خوب…بله…این هم از رئیس فدراسیون فوتبال.
آقای دادکان برکنار شد, جانشین اش شنبه معلوم می شه.
جمله ی آخر برام جالب بود: Iran has played eight matches at the World Cup and won only one — a politically charged 2-1 win against the United States in 1998.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
کتاب شیرین بود. آنقدر که برای بار هزارم کتاب را آغاز کرد.
فصل اول, فصل دوم, شیرین تر از فصل اول, فصل سوم, شیرین تر از هر دو فصل…دخترک خواند و خواند و برای بار هزارم غرق در لذتی شد که می شناخت…
به فصل همیشگی نزدیک می شد. هر بار فکر می کرد این بار متفاوت است. این بار, متفاوت است…ورق زد, با دلهره, با وحشت, دزدیده به کاغذ نگاه کرد.
نگاهش را از سیاهی نوشته دزدید. باز می گفت, این بار شیرین است.
کلمه ی اول فصل موعود را نگاه کرد. باور نکرد. جمله ی اول را.
همان بود. همان که بار آخر هم دیده بود.
همانقدر تلخ. مثل…مثل تریاک. تلخ و زننده. باز حالت تهوع پیدا کرد.
حتی یک لحظه دیگر هم تاب نمی آورد.
کتاب را بست. با بیشترین توان بازوهایش, با غیظ, کتاب را دور انداخت. با بیشترین توان زانوهایش دوید. دوید. سریع تر. مثل همیشه. تند تند تند. شاید حتی تندتر از همیشه. رسید به یک جای دور.
دست خودش نبود. بالا می آورد. تنهای تنها. مثل همیشه که به همین فصل کتاب می رسید.بالا می آورد, بی وقفه…بی امان اشک می ریخت. باز بالا می آورد. کثیف شده بود. سر تا پا غرق اشک و کثافت بود…مثل همیشه…
مثل همیشه با خود تکرار می کرد, هرگز دوباره این کتاب را باز نخواهم کرد. بالا می آورد…اشک می ریخت…هرگز این کتاب را باز نخواهم کرد…بالا می آورد…
کثیفی ها را که پاک کرد, باز تکرار میکرد:
شاید…این بار…شاید…
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
یه مقداری تلخی توی وجودم بود, اومدم خالی ش کنم اینجا, که بی تلخی برم سراغ امروز. نخونینش, اگه ممکنه این لحظه تون رو خراب کنه.
—
در مورد عزیزانمون اشتباهات قشنگی می کنیم.
به جای این که بگذاریم تصمیم بگیرن, و بعد در راه تحقق تصمیمشون کمکشون کنیم, براشون تصمیم می گیریم, و بعد رهاشون می کنیم تا به هر صورت ممکن اون تصمیم رو تحقق ببخشن.
—
آقایون پدر, روزتون مبارک!!!
گوگل محترم برای روز پدر عکس به پدر و پسر در حال ماهیگیری رو کشیده که بی تربیت ها باسن محترم رو هم کرده ن به تمام ویزیتور ها!!!
بی سلیقه, و زیادی واقعی!!! آرامش یک روز تعطیل, بدون زن!
من اگه بودم یه دختر کوچولوی مو طلایی رو هم یه جایی اون وسط ها زورچپون می کردم, مثلا روی کول باباهه یا بهتر از اون در حال سواری کشیدن از اون ماهیه.
شرط یک به میلیون, گرافیست حتما مذکره, و حتما پدر نیست.
—
در لحظه هایی از زندگی تنهایی مقدسه. خصوصا لحظه هایی که مسئولیت ها با خود آدمه.
دو چیز نیاز دارم, جسارت, و نیرو.
و…درایت همیشه خلوت سه تایی مون رو به هم می زنه!
این درایت کثافت!!!
—
تا وقتی آدم به کسی نرسیده, یه گل می گیره دستش, شروع می کنه پر پر کردن, دوستم داره, دوستم نداره, دوستم داره, دوستم نداره…تا آخر…بعد که به اون طرف می رسه, گاهی وقتها هوس می کنه یه گل بگیره دستش, پر پر کنه, بگه, دوستش دارم؟, دوستش ندارم؟, دوستش دارم؟, دوستش ندارم؟….
حکایت زندگی ست و خواستن ها و رسیدن ها و پرسش های بی موقع….
—
گل آقامون دیروز که هوا عین کوره داغ بود, رفته توی حیاط و دو ساعتی کار کرده. یه عالمه هم دونه چمن پاشیده.
حالا پرنده های نامسلمون اومده ن, دارن یکی یکی ش رو توک می زنن.
تازه, گل آقا می گه دارن می رن رفیق هاشون رو هم صدا بزنن بیان خونه ما مهمونی.
پرنده های جنس خراب…
—
کاش….کسی بود که جواب تمام سوال ها رو می دونست!
—
پدر بزرگم خدا بیامرز, آخرهای عمرش می گفت, می دونم چی می خوام بگم, نمی دونم چطوری باید بگم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
گاهی وقت ها یاد این مصرع تک و تنها می افتم: جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد!!!!
—
چرا فکر می کنیم خطاهای ما باید نادیده گرفته بشن؟ یا…کسی نباید ازشون سو استفاده کنه! چرا فکر نکنم من نباید خطایی کنم, یا اگه کردم و کوتاهی کردم باید پاش واستم.
آدم آسیب می بینه, و قوی می شه! دنیا همینه.
—
هممم…امروز مارک اینجاست. به نظرم این خارجی ها هم بدتر از ما گیر می دن به یه اسم های خاصی. مثلا هزارتا جان می شناسی. هزار تا مارک. دویست هزار تا دیوید, ششصد هزارتا ماری, و هزار تا کتی و دبورا!!!
این مارک با مارک قبلی فرق داره. مال دو تا شرکت رقیب هستن, و یکی شون سیلزمنه,این یکی تکنیکاله. صورتش به خوبی می تونه مال یه پسر بچه ی پنج ساله باشه! محل تولدش نیاگاراست, و حسابی هیجان زده است, چون می خواد فردا بره و خونه ای که توش متولد شده رو ببینه. از دو سالگی اونجا رو ندیده. همیشه وقتی این رو می گه به نظرم میاد از زمانی که از محل تولدش اومده بیرون, صورتش هم تفاوتی نکرده!
پدر و مادرش یه جایی بیرون شهر زندگی می کنن, و توی خونه شون یه شرابگیری مختصر دارن. به نظرم یه خانواده ی روستایی فسقلی میان که یه زندگی آروم و بی دردسر و بی گناه دارن. پسرک کمی متمایل به راسته, با یه کمکی گرایشات مذهبی, که جوونی و درس خونده بودنش, کمکی از تعصب دورش کرده.
—
دچار تفکرات نیهیلیستی شده ام!!! شاید یه سرکی بزنم به عرفان.
این مخملباف بیچاره بود می گفت داره دیونه می شه. صبح چه گواراست, بعد از ظهر مولوی, فردا صبحش ماندلا!!!! من هم شب توی مایه های فتنه و جمیله ام, صبح تو مایه های نیوتن و انیشتین, بعد از ظهرها شمس تبریزی و شیخ بهایی!!!!
حالا باز شانس آورده گل آقا که نصفه شب ها فیدل کاسترو نمی شم!
—
ژولیت امروز اومده بود اینجا. دخترک دوست داشتنیه حسابی. بچه بزرگه رو می خواد بفرسته مدرسه ی فرانسوی ها. بچه کوچیکه باید هفت هشت ماهش باشه. باز کمردردش عود کرده, اومده بود بره دکتر اینجا. می گفت خواب دیده که من کارم رو عوض کرده ام و رفته ام توی یه دانشگاه کار تدریس گرفته ام, و کلی توی خواب ناراحت شده بوده که من دارم از شرکت می رم. می خواسته بهم زنگ بزنه و مطمئن بشه.
بهش اطمینان دادم که اصلا خیال کار عوض کردن ندارم, مگه این که از شرکت بندازنم بیرون. خوشحال و خندون شد!
ولی تو رو خدا یکی به من بگه, شاید من خیالات برم داشته. چهارتا فالگیر, که دو تا شون اصلا من رو نمی شناخته ان به من گفته ان طرفهای سی و پنج سالگی کارم رو عوض می کنم. یکی شون از روی ستاره ها گفته سال دیگه شروع می کنم درس دادن, یه همکارم کف دستم رو دیده و گفته بی برو برگرد کارم رو عوض می کنم!!! و حالا ژولیت واسه ی من خواب دیده!!!!
البته می دونم خرافات و این حرف ها, ولی تو رو خدا…شما باشین خیالات ورتون نمی داره. خصوصا که خودتون هم دائم دلتون واسه اش قیلی ویلی بره!!
حالا…کار بعدی ام چی هست؟ الله اعلم.
—
یه خانوم کاملا مذهبی سال ها سال پیش می گفت فال درسته, و نباید گرفت. با قسمت اولش مخالفم, با قسمت دومش هم مخالفم!!! دلیلش؟ می گفت آدم ها یه لایه ی آلفا دارن,وقتی یه چیزی رو بهت می گن, یا بهش فکر می کنی می ره توی لایه ی آلفا, و محقق می شه!!!
حالا…دارم فکر می کنم نکنه باید حرفش رو قبول می کردم! خلاصه…تمام اینها فقط و فقط واسه این که ژولیت سه چهار شب پیش خواب من رو دیده.
کی بود می گفت زن ناقص العقله!!! خدا رو شکر به نظرم از این نظر چیزی از زنانگی کم نداشته باشم! گرچه…عالیه!!!!
—
هممم…بلا دردیه!!!
—
صبح ها اگه کسی صورتم رو نگاه کنه, می تونه بگه چقدر توی ترافیک گیر کرده ام. از لحظه ای که گل آقا رو پیاده می کنم -توجه کنین, اگه این کار رو در حضور گل آقا بکنم کل روزش خراب می شه و حسابی آشفته می شه- شروع می کنم پشت چراغ قرمزها آرایش کردن! تا وقتی برسم به سر کار.
اگه بیشتر از یه ساعت پشت ترافیک بمونم, سر کار که می رسم, آرایش عروس دارم, و کل دفترچه یادداشتم خط خطی شده! و اگه توی مسیر -باز هم بعد از پیاده کردن گل آقا- راه باز باشه, وقتی برسم سر کار همه فکر می کنن مریضم یا خسته ام! اگه توی راه برگشت باشم, تمام تلفن های هفته ام رو توی ترافیک می زنم, و برنامه ی کل هفته رو توی دفترم یادداشت می کنم.
—
آخر هفته است. کلی خوشحالم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
هممم…باحال…تازگی, مهم نیست تجمع چی باشه. هر چیزی به غیر از تجمع بیست و دوم بهمن به خشونت کشیده می شه.
مثلا این که یه عده خانوم برن وسط میدون بیست و پنج شهریور, خواستار برابری حقوق بشن!
ولله هر چی فکر می کنم نمی فهمم واسه چی باید تجمع به خشونت کشیده بشه.
—
حکومت های ایران و آمریکا یه جورایی با هم همزمان حرکت می کنن و یه جورایی شبیهن که برای من تعقیبشون حسابی جالبه.
فشار روی دولت بوش هست برای این که کمپ های زندان در گوانتانامو رو ببنده. سه تا خودکشی آخر این هفته اتفاق افتاده.
صبح توی رادیو با آقایی مصاحبه می کردن که دو سال از عمرش رو توی این کمپ ها گذرونده بود. در مورد شکنجه های هر روزه می گفت, و در مورد این که نهایتا هیچ اتهامی بهش وارد نبوده و بعد از دو سال شکنجه ی مداوم, آزادش کرده ن.
جالبتر از همه اسم بالای گزارش بود. یه خانم ایرانی.
—
جالبتر از این ها باز هم خبری بود که توی روزنامه ی کیهان یا اطلاعات دی ماه پنجاه و هفت, نسخه ی اریجینال دیدم. آمریکا اعتقاد داره که موندن شاه در ایران به صلاح سیاست های فعلی نیست!!!!
و جالبتر, چیزهایی که از شاهدین دست اول حوادث مختلف شنیدم, و به دلیل فضای آزاد فعلی قابل بازگو کردن نیست!!!
—
از این ها جالبتر این که این پسرک محترم دیروزی, رایان, اسم احمدی نژاد رو هم نشنیده بود, ولی از برنامه های هسته ای ایران خبر داشت!!! گاهی وقت ها فکر می کنم مردم نقاط مرکزی آمریکا از پشت کوه اومده ان. تازه این مهندسه, جوونه, و نسبت به راستی های اون مناطق حسابی چپیه.
مردم کشورهای مختلف زیادی شبیه هم هستن. به همچنین چپی ها و راستی های کشورهای مختلف.
از زیباترین بحث های دنیا, تاریخ و علوم سیاسی ست. بعد از رقص و تاریخ رقص و زبانشناسی, می رم سراغ این دو تا!!!!
—
باز هم تاسف انگیز این که در زمانی که آزمایش دی ان ای شروع شده, تعداد خیلی زیادی زندانی (توی مایه های دویست و پنجاه نفر اینجورا تا جایی که یادمه), که به اتهام های مختلف توی زندانهای آمریکا بوده ان, و داشته ان می رفته ان پای اعدام, بی گناهی شون اثبات شده و رها شده ان!!!! وحشتناکه آمار جنایت هایی که ما فرزندان “ادم” سال ها و سال ها به اسم عدالت, یا بی عدالتی مرتکب شده ایم.
و باز هم سوال همیشگی…مرز آدم و حیوان کجاست!؟
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
-سلام کتبالو. هی راستی, کتی صدات کنم یا کتبالو.
-خوب رایان خان, از اونجا که کتبالو سخته, می تونی کتی صدام کنی. راستی, نمی خواستی فوتبال ببینی؟
-نوچ. من به کل از فوتبال بدم میاد. بسکتبال دوست دارم.
-ده!!! من عاشق فوتبالم. از بسکتبال هم اصلا خوشم نمیاد.
-بامزه…..ا؟ چپ دستی؟
-آره. تو هم؟
-آره. می دونی چپول ها باهوش ترن؟
-معلومه.
-بیل کلینتون هم چپ دست بود.
-وای…من عاشق بیل کلینتون ام!
-برعکس. من اصلا ازش خوشم نمیاد.
-نگو که از بوش خوشت میاد.
-نوچ. از اون هم خوشم نمیاد. کلینتون فقط خوب حرف می زنه. بوش هم احمقه و هم بد حرف می زنه!
-هممم…ببینم از رئیس جمهور ما خوشت میاد؟
-نمی دونم کیه.
-استیون هارپر.
-نمی شناسمش.
-من دوستش ندارم. راستیه!
-هی, پس تو چپی ها رو دوست داری. من برعکستم. ببین, اگه این خط باشه, و این وسط خط باشه, من متمایلم به راست.
-و من اون ته ته دست چپم!!! مال کدوم ایالتی؟
-کانزاس!!
-هی…پس بگو چرا اینقده راستی.
-تازه من بین کانزاسی ها خیلی چپی ام!! یه فایو بده!!!!
کتبالو در حال دادن فایو!!!!!- واسه چی؟
-جفتمون توی محیط خودمون کلی چپی هستیم!!!!
-آهان….خوب…شاید…بریم سراغ تست ها. ببینم شما این تست رو انجام می دین؟
-هممم…ما در حال ارزیابی دو تا انتخاب متفاوتی هستیم که داریم. قابلمه و ماهیتابه!
-ولله خیلی زحمت نکش. حتما قابلمه رو ترجیح می دین.
-از کجا می دونی؟
-آخه من عاشق ماهیتابه شدم!!!!
-هی عالی…قبولت دارم. رفتم برم واسه قابلمه. یه فایو بده!!!
-کتبالو در حال دادن فایو!!!- واس چی؟
-جفتمون کلی به عقایدمون وفاداریم!!! و توی انتخاب هامون مصمم!!!
-خوب…بله…البته!!!!
.
.
.
-ببینم, میای نهار؟
-نه, متاسفم. من همیشه قبل از جلسه هام نهار می خورم. بعد از ظهر ها بهتر کار می کنم.
-باید حدس می زدم. من همیشه بعد از جلسه ها نهار می خورم!!!! باز هم یه فایو بده!!!
کتبالو در حال دادن فایو:- این دفعه واس چی؟
-جفتمون می دونیم چه کاری رو باید چه موقع روز انجام بدیم!!!!!
نفر پشت سری من و رایان در حال استراق سمع دیگه نتونست خودش رو نگه داره. داشت از خنده ولو می شد کف زمین!!!!
شاهکار بود. من و این آقاهه که از یه شرکت دیگه اومده بود اینجا, توی آزمایشگاه همدیگه رو دیدیم واسه ی یه میتینگ نیم ساعته! کلی با همدیگه متفاوت بودیم و عقایدمون دقیقا برعکس هم بود, و اینقدر راحت با هم کنار اومدیم و اینقدر خوش گذشت!!!
به هر حال…خوبیش این بود که فهمیدم حتی ده درصد کاری که ما توی آزمایشگاه انجام می دیم اونها توی آزمایشگاهشون انجام نمی دن. هیپ هیپ هورا کتبالو, هیپ هیپ هورا, اقا جیمی…یه فایو بده بینیم بابا!!!!!
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
گر یار بلند آمد, من پستم و من پستم
ور کار به بند آمد, من جستم و من جستم
من حاکم این شهرم, هم نوشم و هم زهرم
گر خصم بود پنجه, من شستم و من شستم
ای هر سخنت کامی, در ده زلبت جامی
کان توبه که دیدی تو, بشکستم و بشکستم
هر چند به حالم من, از دست که نالم من
زیرا که دل خود را, من خستم و من خستم
ای مطرب درویشان, کم کن سخن خویشان
گو نیست شوند ایشان, من هستم و من هستم
هر کس به گمان خود, گوید سخنان خود
من یافتم آن خود, وارستم و وارستم
ای اوحدی ار باری, دادی خبر یاری
در یار که می گفتم, پیوستم و پیوستم
شعر از خودمه, مدتیه به جای سیف فرغانی که تخلص قبلی ام بود, به اسم اوحدی تخلص می کنم!!!!!
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
ولله دروغ چرا…تا قبر آ..آ..آ..آ.
از من اگه بپرسی می گم تو رخت کن یه چیزی شده. نیمه ی اول, همه ی تیم, عینهو شیر ژیان. گیرم علی آقا یه کمکی کم می اورد, یا آقا میرزاپور همیچی یک یک نبود, ولی خداییش همچین کمی هم از مکزیکی ها نداشتیم, با اون چشای چپ کور شده شون. راستیتش اونها اگه هفتاد درصد بودن, ما هم شصت تایی بودیم.
نیمه ی دوم پنداری همه ی اون تیم دوووووووود شد و رفت هوا, یکی دیگه اوردن گذاشتن به جاش.
…..
شکست مزخرفی بود. دلم می خواست بین دو نیمه توی رختکن تیم ملی باشم. همه اش فکر می کنم اون تو یه اتفاقی افتاده.
می گن نیمه ی دوم نیمه ی مربیه. نمی فهمم. تیم دفاعی بازی کرد, یا بهتر بگم تقریبا بازی نکرد. اونوقت مربی می گه به تیم گفته حمله کنه! یه چیزی…یه جای کار خرابه. یا…من خیالات برم داشته.
بی خیال دیگه…
—
این احساس گناه کردن گاهی وقت ها دیگه اعصاب آدم رو خرد می کنه. بدترین حسیه که ممکنه آدم داشته باشه. اون هم…بیخودی.
—
گاهی اگه آدم نمی دونه چی بگه, لااقل باید بدونه چی نگه. زیادی به درد می خوره.
کلا, حرف نزدن خیلی بیشتر از حرف زدن به درد می خوره.
به نظر میاد قانون این باشه, نباید حرف زد, مگه این که لازم باشه.
من…خسته ام.
—
آستانه ی هفته ها ی جدید می شه دو حالت داشت. یا ناراحت تمام شدن تعطیلات آخر هفته بود, یا به خاطر شروع یه هفته ی جدید هیجان زده بود.
من …حالت دوم رو ترجیح می دم.
ادم بیشتر از هر کسی زورش به خودش می رسه, و…جای خوشحالیه.
—
از تمام این حرف ها گذشته, امروز روز خوبی بود. یکی از روزهای خیلی قشنگ سال, که فقط و فقط یه بار در هر سال میاد. هیچ چیزی هرگز نمی تونه این خاصیت رو از این روز قشنگ بگیره. و من…خوشحالم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
هورا…هی…عاشق شدم دوباره. این بار که حسابی هم عاشق شدم, فله ای!!!!
عاشق یه تیم فوتبال دسته جمعی, همه با هم(!), و بیشتر از همه گلرشون !!! تری نیداد و توبه گو شاهکار بود.
تمام نیمه ی دوم ده نفره, جلوی سوئد, لااقل هشتاد درصد ورزشگاه تماشاچی های سوئدی بودن, و تری نیداد یک دونه گل هم نخورد. اگه به من بود, گلرشون رو طلا می گرفتم!!! لااقل سه تا گل مسلم رو گرفت!
گل آقا مجبور بود بره بیرون. تنها بودم, البته یه آقای خرمگس گنده هم بود که از شدت هیجان روی صندلی بند نمی شد, دقیقا سه بار عین دیونه ها تنهایی واسه ترینیداد و توبه گو جیغ کشیدم و دست زدم!!!!! فکر کنم خرمگسه فکر کرد دیونه ام. ترسید, رفت!! نمی بینمش دیگه!
هورا به جیمز دانا که از تبار پاک سیاهان آمریکای مرکزی ست.
گرچه..راستش, این آقای جیمز ما همچین جون و حالی نداره. حسابی هم سرماییه. لهجه ی بدی هم داره. اما باهوشه و دانا, و بسیار جاه طلب و گاهی هم آتشی مزاج. روی هم رفته دوست داشتنی.
—
سید الجزایری الاصل طرفدار تیم اسپانیاست. می گم چرا؟ میگه چون از نظر فرهنگی به ما نزدیکترن. می گم عربستان سعودی چی؟ می گه اه اه, می گم ایران…می گه روی این یکی نمی تونم نظر بدم. دختراش از تیمش بهترن!!!!!! می گم چهارتا کشور آفریقایی توی جامه. می گه فقط تونس به ما نزدیکه. اونها رو هم دوست ندارم. مردم تونس جنس شون خرابه!!
—
اگه قرار بود زیادی شکلات خوردن یکی از علل مرگ باشه مسلما به خواست خودم مرگ بر اثر زیاده روی در خوردن شکلات رو در خواست می کردم!!! از صبح تا حالا میخکوب روی کاناپه, فوتبال می بینم و شکلات می خورم و وبلاگ می نویسم!!! گل آقا هم چای میده, خونه رو تر تمیز می کنه, با من فوتبال می بینه, و کاری رو که من بیرون از خونه دارم داوطلبانه به جام انجام می ده.
به قول دوست مامانم: خدا به بعضی ها گفته ببم. چشم شیطون کور, گوشش کر, فعلا یکی از اون بعضی ها منم!
—
از امروز تا اطلاع ثانوی عاشق تیم و تمام دست اندرکاران فوتبال تری نیداد و توبه گو هستم. لطفا مزاحم نشوید!!!!!
بدبختی, اونقدر واسه عشق هام و حتی سوگلیه مایه نگذاشتم که اسمشون رو یاد بگیرم!!!! زحمت هم نکشین, برام بنویسین هم یه ثانیه بعد یادم رفته.
به قول فروغ نازنین:
من به پایان جام نیندیشم…که همین دوست داشتن زیباست….
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
باز فرانک اینجا بود!!!
دیگه دارم باهاش کنار میام. مجبورم! نمی تونم به رئیسش بگم عوضش کنه چون مثلا سوپش رو هورت می کشه, یا حرفهای بی معنی می زنه!
به هر حال…
این بار رفته روی اینترنت, یه دونه لینک (که حاضر نشد برای من بفرسته) پیدا کرده در مورد نحوه ی لباس پوشیدن خانم های ایرانی!!!! تمام مدتی که توی صف قهوه بودیم داشت برای من توضیح می داد که شلوار خانوم های ایرانی نسبت به سال های قبل کوتاهتر شده, تقریبا تا زیر زانو یا نیمه ی ساق پا. موهای همه شون رنگ کرده و از جلوی روسری بیرونه, آستین هاشون تا نیمه ی ساعده, آرایش می کنن, و کت هاشون (به نظرم اسم مانتو رو نمی دونست) نسبت به قبل تنگ تر شده!!!!
این همه اطلاعات دقیق رو از کجا آورده بود, الله اعلم.
به هر حال, هنوز عکس های من رو می خواد, که…یادم رفته بود سی دی رو بیارم.
بچه اش سیزده ماه و نیمشه. شروع کرده راه رفتن, و اینجور که پیداست از همین حالا واسه فرانک شاخ و شونه می کشه و حاضر نیست وقت راه رفتن دست فرانک رو بگیره!!!
…
هنوز هم نمی تونم هیچ جوره فرانک رو برای بیشتر از یک ساعت تحمل کنم. جرقه می زنم!!!! خدا رو شکر مارک اسرائیلی بزرگ شده ی مونترال ساکن تورنتو هم امروز اینجا بود, که …به هر حال درک بهتری از خانوم ها و ایرانی ها و محیط کار و حدود و شرایطش داره. باعث انبساط خاطر ماست همیشه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار