کت بالو

Archive for تیر, ۱۳۸۵

دغدغه ها

شنبه
تیر ۳۱,۱۳۸۵

دنیای غریبی ست.
برای این که یک معتمد صاحب کمالات به لاطایلات ات گوش کند و باورت کند و یک ساعت را فقط و فقط بگذارد برای دنیا ی تو و تفکرات و دلمشغولی های تو ساعتی صد یا صد و بیست دلاری باید بسلفی!
عاشق این چرک کثافت کف دستم.

دنبال یک جوابم. یک حقیقت.
حالت فواره ای رو دارم که به بالاترین نقطه ی اوج رسیده باشه و بدونه از این لحظه به بعد دوره ی سقوطه!!

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها …. خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

شعر از محمد علی بهمنی

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

جمعه
تیر ۳۰,۱۳۸۵

با شرکت رفتیم گلف. تقلب کردم و…برنده شدم!!!!!
توی تیم های چهار نفره بودیم. بار اول بود که کارت های گلف رو رانندگی می کردم. کیف داشت حسابی.
تیم چهار نفره ی ما مارتین بود و من و آدریانا و جیسون.
جیسون توی یه بخش دیگه ی شرکت ما کار می کنه. مارتین به خاطر مدیریت پروژه مجبوره باهاش کار کنه. جیسون بیست سالی هست که گلف بازی می کنه و حرفه ایه. از اول اینطور تقسیم کردن که تیم ها مخلوط حرفه ای ها و مبتدی ها و متوسط ها باشن. بنابراین جیسون حرفه ای ترین بود و من …مبتدی ترین!!!!
سر سوراخ اول مارتین داشت با یکی حرف می زد. جیسون گفت: هیششششش…اتیکت زمین گلف ایجاب می کنه که وقتی کسی داره ضربه می زنه بقیه حرف نزنن و ساکت باشن!!!!!!!!! قیافه ی مارتین شاهکار خلقت اون لحظه بود!!! به جیسون گفت: هی..ما اومدیم اینجا که بهمون خوش بگذره. جریان اینقدرها هم جدی نیست.
بعد هم اومد کنار من و گفت (ببخشید ولی بی تربیته دیگه): اتیکت زمین گلف! اتیکت گلفت بره توی باسن من. (کلمه ی ass رو استفاده کرد).
بعد هم نزدیکهای آخر کار وقتی که جیسون و آدریانا دیگه خیلی خیلی لوس شدن و جیسون گفت اصلیتش اوکراینی هست ولی توی جام جهانی طرفدار انگلیس بوده و پولی که عکس ملکه روش هست رو استفاده می کنه و فکر می کنه که وطنش هیچ معنی ای نمی ده (من هم اصلا و ابدا وطن پرست نیستم. این رو اعتراف می کنم ولی لحن جیسون حرص من یکی رو هم داشت در می اورد) مارتین به اون دو تا گفت که اگه اشکالی نداشته باشه می خواد که من جام رو با جیسون (که توی کارت مارتین بود) عوض کنم و من و مارتین که صد البته مبتدی هستیم (و اصلا دخلی به جیسون حرفه ای نداریم و صد البته اتیکت گلف هم نداریم!!!) با هم بریم و جیسون و آدریانا هم که گرسنه ترن برای نهار برن! و اینجوری شد که من و مارتین خره از دست جیسون و آدریانا خلاص شدیم!

رفتیم جلوتر. دخترخانوم فوق العاده خوش تیپ و ملوس و خوش بنیه ای گلف باز حرفه ای اون زمین بود و روی یکی از سوراخ ها ایستاده بود که یه ضربه به هر تیمی کمک کنه! برای ما هم وقتی چهار نفری بودیم یه ضربه زد. سر راه برگشت دوباره از دختر خانوم رد شدیم. مارتین توضیح داد که خفه خون گرفته با اون دو نفر دیگه که بودیم. می خواسته بگه دخترک چقدر خوش تیپه و اگه مارتین ازدواج نکرده بود حتما سعی خودش رو می کرد که دختر خانوم رو (بی تربیته دیگه ببخشید ولی) بلند کنه!!! گرچه قول اکید گرفت که مثل بقیه ی موارد صدام پیش ایوانا در نیاد! (با حق السکوتی که می شه از مارتین خره در مورد موارد عدیده بگیرم فکر کنم بتونم بقیه ی عمرم پاهام رو دراز کنم و خودم رو باد بزنم!!)

خلاصه…کلی پشت سر جیسون و این که این پست رو گرفته فقط به خاطر این که انگلیسی اش خوبه و <اس ملت رو بوس می کنه!> حرف زدیم و در مورد دخترک گلف باز که چقدر ناز و خوش تیپ بود و در مورد آدریانا و جیسون که چقدر <انویینگ> بودن و چقدر خوب که ازشون جدا شدیم و چقدر دوتایی با هم بیشتر بهمون خوش می گذشت اگه از اولش هم تنهایی چرخیده بودیم و این که چقدر ضربه های بهتری می زنیم (ضربه های اولی من احمقانه ترین ضربه های ممکن بودن) حالا که این آدم های مزخرف دور و برمون نیستن!
خلاصه…برگشتیم و نهار خوردیم. بعد…نوبت اعلام برنده ها شد! (من اصلا نمی دونستم برنده ای هم به کاره!) و…اولین نفر من برنده ی نزدیکترین ضربه به سوراخ برای بانوان بودم!!!!!!!! نگو جیسون ضربه ای رو که خودش زده (و الحق و والانصاف عالی بود) به اسم من کنار سوراخ ثبت کرده!!!! (سر در نیاوردم چرا به اسم آدریانا ثبت نکرده. تقریبا محل من نمی گذاشت و تمام مدت به آدریانا یاد می داد که چطور ضربه بزنه). گرچه خود جیسون هم برنده ی بهترین ضربه ی آقایون شد. و…نهایتا اون دختر خانوم ملوس گلف باز حرفه ای که دل مارتین رو برده بود جایزه ها رو اهدا می کرد!!!!!!!!!
خلاصه..امروز روز مارتین بود به نظرم.

خبر داغ تر…ایوانا و مارتین دارن بچه دار می شن. کلی ذوق کردم. مارتین با افتخار اعلام کرد که بچه پسره. پاییز به دنیا میاد و ایوانا به شدت هیجان زده است.
از من پرسید نمی خوام بچه دار بشم. گفتم نه. چون به شدت خودخواهم. و مارتین گفت سر در نمیاره. چون بچه دار شدنش به خاطر خودخواه بودنشه. می خواد کسی باشه که وقتی پیر شد ازش نگهداری کنه!
نگفتم ولی به نظرم رسید بهش بگم یادش باشه از بچه بابتش امضا بگیره. بچه اگه مثل من ناخلف از آب در بیاد…
گرچه…مارتین پسر گل خوب خانواده است. بیشتر که با خانواده های اینجا آشنا می شم بهتر می فهمم ساختار هر خانواده چطوریه. مارتین هیچ وقت با دوست دخترش زندگی نکرد. دوست دخترش رو به مدت پنج سال عوض نکرد. ایوانا هیچ وقت شب خونه ی مارتین اینها نموند. گرچه که با هم مسافرت می رفتن. و مارتین خونه ای نزدیک خونه ی خانواده اش گرفت که اونها و برادرش رو کمک کنه و از وقتی برادرش بچه دار شد عکس زمینه ی کامپیوترش رو از یه عکس سکسی که داشت به عکس بچه ی برادرش تغییر داد.
(ایوانا جریان عکس ها رو می دونه. بابت این یکی نمی تونم حق السکوت بگیرم.)
—-

یه عالمه مارتین شد پست این مرتبه. :)

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

اخبار روز

چهارشنبه
تیر ۲۸,۱۳۸۵

به سلامتی و میمنت خبر فرخنده ی ازدواج خانم پاملا اندرسون و آقای کید راک رو در این سایت خجسته به تمامی هموطنان پارسی زبان اعلام می کنیم.

خانه ای ساخته ایم
سایبانش همه عشق
همه از جنس بلور
.
.

خانواده های اندرسون و راک!!!!!

صبحی خبرش رو توی رادیو شنیدم.
خانم پاملا از “سلبریتی” های کانادایی الاصله. اسمش برای من دقیقا با “بوب” تداعی می شه. امکان نداره به خانم اندرسون فکر کنم و یاد دو تا جسم کروی بزرگ نیفتم! به نظرم این اواخر رفت و یه کوچولو کوچکشون کرد. گرچه هنوز مازاد بر مصرف آقای کید راک باید موجود باشه!!!!

هر چقدر هم مد عوض بشه, دو چیز هرگز از مد نمی افتن. دامن کوچولو و سینه ی بزرگ! حتی وقتی سینه ی سایز زالزالک و دامن تا قوزک پا هم مد بشن, باز دامن زیر باسن و سینه ی سایز هندونه به دلایل واضح طرفدارهای بیشتری دارن.

منتها…خدا من رو ببخشه ولی بعد از شنیدن خبر عروسی بی اختیار یه لحظه فکر کردم آقای کید راک دیگه به نازبالش احتیاجی نخواهد داشت!!!!

طبق اخبار رادیو, خانم پاملا یه بار ازدواج کرده, بعد از سه سال در سال ۱۹۹۹ جدا شده. بعد یه بار در لاس و گاس نامزد کرده (اصولا به نظر میاد لاس وگاس برای باز شدن ناگهانی و بسیار خوشایند بخت “موقت” آدم جای خیلی خوبی باشه!) نامزدی اش رو به هم زده. و حالا دو تا پسر داره, که دقیقا نفهمیدم از ازدواجش هستن یا نه. و نهایتا این که حالا داره ازدواج می کنه.
به هر حال…امیدوارم همگی افراد دخیل در داستان, با هم یا بی هم, خوشحال و خوشبخت عمری رو سپری کنن.

اخبار لبنان و جنگ و فقر و قحطی همیشه عصبی ام می کنه. همه اش فکر می کنم حد اقلش اینه که وقت و انرژی این آدم ها رو تخصیص می دیم به یه چیز دل آزار, و درگیرشون می کنیم در وضعیتی که کوچکترین دخالتی در به وجود اومدنش نداشته ان.
این که تمام اون آدم هایی که درگیر جنگ در لبنان یا هر جای دیگه ی دنیا هستن, فقط و فقط اگه در خانواده ی دیگه, و در نقطه ی دیگه ای از کره ی زمین متولد شده بودن, الان به جای صرف تمام انرژی برای حفظ زندگی شون, و تهیه ی نیاز های اولیه, می تونستن مثل من و امثال من, صبح به سینه های خانم اندرسون فکر کنن, در طول روز یه کار قشنگ راحت و آسوده داشته باشن, و عصری بتونن برن گلف بازی کنن یا برقصن, و شب هم مطالعه کنن, آبجویی بخورن و تصمیم بگیرن می خوان مرغ بخورن, ماهی, کالباس, یاسالاد واسه حفظ هیکل و روانی مزاج!, و …وحشتناک ترین صدایی که ممکنه در طول شب بشنون, رعد و برق شدید باشه!

اخبار جنگ و فقر و قحطی همیشه بد جوری من رو عصبی می کنه.
و…راستش رو بگم خودخواهتر از اون هستم که عضو جمعیت حافظ صلح بشم و براش تلاش جدی کنم, یا حتی دست سرازیرم رو به خاطرش سر بالا کنم. و این…گاهی وقت ها عصبی ترم هم می کنه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

سه شنبه
تیر ۲۷,۱۳۸۵

عاشق کارنم!! تا آخر دنیا وقت دارم که “روش فکر کردن” رو ازش یاد بگیرم.
دخترک گاهی بد خلق می شه. اونجور موقع ها آدم دلش می خواد سرش رو بکوبه به دیوار. بقیه ی اوقات ولی کار کردن باهاش یه عالم مزایا داره.
بهترین چیزی که ازش یاد گرفته ام تا حالا, روش فکر کردن و روش برخورد با مسائله.
ایراد هایی هم داره دخترک. ولی…خوبی کار کردن باهاش به ایراد هاش می چربه حسابی.

به شدت احساس عذاب وجدان می کنم.
جیمز دانا در مورد سید ازم سوال کرد. سید درخواست داده برای کاری که توی تیم جیمز هست. مجبور شدم تمام نقاط ضعف سید رو هم برای جیمز توضیح بدم. کار گرفتن سید به تک تک کلمه هایی که من می گفتم بستگی داشت, و به شدت حس بدی داشتم! خصوصا وقتی جیمز اطلاعات دقیق تر می خواست. به فارسی اگه می خواستم توضیح بدم, بار کلمات رو می دونستم, این که چه لحنی باید استفاده کنم. این که هر کلمه چقدر بار منفی یا مثبت داره. انگلیسی اما, سعی کردم از بهترین و واضح ترین کلماتی که می دونم استفاده کنم.
این سید…خدا بگم چکارش کنه. اگه به من بیشتر اعتماد می کرد, و توی کارهایی که از عهده بر نمیاد بیشتر از من کمک می خواست و به کار آموز ها هم حسادت نمی کرد, قطعا و مسلما هم خودش راحت تر بود, و هم من راحت تر می تونستم تمام نقطه ی ضعف هاش رو به عنوان نقاط قوت به خورد جیمز بدم.
حالا تازه دارم می فهمم چطوری باید برای یه کارفرما کار کرد.
تازه هم می فهمم چقدر جیمی و بقیه از دست من زجر کشیدن, وقتی بهشون اجازه نمی دادم کمکم کنن, و وقتی بهشون اعتماد نمی کردم.
این کاملا چرته که یه کارفرما, یکی از کارمندهاش رو به بقیه ترجیح می ده! لااقل آقا جیمی امکان نداره کارمندی رو به دیگری ترجیح بده, یا به عبارت بهتر, کاری رو برای یکی بکنه, و در شرایط مساوی از دیگری دریغ کنه! مگه این که نفع شخصی در میون باشه.
خلاصه که…اگه سید کار رو نگیره عذاب وجدان تا یکی دو هفته ای ولم نخواهد کرد.

همیشه وقتی می رم با آقا جیمی حرف بزنم به فین فین کردن می افتم!!!!
به نظرم یه چیز روحی ناخود آگاه باید باشه که وقتی هول بشی, یا دستپاچه, ایراد هات بیشتر از حالت عادی که ریلکس هستی نمود پیدا می کنن. امکان نداره وقتی با پرد و هنری حرف می زنم به فین فین بیفتم, یا…به این شدت به فین فین بیفتم!!

جیمز دانا هم اعتقاد داره که کانادا در مورد اسرائیل خیلی داره تند روی می کنه و کارهایی که اسرائیل می کنه بی معنیه.
جان چنگ خنگول اعتقاد داره چون کانادایی های لبنانی دو تا ملیت دارن, دولت کانادا حق داره که خودش رو مسئول ندونه. چون اونها با ملیت دیگه ای رفته ان لبنان و الان دولت لبنان در قبالشون مسئوله! خنگول فکر نمی کنه خودش هم دقیقا همین وضعیت رو داره و به نفع خودشه که سنگ انسانیت و اخلاق رو به سینه بزنه!
ولله هر جریانی یه بعد انسانی فیزیکی منطقی داره, یه بعد انسانی تر غیر فیزیکی با یه منطق دیگه.
بنده به شخصه اعتقاد دارم توی این دنیا دولت ها به قدرت می رسن برای این که طرف قدرت رو بگیرن, نه طرف بنده و جنابعالی رو. ملت ها هم به قدرت می رسن برای این که قدرت دولت رو محدود تر کنن و نگذارن حسابی بچاپتشون!
و…هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست…
دنیای خشن مزخرفی داریم. کلات رو بچسب, باد نبره. این قانون آخره, واسه آدم هایی که به اندازه ی من ترسو باشن.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

دوشنبه
تیر ۲۶,۱۳۸۵

اسرائیل به خاطر کشته شدن کانادایی ها در جریان درگیری های اخیر عذرخواهی کرده! خوب, عالی…منتها بهتر نبود به خاطر کشته شدن تمام آدم های بی گناه, اعم بر کانادایی و آمریکایی و ایتالیایی و لبنانی و آنگولایی و ایضا اسرائیلی عذرخواهی کنه؟
اصولا از من اگه بپرسین می گم با وفاترین و نازترین متحد اسرائیل, ایران نازنین و حزب الله عزیز خودمونه. هر بار اون منطقه خواست آروم بشه, یه سیخونکی زدن (حالا مستقل, یا از جای دیگه آب می خورد), اسرائیل کردش پیرهن عثمان, درگیری ها دوباره شروع شد.
حالا این بار چی می شه, حزب الله قلع و قمع می شه, یا اسرائیل از صفحه ی روزگار محو می شه, یا جفتشون کلک همدیگه رو می کنن, نمی دونم. ولی قطعا و مسلما باز هم یه سری بچه ها, مثل من و خیلی از شماها, تا آخر عمرشون خاطره های تلخ جنگ رو یدک می کشن.

اخبار می گفت کانادا گفته کشتی کرایه کرده از قبرس, که تا وسط های هفته ی دیگه می رسه لبنان, که کانادایی ها رو از لبنان تخلیه کنه!!!!!! خوبه استیون هارپر رو نفرستادن دنبال ماما!!!!!!

برای بار سوم توی فوق برنامه های کاری ام تقریبا از خجالت آب شدم!
سمینار داشتیم امروز, آقا جیمی و من و کارن و آلن و جی مین, به عبارتی کل تیم آقا جیمی شرکت کرده بودیم, با یه عالمه شرکت دیگه, قر و قاطی.
موقع استراحت وسط سمینار, کنار آقا جیمی دنبال یه چیزی توی کیفم می گشتم, دیدم یکی زد روی شونه ام. نگاه کردم دیدم یه آقاهه است, از شرکت کنندگان سمینار:
-سلام. من کوین هستم. تو مال چه شرکتی هستی؟
-خوشوقتم. من هم کتبالو هستم. واسه شرکت موشک هوا کنی کانادا کار می کنم.
-واسه چه تیمی کار می کنی؟
-ولله, واسه تیم آین آقاهه! ایناهاش. رئیسم دقیقا همین جا ایستاده.
آقا جیمی لبخند به لب کوین رو نگاه می کرد. کوین به جیمی:
-سلام, من کوین هستم. پس این کارمند تو است؟
-بله. روی تکنولوژی خورش بامیه کار می کنیم فعلا.
-جالبه. پس کارمندت مهندس هم هست.
-بله.
-خوشگل هم هست.
قیافه ی آقا جیمی دیدنی بود!!! یه لحظه جا خورد. بعد با لبخند گفت:
-اون رو نمی دونم. ولی مطمئنم که متاهل هم هست!!!
آقاهه رو به من:
-آره؟ پس خوب که زود فهمیدم. وگرنه تمام طول سمینار حواسم پرت بود!
فکر کنم آقا جیمی هر دو بار تغییر رنگ من رو دید! آقاهه توی سمینار درست پشت سر من نشسته بود!! جیمی با لبخند خیلی مهربون و توی مایه ی شوخی و جدی به آقاهه گفت:
-می دونی که کتبالو می تونه به خاطر همین حرف تو رو “سو” کنه. هان؟
خندیدیم و بعد هم صحبت رفت طرف مباحث کاری!
برخورد آقا جیمی یه جورایی عالی بود. این آقا جیمی خیلی دوست داشتنیه.
اگه آقاهه با خودم حرف زده بود, یه چیز خیلی عادی بود. نظیرش بارها و بارها برای هر کسی اتفاق می افته. منتها این که آقا جیمی رو داخل ماجرا کنه, اونقدر شرمنده ام کرد که نهایت نداره! چرا من اینقدر از آقا جیمی خجالت می کشم, نمی دونم. بعد از چهار سال و نیم, تازه می تونم یه کمی بدون ترس و مسلط تر باهاش حرف بزنم.

از اینها گذشته, به نظرم امروز یه چیزی توی هوا بود. یه اقای دیگه هم بعد از سمینار اومد و سر حرف رو باز کرد و…نهایتا فهمید که وقتش رو تلف کرده و با یه آدم متاهل حرف زده. کارتش رو داد و گفت خوشحال می شه از محصولات شرکتشون استفاده کنیم, و خوبه که خلاف خیلی از چیزها, لااقل استفاده از محصولات شرکتشون مختص آدم های مجرد نیست!!!! اولش فکر کرده بود من اسرائیلی هستم!!!! من همیشه به نظرم می اومد دخترهای اسرائیلی ته مایه ی حنایی داشته باشن! چطور می شه یه نفر مشکی رو با اسرائیلی اشتباه گرفت؟ از اون آقاهه که چند ماه پیش فکر کرده بود چینی و ژاپنی هستم بهتره البته. این یکی لااقل توی محدوده ی خاور میانه ملیت رو حدس زده بود.

امسال دیگه عزم کرده م برم این فستیواله. یکی دو تا از نمایشنامه ها رو می خوام حتما ببینم. پس فردا نگین خبر نکردی! بفرمایین. اعلان عمومی.
زمانش هنوز معلوم نیست.

به شدت شانس آوردم, مثل همیشه. یه کار خرس گنده از این هفته افتاد واسه هفته ی دیگه!!! یه کار خیلی گنده ی دیگه هم افتاد واسه دو هفته دیگه. این هفته موند فقط دو تا پروژه که تا آخر هفته تموم بشن!
کتبالو از خوش شانس ترین آدم های کره ی زمینه. صد میلیون بار شکر.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

چل تکه

شنبه
تیر ۲۴,۱۳۸۵

لبنان داره بمباران می شه.
از فکر لحظه های بی نهایت شاد و قشنگی که در بیروت داشتم بیرون نمیام.
دخترک خواننده ای که هر شب توی رستوران آواز می خوند, کارکنان خوش خلق و شاد هتلی که توش اقامت داشتیم. دخترهایی که هر روز بعد از ظهر می اومدن طبقه ی بیست و یکم هتل برای ورزش. دختر کوچولویی که سر مزار رفیق حریری یه شعر خیلی قشنگ رو دکلمه کرد. خانوم لبنانی که لیدر تورمون بود, مامور کنترل پاسپورت فرودگاه بیروت, که اینقدر خوش اخلاق بود و بگو و بخند… و یه عالمه آدم دیگه.
تنها کسانی که دوستشون نداشتم,‌ آدم هایی بودن که در منطقه ی بعلبک دیدم. روحیه ی تهاجمی عجیبی داشتن, و به دلیل عکس های روی اسکناس, از ما اسکناس هزار تومنی می خواستن. گرچه, اگه می گفتی ایرانی هستی,‌ تقریبا پرستش ات می کردن.
تلفن یکی دو نفری رو دارم اونجا. ولی…فایده چیه؟

بدترین قسمت جنگ اینه که اونهایی که راه می اندازنش, نفع اش رو می برن, بیگناه هایی که زندگی شون رو می کنن و مرز ها براشون تفاوتی نمی کنه,‌بزرگترین آسیب دیده های جنگ می شن.
دولت ها واقعا حافظ منافع ملت هاشون هستن؟ فکر کردن بهش یه عمر آدم رو می کشه دنبال خودش.
—-

زیدان حرفی رو زد که همیشه و همیشه از یکی از دوست های مامانم می شنیدم. یه چیزی توی این مایه ها که: اون بچه هه که نیشگون می گیره, ساکت و معقول نشسته و جیکش هم در نمیاد. عوضش مادره می زنه تو ملاج اون بچه هه که از درد نیشگون جیغش رفته هوا.

یه جورایی مثل روابط آدم هاست. زرنگه اونیه که زیرزیرکی نیشگون رو بگیره. آدم بده, اونیه که جیغش می ره هوا.

شده چیزی رو با تمام وجود, از ته دل, بخواین. جوری که هیچ وقت چیزی رو به اون اندازه نخواستین. بعد تمام پس انداز وجود تون رو مثل گنجینه ای که از بدو تولد با منتهای توان اندوختین و هیچ کجا یه جا خرجش نکردین, بگذارین توی طبق اخلاص و بخواین باهاش اونی رو که خواستین به دست بیارین, بعد صاحب مال نگاه کنه و تازه ملتفتتون کنه که گنجینه تون جز چند تا دونه تیله قراضه که به درد بازی بچه ها می خوره هیچی دیگه نیست؟

این بالایی قرار بود طرح یه داستان بشه. وقت نشد. بامزه است. طرح یه داستان, خیلی راحت از یه تفکر ساده, یه اتفاق, یه احساس, تندی شکل می گیره. پرداختش ولی نیازمند تربیت است و دانش و ادب!!!! که این حقیر در حال حاضر نه دانش دارد و نه تربیت و نه ادب!!!

آتشی بود و فسرد
رشته ای بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
آمدم تا بتو آویزم
لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی
لیک دیدم که تو بر چهره امیدم
خنده مرگی
وه چه شیرینست
بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود
پای کوبیدن
وه چه شیرینست
از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور
چشم پوشیدن
وه چه شیرینست
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در بروی غم دل بستن
که بهشت اینجاست
بخدا سایه ابر و لب کشت اینجاست
تو همان به ‚ که نیندیشی
بمن و درد روانسوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم

شعر از فروغ فرخزاد

دوستتون دارم,‌خوش بگذره, به امید دیدار

جمعه
تیر ۲۳,۱۳۸۵

از اون حضیض افسردگی اومدم بیرون. همین امروز بعد از ظهری!!! خجالت می کشم بگم چی شد که از حضیض اومدم بیرون!
یه چیزی رو اعتراف می کنم. عاشق پولم. قطعا خوشبختی با پول نمیاد. اما مسلما بدون پول قسمت بزرگی از خوشبختی نیست و نابود می شه!

خداوند گار عالم به هر موجودی که آفریده, درصدی از معرفت رو داده. بنده هم مستثنی نیستم. منتها دوباره عین احمقها به انتخاب خودم معلق زده ام توی یه کاری که عین جانور نجیب, می مونم توش.
آخر هفته تعطیله! کتبالو خانوم آخر هفته به مدت هفت هشت ده ساعت لااقل تعطیله. مثل همیشه دنبال دردسر می گرده واسه خودش.
کارش هم نمی شه کرد.
—-

جای ایستادن نیست. همین که بایستی, جاموندی. جابمونی چی می شه؟ راستش, بقیه رو نمی دونم, ولی به من یه حس بدی دست می ده. و…متاسفانه جا مونده ام!!! از خودم, قبل از هر کس و هر چیزی. پتانسیل هام رو تمام و کمال رو نکرده ام. همینه که حس بد دارم.
—-

ایران, می رفتم کلاس مربی گری تندخوانی و تقویت حافظه. خانوم معلممون از اون آدم های عجیب غریب بود (جای گل آقا خالی بگه دور و بری های تو همه یه چیزیشون می شه!!! ببخشید خلاصه). بعد خانوممون می گفت ببر از شیر سریع تر می دوه, فیل زورش از شیر بیشتره, میمون از شیر باهوش تره, …و یه عالمه جونور دیگه رو هم با شیر مقایسه می کرد, که هر کدوم یه جورایی به شیره سر بودن. آخر سر پرسید پس واسه چی شیر, سلطان جنگله؟. خوب..قرار نبود کسی جواب بده. کسی هم جواب نداد. خود خانوممون گفت, دلیلش اینه که شیر وحدت وجود داره.
حالا…بگذریم از بحث این که شیر سلطان جنگله, یا ببر, یا مارمولک. بگذریم هم از این که کدوم ساکن محترم جنگل چه کاری رو بهتر از شیر و پاندا یا سنجاقک انجام می ده. اینها مهم نیست. مهم اینه که من به شدت با حرف خانوم سابقمون موافقم. وحدت وجود بسیار مهمه!
به عبارت دیگه, اگه کتبالو خانومی که من باشم, بتونه این همه بازیگوشی ذهنی و ولگردی فکری و چیزهای صدتا یه غاز رو, نه این که کنار بگذاره (افسردگی می گیره نافرم), ولی وقتی در حال انجام یکی شه, بقیه رو از ذهنش بندازه کنار و بچسبه به همون یکی (به نظرم خانوم ها عموما توی این کار مشکل داشته باشن, گاسم همینه که سلطان جنگل نمی شن!), احتمالا زندگیش یه هفتاد هشتاد در صدی عوض می شه.

دلم خیلی تنگ می شه. برای باوری که داشتم, و برای زیبایی لحظه هایی که اون باور غلط رو داشتم.
دو مرحله ی خیلی قشنگ توی زندگیم بود. به دلیل اعتقادی که در اون دو بازه ی زمانی داشتم. از هر دو مرحله گذشتم, و دیگه بهشون برنمی گردم. به دلیل بی اعتقادی که به اون باور های قشنگ و نقاشی شده پیدا کردم.
فقط یک کلام…کاش…کاش…و باز هم کاش…

کاش می تونستم دلتنگی رو, و یک تنهایی عمیق رو, نقاشی کنم. از بزرگترین افسوس های زندگیم اینه که نقاش نیستم.

دوستتون دارم, خوش بگذره‌, به امید دیدار

پیوست: قربون دستتون,‌ حالم خوبه به خدا. تقریبا هیچ وقت به این خوبی نبوده. شاد و پایدار باشین دسته جمعی.

انتظار

پنجشنبه
تیر ۲۲,۱۳۸۵

دهه ی بیست و سی دارن خیلی طول می کشن. حس اش نیست دیگه.
نمی شه یه جوری,‌ زودتر رفت دهه ی هفتاد و هشتاد؟ حتما باید پنجاه شصت سالی منتظر شد؟

یه حس خفگی…این همه انتظار…یا تکاپوی احمقانه ی هر روزه…برای چی؟

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

لینک باحال!!!!

چهارشنبه
تیر ۲۱,۱۳۸۵

از باحالترین لینک هایی هست که در تمام طول مدت وبگردی ام پیدا کرده ام.
مثل هول ها دارم یکی یکی میارمشون روی هارد کامپیوترم!!!!!! لینکه دیگه. یه وقت می بینی امشب هست و فردا…دود می شه می ره آسمون.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

چهارشنبه
تیر ۲۱,۱۳۸۵

یه چیزی عین دلشوره توی وجود آدم بالا و پایین می ره. پدپده ای که آزار می ده, و نمی دونی آیا باید ازار بده. آیا پدیده نادرسته, یا نباید آزار بده, و تو نادرستی (!!).
فقط می دونی یه چیزی یه جایی داره قلقلک می ده و بد قلقی می کنه.
شاید دوباره برگردم و حسابی مذهبی بشم. اونطوری یه چارچوب رو می پذیری. نه از روی منطق, فقط و فقط به خاطر این که ذهنت رو از سرگردونی و یه عالمه سوال های بی جواب و بی سر و ته نجات می ده. می پذیری, همینه که هست. تکلیفت رو می فهمی. ایدئولوژی ت معلوم می شه,‌ و اگه باز تنت نخاره و متفکر دینی نشی, می تونی خوشحال و خندان تا آخر دنیا زندگی کنی و مطمئن باشی کارت درسته و آخر سر هم می افتی درست وسط مرکز شهر بهشت برین, و مهم نیست که چی بخوای, هر چی بخوای اونجا واسه ت مهیا می شه. چون روحت رو نجات دادی و حفظ کرده ای.
بدبختی…یه جورایی از اون مرحله هم گذشته ام. برگشتن به اون مرحله…یه کمکی سخته.

خلاصه…دلشوره هه بیخودی می ره بالا, میاد پایین. قلقلک می ده. اذیت می کنه. آزار میده. این مغز نداشته ی من هی بی خودی فکر می کنه. می خوره به دیوار. تلو تلو می خوره. برمیگرده… بی قراری می کنه. عین احمق ها…دست و پنجه نرم می کنه, با من, با خودش, با همه ی دنیا. با کل آفرینش. هی بی قراری می کنه. هی…
یه جوری, یه کسی, یه اتفاقی باید به من یاد بده, چه جوری می شه زد بر طبل بیعاری؟
آدم می تونه یه قسمت از خودش رو بندازه دور؟ با باقیمانده ای که کاری به کارش نداره و آزارش نمی ده باقی دنیا رو سر کنه؟

بعضی آدم ها هستن که دوستشون داری, از سر وظیفه. از سر قدردانی. وظیفه داری در قبالشون. اگه وظیفه رو نداشتی, هیچ وقت از اون آدم خوشت نمی اومد, و هرگز نمی خواستی ببینی اش. چاره ای نیست.
و…به خدا منظورم به شما نیست. کسی که منظورم بهش هست, وبلاگ نمی نویسه, وبلاگ نمی خونه. و اصولا حتی تا حالا به یه دگمه ی کامپیوتر هم دست نزده. به تمام مقدساتم قسم می خورم.

حدس بزنین چی؟ دوباره فرانک اینجاست. دوباره کل کل کردیم. دوباره عکس های محجبه ی من رو می خواد…که مقایسه کنه با دامن نه چندان بلندی که الان تنمه!!!!
بزنم توی ملاجش؟ یا…فردا دوباره بر می گرده. فردا می زنم توی ملاجش.
به هر حال قول می دم. تا آخر امسال مریض نمی شه. یه دوناتم رو که نمی خواستم بخورم دادم که فرانک بخوره!!! گرچه…هنوز نخورده اتش.

کارم خیلی زیاده. به خاطر نمی دونم چی, دلشوره دارم. نمی تونم حواسم رو جمع کار کنم!!!
گل گاوزبون باید واسه دلشوره خوب باشه به نظرم!!!
انشالله, خدا بخواد, رو فرم میام دوباره.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار