تو ساعتی تو چراغی تو بستری تو سکوتی
چگونه می توانم
که غایبت بدانم
مگر که خفته باشی در اندوه هایت
تو واژه ای تو کلامی تو بوسه ای تو سلامی
چگونه می توانم که غایبت بدانم
مگر که مرده باشی در نامه هایت
تو یادگاری تو وسوسه ای تو گفت و گوی درونی
چگونه می توانی که غایبم بدانی
مگر که مرده باشم من در حافظه ات
بهانه ها را مرور کردم
گذشته را به آفتاب سپردم
به عشق مرده رضایت دادم
یعنی
همین که تو در دوردست زنده ای
به سرنوشت رضایت دادم
شعر از محمد علی سپانلو
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
۴ Responses for "محمد علی سپانلو"
be in zudi?
residan be kheir khanoomi!ghayebat nemidoonim ama jat khaliye!
رسیدن به خیر. دلمون به همین زودی برات تنگ شده . خیلی بهت خوش بگذره .
khanomi mano part kardi be zaman…on moghe ke tanha taame gase sharab be mobareze ba talkhia bar mikhast…zood bargard