عجب بویی داره این صبح بی نظیر خنک تابستانی.
خنکای دلچسب. درست مثل هوای شمال تهران.
بهشت است اینجا.
این من جهنمی در قعر این بهشت.
چیست که دست بر نمی دارد و بوده و هست و وجود سنگینش همیشه بر دوشم بوده.
—
دفتر خاطرات سال های شصت و هفت و شصت و هشت و هفتاد و یک ام دیروز به دستم رسید.
دفتر سال هفتاد و یک, یه تقویم سینمایی ست. تقویم سینمایی چارلی چاپلین.
یادداشت روز بیست و هفتم مرداد می گه:
“ساعت چهار و نیم بعد از ظهر … زنگ زد. خونه ی پسر خاله اش بود. تمومش کردم. خیلی اولش سخت بود. نه خیلی البته. ولی الان خیلی راحتم. دعا کن … زنگ بزنه.”
—
ما دختران حوا از روی هم الگو خورده ایم. بی کم و بیش.
دفتر پونزده و شونزده سالگی ام رو دوره می کنم.
به گل آقا می گم انگار درونم هیچ فرقی با شونزده سالگی ام نکرده. فقط رفتارهای بیرونی ام عوض شده.
گل آقا می گه از من اگه بپرسن نه درونت و نه بیرونت از چهارسالگی تا حالا عوض نشده!
راست می گه شاید.
در دختران حوا, در همه ی دختران حوا, چیزهایی هست که از بدو تولد تا نقطه ی پایان بی تغییر می مونه.
—
اولین باری که به گل آقا (به اسم مستعار ژامبون) اشاره شده ساعت دو و چهل و پنج نصفه شب تاریخ دوازده بهمن سال هزار و سیصد و هفتاده.
منتها…فکر میکردم از دوست من خوشش میاد! نهایتا با خودم دوست شد و ازدواج کرد!
—
این یکی از همه جالب تر بود:
“صبح روز چهارده خرداد یکشنبه ساعت هشت و نیم. به وقت محلی. سال هزار و سیصد و شصت و هشت و چهارم ژوین سال هشتاد و نه.
امروز صبح ساعت هفت خبر مرگ خمینی را از رادیو دادند…..”
و یک عالمه یادداشت و جزئیات اخبار و تفاسیر و مصاحبه های رادیو آمریکا و….
چرکنویس و پاکنویس!!!
—
دفتر رو که می خونم می بینم به اغلب آرزوهام رسیدم. با دو سه نفری که ازشون خوشم می اومد دوست شدم. با یکی از همکلاسی هام که خیلی دوستش داشتم ازدواج کردم. دانشگاه رو تموم کردم. خارج اومدم. حتی بیشتر از اونچه که آرزو کرده بودم رو توی زندگی ام تحقق بخشیدم.
این یکی ولی مونده هنوز:
“اتفاقی افتاد که شاید تا آخر عمر فراموش نکنم. (در حال حاضر فراموش کرده ام.اصلا یادم نیست چه اتفاقی در تاریخ هشت فروردین هزار و سیصد و شصت و هفت افتاده!) خیلی جالب بود. البته به عقیده ی من. من که اون لحظه تصمیم گرفتم برنامه ی زندگی ام رو طوری بچینم که آدم پولداری بشم. البته حالا…درست نمی دونم.”
به هر حال گویا آرزوی پولدار شدن هنوز محقق نشده. گرچه اینجور که از یادداشت بر میاد, همون موقع هم مردد بودم!
خوشحالم که خودم رو روی یه کاغذ ثبت می کردم و هنوز هم روزانه ثبت می کنم.
حافظه ی آدم بسیار ضعیفه و بسیار قوی.
پونزده سال پیش…انگار دارم نوشته های یک آدم غریبه رو می خونم. یه غریبه که بی نهایت شبیه خود منه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
بابا عجب بیزینسیه این استریپ تیز و این حرفها. این همه تو دنیا ریخته و باز براش تقاضا هست!!!! هر کار دیگه ای بخوای بگیری هزار جوره رزومه و سابقه کار و رفرنس و سند و مدرک می خوان تا فقط یه نگاه خرجت کنن!
به هر حال..هول نشین…ولله خیر. متاسفانه شرمنده, من استریپر که نیستم هیچ تا شدنش هم خیلی فاصله دارم. الله بختکی نیست. راست راستی دوره های آموزشی جدی داره. طراحی رقص داره. اگه یک خانوم یا آقایی بیاد و همینطوری اون وسط لباس هاش رو در بیاره ممکنه کلی هم اشتهای جنسی ملت رو کور کنه.
توضیح بیشتر این که من کلا و اساسا کار و زندگیم چیز دیگه ایه. منتها از اونجا که دوست دارم کله ام رو توی هر سوراخی بکنم و سر در بیارم این یکی رو هم رفتم و دیدم. یه کلاس یک ساعته بود که حتما دوست دارم وقت بیشتر که پیدا کردم برم و دوره های کاملترش رو به همراه دوره ی طراحی رقصش ببینم.
سرگرمی اصلی من کنار کارم رقصه. عاشق رقصیدن از همه نوعش هستم. از رقص سنتی و سرخپوستی گرفته تا استریپ تیز و لپ دنس تا جاز و سویینگ. تاریخچه و تیوری و طراحی اش رو هم خیلی دوست دارم. ایران دو سه جا رفتم. به دردم نخورد. جاهای درستش رو بلد نبودم. اینجا مدتیه که باز شروع کردم. مسلما هیچ وقت رقاص حرفه ای نمی شم به دلیل این که دیر شروع کردم. متاسفانه باز هم به همون دلیل و به دلیل این که پول زیادی هم توش نیست فقط می تونم به عنوان یه سرگرمی خیلی دوست داشتنی ادامه اش بدم و وقت محدودی روش بگذارم که البته قطعا بهتر از هیچیه.
برای اولین بار بود که کلاس رقص های سکسی رو می رفتم. دوست داشتم بدونم چه حرکت و فیگوری به بدن شکل سکسی می ده. یکی دو توصیه ی ابتدایی اش رو یاد گرفتم. تقریبا همونقدر که تا حالا در مورد زیبایی شناسی حرکات در باله یاد گرفته ام. که قطعا قطره است از دریا.
تنها مشکلم همونطور که قبلا توضیح دادم اینه که دیگه می فهمم تمام این حرکات و پوزیشن ها قواعد داره و قانون. رقصنده ای که داره این کار رو می کنه این قواعد رو توی بدنش پیاده می کنه. به دید تکنیک بهش نگاه می کنم. نمی دونم…نمی تونم تفاوتش رو توضیح بدم! شاید بهترین بیان این باشه که بگم قبلا به نظرم اینقدر همه چیز از پیش سازمان یافته و طراحی شده نبود. به نظرم همه چیز طبیعی تر بود. که البته هنوز هم بیان دقیقی نیست.
مشکل اینه که دیگه وقتی خودم هم می رقصم نمی تونم تشخیص بدم خوب اجرا شده یا تصحیح می خواد!!! معلمم باید بهم بگه.
خلاصه ی جریان این که فعالیت هایی هستن که آدم دوست داره انجامشون بده. صرفنظر از این که بتونه یا نتونه خوب انجامشون بده. برای من این کارها رقص هست, نوشتن, تیاتر,ادبيات و زبان, و ورزش هایی مثل گلف و بولینگ و بیلیارد. به شدت دوستشون دارم. به شدت بهم احساس لذت می دن. اونقدر که فراموش می کنم چقدر در انجامشون موفق هستم و اصلا آیا هستم یا نیستم. فقط از انجام دادنشون بی نهایت لذت می برم.
و…حالا از همه ی این حرف ها گذشته مقبول تر از ما تو این شهرفرنگ نبود که با یک ساعت کلاس رفتن ملت می خوان بیان کلاب, ما رو تماشا کنن! ما رو بگو که فکر می کردیم پول مول تو کار رقص نیست! بابا بی خیال سر جدتون. باحالین به خدا.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
خوب…به خدمتتون عرض شود که بووووممممم.
صبح بعد از ورزش از در پارکینگ باشگاه می اومدم بیرون. یه کامیون خرسولی پارک کرده بود دم در. توی خیابون رو نمی دیدم. اومدم بیام جلوتر که ببینم توی خیابون چه خبره. که….بوووووممممم. زدم توی در طرف كمك راننده ی یه مرسدس بنز نوی نو که دویست هزار دلار ناقابل قیمت داره!!!!
خسارت به کنار. دلم واسه اون عروسکی که اونجوری زدم توی درش کباب شد!
از مواردی که تقصیر من نیست و تقصیر اون کامیون خرسولیه ولی من مقصر شناخته می شم! به خاطر این که کامیونه مجوز داره که واسه کارهای ساختمانی واسته اونجا و جای غیر قانونی هم پارک نکرده!
باحالیش به اینه که هم من و هم آقا بنزیه هر روز صبح و هر شب (بنده صبح. آقا بنزی شب!) از در همون پارکینگ میایم بیرون و در سه هفته ی اخیر همه ش فکر کردیم که بریم پیش مسوولی که کامیون خرسولی رو گذاشته اونجا شکایت کنیم چون قطعا احتمال تصادف رو شصت هفتاد درصدی بالا می بره. ولی این کار رو نکرده بودیم تا همین امروز بعد از تصادف. بعد هم تازه فهمیدیم حق با آقا کامیونیه بوده و ما جای استفاده از چشممون خوبه که رمل و اسطرلاب بندازیم و اگه رخصت داد تازه از پارکینگ بیایم بیرون.
دفعه ی دیگه بیشتر دقت می کنیم. هم من هم آقا بنزیه! قوانین شیر تو شیر! خنگول ها.
منتها عجب با کلاسی ام من. برای بار اول بعد از دوازده سال رانندگی تصادفی کردم که مقصر بودم. ولی ایول…با یه مرسدس بنز سی ال ۵۵ ای ام دی!!!!
خوبه ملکه الیزابت با رولز رویس سلطنتی اش از اونجا رد نمی شد!
—
مارتین خره دیروز ازم معذرت خواهی کرد. فهمید هفته ی پیش ازش عصبانی شدم.
اخلاقش هفته ی پیش خیلی بد بود. توی ویکند پروژه اش رو تموم کرد. دوشنبه یه مارتین کاملا متفاوت برگشت سر کار.
بیچاره ایوانا!! چرا بعضی ها مثل همین مارتین خره وقتی کارشون سنگینه حساب همه ی ملت رو می رسن؟
به گمانم به هورمون تستوسترون مربوط بشه!
—
بدی این که یه کاری رو یاد بگیری اینه که دیگه از اون پدیده مثل قبل لذت نمی بری. به جاش به چشم کسی که می فهمدش نگاش می کنی.
فرضا قبلا عاشق نگاه کردن رقص ایرلندی و رقص عربی بودم. بیشتر از آقایون شکم گنده ی کچل بازنشسته (خواستم تیپ بدم خدمتتون!!!), حقیر از رقص رقاصه های عربی کیف می کردم. منتها حالا که دارم عملی روی رقص ها کار می کنم و سعی می کنم یادشون بگیرم, دیگه اون لذت از یه پدیده ی ناشناخته رو نمی برم. می فهمم رقاصه چکار داره می کنه و به جای این که فقط لذت ببرم به چشم آموزش و تجربه و اینطور چیزها نگاش می کنم. به عبارتی یه جور دیگه لذت می برم که با نوع قبلی متفاوته!
خلاصه حس قبلی رفته یه حس دیگه جاش رو گرفته و حس قبلیه امکان نداره دوباره برگرده. رقص ایرلندی هم همینطور. تمام مدت به مشکل زانو و بازو های رقصنده فکر می کنم. چون اونطور که دخترک ایرلندی که باهامون می رقصه می گفت, بعد از مدتی براشون بازو و زانو و ساق پا نمی مونه!
دیشب هم جای همگی خانوم ها خالی رفتیم با دوستان (راضی بودن خودشون بگن کی) کلاس رقص های استریپ تیز و رقص با میله و اینطور چیزها! باحالیش به اینه که این رقص ها طراحی جدی هم دارن.
حالا از این به بعد به جای این که از رقص سکسی خانوم یا آقای رقصنده لذت ببرم باز می رم توی بحر آموزش و تجربه و این حرف ها.
کلاسه باحال بود. مخصوص خانوم ها. آقایون اجازه ی ورود ندارن. ساعتی بیست دلار و کلاس های مختلف داره.
از این به بعد دو سه تا لم اصلی هنرپیشه ها رو می دونم! چیزهای ابتدایی ابتدایی…و جالب.
—
هنوز فکر می کنم به شدت عقب هستم. دارم می دوم مثل چی.
شاید تصادف امروز صبح برام لازم بود. به اندازه ی دو سه ساعتی بی این که دست خودم باشه حرکت سریع سریع ام رو متوقف کرد.
دارم استارت می زنم. تا خودم رو از پا نندازم ول کن معامله نیستم گمانم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
بدون شرح…بر اثر اعتصاب غذا در گذشت.
دارم نهار می خورم!! فرسخ ها دورتر از جنگ و نا بسامانی. در کشوری که به دلیل محل تولدم باید آسه برم و آسه بیام. گرچه که مهد آزادی استَ (که البته آقای هارپر دارد گند می زند توی همان یک ذره ای هم که بود) اما هنوز تفاوت با خود ینگه دنیایی ها را حس می کنی. گرچه…با تمام اوصاف اینجا از کشور خودم آزادی بیان و آزادی عقیده ی بیشتری دارم.
حالا فکر می کنم…
من آدم ام؟ یا امثال اکبر محمدی؟ چی باعث می شه من اینجا باشم و او…
گاهی وقت ها فکر می کنم و فکر می کنم و فکر می کنم…و…به هیچ نتیجه ای نمی رسم.
انسان را نمی دانم ولی من…به غایت خودخواهم.
—-
“It was a very horrible scene. All the people were trapped underground. It was something that made you cry,” said Mohammed Zaatar, a Red Cross worker who was the first to arrive on the scene yesterday morning and who spent the entire day digging for survivors and corpses in the rubble. He said he did break down into tears, thinking of his own three-year-old, as he pulled some of the smaller children’s bodies from the ruins. “I cannot say more. This is the worst day of my life.”
به نقل از روزنامه ی گلوب اند میل.
و
The stunning bloodshed in Qana increased international pressure on Washington to back an immediate end to the fighting and prompted Rice to cut short her Mideast mission to return home Monday.
In a nationally televised speech before leaving Israel, Rice said she will seek international consensus for a ceasefire and a “lasting settlement” in the conflict between Lebanon and Israel through a UN Security Council resolution this week.
“I am convinced that only by achieving both will the Lebanese people be able to control their country and their future, and the people of Israel finally be able to live free of attack from terrorist groups in Lebanon,” Rice said.
.
.
.
The largest death toll from a single Israeli strike before Sunday was about a dozen, and the Qana attack, where at least ۳۴ children and ۱۲ women died, stunned Lebanese.
اسراییل هم عذرخواهی کرده و گفته که حمله به قانا به دلیل این بوده که چهل تا راکت از قانا به اسراییل شلیک شده بوده و تمامشون هم از نزدیک اون ساختمان!
به عبارت دیگه اسراییل می گه تا خلع سلاح کامل حزب الله جنگ رو ادامه می ده -و اینجور که پیداست به هر قیمتی!!- و آمریکا هم پشت سرش ایستاده. از سازمان ملل -طبق معمول همیشه- هیچ کار خاصی بر نمیاد. بقیه ی دنیا هم از دور دستی بر اوضاع دارن غیر از ایران که رسما طرفدار حزب لله لبنانه.
باز هم عقلم به هیچ جا نمی رسه!!!
گاهی وقت ها فکر می کنم نکنه مغز من پردازنده نداره و محدود می شه به مقدار محدودی از حافظه که تازه اون هم واسه هر چیز کار نمی کنه! فقط ورودی می گیره و بدون تغییری می فرسته روی خروجی! بعضی هاش رو هم توی حافظه نگه می داره.
گرچه… مسلما بهتر از اینه که ورودی ها رو پرداخت کنه و یه مشت آشغال به جای خروجی تحویل بده.
پردازنده ی کسی اگه کار می کنه لطفا بنده رو هم ملتفت اوضاع جاری و تعریف انسانیت بکنه.
—
تفال به حافظ شیرین سخن که خوش خبر از آب در اومد. برای من و برای همه:
ساقی بـه نور باده برافروز جام ما
مـطرب بـگو کـه کار جهان شد به کام ما
ما در پیالـه عـکـس رخ یار دیدهایم
ای بیخـبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشـق
ثـبـت اسـت بر جریده عالـم دوام ما
چـندان بود کرشمـه و ناز سـهی قدان
کاید بـه جـلوه سرو صـنوبرخرام ما
ای باد اگر بـه گلشـن احـباب بـگذری
زنـهار عرضـه ده بر جانان پیام ما
گو نام ما ز یاد بـه عـمدا چـه میبری
خود آید آن کـه یاد نیاری ز نام ما
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سـپردهاند بـه مـسـتی زمام ما
ترسـم کـه صرفـهای نبرد روز بازخواست
نان حـلال شیخ ز آب حرام ما
حافـظ ز دیده دانه اشکی هـمیفـشان
باشد کـه مرغ وصـل کـند قـصد دام ما
دریای اخـضر فـلـک و کشـتی هـلال
هسـتـند غرق نعـمـت حاجی قوام ما
برای تغییر ذایقه…
شعر از هوشنگ ابتهاج:
باز آي دلبرا كه دلم بي قرار توست
وين جان بر لب آمده در انتظار توست
در دست اين خمار غمم هيچ چاره نيست
جز باده اي كه در قدح غمگسار توست
ساقي به دست باش كه اين مست مي پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
هر سوي موج فتنه گرفته ست و زين ميان
آسايشي كه هست مرا در كنار توست
سيري مباد سوخته ي تشنه كام را
تا جرعه نوش چشمه ي شيرين گوار توست
بي چاره دل كه غارت عشقش به باد داد
اي ديده خون ببار كه اين فتنه كار توست
هرگز ز دل اميد گل آوردنم نرفت
اين شاخ خشك زنده به بوي بهار توست
اي سايه صبر كن كه برآيد به كام دل
آن آرزو كه در دل اميدوار توست
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
نه..این دیگه شاهکار بود.
خانوم پریس هیلتون گفته ان که:
‘Every decade has an iconic blonde like Marilyn Monroe or Princess Diana, and right now, I’m that icon.’ Paris Hilton, told Britain’s The Sunday Times.
البته این هم جواب روزنامه ی گلوب اند میل هست:
We couldn’t agree more, but even though Marilyn Monroe posed nude for Playboy, she didn’t make a pornographic movie with her boyfriend, which then spread far and wide across the world.
عجب بابا…مریلین مونرو و خصوصا پرنسس دایانا…و مقایسه اشون با پریس هیلتون..
تفاوت اینه که من دربست عاشق مریلین مونرو و پرنسس دایانا هستم. هر کدوم شخصیتی هستن واسه خودشون.
منتها پریس هیلتون. مشکلی با فیلم پرنوی این خانوم و دوست پسرش ندارم. بالاخره اکثریت قریب به اتفاق جامعه ی کانادا و آمریکا و اروپا با دوست پسرشون ارتباط جنسی داشته ان, که اصلا باید هم داشته باشن مگه این که آدم های غیر طبیعی باشن.
منتها مشکلم اینه که این خانوم هیچ کار مهم و بحث انگیز و حتی قشنگی نکرده که بشه به عنوان یک سمبل در نظر گرفت.
بابا بی خیال…
دنیا دنیای اعتماد به نفس است و پر رویی!!!
(توضیح نویسنده: بنده از خانوم هیلتون حالم به هم می خوره. حالا هر اتفاقی هم می خواد بیفته!)
—
هان راستی. خانوم اندرسون چهاربار در چهار جای مختلف با آقای کید راک ازدواج کرده یا می کنه!
این روی جلد یه مجله بود وقتی می خواستم خرید هفتگی ام رو انجام بدم.
به نظرم توی قایق است و توی ماشین و توی ویلاشون و توی استخر!
بنده روی شتر رو هم که به روایات مختلف مستحب است پیشنهاد می کنم.
صادقانه خدمتتون عرض کنم خانوم اندرسون رو به خانوم هیلتون ترجیح می دم.
لااقل جایگاه خودش رو به عنوان یه پورن استار می شناسه و خودش رو به شکل های دیگه به ملت قالب نمی کنه.
حقا و انصافا هم در جایگاه خودش خوب کار می کنه. کارش رو بلده که خودش به خودی خود خوبه.
پاملا خانوم سی و نه ساله در مورد آقای کید راک سی و پنج ساله گفته که:
“Well my miracle came and went. And came back and back because he knew that I’d wake up one day and realize that I was waiting for nothing,” she said.
—
توی فکرم دو سه سال دیگه که این برنامه های فعلی ام انجام شد یه سری درس های بازرگانی و سهام و بورس بگذرونم که توی این دنیایی که همه چی پوله و اقتصاد بفهمم داره چی می گذره.
به هر حال…این مقاله در مورد گوگل هست و سهامش!
من که کلا به نظرم میاد سهام گوگل دیگه اون صعود غیر عادی رو نداشته باشه.
در حال حاضر به نظرم برد توی خرید سهام شرکت های تلکام باشد و ایضا شرکت های برنامه نویسی نرم افزار.
منتها چون شم اقتصادی ام درست چپرو کار می کنه همیشه, مسئولیتی به عهده نمی گیرم.
مسئولیت منفعت و ضررش پای خودتون!
—
دنیاکه هنوز به آخر نرسیده هان؟
بار صدهزار و یکم.
با تمام نیرو…دوباره…
یک دو سه…
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
مورچه…هزار بار دونه رو می بره بالا….هزار بار دونه قل می خوره پایین. برای بار هزار و یکم هولش می ده بالا.
یادم باشه دنیا دنیای سعی و خطاست و پر از آدم های مختلف با توانایی های مختلف. دنیای من ولی با دنیای واقعی تفاوت داره. دنیای من اون چیزی هست که من از دریچه ی چشم هام می بینم و فکر می کنم. شاید حتی به اندازه ی یه دنیا متفاوت با دنیای واقعی.
جالبیش اینه که دنیای هر کسی متفاوته با دنیای واقعی.
درک مفهوم حقیقت مطلق چه وقت میسر می شه؟ و اصلا حقیقت مطلقی وجود داره؟
یه چیز ولی مسلمه. من…همون مورچه هه ام و اين بار …بار صدهزارم…
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
طبق معمول همیشه گاهی وقت ها از یه ساعتی تا یه ساعتی همه چیز به هم می ریزه وبعد از یه ساعتی به بعد شروع می کنه درست شدن.
از این وقایع جگر سوراخ کن ریز ریز اینقدر داشته ام که بدونم تنها چاره اش خونسردیه ..جمع کردن حواس…آروم بودن…و صبر کردن. و این که یادم باشه بخشی از زندگی روزمره است.
به نظرم راست راستی اثر ماه و ستاره و صور فلکیه. وگرنه دلیل دیگه ای براش پیدا نمی کنم. خصوصا که به یه بازه ی زمانی محدود می شه! اسفند دود کردن باید در رد کردن بلا موثر باشه.
نمی دونم دقیقا برای چی باید زندگی کرد ولی می دونم باید این کار رو کرد. برای مردن یه عمر فرصت داریم و به هر حال خودش میاد. بنابراین فرضیه ی خاتمه دادن به زندگی برای من یه فرضیه ی کاملا رد شده است. منتها اگه باید کاری رو انجام داد بهتر که به قشنگترین شکلی انجامش بدیم و کمک کنیم که دیگران هم قشنگ انجامش بدن.
—
صبح ماشینه لج کرد و آمپرش زد بالا حسابی. نگه داشتم کنار اتوبان تا کمک برسه. تفاوت آدم ها بامزه است. دو تا جنتلمن به معنای واقعی پیدا شد. یکی شون یه آقای ایتالیایی (از پرچم ماشنیش فهمیدم) با یه فورد دو نفره ی قرمز!!! نگه داشت. از ماشین پیاده نشد. فقط از توی ماشین اشاره کرد به موبایلش و دستش رو به علامت سوال تکون داد. منظورش این بود که تونسته ام با جایی تماس بگیرم یا نه. موبایلم رو نشون دادم وانگشت شستم رو عین بیلاخ بردم بالا که یعنی اوکی هست همه چی. یه آقای مسن هم نگه داشت و باز بی این که پیاده بشه اشاره کرد که کمک می خوام یا نه. به اون هم بیلاخ رو نشون دادم که همه جا غیر از ایران یعنی همه چی اوکی هست.
بعضی ها ولی جنتلمن که نیستن هیچی حسابی هم جگر سوراخ کن هستن. انواع اداهای مختلف رو از پنج شش نفری دیدم. و با این که سعی می کنم آدم ها رو دسته بندی نکنم ولی…اغلبشون راننده کامیون بودن.
ماشینه بدکی نیست. احتیاط واجب اینه که فردا ببرمش تعمیرگاه.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
آدم گاهی وقت ها از خودش حالش به هم می خوره. برای هر کسی پیش میاد و ..همینه دیگه.
بعضی وقت ها حتی به اون بدی هم نبوده منتها…گاهی که آدم غرورش رو یا احساسش رو یا هر آشغال دیگه ایش رو هزینه می کنه جای زخمش تا مدت بیشتری درد می گیره و به هر بهانه ای باز به یاد آدم میاد.
—
بیشتر از هر وقت دیگه ای از زندگی ام به مفهوم کلی کیف می کنم. وقتم تقریبا شبانه روز مال خودمه. هیچ چیزی بیشتر از این که چیزی دست و پام رو بگیره عصبی ام نمی کنه.
—
یه جایی خونده بودم بچه ها بی واهمه به همه نزدیک می شن. با هر بار پس زده شدن یه دیوار دور خودشون می کشن. فکر می کنم این دیوارها قطور تر و بلندتر می شن تا سن خاصی که همه به یک حدی از تنهایی می رسن. با بعضی ها می شه دری توی لایه های دیوارها باز کرد. بعد هم هر وقت خسته بشی می شه در رو بست.
ما هم همین کار رو می کنیم. ما هم دیگران رو هول می دیم توی حصارهای خودشون. اگه خیلی هنرمند باشیم خیلی انسان باشیم و ظرفیتمون خیلی بالا باشه می فهمیم چطور تعداد و قطر این حصار ها رو بیشتر و بیشتر نکنیم و چطور درها رو به روی آدم ها نبندیم و در عین حال درهای بسته رو محترم بشماریم.
—
پروانه هي پروانه
من از وزيدن اين لحظه ها
هرگز هيچ اميدي به آمدن آن روز روشن نداشته ام
تو هم از تنگ اين غروب تشنه بترس
خيلي وقت است
بادها از غارت سحرگاه شبنم فروش
به خاموشي خارزار شهريوري رسيده اند
اين آخرين وصيت من است
ديگر وزيدن ولگرد اين لحظه ها
هيچ عطري از شفاي بنفشه نخواهد آورد
راهي نيست
تا حنابندان دوباره ي اردي بهشت و علف
بايد به قول همين بوته ي راه نشين قناعت كني
ورنه بادها
ترا به نانوشته ترين دفتر نامه ها خواهند فروخت
شعر از علی صالحی
—
شایدم یک وجود غریب ناخونده همون بهانه ی زندگی کردن و محرک جلو رفتن باشه. وگرنه با این همه خودخواهی واسه چی باید اینجوری زالو وار این پیکره ی بی اشتیاق رو چسبید و در گذر سال ها رها نکرد.
این شعر علیرضا عصار زیباست:
به جهان که دید صیدی که بترسد از رهایی
کنایه از رهایی از معشوق غایی و نهایی که قرار است خداوند جان آفرین باشد. مفهوم رو زیباتر از این نمی شد بیان کرد. اول فکر کردم شعر مال مولاناست. منتها پیدا نکردم. اسم شاعر رو اگر می دونین لطفا بگین.
—
آهان…بله…راستی…حالم از همیشه بهتره. هیچ تغییر عمده ای هم در هیچ کجای زندگی ام به وجود نیومده. عین همیشه.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
عاشق صدای ستارم…چقدر زیبا می خونه…
با این که برنامه ی کنسرت ایرانی رفتن نداشتم ولی از آصف نمی تونم بگذرم. خیلی دوستش دارم. آگوست کنسرت داره و فکر می کنم حتما برم.
با این که برنامه ی کنسرت ایرانی رفتن نداشتم ولی از آصف نمی تونم بگذرم. خیلی دوستش دارم. آگوست کنسرت داره و فکر می کنم حتما برم.
کرشمه..از آصف…
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
صبح کله ی سحر به عادت همیشه شعر می خوندم. این شعر از یغما گلرویی شانسی پیدا شد. به دلم نشست بد فرم. شاید وقت گذاشتم و از بر کردمش:
گفتم : كبوتر ِ بوسه!
گفتي : پَر!
گفتم : گنجشك ِ آن همه آسودگي!
گفتي : پَر!
گفتم : پروانه پرسه هاي بي پايان!
گفتي : پَر!
گفتم : التماس ِ علاقه،
بيتابي ِ ترانه،
بيداري ِ بي حساب!
نگاهم كردي!
نه انگشتت از زمين ِ زندگي ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر كشيد!
سكوت كردي كه چشمه ي شبنم،
از شنزار ِ انتظار من بجوشد!
عاشقم كردي! همبازي ِ ناماندگار ِ اين همه گريه!
و آخرين نگاه تو،
هنوز در درگاه ِ گريه هاي من ايستاده است!
حالا - بدون ِ تو!-
رو به روي آينه مي ايستم!
مي گويم: زنبور ِ گزنده ي اين همه انتظار،
كلاغ ِ سق سياه اين همه غصه!
و كسي در جواب ِ گفته هاي من «پر!» نمي گويد!
تكرار ِ آن بازي،
بدون ِ دست و صداي تو ممكن نيست!
پس به پيوست تمام ِ ترانه هاي قديمي،
باز هم مي نويسم:
برگرد!
—
صبح توی اخبار داشت می گفت. خانوم الیشا کاتبرت بیست و چهار ساله گفته که برای مجله ی پلی بوی برهنه نمی شه!
تا حالا معلوم شد که برای مجله ی پلی بوی برهنه نمی شه. بشتابید. دیگران شاید هنوز شانسی داشته باشن.
چرا واسه پلی بوی برهنه نمی شه؟ نمی دونم. برین از خود الیشا خانوم بپرسین.
تمام مدت فکر می کردم این خانوم با ماریلا کاتبرت نسبتی نداره احتمالا؟ آنی شرلی رو که یادتونه. هان؟
—
کاندولیزا خانوم امروز رسیده لبنان. بعد هم یه سر می ره اسراییل. از همین حالا گفته می شه که مذاکرات دیپلماتیک فایده نداره! این حزب الله و اسراییل می خوان بزنن تو سر و کله ی هم و همدیگه رو داغون کنن!
شاهکاره به خدا. نمی فهمم این وسط آمریکا واسه چی وزیر و سفیر می فرسته این ور اون ور! شوخی شوخی شد ابرقدرت و مبصر دنیا! بابا بی خیال.
به نظر میاد دنیا همیشه باید یه ابرقدرت و امپراطوری داشته باشه. حالا یه روزی رومه یه روزی ایران یه روزی چین و ماچین یه روزی هم..آمریکای جهانخوار خودمون.
…
عاشق این قدرت و ثروتم که آدم بچه و پدر مادرش رو هم به خاطرش می فروشه.
—
مسخره ها. نیم ساعته به این عنوان می خندم:
بفرمایید..یه فرستنده هایی درست کردن برای این که بعد از عمل جراحی چیزی توی بدن مریض جا نمونه!!!
مطمینم جراح اگه خانوم باشه امکان نداره چیزی توی دل و روده ی مریض جا بگذاره. منتها آقایون یک ویژگی مشترک دارن و اون اینه که باید پشت سرشون راه بیفتی و هر کاری می کنن بعدش جمع و جور کنی. در کابینت رو ببندی. وسایل کار رو جمع کنی. آچار پیچ گوشتی و قیچی باغبونی رو بگذاری سر جاش. ماشین ریش تراش رو بگذاری توی جلدش. در کرم و در خمیردندون رو ببندی…. اصطلاح قمی اش می شه آقایون دست پشت سر ندارن!!!!
جراح هم که بشن وسایل رو جا می گذارن توی شکم مریض بدبخت. مریضه شانس آورده که جراح یادش نمی ره, شکم مریض رو عین در کابینت چارتاق باز بگذاره.!!!!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار