باز باران..باترانه…با گهرهای فراوان…می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران…گردش یک روز دیرین…روز دیرین…روز دیرین….روز دیرین…

هممم…بله…میریم کاتج.خارج از شهر.
گاهی بساط عیش خودش جور می شود. گاهی به صد مقدمه ناجور می شود.
قرار بود هزارجا بریم غیر از کاتج.
مونترال, واشنگتن و مریلند, فستیوال شاو, منزل سرا!
آخر سر ناغافلی شد کاتج!
حالا هی….بشین و برنامه بریز بیخودی.
پدر من…گاهی بساط عیش خودش جور می شود.

آخرین تعطیلات تابستونه و اصلا خیال ندارم به ناخوشی سپری کنمش. می خواد تمام کره ی زمین زیر و رو بشه یا تبدیل بشه به بهشت برین. فرقی نداره. به هر صورت به من یه نفر باید خوش بگذره!

از هفته ی دیگه شش تا کلاس مختلف خواهم داشت به مدت شش هفته. چهارتا رقص مختلف و دو تا هم تخصصی.
خیال دارم آقا جیمی رو بابت تخصصی ها تیغ بزنم. از همین حالا می ترسم نکنه تیغم نبره.
هی…هی…دخترک خنگول..کاری رو که باید دوسال پیش می کردم حالا به صرافتش افتاده ام.

شعر از سید علی صالحی:

حالم اصلا خوب نیست
از همان گرگ و میش کله ی سحر
تا همین الان که آفتاب دارد آسوده می شود
هنوز ساعت : هشت و نیم شب است
عقربه ها خسته اند بی خیالند خاموشند
زمان از رفتن به جانب افعال آینده باز مانده است
ماضی مطلق
آخرین لهجه ی بعید باد و ستاره و دریاست
سال هاست
که رفتگر نارنجی پوش کوچه ی ما
هی پاییز را خلاف بادهای شمالی می راند و باز
باران و برگ و رگبار ستارگان مرده را
پایانی نیست
هفته ها
هزاره هاست
که هنوز ساعت : هشت و نیم شب است
ساعت هشت و نیم شب است

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار