یادداشت برای دل خودم (۴)

یادداشت برای دل خودم (۴)

این هفته خودم رو آبلمبو کردم. خسته, ولی راضی.
از معدود هفته هایی که بیشتر از هفتاد در صد چیزی که می خواستم رو انجام دادم.
کار های خونه, سر کار, درس خوندن, کارهای شخصی…این هفته ها کم توی زندگی آدم پیدا می شن.

تنها تیمی که با این که روی باختش شرط بسته بودم, از بردنش خوشحال شدم, تیم پرتغال بود.
دلیلش؟ شرمنده, ولی این پسرک, رونالدو!!!!!

اگه آدم, مدتی یه روند زندگی کرد و با یه احساسش برای سال های سال نتونست کنار بیاد, و اگه برای یکی دو سالی دید که کمتر از همیشه اذیت شده, نهایت اشتباهه که باز برگرده به همون مدل زندگی که توش با احساسش مشکل پیدا کرده.
من, در حالتی غیر از “رها” بودن اگه زندگی کنم, با همه چیز و با تمام دنیا مشکل پیدا می کنم. لااقل بعد از سی و دو (یا حالا سی و هفت, یا پنجاه و دو یا هر رقم دیگه که دوست دارین سن من رو تصور کنین) باید این رو بپذیرم و این یکی قسمت خودم رو هم بشناسم.
من هیچ جور قید روحی و اخلاقی و فکری و جسمی رو نمی تونم تحمل کنم و شاد و سرخوش بمونم. بیشترین مشکل هم گریبانگیر اطرافیانم می شه چون بند و بلای اونها می کنم که ازش متنفرم. چون مزخرفترین و شرم آورترین رفتار ها رو دقیقا زمان هایی کرده ام که بند و بلای ملتین کرده ام. هنوز هم یادم که می افته خجالت می کشم.
هممم…گل آقا و خانواده ی درجه یک ام سال هاست که به همه شون عادت کرده ن.
مدل رفتاری فعلی در مقایسه با قبلی, مثل اینه که دختر گل گلی شاه پریون رو با یه تخم جن مقایسه کنی.

زمانهایی توی زندگی هست که آدم حس می کنه داره منبسط می شه. هیچ فشاری نیست. زیبایی ها عمیق تر حس می شن و…
یه بی احساسی مثل من به عکس همیشه دلش بد جور هوای طبیعت رو می کنه. یه دریاچه ی آروم آبی, با ماسه های نرم که آفتاب خورده باشه, با درخت های بلند و ناز, و …
هی…راستی, طبیعت و آبش جونور و پشه مشه و آشغال نداشته باشه که اونجوری از هرچی آب و طبیعته بیزار می شم.

همممم..الوعده وفا…گفته بودم راجع به گل آقامون می نویسم, چاپ می کنم توی اینترنت همه دنیا ببینن. بفرمایید:
دیروز با گل آقامون رفتیم کلاس رقص سالسا دوباره. دیدین گفتم گل آقامون از خود فرد آستر هم بهتر می رقصه؟ خانوم معلممون نیومده بود, یه آقاهه اومده بود. پرسید کی همه ی حرکات ترم های قبل رو بلده که یه بار انجام بده.

گل آقامون دستش رو بلند کرد. و…باورتون بشه یا نشه, کل کلاس به گل آقای ما اقتدا کردن!!! البته من هم استادیار بودم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

11 Responses

  1. ماهی اندیشید در ژرفای آب
    ” می‌توان روزی رها زین قید شد؟ ”

    تور ماهیگیر از امواج خاست
    ماهی از دریا رها شد، صید شد!

    ” فخرالدین مزارعی ”