دنیای غریبی ست.
برای این که یک معتمد صاحب کمالات به لاطایلات ات گوش کند و باورت کند و یک ساعت را فقط و فقط بگذارد برای دنیا ی تو و تفکرات و دلمشغولی های تو ساعتی صد یا صد و بیست دلاری باید بسلفی!
عاشق این چرک کثافت کف دستم.

دنبال یک جوابم. یک حقیقت.
حالت فواره ای رو دارم که به بالاترین نقطه ی اوج رسیده باشه و بدونه از این لحظه به بعد دوره ی سقوطه!!

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها …. خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

شعر از محمد علی بهمنی

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار