کت بالو

بایگانی برای تیر, ۱۳۸۵

دغدغه ها

شنبه
۳۱ تیر ۱۳۸۵

دنیای غریبی ست.
برای این که یک معتمد صاحب کمالات به لاطایلات ات گوش کند و باورت کند و یک ساعت را فقط و فقط بگذارد برای دنیا ی تو و تفکرات و دلمشغولی های تو ساعتی صد یا صد و بیست دلاری باید بسلفی!
عاشق این چرک کثافت کف دستم.

دنبال یک جوابم. یک حقیقت.
حالت فواره ای رو دارم که به بالاترین نقطه ی اوج رسیده باشه و بدونه از این لحظه به بعد دوره ی سقوطه!!

تو را گم مي كنم هر روز و پيدا مي كنم هر شب
بدین سان خوابها را با تو زيبا مي كنم هر شب
تبي اين گاه را چون كوه سنگين مي كند آنگاه
چه آتشها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب
تماشايي است پيچ و تاب آتش ها …. خوشا بر من
كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب
مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني اي دوست
چگونه با جنون خود مدارا مي كنم هر شب
چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو
كه اين يخ كرده را از بيكسي ها مي كنم هرشب
تمام سايه ها را مي كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا مي كنم هر شب
دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش
چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب
كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟
كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب

شعر از محمد علی بهمنی

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

جمعه
۳۰ تیر ۱۳۸۵

با شرکت رفتیم گلف. تقلب کردم و…برنده شدم!!!!!
توی تیم های چهار نفره بودیم. بار اول بود که کارت های گلف رو رانندگی می کردم. کیف داشت حسابی.
تیم چهار نفره ی ما مارتین بود و من و آدریانا و جیسون.
جیسون توی یه بخش دیگه ی شرکت ما کار می کنه. مارتین به خاطر مدیریت پروژه مجبوره باهاش کار کنه. جیسون بیست سالی هست که گلف بازی می کنه و حرفه ایه. از اول اینطور تقسیم کردن که تیم ها مخلوط حرفه ای ها و مبتدی ها و متوسط ها باشن. بنابراین جیسون حرفه ای ترین بود و من …مبتدی ترین!!!!
سر سوراخ اول مارتین داشت با یکی حرف می زد. جیسون گفت: هیششششش…اتیکت زمین گلف ایجاب می کنه که وقتی کسی داره ضربه می زنه بقیه حرف نزنن و ساکت باشن!!!!!!!!! قیافه ی مارتین شاهکار خلقت اون لحظه بود!!! به جیسون گفت: هی..ما اومدیم اینجا که بهمون خوش بگذره. جریان اینقدرها هم جدی نیست.
بعد هم اومد کنار من و گفت (ببخشید ولی بی تربیته دیگه): اتیکت زمین گلف! اتیکت گلفت بره توی باسن من. (کلمه ی ass رو استفاده کرد).
بعد هم نزدیکهای آخر کار وقتی که جیسون و آدریانا دیگه خیلی خیلی لوس شدن و جیسون گفت اصلیتش اوکراینی هست ولی توی جام جهانی طرفدار انگلیس بوده و پولی که عکس ملکه روش هست رو استفاده می کنه و فکر می کنه که وطنش هیچ معنی ای نمی ده (من هم اصلا و ابدا وطن پرست نیستم. این رو اعتراف می کنم ولی لحن جیسون حرص من یکی رو هم داشت در می اورد) مارتین به اون دو تا گفت که اگه اشکالی نداشته باشه می خواد که من جام رو با جیسون (که توی کارت مارتین بود) عوض کنم و من و مارتین که صد البته مبتدی هستیم (و اصلا دخلی به جیسون حرفه ای نداریم و صد البته اتیکت گلف هم نداریم!!!) با هم بریم و جیسون و آدریانا هم که گرسنه ترن برای نهار برن! و اینجوری شد که من و مارتین خره از دست جیسون و آدریانا خلاص شدیم!

رفتیم جلوتر. دخترخانوم فوق العاده خوش تیپ و ملوس و خوش بنیه ای گلف باز حرفه ای اون زمین بود و روی یکی از سوراخ ها ایستاده بود که یه ضربه به هر تیمی کمک کنه! برای ما هم وقتی چهار نفری بودیم یه ضربه زد. سر راه برگشت دوباره از دختر خانوم رد شدیم. مارتین توضیح داد که خفه خون گرفته با اون دو نفر دیگه که بودیم. می خواسته بگه دخترک چقدر خوش تیپه و اگه مارتین ازدواج نکرده بود حتما سعی خودش رو می کرد که دختر خانوم رو (بی تربیته دیگه ببخشید ولی) بلند کنه!!! گرچه قول اکید گرفت که مثل بقیه ی موارد صدام پیش ایوانا در نیاد! (با حق السکوتی که می شه از مارتین خره در مورد موارد عدیده بگیرم فکر کنم بتونم بقیه ی عمرم پاهام رو دراز کنم و خودم رو باد بزنم!!)

خلاصه…کلی پشت سر جیسون و این که این پست رو گرفته فقط به خاطر این که انگلیسی اش خوبه و <اس ملت رو بوس می کنه!> حرف زدیم و در مورد دخترک گلف باز که چقدر ناز و خوش تیپ بود و در مورد آدریانا و جیسون که چقدر <انویینگ> بودن و چقدر خوب که ازشون جدا شدیم و چقدر دوتایی با هم بیشتر بهمون خوش می گذشت اگه از اولش هم تنهایی چرخیده بودیم و این که چقدر ضربه های بهتری می زنیم (ضربه های اولی من احمقانه ترین ضربه های ممکن بودن) حالا که این آدم های مزخرف دور و برمون نیستن!
خلاصه…برگشتیم و نهار خوردیم. بعد…نوبت اعلام برنده ها شد! (من اصلا نمی دونستم برنده ای هم به کاره!) و…اولین نفر من برنده ی نزدیکترین ضربه به سوراخ برای بانوان بودم!!!!!!!! نگو جیسون ضربه ای رو که خودش زده (و الحق و والانصاف عالی بود) به اسم من کنار سوراخ ثبت کرده!!!! (سر در نیاوردم چرا به اسم آدریانا ثبت نکرده. تقریبا محل من نمی گذاشت و تمام مدت به آدریانا یاد می داد که چطور ضربه بزنه). گرچه خود جیسون هم برنده ی بهترین ضربه ی آقایون شد. و…نهایتا اون دختر خانوم ملوس گلف باز حرفه ای که دل مارتین رو برده بود جایزه ها رو اهدا می کرد!!!!!!!!!
خلاصه..امروز روز مارتین بود به نظرم.

خبر داغ تر…ایوانا و مارتین دارن بچه دار می شن. کلی ذوق کردم. مارتین با افتخار اعلام کرد که بچه پسره. پاییز به دنیا میاد و ایوانا به شدت هیجان زده است.
از من پرسید نمی خوام بچه دار بشم. گفتم نه. چون به شدت خودخواهم. و مارتین گفت سر در نمیاره. چون بچه دار شدنش به خاطر خودخواه بودنشه. می خواد کسی باشه که وقتی پیر شد ازش نگهداری کنه!
نگفتم ولی به نظرم رسید بهش بگم یادش باشه از بچه بابتش امضا بگیره. بچه اگه مثل من ناخلف از آب در بیاد…
گرچه…مارتین پسر گل خوب خانواده است. بیشتر که با خانواده های اینجا آشنا می شم بهتر می فهمم ساختار هر خانواده چطوریه. مارتین هیچ وقت با دوست دخترش زندگی نکرد. دوست دخترش رو به مدت پنج سال عوض نکرد. ایوانا هیچ وقت شب خونه ی مارتین اینها نموند. گرچه که با هم مسافرت می رفتن. و مارتین خونه ای نزدیک خونه ی خانواده اش گرفت که اونها و برادرش رو کمک کنه و از وقتی برادرش بچه دار شد عکس زمینه ی کامپیوترش رو از یه عکس سکسی که داشت به عکس بچه ی برادرش تغییر داد.
(ایوانا جریان عکس ها رو می دونه. بابت این یکی نمی تونم حق السکوت بگیرم.)
—-

یه عالمه مارتین شد پست این مرتبه. :)
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

اخبار روز

چهارشنبه
۲۸ تیر ۱۳۸۵

به سلامتي و ميمنت خبر فرخنده ي ازدواج خانم پاملا اندرسون و آقاي كيد راك رو در اين سايت خجسته به تمامي هموطنان پارسي زبان اعلام مي كنيم.

خانه اي ساخته ايم
سايبانش همه عشق
همه از جنس بلور
.
.

خانواده هاي اندرسون و راك!!!!!

صبحي خبرش رو توي راديو شنيدم.
خانم پاملا از “سلبريتي” هاي كانادايي الاصله. اسمش براي من دقيقا با “بوب” تداعي مي شه. امكان نداره به خانم اندرسون فكر كنم و ياد دو تا جسم كروي بزرگ نيفتم! به نظرم اين اواخر رفت و يه كوچولو كوچكشون كرد. گرچه هنوز مازاد بر مصرف آقاي كيد راك بايد موجود باشه!!!!

هر چقدر هم مد عوض بشه, دو چيز هرگز از مد نمي افتن. دامن كوچولو و سينه ي بزرگ! حتي وقتي سينه ي سايز زالزالك و دامن تا قوزك پا هم مد بشن, باز دامن زير باسن و سينه ي سايز هندونه به دلايل واضح طرفدارهاي بيشتري دارن.

منتها…خدا من رو ببخشه ولي بعد از شنيدن خبر عروسي بي اختيار يه لحظه فكر كردم آقاي كيد راك ديگه به نازبالش احتياجي نخواهد داشت!!!!

طبق اخبار راديو, خانم پاملا يه بار ازدواج كرده, بعد از سه سال در سال ۱۹۹۹ جدا شده. بعد يه بار در لاس و گاس نامزد كرده (اصولا به نظر مياد لاس وگاس براي باز شدن ناگهاني و بسيار خوشايند بخت “موقت” آدم جاي خيلي خوبي باشه!) نامزدي اش رو به هم زده. و حالا دو تا پسر داره, كه دقيقا نفهميدم از ازدواجش هستن يا نه. و نهايتا اين كه حالا داره ازدواج مي كنه.
به هر حال…اميدوارم همگي افراد دخيل در داستان, با هم يا بي هم, خوشحال و خوشبخت عمري رو سپري كنن.

اخبار لبنان و جنگ و فقر و قحطي هميشه عصبي ام مي كنه. همه اش فكر مي كنم حد اقلش اينه كه وقت و انرژي اين آدم ها رو تخصيص مي ديم به يه چيز دل آزار, و درگيرشون مي كنيم در وضعيتي كه كوچكترين دخالتي در به وجود اومدنش نداشته ان.
اين كه تمام اون آدم هايي كه درگير جنگ در لبنان يا هر جاي ديگه ي دنيا هستن, فقط و فقط اگه در خانواده ي ديگه, و در نقطه ي ديگه اي از كره ي زمين متولد شده بودن, الان به جاي صرف تمام انرژي براي حفظ زندگي شون, و تهيه ي نياز هاي اوليه, مي تونستن مثل من و امثال من, صبح به سينه هاي خانم اندرسون فكر كنن, در طول روز يه كار قشنگ راحت و آسوده داشته باشن, و عصري بتونن برن گلف بازي كنن يا برقصن, و شب هم مطالعه كنن, آبجويي بخورن و تصميم بگيرن مي خوان مرغ بخورن, ماهي, كالباس, ياسالاد واسه حفظ هيكل و رواني مزاج!, و …وحشتناك ترين صدايي كه ممكنه در طول شب بشنون, رعد و برق شديد باشه!

اخبار جنگ و فقر و قحطي هميشه بد جوري من رو عصبي مي كنه.
و…راستش رو بگم خودخواهتر از اون هستم كه عضو جمعيت حافظ صلح بشم و براش تلاش جدي كنم, يا حتي دست سرازيرم رو به خاطرش سر بالا كنم. و اين…گاهي وقت ها عصبي ترم هم مي كنه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

سركاري هاي كتبالو

سه شنبه
۲۷ تیر ۱۳۸۵

عاشق كارنم!! تا آخر دنيا وقت دارم كه “روش فكر كردن” رو ازش ياد بگيرم.
دخترك گاهي بد خلق مي شه. اونجور موقع ها آدم دلش مي خواد سرش رو بكوبه به ديوار. بقيه ي اوقات ولي كار كردن باهاش يه عالم مزايا داره.
بهترين چيزي كه ازش ياد گرفته ام تا حالا, روش فكر كردن و روش برخورد با مسائله.
ايراد هايي هم داره دخترك. ولي…خوبي كار كردن باهاش به ايراد هاش مي چربه حسابي.

به شدت احساس عذاب وجدان مي كنم.
جيمز دانا در مورد سيد ازم سوال كرد. سيد درخواست داده براي كاري كه توي تيم جيمز هست. مجبور شدم تمام نقاط ضعف سيد رو هم براي جيمز توضيح بدم. كار گرفتن سيد به تك تك كلمه هايي كه من مي گفتم بستگي داشت, و به شدت حس بدي داشتم! خصوصا وقتي جيمز اطلاعات دقيق تر مي خواست. به فارسي اگه مي خواستم توضيح بدم, بار كلمات رو مي دونستم, اين كه چه لحني بايد استفاده كنم. اين كه هر كلمه چقدر بار منفي يا مثبت داره. انگليسي اما, سعي كردم از بهترين و واضح ترين كلماتي كه مي دونم استفاده كنم.
اين سيد…خدا بگم چكارش كنه. اگه به من بيشتر اعتماد مي كرد, و توي كارهايي كه از عهده بر نمياد بيشتر از من كمك مي خواست و به كار آموز ها هم حسادت نمي كرد, قطعا و مسلما هم خودش راحت تر بود, و هم من راحت تر مي تونستم تمام نقطه ي ضعف هاش رو به عنوان نقاط قوت به خورد جيمز بدم.
حالا تازه دارم مي فهمم چطوري بايد براي يه كارفرما كار كرد.
تازه هم مي فهمم چقدر جيمي و بقيه از دست من زجر كشيدن, وقتي بهشون اجازه نمي دادم كمكم كنن, و وقتي بهشون اعتماد نمي كردم.
اين كاملا چرته كه يه كارفرما, يكي از كارمندهاش رو به بقيه ترجيح مي ده! لااقل آقا جيمي امكان نداره كارمندي رو به ديگري ترجيح بده, يا به عبارت بهتر, كاري رو براي يكي بكنه, و در شرايط مساوي از ديگري دريغ كنه! مگه اين كه نفع شخصي در ميون باشه.
خلاصه كه…اگه سيد كار رو نگيره عذاب وجدان تا يكي دو هفته اي ولم نخواهد كرد.

هميشه وقتي مي رم با آقا جيمي حرف بزنم به فين فين كردن مي افتم!!!!
به نظرم يه چيز روحي ناخود آگاه بايد باشه كه وقتي هول بشي, يا دستپاچه, ايراد هات بيشتر از حالت عادي كه ريلكس هستي نمود پيدا مي كنن. امكان نداره وقتي با پرد و هنري حرف مي زنم به فين فين بيفتم, يا…به اين شدت به فين فين بيفتم!!

جيمز دانا هم اعتقاد داره كه كانادا در مورد اسرائيل خيلي داره تند روي مي كنه و كارهايي كه اسرائيل مي كنه بي معنيه.
جان چنگ خنگول اعتقاد داره چون كانادايي هاي لبناني دو تا مليت دارن, دولت كانادا حق داره كه خودش رو مسئول ندونه. چون اونها با مليت ديگه اي رفته ان لبنان و الان دولت لبنان در قبالشون مسئوله! خنگول فكر نمي كنه خودش هم دقيقا همين وضعيت رو داره و به نفع خودشه كه سنگ انسانيت و اخلاق رو به سينه بزنه!
ولله هر جرياني يه بعد انساني فيزيكي منطقي داره, يه بعد انساني تر غير فيزيكي با يه منطق ديگه.
بنده به شخصه اعتقاد دارم توي اين دنيا دولت ها به قدرت مي رسن براي اين كه طرف قدرت رو بگيرن, نه طرف بنده و جنابعالي رو. ملت ها هم به قدرت مي رسن براي اين كه قدرت دولت رو محدود تر كنن و نگذارن حسابي بچاپتشون!
و…هزار نكته ي باريك تر ز مو اينجاست…
دنياي خشن مزخرفي داريم. كلات رو بچسب, باد نبره. اين قانون آخره, واسه آدم هايي كه به اندازه ي من ترسو باشن.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

روزمره ي كتبالو (۸)

دوشنبه
۲۶ تیر ۱۳۸۵

اسرائيل به خاطر كشته شدن كانادايي ها در جريان درگيري هاي اخير عذرخواهي كرده! خوب, عالي…منتها بهتر نبود به خاطر كشته شدن تمام آدم هاي بي گناه, اعم بر كانادايي و آمريكايي و ايتاليايي و لبناني و آنگولايي و ايضا اسرائيلي عذرخواهي كنه؟
اصولا از من اگه بپرسين مي گم با وفاترين و نازترين متحد اسرائيل, ايران نازنين و حزب الله عزيز خودمونه. هر بار اون منطقه خواست آروم بشه, يه سيخونكي زدن (حالا مستقل, يا از جاي ديگه آب مي خورد), اسرائيل كردش پيرهن عثمان, درگيري ها دوباره شروع شد.
حالا اين بار چي مي شه, حزب الله قلع و قمع مي شه, يا اسرائيل از صفحه ي روزگار محو مي شه, يا جفتشون كلك همديگه رو مي كنن, نمي دونم. ولي قطعا و مسلما باز هم يه سري بچه ها, مثل من و خيلي از شماها, تا آخر عمرشون خاطره هاي تلخ جنگ رو يدك مي كشن.

اخبار مي گفت كانادا گفته كشتي كرايه كرده از قبرس, كه تا وسط هاي هفته ي ديگه مي رسه لبنان, كه كانادايي ها رو از لبنان تخليه كنه!!!!!! خوبه استيون هارپر رو نفرستادن دنبال ماما!!!!!!

براي بار سوم توي فوق برنامه هاي كاري ام تقريبا از خجالت آب شدم!
سمينار داشتيم امروز, آقا جيمي و من و كارن و آلن و جي مين, به عبارتي كل تيم آقا جيمي شركت كرده بوديم, با يه عالمه شركت ديگه, قر و قاطي.
موقع استراحت وسط سمينار, كنار آقا جيمي دنبال يه چيزي توي كيفم مي گشتم, ديدم يكي زد روي شونه ام. نگاه كردم ديدم يه آقاهه است, از شركت كنندگان سمينار:
-سلام. من كوين هستم. تو مال چه شركتي هستي؟
-خوشوقتم. من هم كتبالو هستم. واسه شركت موشك هوا كني كانادا كار مي كنم.
-واسه چه تيمي كار مي كني؟
-ولله, واسه تيم آين آقاهه! ايناهاش. رئيسم دقيقا همين جا ايستاده.
آقا جيمي لبخند به لب كوين رو نگاه مي كرد. كوين به جيمي:
-سلام, من كوين هستم. پس اين كارمند تو است؟
-بله. روي تكنولوژي خورش باميه كار مي كنيم فعلا.
-جالبه. پس كارمندت مهندس هم هست.
-بله.
-خوشگل هم هست.
قيافه ي آقا جيمي ديدني بود!!! يه لحظه جا خورد. بعد با لبخند گفت:
-اون رو نمي دونم. ولي مطمئنم كه متاهل هم هست!!!
آقاهه رو به من:
-آره؟ پس خوب كه زود فهميدم. وگرنه تمام طول سمينار حواسم پرت بود!
فكر كنم آقا جيمي هر دو بار تغيير رنگ من رو ديد! آقاهه توي سمينار درست پشت سر من نشسته بود!! جيمي با لبخند خيلي مهربون و توي مايه ي شوخي و جدي به آقاهه گفت:
-مي دوني كه كتبالو مي تونه به خاطر همين حرف تو رو “سو” كنه. هان؟
خنديديم و بعد هم صحبت رفت طرف مباحث كاري!
برخورد آقا جيمي يه جورايي عالي بود. اين آقا جيمي خيلي دوست داشتنيه.
اگه آقاهه با خودم حرف زده بود, يه چيز خيلي عادي بود. نظيرش بارها و بارها براي هر كسي اتفاق مي افته. منتها اين كه آقا جيمي رو داخل ماجرا كنه, اونقدر شرمنده ام كرد كه نهايت نداره! چرا من اينقدر از آقا جيمي خجالت مي كشم, نمي دونم. بعد از چهار سال و نيم, تازه مي تونم يه كمي بدون ترس و مسلط تر باهاش حرف بزنم.

از اينها گذشته, به نظرم امروز يه چيزي توي هوا بود. يه اقاي ديگه هم بعد از سمينار اومد و سر حرف رو باز كرد و…نهايتا فهميد كه وقتش رو تلف كرده و با يه آدم متاهل حرف زده. كارتش رو داد و گفت خوشحال مي شه از محصولات شركتشون استفاده كنيم, و خوبه كه خلاف خيلي از چيزها, لااقل استفاده از محصولات شركتشون مختص آدم هاي مجرد نيست!!!! اولش فكر كرده بود من اسرائيلي هستم!!!! من هميشه به نظرم مي اومد دخترهاي اسرائيلي ته مايه ي حنايي داشته باشن! چطور مي شه يه نفر مشكي رو با اسرائيلي اشتباه گرفت؟ از اون آقاهه كه چند ماه پيش فكر كرده بود چيني و ژاپني هستم بهتره البته. اين يكي لااقل توي محدوده ي خاور ميانه مليت رو حدس زده بود.

امسال ديگه عزم كرده م برم اين فستيواله. يكي دو تا از نمايشنامه ها رو مي خوام حتما ببينم. پس فردا نگين خبر نكردي! بفرمايين. اعلان عمومي.
زمانش هنوز معلوم نيست.

به شدت شانس آوردم, مثل هميشه. يه كار خرس گنده از اين هفته افتاد واسه هفته ي ديگه!!! يه كار خيلي گنده ي ديگه هم افتاد واسه دو هفته ديگه. اين هفته موند فقط دو تا پروژه كه تا آخر هفته تموم بشن!
كتبالو از خوش شانس ترين آدم هاي كره ي زمينه. صد ميليون بار شكر.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چل تكه

شنبه
۲۴ تیر ۱۳۸۵

لبنان داره بمباران مي شه.
از فكر لحظه هاي بي نهايت شاد و قشنگي كه در بيروت داشتم بيرون نميام.
دخترك خواننده اي كه هر شب توي رستوران آواز مي خوند, كاركنان خوش خلق و شاد هتلي كه توش اقامت داشتيم. دخترهايي كه هر روز بعد از ظهر مي اومدن طبقه ي بيست و يكم هتل براي ورزش. دختر كوچولويي كه سر مزار رفيق حريري يه شعر خيلي قشنگ رو دكلمه كرد. خانوم لبناني كه ليدر تورمون بود, مامور كنترل پاسپورت فرودگاه بيروت, كه اينقدر خوش اخلاق بود و بگو و بخند… و يه عالمه آدم ديگه.
تنها كساني كه دوستشون نداشتم,‌ آدم هايي بودن كه در منطقه ي بعلبك ديدم. روحيه ي تهاجمي عجيبي داشتن, و به دليل عكس هاي روي اسكناس, از ما اسكناس هزار تومني مي خواستن. گرچه, اگه مي گفتي ايراني هستي,‌ تقريبا پرستش ات مي كردن.
تلفن يكي دو نفري رو دارم اونجا. ولي…فايده چيه؟

بدترين قسمت جنگ اينه كه اونهايي كه راه مي اندازنش, نفع اش رو مي برن, بيگناه هايي كه زندگي شون رو مي كنن و مرز ها براشون تفاوتي نمي كنه,‌بزرگترين آسيب ديده هاي جنگ مي شن.
دولت ها واقعا حافظ منافع ملت هاشون هستن؟ فكر كردن بهش يه عمر آدم رو مي كشه دنبال خودش.
—-

زيدان حرفي رو زد كه هميشه و هميشه از يكي از دوست هاي مامانم مي شنيدم. يه چيزي توي اين مايه ها كه: اون بچه هه كه نيشگون مي گيره, ساكت و معقول نشسته و جيكش هم در نمياد. عوضش مادره مي زنه تو ملاج اون بچه هه كه از درد نيشگون جيغش رفته هوا.

يه جورايي مثل روابط آدم هاست. زرنگه اونيه كه زيرزيركي نيشگون رو بگيره. آدم بده, اونيه كه جيغش مي ره هوا.

شده چيزي رو با تمام وجود, از ته دل, بخواين. جوري كه هيچ وقت چيزي رو به اون اندازه نخواستين. بعد تمام پس انداز وجود تون رو مثل گنجينه اي كه از بدو تولد با منتهاي توان اندوختين و هيچ كجا يه جا خرجش نكردين, بگذارين توي طبق اخلاص و بخواين باهاش اوني رو كه خواستين به دست بيارين, بعد صاحب مال نگاه كنه و تازه ملتفتتون كنه كه گنجينه تون جز چند تا دونه تيله قراضه كه به درد بازي بچه ها مي خوره هيچي ديگه نيست؟

اين بالايي قرار بود طرح يه داستان بشه. وقت نشد. بامزه است. طرح يه داستان, خيلي راحت از يه تفكر ساده, يه اتفاق, يه احساس, تندي شكل مي گيره. پرداختش ولي نيازمند تربيت است و دانش و ادب!!!! كه اين حقير در حال حاضر نه دانش دارد و نه تربيت و نه ادب!!!

آتشي بود و فسرد
رشته اي بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادويي اندوه شكست
آمدم تا بتو آويزم
ليك ديدم كه تو آن شاخه بي برگي
ليك ديدم كه تو بر چهره اميدم
خنده مرگي
وه چه شيرينست
بر سر گور تو اي عشق نياز آلود
پاي كوبيدن
وه چه شيرينست
از تو اي بوسه سوزنده مرگ آور
چشم پوشيدن
وه چه شيرينست
از تو بگسستن و با غير تو پيوستن
در بروي غم دل بستن
كه بهشت اينجاست
بخدا سايه ابر و لب كشت اينجاست
تو همان به ‚ كه نينديشي
بمن و درد روانسوزم
كه من از درد نياسايم
كه من از شعله نيفروزم

شعر از فروغ فرخزاد

دوستتون دارم,‌خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

يادداشت براي دل خودم (۸)

جمعه
۲۳ تیر ۱۳۸۵

از اون حضيض افسردگي اومدم بيرون. همين امروز بعد از ظهري!!! خجالت مي كشم بگم چي شد كه از حضيض اومدم بيرون!
يه چيزي رو اعتراف مي كنم. عاشق پولم. قطعا خوشبختي با پول نمياد. اما مسلما بدون پول قسمت بزرگي از خوشبختي نيست و نابود مي شه!

خداوند گار عالم به هر موجودي كه آفريده, درصدي از معرفت رو داده. بنده هم مستثني نيستم. منتها دوباره عين احمقها به انتخاب خودم معلق زده ام توي يه كاري كه عين جانور نجيب, مي مونم توش.
آخر هفته تعطيله! كتبالو خانوم آخر هفته به مدت هفت هشت ده ساعت لااقل تعطيله. مثل هميشه دنبال دردسر مي گرده واسه خودش.
كارش هم نمي شه كرد.
—-

جاي ايستادن نيست. همين كه بايستي, جاموندي. جابموني چي مي شه؟ راستش, بقيه رو نمي دونم, ولي به من يه حس بدي دست مي ده. و…متاسفانه جا مونده ام!!! از خودم, قبل از هر كس و هر چيزي. پتانسيل هام رو تمام و كمال رو نكرده ام. همينه كه حس بد دارم.
—-

ايران, مي رفتم كلاس مربي گري تندخواني و تقويت حافظه. خانوم معلممون از اون آدم هاي عجيب غريب بود (جاي گل آقا خالي بگه دور و بري هاي تو همه يه چيزيشون مي شه!!! ببخشيد خلاصه). بعد خانوممون مي گفت ببر از شير سريع تر مي دوه, فيل زورش از شير بيشتره, ميمون از شير باهوش تره, …و يه عالمه جونور ديگه رو هم با شير مقايسه مي كرد, كه هر كدوم يه جورايي به شيره سر بودن. آخر سر پرسيد پس واسه چي شير, سلطان جنگله؟. خوب..قرار نبود كسي جواب بده. كسي هم جواب نداد. خود خانوممون گفت, دليلش اينه كه شير وحدت وجود داره.
حالا…بگذريم از بحث اين كه شير سلطان جنگله, يا ببر, يا مارمولك. بگذريم هم از اين كه كدوم ساكن محترم جنگل چه كاري رو بهتر از شير و پاندا يا سنجاقك انجام مي ده. اينها مهم نيست. مهم اينه كه من به شدت با حرف خانوم سابقمون موافقم. وحدت وجود بسيار مهمه!
به عبارت ديگه, اگه كتبالو خانومي كه من باشم, بتونه اين همه بازيگوشي ذهني و ولگردي فكري و چيزهاي صدتا يه غاز رو, نه اين كه كنار بگذاره (افسردگي مي گيره نافرم), ولي وقتي در حال انجام يكي شه, بقيه رو از ذهنش بندازه كنار و بچسبه به همون يكي (به نظرم خانوم ها عموما توي اين كار مشكل داشته باشن, گاسم همينه كه سلطان جنگل نمي شن!), احتمالا زندگيش يه هفتاد هشتاد در صدي عوض مي شه.

دلم خيلي تنگ مي شه. براي باوري كه داشتم, و براي زيبايي لحظه هايي كه اون باور غلط رو داشتم.
دو مرحله ي خيلي قشنگ توي زندگيم بود. به دليل اعتقادي كه در اون دو بازه ي زماني داشتم. از هر دو مرحله گذشتم, و ديگه بهشون برنمي گردم. به دليل بي اعتقادي كه به اون باور هاي قشنگ و نقاشي شده پيدا كردم.
فقط يك كلام…كاش…كاش…و باز هم كاش…

كاش مي تونستم دلتنگي رو, و يك تنهايي عميق رو, نقاشي كنم. از بزرگترين افسوس هاي زندگيم اينه كه نقاش نيستم.

دوستتون دارم, خوش بگذره‌, به اميد ديدار

پيوست: قربون دستتون,‌ حالم خوبه به خدا. تقريبا هيچ وقت به اين خوبي نبوده. شاد و پايدار باشين دسته جمعي.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

انتظار

پنجشنبه
۲۲ تیر ۱۳۸۵

دهه ي بيست و سي دارن خيلي طول مي كشن. حس اش نيست ديگه.
نمي شه يه جوري,‌ زودتر رفت دهه ي هفتاد و هشتاد؟ حتما بايد پنجاه شصت سالي منتظر شد؟

يه حس خفگي…اين همه انتظار…يا تكاپوي احمقانه ي هر روزه…براي چي؟

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

لينك باحال!!!!

چهارشنبه
۲۱ تیر ۱۳۸۵

از باحالترين لينك هايي هست كه در تمام طول مدت وبگردي ام پيدا كرده ام.
مثل هول ها دارم يكي يكي ميارمشون روي هارد كامپيوترم!!!!!! لينكه ديگه. يه وقت مي بيني امشب هست و فردا…دود مي شه مي ره آسمون.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

يادداشت براي دل خودم (۷)

چهارشنبه
۲۱ تیر ۱۳۸۵

يه چيزي عين دلشوره توي وجود آدم بالا و پايين مي ره. پدپده اي كه آزار مي ده, و نمي دوني آيا بايد ازار بده. آيا پديده نادرسته, يا نبايد آزار بده, و تو نادرستي (!!).
فقط مي دوني يه چيزي يه جايي داره قلقلك مي ده و بد قلقي مي كنه.
شايد دوباره برگردم و حسابي مذهبي بشم. اونطوري يه چارچوب رو مي پذيري. نه از روي منطق, فقط و فقط به خاطر اين كه ذهنت رو از سرگردوني و يه عالمه سوال هاي بي جواب و بي سر و ته نجات مي ده. مي پذيري, همينه كه هست. تكليفت رو مي فهمي. ايدئولوژي ت معلوم مي شه,‌ و اگه باز تنت نخاره و متفكر ديني نشي, مي توني خوشحال و خندان تا آخر دنيا زندگي كني و مطمئن باشي كارت درسته و آخر سر هم مي افتي درست وسط مركز شهر بهشت برين, و مهم نيست كه چي بخواي, هر چي بخواي اونجا واسه ت مهيا مي شه. چون روحت رو نجات دادي و حفظ كرده اي.
بدبختي…يه جورايي از اون مرحله هم گذشته ام. برگشتن به اون مرحله…يه كمكي سخته.

خلاصه…دلشوره هه بيخودي مي ره بالا, مياد پايين. قلقلك مي ده. اذيت مي كنه. آزار ميده. اين مغز نداشته ي من هي بي خودي فكر مي كنه. مي خوره به ديوار. تلو تلو مي خوره. برميگرده… بي قراري مي كنه. عين احمق ها…دست و پنجه نرم مي كنه, با من, با خودش, با همه ي دنيا. با كل آفرينش. هي بي قراري مي كنه. هي…
يه جوري, يه كسي, يه اتفاقي بايد به من ياد بده, چه جوري مي شه زد بر طبل بيعاري؟
آدم مي تونه يه قسمت از خودش رو بندازه دور؟ با باقيمانده اي كه كاري به كارش نداره و آزارش نمي ده باقي دنيا رو سر كنه؟

بعضي آدم ها هستن كه دوستشون داري, از سر وظيفه. از سر قدرداني. وظيفه داري در قبالشون. اگه وظيفه رو نداشتي, هيچ وقت از اون آدم خوشت نمي اومد, و هرگز نمي خواستي ببيني اش. چاره اي نيست.
و…به خدا منظورم به شما نيست. كسي كه منظورم بهش هست, وبلاگ نمي نويسه, وبلاگ نمي خونه. و اصولا حتي تا حالا به يه دگمه ي كامپيوتر هم دست نزده. به تمام مقدساتم قسم مي خورم.

حدس بزنين چي؟ دوباره فرانك اينجاست. دوباره كل كل كرديم. دوباره عكس هاي محجبه ي من رو مي خواد…كه مقايسه كنه با دامن نه چندان بلندي كه الان تنمه!!!!
بزنم توي ملاجش؟ يا…فردا دوباره بر مي گرده. فردا مي زنم توي ملاجش.
به هر حال قول مي دم. تا آخر امسال مريض نمي شه. يه دوناتم رو كه نمي خواستم بخورم دادم كه فرانك بخوره!!! گرچه…هنوز نخورده اتش.

كارم خيلي زياده. به خاطر نمي دونم چي, دلشوره دارم. نمي تونم حواسم رو جمع كار كنم!!!
گل گاوزبون بايد واسه دلشوره خوب باشه به نظرم!!!
انشالله, خدا بخواد, رو فرم ميام دوباره.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it