زندگی لحظات باحالی داره.
مثل این کارآموز ها که میان و شروع می کنن به کار کردن اینجا. بهشون کار رو می دی. سوال می کنن. بهشون جواب می دی. کار رو انجام نمی دن, یا میدن ولی ایراد داره. حرص می خوری, باز با صبر و حوصله جواب و توضیح می دی! بعد…تمام مدت جلوی چشمت هست که خودت هم دقیقا همین بودی, برای کسایی که باهات کار می کردن, و شاید هنوز هم هستی, و پیش کارآموزه, یه غولی هستی که ازت می ترسه و باید بهت کار تحویل بده. تو دلت برای کار شور می زنه و مسئولش هستی, کارآموزه فقط باید کار رو انجام بده و خیال خودش رو راحت کنه. چرخه…همینطوری. گهی زین به پشت و گهی پشت به زین.
—
اگه یه چیزی بشنوی و یه چیزی توی کله ات بگه :بلینگ, و بعد یادت بره یا مثلا سوظنت برطرف بشه, بعد یه اتفاقی بیفته مدتها بعد, که یاد بلینگ بیفتی و باز یه چیزی توی کله ات بگه: بلینگ بلینگ, و این بلینگ بلینگ ها تکرار شه, یاد می گیری به خودت اعتماد کنی, و…یاد می گیری که چیزی رو نشنوی, که اینقدر بلینگ بلینگ نکنی, وقتی بلینگ بلینگ فایده ای نداره!!!!!!!
دو تا پند توی زندگی حسابی به دردم خورد. اولش مامانم که بهم گفت هیچ وقت سعی نکن چیزی رو که کسی ازت مخفی کرده پیدا کنی و بفهمی. احتمالا اون چیز بیشتر از هر کسی به خودت لطمه می زنه و خودت رو آزار می ده. دومیش از یه مجله, نصیحت یه پدر به دخترش: حواست به کار خودت باشه. (run your own race). اولیش توی زندگی خصوصی,دومیش توی زندگی کاری, باعث نهایت آرامش داشتنه.
—
و آخر سر هم…اینجور که درست کله ی سحر از خبرگزاری گل آقا شنیدم, آمریکایی ها زدن خونه ی رهبر القاعده ی عراق رو صاف کرده ان! ولله این وسط من از جفت طرفین حالم به هم می خوره. هم بوش, هم القاعده. هر دو تا دیکتاتور و هر دو تا جنگ طلب و مخل آسایش و آرامش و بی منطق و بسته. منتها می گم اگه یه وقت القاعده زده بود تو روز روشن خونه ی بوش رو صاف کرده بود, اونوقت چه خبر می شد؟ بابا یه ذره انصاف داشتن هم خوبه ولله.
می فرستادی دم خونه, دستگیرش می کردی, می بردیش دادگاه جنگی و محاکمه…فرض اعدامش می کردی. بد می گم؟
—
سال های ساله هیچ کاری به اندازه ی نوشتن و رقصیدن و کتاب خوندن حالم رو جا نمیاره. یه چیزی در من همیشه بی تغییر و دست نخورده مونده!
از همه بامزه تر, رفتم در مغازه لاک بخرم. خریدم. وقتی اومدم خونه, توی انباری لاک هام نگاه کردم, دیدم یه چیزی حدود هفت هشت ماه قبلش یه لاک خریده بودم دقیقا همون مارک و همون رنگ و همون سایز!!!! به نظر میاد سلیقه ی من هم دست نخورده ی دست نخورده می مونه همیشه! خوبه طراح مد نیستم!!!
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
امروز روز من نیست!!! اصلا چهارشنبه ها یه جورایی سر ناسازگاری دارن. بیشتر از چهار ساله! این جلسه ی هفتگی صبح های چهارشنبه همیشه روی اعصاب منه. کلا صبح ها تا قبل از ساعت ده صبح خیلی برای کار کردن جدی مناسب نیستن!!!
صبح یک ساعت و ده دقیقه طول کشید تا برسم سر کار!!! بعد دیدم که کارتم رو جا گذاشتم روی کمر دامن دیروزیه! بعد رفتم توی جلسه دیدم به جای دونات و شیرینی, میوه برای صبحونه می دن. اونهم هندونه و انگور که من از جفتشون متنفرم!!! تازه رئیس آقا جیمی هم توی میتینگ بود! گرچه این رئیس خداییش باب طبع منه. از مونترال میاد, شوخه و با صدای بلند و واضح حرف می زنه که من حرف هاش رو می فهمم! خلاصه…مجبورم اولا یه کاری کنم که عاشق جلسات روزهای چهارشنبه بشم, دوم, کاری کنم که عاشق کار کردن از ساعت نه صبح بشم, به جای ده صبح!!!
—
رادیو دیروز در مورد مردی از اعضای یو ان صحبت می کرد که به دختر سیزده ساله ی همکارش تجاوز کرده بود. مادر مرد می گفت بعد از این که پسرم از بوسنی برگشت تبدیل به یه آدم جدید شده بود. خود مرد از تجربیاتش در بوسنی تعریف کرده بود, و شروع به اشک ریختن کرده بود, وقتی تعریف کرد سربازی رو دیده که در حال تجاوز به یه دخترک هشت ساله بوده. او رو دیده, سرش رو بلند کرده و نگاه کرده, و بعد باز به کارش ادامه داده. مرد گفته بوده, من فقط اسلحه ام رو بلند کردم و شلیک کردم توی مغز اون سرباز. و باز توی دادگاه اشک ریخته بوده.
فکر می کردم…
به تمام سربازها, به این که چی حس کرده اند, به تمام دخترک های هشت ساله ای که جنگ رو تجربه کرده ان, تجاوز رو, و شاهد کشتار بودن رو, به تمام سربازهایی که قهرمان به وطن بر می گردن, این که ما چقدر کم می دونیم.
به نرینگی غریزی, و قیاس اش با مردانگی اکتسابی. به تمام مردهایی که مردانگی رو با نرینگی اشتباه می گیرند. به زن ها و مردهایی که نرینگی رو به جای مردانگی به کودک هاشون آموزش می دن.
به این که با تمام تلاش هام هرگز نتونستم پدیده ی نرینگی و نمود هاش در تحقیر و آزار جسمی و روحی زن, و نگاهش به زن رو درک کنم و دوست داشته باشم.
دخترک هشت ساله, سرباز خسته, با ناهنجاری های جسمی و روحی و اجتماعی, و جنگ…جنگ…جنگ…. در مملکتی فرسخ ها دور تر, و پیامدهاش برای دخترکی سیزده ساله, در نقطه ای فرسخ ها دورتر, و سالها سال بعد…
من از جنگ, از ناهنجاری ها, از تحقیرها و آزارها, همه و همه بیزارم…
شکر که من قاضی هیچ دادگاهی نیستم.
—
خوب…از اونجا که از این لحظه به بعد قراره که امروز روز من بشه, می رم سراغ بحثی که عاشقشم! و عشق جدیدم!!! رقص عربی!!!!
ولله این که چرا عاشق رقص عربی شدم داستانش طولانیه. رقص ایرانی برای من عالیه و بیش از اندازه لذتبخش. مثل زبان فارسی که سال ها صحبت کرده ام, می شناسمش, و حالا بخوام گویش های مختلف, و گوشه کنارهاش رو یاد بگیرم. لذتبخش, روان, و مملو از چیزهایی که نمی دونستم, و ظرائف.
رقص عربی ولی متفاوته. مثل زبانی که شبیه زبان مادری باشه, تمام مدت با زبان مادری اشتباه بگیریش, گویش های زبان مادری ات رو توش دخالت بدی, بعد مجبور بشی شروع کنی تفکیک کردنش. در رقص عربی هر حرکتی باید تفکیک شده باشه. هر عضوی از بدن توانایی حرکت مستقل حول محورهای متفاوت طولی و عرضی و ارتفاعی رو داره که باید پرورش پیدا کنه و با ریتم جور در بیاد. فرضا چهار حرکت برای سینه, یکی بالا و پایین, یکی جلو و عقب, یکی طرفین, و یکی محوری! وقتی سینه حرکت می کنه, باسن و شکم باید بی حرکت باشن, حرکت زانو نباید بالا تنه رو حرکت بده, حرکت باسن باید مستقل از سینه باشه….و قس علیهذا!!!! در رقص ایرانی حرکت رو بلد هستیم, مثل زبان مادری که برای حرف زدنش نباید گرامر و لغت یاد بگیریم, فقط می شه به سطح آگاهی بیاریمش, اگه بخوایم تخصصی بفهمیمش و قشنگ و درست استفاده اش کنیم. رقص های بیگانه اما مثل زبان های بیگانه هستن. از بامزه ترینشون سالسا است. در این سطحی که من هستم, بیشتر مثل زبانیه که فقط گرامر داشته باشه. یک دو سه, یک دو سه…
از قشنگترین کارها هم ریشه یابی رقص ها و تاریخچه شون هست. عربی و اسپانیش رو که جلوتر برم, احتمالا می رم سراغ هندی و هیپ هاپ و ر اک.
باله بحث جداگانه ایه. الفبای رقص, زیبا, سطح بالا, تخصصی, و روش حسابی کار شده. خوبیش اینه که اینجا آموزش باله برای بزرگسالان هم وجود داره. یه عالمه کلاس در ساعات مختلف و روزهای مختلف در تمام جاهای شهر.
از تاسف های زندگیم اینه که چرا رقص رو در سنی که بتونم حرفه ای این کار بشم شروع نکردم. در سن سی سالگی, فقط و فقط می تونم به عنوان سرگرمی و چیزی که بهم لذت می ده داشته باشمش. که صد البته, همینش هم غنیمته.
خوبیش اینه که برای زبان یاد گرفتن و بحث زبان شناسی, این محدودیت سنی وجود نداره. می شه تخصصی اش رو از یکی دو سال دیگه هم شروع کنم.
مشکل اساسی اینه که اینجور که از شواهد و قرائن پیداست, کل زمانی که در بهترین حالت به آدم داده می شه بیش از هشتاد نود سال نیست. این خداوند خسیس!!! مالک تمام زمان و مکانه, اونوقت سهم هر کسی رو اینقدر با خساست می ده! هممم…تناسخ و جاودانگی عجب اعتقاد شیرینیه.
فعلا…فقط عجله دارم…عجله…
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
همممم…جام جهانی…بله…خوب, حسابی به نفع اقتصاد هست دیگه. ملت یه عالمه پول خرج می کنن برای دیدن ورزش مورد علاقه شون.
کلی علاقمند فوتبال رفتن سراغ تکنولوژی های مختلف برای دیدن مسابقه ها. خیلی های دیگه هم هنوز ترجیح می دن توی بارها و وسط جمعیت فوتبال رو نگاه کنن. یه رستوران ایتالیایی توی مرکز شهر تورنتو ده تا دستگاه تلویزیون به بارش اضافه کرده!!!
بامزه اینه که تیم کانادا اصلا توی این جام نیست. منتها کی اهمیت می ده. اینجا اونقدری که ملیت های مختلف هستن کانادایی وجود نداره!!!!
به شخصه دوست دارم بازی تیم ایران رو توی بار ببینم. منتها…انشالله که اشتباه می کنم ولی…به نظرم شانس چندانی نداشته باشه.
منتها…بازی رو عشقه. بالاخره هر مسابقه ای یه برنده داره, یه بازنده. چه رسد به جام جهانی که یه برنده داره و یه عالمه بازنده. کارش هم نمی شه کرد.
—
حس عجیبی دارم. قضیه یه جورایی اینه: بی دلی در همه احوال خدا با او بود…او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد.
انگار چیزی که همیشه باهام بوده رو دوباره برای بار دوم کشف کردم. با تمام جذابیت هاش. چیزی که همیشه مطمئن بودم برام می مونه. یادم رفته بود ازش لذت ببرم, و حالا دارم از وجودش, و از اطمینان داشتن به تداومش ازش لذت می برم.
موفقیت و خوشبختی رو با هم داشتن, هنر بزرگیه.
بحثی نیست در این که خداوند یا طبیعت یا زندگی, هر چی, به آدم نعمت های زیادی میده. منتها یه کلید اصلی و اساسی رو اگه به آدم نده, یا شاید آدم در خودش به وجود نیاره, تمام این نعمت ها بی فایده می شه. پروردگار عالم باید توانایی لذت بردن رو هم به آدم بده. یا شاید…آدم باید خودش توانایی لذت بردن رو در خودش پرورش بده.
به هر حال…باز هم یادآوری همیشگی. به دست آوردن یک چیزه, و توانایی لذت بردن از اونچه که هست یه چیز کاملا علیحده(!!!)
—
مارک خنگ از من می پرسه اگه زنی مثلا توی فرودگاه عربستان از هواپیما پیاده شه و روسری سرش نباشه, یا روبنده نداشته باشه, اونوقت چکارش می کنن؟ می زنن توی صورتش؟ بهش گفتم ببینم, اگه یه خانومی از جزایر دومینیکن بیاد اینجا و بلوز تنش نباشه و تاپلس باشه, چکار می کنن؟ گفت احتمالا یه بلیز بهش می دن بپوشه. گفتم من هم در مورد عربستان نمی دونم. ولی این دقیقا کاری هست که اگه خانومی در فرودگاه ایران روسری سرش نباشه می کنن!!!
خنگول!!!
—
افق مرا می خواند
من می خواندم
هیبت هستی را
اگر چه شعرم کلمه ای بیش نبود
زندگی را
عبور از وهم وحیرت می خواستم
به سادگی
نه
نمی توانستم بیان کنم
یقینا ، ساده نبود عبور من
شعر از صمد نارونی.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
از حال بد به حال خوب!!! اینقدر برای من پیش میاد که حد نداره. یک آن می رم در حضیض بی انرژی بودن و منفی بودن, بعد عین گربه روحم رو لیس می زنم و ترمیم می کنم, انرژی می دم به خودم و میام به اوج هایپر بودن!
در حال حاضر همون اوج هایپر بودنمه! به عکس دو ساعت قبل که حضیض بی انرژی بودنم بود!!
—
زمانهایی که می خوام با کسی درد دل کنم و دم دست نیست, با خودم فکر می کنم چی می خوام ازش بشنوم, بعد همونها رو خودم به خودم می گم. اینطور می شه که معمولا و کلا نیازی به درد دل کردن پیدا نمی کنم. نظر خواستن امر کاملا علیحده ای است البته.
از درد دل کردن اصلا خوشم نمیاد. نمی دونم چرا!! درد دل شنیدن امر کاملا علیحده ای است ایضا.
(عاشق این کلمات عربی نامانوس شدم! علیحده! ایضا!حضیض! و کلمات انگلیسی رایج. هایپر! بامزه اینه که لااقل یکی دو تا مترادف (عربی دوباره!) هر کدوم رو توی آستین ام دارم!.)
—
فیلم بویینگ بویینگ رو دیدین؟ آقا جری سه تا دوست دختر داره مهموندار هواپیما. هر کدوم یه ساعت و روز خاصی میان اون شهر دیدن آقا جری. آقا جری یه قاب عکس داره با سه تا عکس توش. خانوم خدمتکار از وظایفش عوض کردن عکس هاست زمانی که هر کدوم از دوست دختر های سه گانه میان دیدن آقاجری.
من خودم رو یاد اون قاب عکسه می اندازم! بنا به شرایط دو تا (شایدم ده تا) از عکس ها میرن زیر, اونی که مناسب شرایطه میاد رو!!
—
از خوشبخت ترین آدم های روزگارم. توی زندگیم هنوز هیچ اشتباه بزرگی نکرده ام. برای بزرگترین اشتباه زندگیم هنوز فرصت دارم.
خودم اعتقاد دارم به دلیل محتاط بودنمه.
تنها چیزی که باعث تاسف زندگی من می شه زمانهایی هست که کاری که خودم اعتقاد داشتم درست هست رو انجام ندادم و به حرف دیگران گوش کرده ام. قشنگترین تصمیم های زندگی من توسط شخص شخیص خودم گرفته و اجرا شده.
فکر می کنم بهترین تصمیم ها رو هر کسی خودش می تونه برای زندگی خودش بگیره. به شرط این که مهمترین تصمیم های منطقی زندگی رو از روی احساس رقم نزنه. تصمیم احساسی گرفتن همیشه حال من رو بد می کنه.
—
ب..ب…ب…له…از ریخت جریان خوشم نمیاد.
اول آقای کلینتون می ره, آقای بوش میاد. بعد رهبر اسرائیلی ها عوض می شه, بعد خاتمی می ره احمدی نژاد میاد, بعد در کانادا هم محافظه کار ها یهویی بی هوا میان سر کار چون دولت لیبرال ها رای عدم اعتماد میاره, بعد یهو در کمتر از یه سال… بوممممم…شبکه ی تروریستی در کانادا کشف می شه. رفتن کود بخرن, عین احمق ها یه عالمه کود رو یه جا خریدن, بعد بهشون شک کردن, خصوصا که کشاورز هم نبودن, بعد یهو تمام طول تعطیلات آخر هفته نیروی پلیس بسیج شده و کشفشون کرده! عالی…فقط دارم فکر می کنم اگه اینجور که فهمیده ام کود برای ساخت بمب استفاده بشه, خود انفجار هم آدم رو نکشه مسلما بوش(!) آدم رو کاملا می کشه.
و بعد یک آن تمام دنیا می شه ناامن! از حملات تروریستی شروع می شه, که تا قبل از آقای بوش اینقدرها هم وحشتناک نبودن, بعد آمریکا هم شروع می کنه کنترل اوضاع که مطمئن شه آرامش به تمام کشورها بر می گرده! جنگ می کنه که انشالله صلح برقرار بشه.
ولله تجارت کود این روزها باید از پر رونق ترین ها باشه. گلاب به روی همگی, به درد انفجار اگه نخوره به درد …یدن به این دنیای بی در و پیکر حسابی می خوره.
از ریخت جریان, از بیگ پیکچر اش(!!! عشق کلمات عربی و انگلیسی کشته من رو امروز!!) یه جورایی خوشم نمیاد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
خانم مریلین مونرو اگه زنده بود امروز تولد هشتاد سالگی اش رو جشن می گرفت.
با زیبایی افسانه ای که این هنرپیشه ی دهه ی پنجاه داشت, تعجبی نیست اگه معشوقه ی آقای پرزیدنت جان اف کندی شد. گفته می شه در سن سی و شش سالگی به دلیل زیاده روی در مصرف مواد مخدر فوت کرد. منتها شایعات می گن که از آقای جان اف کندی یا رابرت کندی حامله بود و اونها کشتنش.
با حالترش اینه که شایعه ی دیگه ای می گه از اونجا که اوناسیس پولدار معروف عاشق ژاکلین کندی شد یا به هر حال به هر دلیلی خواست که ژاکلین کندی رو به دست بیاره, اسوالد رو استخدام کرد که جان اف کندی رو بکشه. فیلم اوناسیس به شکل پوشیده ای این فرضیه رو تایید می کنه.
در ضمن, من و آقای اوناسیس در یک خصوصیت لااقل مشترک هستیم. هر دو مون علاقه ی عجیبی به یادداشت کردن داریم!!!!
—
به نظر میاد بعضی آدم ها چیزی رو به دست میارن, نه به خاطر این که خوشحالشون می کنه, بلکه به این دلیل که بهتر از اون رو نمی تونن به دست بیارن. وقتی شرایطشون بهتر می شه, قبلی رو رها می کنن و دنبال چیز دیگه ای می رن. دسته ی نادری از آدم ها, چیزی رو به دست میارن که خوشحالشون می کنه. مستقل از شرایط, با داشتن اون چیز خوشحال و خوشبخت هستن. برای برخی آدم های دسته ی اول, به عقیده ی من, بهتر بودن گاهی درون خودشون تعریف نمی شه. از بیرون بهشون دیکته می شه. بعضی آدم ها هم هستن, بینابین دسته ی اول و دسته ی دوم, می دونن چی می خوان, و چی خوشحالشون می کنه. تلاش می کنن برای به دست آوردنش. به دست که اومد, تصمیم می گیرن که آیا باهاش احساس خوشبختی می کنن, یا فقط می خواستن به دستش بیارن.
و…یه عالمه چرت و پرت دیگه…که اینجا مجال گفتنش نیست. به هر حال…آدم آدم است, با یه عالمه پیچیدگی و یه عالمه معادلات ساده و ترکیبی.
—
بیشتر از یک ماه و نیمه که ورزش نکرده ام. اگه کسی بهتون گفته بعد از ورزش مداوم, قطع کردنش موجب شل و ول شدن ماهیچه ها و سستی بدن می شه راست گفته. افتضاح است, افتضاح.
از امروز صبح دوباره شروع کردم. وزنه ها به شکل احمقانه ای برام سنگین هستن. بیست پاوند با هر دست, به ده پاوند با هر دست کاهش پیدا کرده. و زود خسته می شم. در راستای از سر گیری جدی, گلف رو هم دارم باز شروع می کنم. اگه کسی در موقعیت من و امثال من, و در شرایط من و امثال من زندگی کنه و از زندگیش نهایت لذت رو نبره, زیادی قابل ملامته! خیال ندارم حتی ثانیه ای از اوقات گرانبهایی که خداوندگار عالم در اختیارم گذاشته رو تلف کنم.
به هر حال…غرض از تمام اینها…ما توی این دنیا هستیم که لذت ببریم و کمک کنیم ملت لذت ببرن.
نصیحت: اگه مدتی ورزش کردین, ولش نکنین که شل و ول و کاهل می شین خدای نکرده.
—
ببینم, من توی رادیو درست شنیدم؟ آقای احمدی نژاد گفته که آمریکا اگه می خواد مذاکره کنه باید در رفتار خودش تجدید نظر کنه, و انرژی هسته ای حق مسلم ماست؟ به زبان انگلیسی بود, من هم که هنوز می لنگم! حواسم هم هزار جا هست.
نمی تونم تصمیم بگیرم به احمدی نژاد می شه اعتماد کرد, و می فهمه چه می کنه, یا نه؟ گاهی به نظرم میاد نکنه حکایت مورچه ایه که تحت تاثیر توهم خودش رو هم قامت رستم زال می بینه! گاهی به نظرم میاد نکنه حواسش هست و اونقدر بازی بازی می کنه تا بالاخره ایران رو هسته ای دار کنه! بعد فکر می کنم گیرم که ایران هسته ای هم شد, اونوقت احمدی نژاد و دولت جمهوری اسلامی با این قدرت هسته ای چه می خوان بکنن؟ ما خوشبخت تر می شیم؟ یا بیچاره تر؟
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
خبر جالبی بود. خانوم نازنین افشین جم ایرانی کانادایی که ملکه زیبایی کانادا بوده, داره برای نجات نازنین فاتحی فعالیت می کنه.نمایش تضاد بین این دو دختر ایرانی روی صفحه ی اول و تیتر اول روزنامه ی امروز گلوب اند میل جالب بود.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
!! اسم, اقتباس است از کتاب زنده یاد سعیدی سیرجانی.
از بدترین حس ها اینه که احساس کنی لیاقت دوست داشته شدن رو به هر دلیلی نداری.
اونوقت ممکنه بزنی به رگ بی خیالی و بگی اصولا چیزی به اسم دوست داشتن وجود نداره. خودخواهی محض است و بس.
—
برگشتم سر کار. باورم نمی شه که دلم به این حد برای کار کردن تنگ شده بود! کشف کردم. با تمام سختی ها و بالا و پایین ها و استرس ها کارم رو دوست دارم. کار کردن رو دوست دارم.
یه بار یه کسی می پرسید “اگه کارتون رو ازتون بگیرن چی براتون می مونه؟”.
برای من, خیلی چیزها.سعی دارم روز به روز هم بیشترشون کنم. ولی قطعا اگه کار نباشه, چیزی توی زندگی من کم خواهد بود.
—
مردم عجب سوالهایی از آدم می پرسن. خانوم درشت مسنه توی هواپیما اصرار داشت بدونه من چرا بچه ندارم. نهایتا کار به اینجا کشید که گفت:” ببینم جلوگیری می کنی یا نه؟”
خانومه که با بچه نشسته بود تقریبا چشماش گرد شد!!!!
یک آن خوشم اومد بهش بگم من و شوهرم بچه مون نمی شه و غائله رو ختم کنم! دهنم رو بستم و نگفتم البته!!!
یه کم اگه کوتاه می اومدم همونجا وسط هواپیما واسه ام بچه رو دست و پا می کرد!
آخر سر وقتی دیدم ول کن معامله نیست نجابت رو گذاشتم کنار و بهش گفتم:” ولله این وسط که نمی تونم دست به کار شم. اجازه بدین شب که رسیدم خونه چشم.”
خانوم دست راستیه از خنده غش کرده بود کف هواپیما.
—
فرانک به کارن گفته که نمی دونه من در ایران با حجاب اسلامی چطوری غذا می خورم!!! فکر کرده بوده روبنده داریم و باید با دست روبنده رو بزنیم بالا و بعد غذا رو بگذاریم توی دهنمون. حدس می زنم کلی هم با تصور موضوع تفریح می کنه.
شیطونه می گه این بار هم نجابت رو بگذارم کنار و یه چیزی بهش بگم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
رژه ی همجنس گرا ها در روسیه به خشونت کشیده شد.
آقای شهردار فرمودن که تا زمانی که ایشون شهردار باشن اجازه ی همچین بی ناموسی هایی به کسی نمی دن!
گاهی وقتا فکر می کنم روح مشقاسم در جسم جمعیت بی شماری از اهالی کره ی خاکی حلول کرده!
—
به حق نشناسی من هیچ کسی در دنیا وجود نداره. به دلایلی که خودم می دونم.
—
هشت ساعت تمام روی یه نصفه صندلی عین خرچنگ نشسته بودم!
دست چپی یه خانم مسن هفتاد و هشت ساله بود که به قول خودش استخون بندی خیلی درشتی داشت. دست راستی یه خانم دیگه بود با بچه ی یکسال و دوماهه اش که بهش صندلی ردیف جلو یا کنار نداده بودن!
خانوم دست چپی حدود یک چهارمش (شامل شونه تا انتهای انگشتان دست راستش) توی صندلی من بود. خانم دست راستی هم باید بچه رو شیر میداد و می خوابوند و سر و گردن بچه و سینه ی سمت چپ خانومه توی صندلی من بود!
خدا هر سه شون رو حفظ کنه. ولی نتیجه این شد که درست عین گوشت کوبیده به مقصد رسیدم!!!!
کسانی که صندلی قسمت می کنن یه ذره هم ذوق و سلیقه ندارن. یا شایدم دارن ولی قوه ی طنزشون به ذوق و سلیقه می چربه.
—
هورا…شنل هری پاتر تا پنج سال دیگر به بازار خواهد آمد!
بفرمایید. این آقا دانشمند مشنگه (ترجمه ی ماگل کتاب هری پاتر) میگه تا پنج سال دیگه می شه همچین چیزی درست کنه و خودش رو نامرئی کنه!!!
ولی عجب چیز باحالی میشه. جون می ده واسه جاسوسی! یا ….البته نه که من بخوام این کار رو بکنم ها…ولی خوب…واسه چیز..یعنی دید زدن خونه ی ملتین هم چیز باحالیه!!
—-
باحال…خانم نخست وزیر کامبوج از سرویس های نسل جدید موبایل خوشش نمیاد. چون یه سری از گوشی ها کیفیت تصویر خیلی خوب دارن, و بنابراین کاربرها روی اونها پورنوگرافی نگاه می کنن. بنابراین این خانوم و همسر یه سری دیگه از اعضای بلند پایه ی کشور کامبوج به نخست وزیر شکایت کردن که اینها باعث به خطر افتادن اخلاقیات در جامعه می شه! و….(آقایونی که ادعای زذ بودن دارن توجه بفرمایند لطفا)..نخست وزیر کامبوج این تلفن ها و سرویس ها رو در کشور ممنوع کردن!
اگه فردا پس فردا خبر ترور جمعی همسران سران کامبوج توی خبرها منتشر شد تعجب نکنین خلاصه!
از من اگه بپرسین می گم مشکل اخلاقیات نیست. حسادت است و بس.
—
عجب دستپختی پیدا کرده شوهره!! یک پلو خورش قیمه ای توی یخچال بود که نگو و نپرس! کیف دنیا رو کردم.
—
می ترسم. دیرم شده. و بدتر از همه این که بیشتر از ده سال, گاسم بیست سال هست که همینطور هی می ترسم, و همینطوری هی فکر می کنم که دیرم شده!
خیلی چیزها معلول یک علت بیرونی نیست. توی خود آدمه! تحت هیچ شرایطی هم عوض نمی شه. آدمی از نو بباید ساخت!
—
از روی ساعت و تاریخ تولد بهم گفتن: خصوصیات مذکر خیلی زیاد داری. کارت با آدم های مذکره(!) با شوهرت خیلی متفاوت هستی ولی ازش جدا نشو. اگه بچه ی اول رو به دنیا آوردی دومی رو هم حتما به دنیا بیار. برادرت خیلی عاطفیه و خیلی باهوش. خودت به شدت منطقی هستی.مدیر خوبی می شی. شبانه روزی در حال کار و تلاش هستی, تقریبا تو مایه های خودکشی! اصلا و ابدا زن خونه نیستی. به خودت فشار نیار. امسال و سال آینده معضل مالی خواهی داشت. در این دوره ی زندگیت (یه جورایی تناسخ هدفدار در زندگی رو قبول داشتن) شکست عاطفی داری و ونوس وجودت شکل می گیره (ای بر باعث و بانی اش لعنت!). سال دوهزار و دو برات سخت بوده.نگرانی و تلاش زیاد و مسئولیت. سال دوهزار و یازده هم توی همون مایه ها خواهد بود!
خلاصه بالاخره خودم رو به وصال شبه پیشگو رسوندم! خدا عمر و عزتش بده. دخترک نازنینی بود.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
بعضی فصل های زندگی آدم هستن که ناتموم موندنشون باعث خاطره انگیز شدنشون می شه.
بعضی فصل های زندگی رو “تموم کردن”, داستان رو می کنه مثل فیلم های خوش انجام هندی و فارسی و هالیوودی. اون فصلها رو باید برای همیشه “باز” گذاشت.
زجری است اما, زجری ست…
—
درون آینه ها درپی چه می گردی ؟
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
بیا ز سنگ بپرسیم
زانکه غیر از سنگ
کسی حکایت فرجام را نمی داند
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است
نگاه کن
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر
کجا پناه بری ؟
خانه خدا سنگ است
به قصه های غریبانه ام ببخشایید
که من که سنگ صبورم
نه سنگم و نه صبور
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد
چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد
در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
از آن که عاقبت کار جام با سنگ است
بیا ز سنگ بپرسیم
نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم
و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟
درون آینه ها در پی چه می گردی ؟
شعر از فریدون مشیری.
—
این اختلاف ساعت جغرافیایی کره ی زمین هم ما را کشت! تکنولوژی برای این یکی هنوز تدبیری نیندیشیده.
تایپ می کنی: “هستی؟”. نمی دونی هست, نیست, به دستش رسید و نادیده گرفت, یا راستی راستی نرسید…طی الارض هم صد البته ایده ی ایده آلیستی بی نظیری بوده.
—
از زیباترین مفاهیم کتاب “یازده دقیقه”, desire هست. یه جورایی وقت تموم کردن هر فصل کتاب زندگی, مفهوم desire رو از بین می بری, ناتموم موندن بعضی فصل ها, همون desire رو در آدم زنده نگه می داره. وگرنه ناچاری از شروع فصل های جدید.
—
باز هم از زیباترین مفاهیم زندگی , با لبان تشنه, مردن بر لب دریاست.
شعر از کی بود راستی؟ صائب؟ به نظرم اگه مفهوم یه کم این ور اون ور بشه برسه به مازوخیسم!!
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
دلم هوای کسی که دیگه نیست رو نمی کنه. هوای اون حس قشنگی رو می کنه که بودنش داشته. هوای اون حس لعنتی, که بودن هیچ کس دیگه ای به آدم نمی دادش, و حالا حتی بودن او هم اون حس رو نمیاره.
دلم هوای اون حس رو داره. هر کسی که اون حس رو بیاره, خوش اومده. قدمش روی دو تا چشم و تمام زندگی.
—
صبح رفتیم پستخونه. بسته ۱۶ کیلو بود. پست زمینی کیلویی دو هزار تومن. آقاهه گفت دوازده هزارتا بدین. بقیه اش هم هر چی خواستین بدین به خودم!!! این شد که جای سی و دو هزارتا چهارده هزار و پونصد تا تموم شد و کار راه افتاد!!!!
—
توی کاخ گلستان,توی هر سالنی می ری اگه بپرسی این سالن برای چی استفاده می شده می گن برای استراحت شاه!!!!!!!!! یا مثلا دریاچه برای تفریح شاه!!!!! بعد از سه چهار تا سالن به این نتیجه رسیدم دیگه نپرسم. کلا به نظر میاد یک عدد شاه قاجار غیر از استراحت و تفریح کار دیگه ای نمی کرده. ثانیا نتیجه گیری بعدی, بنده شرط یک به هزار می بندم که از شاه قاجار بسی خوشبخت ترم. دلیلش؟ هیچی. به خاطر یه دزدی ساده سر هیچ غلام بچه ای رو نمی برم. دست راست و چپم درد نمی کنه. و نهایتا این که هیچ کسی قصد کشتن ام رو نداره (یا بهم اعلام نکرده!).و…آخری این که کارکنان کاخ بی این که ازم بترسن یا قصد ..ایه مالی داشته باشن بهم شاتوت تعارف می کنن!!! شک دارم اگه کسی از ناصرالدین شاه نمی ترسید یا نمی خواست به چیزی برسه, هرگز بهش شاتوت تعارف می کرد!!! یک آن دلم بد فرم واسه ناصرالدین شاه سوخت.
ملیجک باحال بود! عکس هاش دقیقا من رو یاد یه بچه لوس لوس لوس می اندازه. به نظرم زنان حرم بدشون نمی اومده گاهی دور از چشم شاه یه نیشگون اساس از بچه ی به این لوسی بگیرن.
—
چشمم برای پنجمین بار در کوی و خیابان, نا خواسته, به جمال بی مثال یک عضو شریف روشن شد!!
جریان این است که به دلایل مبهمی, بعضی از آقایون -و شاید خانوم ها- علاقه ی وافر دارند به پرده برداری از بعضی اندام های شریف, بی این که کسی ازشون خواسته باشه!
اولین بار سال اول دوم دانشکده بودم. با دوستم رفته بودیم توی یه پارک صبح خیلی زود درس بخونیم. یه آقای محترمی اومد نشست روبروی ما. شروع کرد پرده برداری! شماره ی یک…شماره ی دو…همین طور جلو رفت…و من و دوستم هم تقریبا از خنده و هم از تعجب داشتیم ولو می شدیم کف زمین. خلاصه…پرده برداری که جدی شد, بلند شدیم و رفتیم.
دومین بار از سر یه دوره ی آموزشی کاری از میدان آزادی بر می گشتم. توی اتوبان پشت مرکز آموزشی بودم. قدم می زدم به سمت بالا. یه آقای محترم از روبرو توی پیاده رو می اومد. من رو که توی اتوبان خلوت دید, باز پرده برداری کرد!!!
سومین بار کنار خیابون منتظر تاکسی بودم. آقای محترمی ایستاد. فکر کردم می خواد چیزی بپرسه. نگاه کردم. دیدم عضو شریف رو از قبل پرده برداری کرده, حاضر و آماده یه پاپیون مشکی بسته بهش, و کسی رو می خواد که عضو عزادار رو از عزا در بیاره!!!!
چهارمین بار داشتم پیاده از پل گیشا می رفتم به سمت میدون توحید. پیاده رو کنار اتوبان بود, یه عالمه درخت هم پیاده رو رو از اتوبان جدا می کنه. وسط روز روشن (!!) حدود ساعت یازده دوازده ظهر, یه آقای محترمی عضو شریف به دست, دو زانو نشسته بود کنار پیاده رو, پشت به اتوبان. رو به درخت ها, حالا جیش می کرد یا به خودکفایی رسیده بود (!!) به هر حال اصرار خیلی زیادی داشت که حتما من هم در جشن کوچک ایشون و عضو محترمشون شریک بشم!
حالا…بار پنجم, توی یه کوچه ی خلوت پیاده می اومدم. باز یه آقای محترم, از دور از روبرو می اومد با یه کیف. کیف رو گرفت جلوش. نزدیک که اومد روبرو, کیف رو گرفت کنار, عضو محترمی بود به نوبه ی خودش, مبارک صاحب عضو!! گرچه بنده اگه جسارتا صاحب اون عضو بودم یه کمی تقویت اش می کردم بیچاره اینقدر زار و نزار و نحیف نباشه!
هممم…پدیده ی جالبیه!!! می شه رفت استریپ کلاب های مردونه و استریپ تیز آقایون رو دید با هزار جور رنگ و لعاب, یا مثلا رفت ساحل لختی ها و بالای صد تا انواع مختلفش رو یه جا و طبیعی دید در شکل ها و سایز ها و رنگ های مختلف!!! اونها به انتخاب خود آدمه. ولی توی خیابون, وقتی آدم تو حال خودشه و فکرش هزار فرسخ اونور تره یا مثلا توی مود نیست, دیدنش همچین…یعنی یه کمکی…به هر حال شوک آور و کمی…جسارته البته -شریفند تمامی اعضا- ولی…همچین..مضحک و خنده داره!!!!
جدی تر اگه بخوام حرف بزنم راستش یه کمی حس عدم امنیت و تجاوز به حریم شخصی به آدم می ده!
به نظرم از نظر روانشناسی پدیده ی قابل تاملی ست.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار