یادداشت برای دل خودم (۱۳)

یادداشت برای دل خودم (۱۳)

خانوم ها..آقایون…این یادداشت هم مثل تمام یادداشتهای تحت عنوان “برای دل خودم” زیادی شخصیه. خیلی هم قابل فهم ممکنه نباشه. جاش توی دفترچه خاطرات شخصیم بود که صد البته مثل همیشه برای این که همه چی رو یه جا جمع کنم پستش کردم توی سایت عمومی!!

همیشه خودت هستی که تنهایی رو برای خودت پر بکنی. وقتی هیچ کسی نمی تونه! نه که نخواد. نه…نمی تونه.
بدیش اینه که همون حس رو خودت نسبت به دیگران داشته ای. و وقتی فکر می کنی کسی هست که اون حس رو نسبت به تو داره می فهمی. گرچه دلپذیرت نیست ولی می فهمی و تمام تلخی ش رو حس می کنی. و…دلت به حال تمام کسانی که این حس رو بهشون داری…می سوزه و احساس گناه می کنی. :(
بعضی ارتباط ها در زندگی فقط و فقط با افراد خیلی خاصی پیش میان. اون افراد اگه از زندگیت برن شاید دیگه هرگز نشه اون ارتباط رو با کسی دیگه ایجاد کرد. یه دوست..یه آشنا…یه فامیل..هر کسی. جای خالیش ولی همیشه برات می مونه.

نمی شه..گاهی وقت ها هیچ کسی توی دنیا مثل خود آدم برای خودش نمی شه.
مثل همون گربهه یه جا می شینی. زخم هات رو لیس می زنی. میو میو می کنی. بعد…بهتر می شی.

به اندازه ی یه دنیا کار دارم. هر اتفاقی می خواد توی دنیا بیفته مهم نیست. من…باید به کارهام برسم و…
اگه چیزی رو بخوام به دست میارم. مثل همیشه. مثل همین امروزم که..دقیقا چیزهایی رو که پنج سال پیش یا ده سال پیش برام حکم رویا رو داشت به دست آوردم.
مثل یه چیزی که بیشتر از سه سال زحمت کشیدم بی خیالش بشم و نهایتا شدم و مثل این یکی که می خوامش..و خیلی می خوامش…و…
این یکی هم…به دست میاد. می دونم.

و…
چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک.

تو رو درواسی یه همکار سابق باید بشینم رزومه درست کنم. به شدت گیر داده توی یکی از شهرهای خوش آب و هوای این قاره برام کار پیدا کنه!!!!اون هم درست وقتی که نمی خوام! قول دادم رزومه رو روز سه شنبه براش بفرستم! ولله…چه عرض کنم. به آدم بگن دوازده تا لیسانس بگیره ولی یه رزومه ننویسه!

و تفال امروز:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه ی وصف جمال
که در آنجا خبر از جلوه ی ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد
اجر صبریست کز‌ان شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

One Response

  1. هروقت که \”سگ ولگرد\”هدایت رو می خونم احساسات اون سگه را با تمام وجودم درک می کنم .اصلا تبدیل میشم به اون سگ نگون بخت .و وقتی جمله شمارو درباره ی او ن گربهه که میشنه و تنهایی زخمهاشو لیس می زنه رو خوندم دیدم خیلی استادانه لحظه رو وصف کردین.اما اون زخمهایی که مثل خوره روح رو می خوره رو نمیشه با چیزی درمون کرد.ویه جمله دیگه شمادر رابطه با بچه و مسولیت واقعا جالبه اما براستی همه ی اونایی که یه فردبه شمار جمعیت کره ی زمین اضافه می کنن به این جمله توجه دارن. اصلا می فهمن مسولین یعنی چی؟ دلتون شاد .لبتون همیشه خندون.