روزمره ی کتبالو (۴)

روزمره ی کتبالو (۴)

گاهی وقت ها یاد این مصرع تک و تنها می افتم: جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد!!!!

چرا فکر می کنیم خطاهای ما باید نادیده گرفته بشن؟ یا…کسی نباید ازشون سو استفاده کنه! چرا فکر نکنم من نباید خطایی کنم, یا اگه کردم و کوتاهی کردم باید پاش واستم.
آدم آسیب می بینه, و قوی می شه! دنیا همینه.

هممم…امروز مارک اینجاست. به نظرم این خارجی ها هم بدتر از ما گیر می دن به یه اسم های خاصی. مثلا هزارتا جان می شناسی. هزار تا مارک. دویست هزار تا دیوید, ششصد هزارتا ماری, و هزار تا کتی و دبورا!!!
این مارک با مارک قبلی فرق داره. مال دو تا شرکت رقیب هستن, و یکی شون سیلزمنه,‌این یکی تکنیکاله. صورتش به خوبی می تونه مال یه پسر بچه ی پنج ساله باشه! محل تولدش نیاگاراست, و حسابی هیجان زده است, چون می خواد فردا بره و خونه ای که توش متولد شده رو ببینه. از دو سالگی اونجا رو ندیده. همیشه وقتی این رو می گه به نظرم میاد از زمانی که از محل تولدش اومده بیرون, صورتش هم تفاوتی نکرده!
پدر و مادرش یه جایی بیرون شهر زندگی می کنن, و توی خونه شون یه شرابگیری مختصر دارن. به نظرم یه خانواده ی روستایی فسقلی میان که یه زندگی آروم و بی دردسر و بی گناه دارن. پسرک کمی متمایل به راسته, با یه کمکی گرایشات مذهبی, که جوونی و درس خونده بودنش, کمکی از تعصب دورش کرده.

دچار تفکرات نیهیلیستی شده ام!!! شاید یه سرکی بزنم به عرفان.
این مخملباف بیچاره بود می گفت داره دیونه می شه. صبح چه گواراست, بعد از ظهر مولوی, فردا صبحش ماندلا!!!! من هم شب توی مایه های فتنه و جمیله ام, صبح تو مایه های نیوتن و انیشتین, بعد از ظهرها شمس تبریزی و شیخ بهایی!!!!
حالا باز شانس آورده گل آقا که نصفه شب ها فیدل کاسترو نمی شم!

ژولیت امروز اومده بود اینجا. دخترک دوست داشتنیه حسابی. بچه بزرگه رو می خواد بفرسته مدرسه ی فرانسوی ها. بچه کوچیکه باید هفت هشت ماهش باشه. باز کمردردش عود کرده, اومده بود بره دکتر اینجا. می گفت خواب دیده که من کارم رو عوض کرده ام و رفته ام توی یه دانشگاه کار تدریس گرفته ام, و کلی توی خواب ناراحت شده بوده که من دارم از شرکت می رم. می خواسته بهم زنگ بزنه و مطمئن بشه.
بهش اطمینان دادم که اصلا خیال کار عوض کردن ندارم, مگه این که از شرکت بندازنم بیرون. خوشحال و خندون شد!
ولی تو رو خدا یکی به من بگه, شاید من خیالات برم داشته. چهارتا فالگیر, که دو تا شون اصلا من رو نمی شناخته ان به من گفته ان طرفهای سی و پنج سالگی کارم رو عوض می کنم. یکی شون از روی ستاره ها گفته سال دیگه شروع می کنم درس دادن, یه همکارم کف دستم رو دیده و گفته بی برو برگرد کارم رو عوض می کنم!!! و حالا ژولیت واسه ی من خواب دیده!!!!
البته می دونم خرافات و این حرف ها, ولی تو رو خدا…شما باشین خیالات ورتون نمی داره. خصوصا که خودتون هم دائم دلتون واسه اش قیلی ویلی بره!!
حالا…کار بعدی ام چی هست؟ الله اعلم.

یه خانوم کاملا مذهبی سال ها سال پیش می گفت فال درسته, و نباید گرفت. با قسمت اولش مخالفم, با قسمت دومش هم مخالفم!!! دلیلش؟ می گفت آدم ها یه لایه ی آلفا دارن,‌وقتی یه چیزی رو بهت می گن, یا بهش فکر می کنی می ره توی لایه ی آلفا, و محقق می شه!!!
حالا…دارم فکر می کنم نکنه باید حرفش رو قبول می کردم! خلاصه…تمام اینها فقط و فقط واسه این که ژولیت سه چهار شب پیش خواب من رو دیده.
کی بود می گفت زن ناقص العقله!!! خدا رو شکر به نظرم از این نظر چیزی از زنانگی کم نداشته باشم! گرچه…عالیه!!!!

هممم…بلا دردیه!!!

صبح ها اگه کسی صورتم رو نگاه کنه, می تونه بگه چقدر توی ترافیک گیر کرده ام. از لحظه ای که گل آقا رو پیاده می کنم -توجه کنین,‌ اگه این کار رو در حضور گل آقا بکنم کل روزش خراب می شه و حسابی آشفته می شه- شروع می کنم پشت چراغ قرمزها آرایش کردن! تا وقتی برسم به سر کار.
اگه بیشتر از یه ساعت پشت ترافیک بمونم, سر کار که می رسم, آرایش عروس دارم, و کل دفترچه یادداشتم خط خطی شده! و اگه توی مسیر -باز هم بعد از پیاده کردن گل آقا- راه باز باشه, وقتی برسم سر کار همه فکر می کنن مریضم یا خسته ام! اگه توی راه برگشت باشم, تمام تلفن های هفته ام رو توی ترافیک می زنم,‌ و برنامه ی کل هفته رو توی دفترم یادداشت می کنم.

آخر هفته است. کلی خوشحالم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

4 Responses

  1. این اصلا بی نظیز بود:

    دچار تفکرات نیهیلیستی شده ام!!! شاید یه سرکی بزنم به عرفان.
    این مخملباف بیچاره بود می گفت داره دیونه می شه. صبح چه گواراست, بعد از ظهر مولوی, فردا صبحش ماندلا!!!! من هم شب توی مایه های فتنه و جمیله ام, صبح تو مایه های نیوتن و انیشتین, بعد از ظهرها شمس تبریزی و شیخ بهایی!!!!

    مخلض
    لیلای لیلی