه این که میوه تمیز و ناز و خشک (از سرازیر شدن و پخش و پلا شدن آب میوه به شدت متنفرم) توی بشقاب باشه و مثل دختر گل بگذارمش توی دهنم و قورتش بدم.
گل اقا خیلی راحت تر می تونه پاملا آندرسون و آنجلینا جولی رو بیاره توی خونه و روبروی من بشینه با ملچ مولوچ گازشون بزنه تا یه قاچ هندونه و خربزه ی پوست نکنده رو!!!!
—
بدبختی…هر روز فکر می کنم دیگه خوب متوجه همه چی می شم. باز دوباره توی میتینگ امروز صبح -که بعد از چهار سال و اندی هنوز ازش متنفرم- دو تا موضوع رو متوجه نشدم!
کی درست می شه…نمی دونم. تقریبا دارم واسه درست شدن مهارت شنیداری زبان انگلیسی خودکشی می کنم دیگه!
در حال حاضر عینهو شیر آب گرم و سرد می مونه. یهو همه چی رو متوجه می شم و اینقدر راحت حرف می زنم که ملت فکر می کنن از بچگی اینجا زندگی کرده ام. یه وقت هم عین امروز…کاملا قسمت حرف های آقا جیمی رو از دست می دم!
تا این گوساله گاو شود…دل کتبالو خانوم آب شود!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
بزرگترین آدم دزدی تاریخ در عراق. وسط روز روشن هشتاد تا مرد مسلح رفته ان یه مرکز تحقیقاتی عراق و صد و پنجاه نفر رو دزدیده ان!
خبر رو که شنیدم فقط فکر کردم عجب موضوع دبشی می شه واسه یه سناریو.
جزییات بیشتر هم اینجا خوندم.
این قسمت آخر در مورد بمب گذاری دیروز به شدت دردناک بود:
Mohammed Ali, a ۳۰-year-old clothes merchant, had closed his shop early and was heading home when the bomb blast threw him from his motorcycle.
“I could see people on fire. We tried to rescue some women from a minibus, but they died in our arms,” Mr. Ali said.
این سو استفاده از قدرت به نظرم در طبیعت ادم ها باشه. حالا این بار قدرتمنده آمریکاست. مسیولیتش پای آمریکاست به این دلیل که دستاویزش برای موندن در عراق حاکم کردن نظم و امنیت و صلح بر اون کشور و بر تمام دنیاست. به نظرم چندان موفق نبوده گرچه!
خدا می دونه اگه قدرت دست من بود چکار می کردم.
—
واه…اصلا فکر نمی کردم این خانومه آنجلینا جولی باشه. کلا تیپ و قیافه اش رو دوست ندارم. شارلیز ترون و نیکول کیدمن و کاترین زتا جونز و شکیرا رو به شدت ترجیح می دم.
تنها عکسی از آنجلینا جولیه که به نظرم میاد واقعا قشنگه. موهاش دقیقا فرمی هست که من عاشقشم.
—
ب…له. دیشب توی کلاس باله معلوم شد که من درست نمی ایستم.
طی دو هفته ی آینده یه سری توجهات باید به خرج بدم که مدل ایستادنم رو درست کنم.
تنها مشکلم اینه که چطور مربی ورزشم قبلا متوجه این مشکل نشده بود. گاسم این مشکل رو اون موقع نداشتم و تازگی پیدا کردم. گرچه…مشکل چندان تازه هم نباید باشه.
—
به نظرم…مسابقه ی بچه شناسی مارتین رو برنده شده باشم!!!
بین سه نفر رقابت شدید بوده. کتبالو خانم برنده شده! گرچه…از منابع غیر رسمی بهم رسیده. اخبار رسمی هنوز منتشر نشده.
حقش هم بود من برنده بشم دیگه! این چهارسال و خرده ای اخیر متوسط روزی چهار ساعت نزدیکترین محل به مارتین رو داشته ام!!!!
ببینیم در مورد جیمز چی می شه.
این یکی رو هم برنده بشم رسما شغلم رو عوض می کنم می رم می شم متخصص زنان و زایمان و سونوگرافی!
یا…گاسم رمال!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
عاشق این فسقلی شدم!
از وبلاگ سامانیس رج زده ام.
اگه خودم دختر داشتم مسلما از دو سالگی می فرستادمش کلاس رقص و باله. بعدش هم آواز و شنا. درس…اگه خواست بخونه! نخواست مهم نیست نخونه. به نظرم رقص و آواز و شنا و اسکی و قرتی بازی باید واسه خوشحالی همه ی عمرش در کانادا کافی باشه!
آدم -خصوصا در ینگه دنیا- اگه دو چیز در زندگی یاد بگیره برای تمام عمرش کافیه. خوشحال بودن و اعتماد به نفس.
—
به اندازه ی یه عالمه کار دارم. کرم دارم دو سه تا چیز جدید یاد بگیرم. دو سه تا چیز هم قبلا داشتم یاد می گرفتم. حالا می شه هفت هشت ده تا چیز روی سر و کله ی همدیگه!
—
هی…هورا…بچه ی مارتین شنبه به دنیا اومد. پسره. از هفت پاوند کمتره! -به مامانش رفته قطعا. مارتین از درشت ترین آدم هاییه که تا حالا دیده ام.- و…ساعت یک بعد از ظهر. یه هفته زودتر از توی شکم ایوانا خانم پریده بیرون!
یک عدد آدام (همون آدم خودمون)…به جمعیت دنیا اضافه شد.
—
سرما خورده ام. بی حس و حالم! تا عصری خوب می شم به نظرم.
—
کلاس باله ی هفته ی پیش رو نرفتم. این هفته احتمالا جای باله چاچا برقصم! بدکی هم نیست. کلا خیلی به درد حرکات موزون آهسته نمی خورم. حرکات موزون و گاها ناموزون شدید و غلیظ و جفتک وارو بیشتر بهم میاد!
—
کسی می دونه حیوون ملی ایران چیه؟ مال کانادا بیور هست (فارسی بیور چی می شه؟ کلا جک و جونور ها رو غیر از سگ و گربه به اسم نمی شناسم!). مال چین پانداست. مال آمریکا عقابه. مال انگلیس (اونجور که مارتین تسویی می گه) شیره. مال ژاپن طاووس…
ایران و کشورهای خاور میانه چه جونورایی رو انتخاب کرده ن؟
—
هی..مارتین تسویی راجع به کتیبه ی حمورابی هم می دونست. این مرد یه شبه دایره المعارف متحرکه!
—
و…اگه یه کسی خر باشه نباید انتظار داشته باشه که کسی که بهش می رسه نپره گرده اش!. منظور وجودی خر سواری دادنه. مگه این که شخص خر ماهیت خودش رو عوض کنه و ماهیت حیوانی دیگه ای به غیر از خر رو بگزینه. هان؟
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
گل آقای طفلک رو امروز از هر روز دیگه ای بیشتر استثمارش کردم و نقشه ی تمام روز رو طابق النعل بالنعل چیزی ریختم که خودم بی نهایت خوش خوشانم بشه.
اولش رفتیم کافی شاپ و کتابخونه به صرف قهوه و مطالعه ی بی امان! بعدش رستورانی که عاشقش هستم (به پیشنهاد گل اقا البته). می شه توش به قیمت یه سالاد فصل, به اندازه ی سه ماه سوشی خورد. بعدش اومدم خونه باز مطالعه. بعدش ورزش. بعد خرید مایحتاج منزل. بعد هم با گل آقامون تمام کارها رو کردیم. غذا باز به عهده ی گل آقا بود. مطالعه..استراحت سبک و….
برای بار هزارم…اثبات شد که امکان نداشت مردی به غیر از گل آقا بتونه دراز مدت شوهر من بمونه و احساس خوشحالی داشته باشه.
به هر حال…امروز از بهترین روزهای زندگی من بود.
مطمئن هستم اگه خوشبختی به یه اندازه ی معینی در دنیا وجود داشته باشه و قرار باشه به هر کسی یه سهمی داده بشه, من سهم سه چهار نفری رو قاپ زده ام و مشغول جویدنشم.
—
باحال ترین قسمت ماجرا اینه که هر وقت به این قسمت کتابه می رسم تصمیم می گیرم مطالعه ی فلسفه رو بگذارم توی برنامه ی آتی ام.
خوبی بزرگ فلسفه اینه که به جای این که مثل رشته های فن آوری, خواب و خوراک رو بگذاری کنار و صبح تا شب و گاهی هم شب تا صبح درس بخونی که از آخرین فن آوری روز -و گاهی هم شب- خبر داشته باشی, می تونی قرنی یه بار به مدت یه سال چشمات رو باز کنی. فلسفه ی -جدید!- رو مطالعه کنی. بعد طی نود و نه سال بعدی چشمات رو ببندی و باقی فلسفه رو برای خودت ببافی!
از شوخی گذشته فلسفه از شیرین ترین مباحث دنیاست.
ارسطو می گه در هر چیزی باید میونه ی کار رو گرفت. یکی دیگه -به نظرم میل - می گه انتخابی درسته که بیشترین منفعت رو به بیشترین تعداد افراد برسونه .کانت می گه هر کسی نسبت به دیگران وظیفه ای داره و لاکی -باز هم به نظرم- می گه هر کسی فقط و فقط به سبب انسان بودن حق و حقوقی داره که رعایتش بر تمام ابنای بشر لازمه!
تازه در مورد تفاوت انسان و حیوان هم -که من سال های ساله درگیرش هستم- یه عالمه فکر کرده ن و حرف زده ن.
فکر نمی کردم بیکار تر از خودم پیدا بشه! گرچه اینها در طول تاریخ از مهم ترین موجودات کره ی خاک به حساب میومده ن و حرفشون هم کلی برو داشته. باحالترین قسمتش اینه که هر کسی فلسفه رو خودش خلق می کنه -یا متوجه می شه یا…چه می دونم. فلسفه رو کشف می کنن یا اختراع؟!- بعد نقیضش رو متوجه می شه! بعد تا آخر دنیا بحث می شه, بی نتیجه یا…گاهی هم با نتیجه. منتها نتیجه ی غیر قطعی و کاملا نسبی!
به گل آقامون می گم به نظرم بخوام فلسفه و تئاتر و رقص مطالعه کنم. منتها نمی دونم چطوری می شه ازشون پول در بیارم!
گل آقامون اعتقادش اینه که از اون سه مبحث بالا سه تایی با هم سالی یه پاپاسی هم در نمیاد!
و…متاسفانه کتبالو خانوم عاشق پوله.
—
جایزه می دم به کسی که بتونه عنوان پست بالا رو حدس بزنه.
بفرمایید:
تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟
و..
علم بهتر است یا ثروت؟
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
باز با جی مین رفتیم گلف.
قشنگترین چیزی که اومدن من به کانادا برام داشته تجربه ی رشد کردنم در اینجاست.
بار اول که رفتم گلف با شرکتمون بود. اصلا نمی دونستم جریان چیه. توپ رو هم به جای این که بزنم طرف سوراخ صاف کوبیدم توی دهن خودم!
بعد از سه سال و خرده ای حالا ضربه های قشنگی به توپ می زنم. ضربه هایی که لااقل توی دهنم نمی خورن و گرچه درجه یک نیستن شاید حتی درجه دو هم نیستن ولی به هر حال…عاشق یکی یکیشونم. هر یه دونه ضربه من رو یاد اون باری می اندازه که توپ رو زدم توی دهن خودم!!!!
—
جی مین بهترین آدمه برای تمرین گلف. وامیسته و کلی هر ضربه ی خوبت رو تشویق می کنه! با روحیاتش جور در نمیاد. نمی فهمم چطوری این یه مورد اینقدر اهل تشویقه!
—
به جیمز می گم بیا بریم تمرین گلف و اسکی. می گه دست و پا چلفتی ام. نمی تونم!
اگه جیمز و گل آقا و کارن یه چیزی مشترک داشته باشن همینه که جفتشون رو باید به زور روونه ی چیزی غیر از کار و فیلم و موسیقی کرد! می خواد اون چیز ورزش باشه اسکی باشه. آبجو خوری رقص یا پشتک وارو!!
—
اسم بچه ی مارتین می شه آدام. مارتین به ایوانا پیروز شد بالاخره.
عاشق این روند خوشگل زندگی ام. دوست هایی که سال ها باهاشون بودم و می شناختمشون حالا شدن مامان و بابا!!
مارتین هم که از اولی که من اومدم اینجا با ایوانا بود و بعد باهاش ازدواج کرد -و همیشه می گفت شک داره با ایوانا ازدواج کنه یا نه ولی نهایتا ازدواج می کنه- حالا داره می شه بابا!
راستی راستی قشنگترین چیز دنیا همین تجربه ی جریان زندگی و رشد همه ی آدم ها و خود آدمه.
عجب کیفی می کنه خداوندگار عالم.
—
نهایتا…به شدت از وجود عزیز خودم لذت می برم.
—
همه ی این بالا و پایین پریدن ها نتیجه ی چی باشه خوبه؟ از یه چیزی…یا شاید چیزهایی…زیادی کیفورم!
—
خیر…اشتباه نکنین. خبر خاصی نیست. قسم می خورم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
فایده ای نداره آدم تصمیم بگیره باری رو زمین بگذاره.
خود به خود از دوش آدم می افته وقتی آدم راست راستی ازش خسته بشه.
مگه این که کسی زورکی روی دوش آدم نگهش داره که در اون صورت آدم اولش بی حس می شه و بعد خود به خود از دست خودش خلاص می شه.
—
کاش می شد دل آدم ها رو دید! کاش…
—
آهنگ های فردی مرکوری خیلی قشنگن. همیشه دوستشون داشتم. حیف که زود مرد.
—
صبح ها می رم ورزش. هفته هایی که هر روز صبح می رم خیلی از بقیه ی هفته ها خوشحال تر و از خودم راضی ترم. اون هفته ها حال روحی ام خیلی بهتره. متعادل ترم و کمتر به چیزهای آزار دهنده فکر می کنم.
سر همین ورزش رفتن سه مورد در باره ی خودم به خودم اثبات شده. مسلما ورزش مداوم ریسک ابتلا به افسردگی رو کاهش می ده. ثانیا وقتی روی ترد میل در حال راه رفتن و دویدن هستم اگه تلویزیون نگاه نکنم سر پنج دقیقه کلافه می شم. تلویزیون که جلوی چشمم باشه (با گوشی توی گوشم) راحت بیست و پنج دقیقه تا سی و پنج دقیقه رو با خوشحالی و بی خستگی می دوم.
به نظرم بزرگترین مشغولیت من در زندگی اینه که هر لحظه خودم رو مشغول نگه دارم. وگرنه…باز افسردگی پیدا می کنم.
سومیش…تنهایی که کسی رو نمی شناسم بهم خیلی کیف می ده. اصلا هم سعی نمی کنم با کسی دوست بشم. با این که هفت هشت نفری رو هر روز صبح می بینم. فکر کنم….مردم گریز باشم!!!!!!!
—
هممم…دموکرات ها اومدن سر کار. دونالد رامسفلد استعفا کرد…سریال آینه رو یادتونه؟ زندگی شیرین می شود!!!!!
این وسط سر صدام چی میاد؟
—
به شدت به یه فال دبش احتیاج دارم؟ کسی هست آنلاین مجانی واسه کتبالو خانم فال بگیره؟
—
کی دیده نفسایی که میفتن به شماره…
کلا از آهنگای آریان خوشم میاد. از گروهشون هم همینطور.
می دونم…خیلی ها هم خیلی بدشون میاد. من…یه کم زیادی ازشون خوشم میاد.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار