روزمره ی کتبالو ۱

روزمره ی کتبالو ۱

درس “مهارت گوش کردن” رو که می خوندم می گفت هر کسی باید بدونه چه موقعی از روز براش بهترین زمان هست و سعی کنه که جلساتش رو بگذاره برای همون زمان از روز.
من نمی دونم بهترین زمان روز برام کی هست. ولی می دونم بدترین زمانش چه موقعیه. صبح تا قبل از ساعت ده و نیم.
از سال ها سال قبل صبح کله سحر که از خواب پا می شم تمام کارهای روز و کارهای عقب افتاده ی روز قبل هجوم میاره توی سرم و عجله دارم که انجامشون بدم. خیلی اوقات سعی می کنم صبح ها با کسی حرف نزنم. دقیقا دلیل دیر صبحونه خوردنم هم همینه. باید اول به کارها برسم و بعد که خیالم راحت شد صبحونه بخورم. گاهی فکر می کنم شاید به همین دلیله که از جلسات هفتگی تیممون هم بیزارم. ساعت نه صبح هر چهارشنبه و دقیقا چهارسال و یک ماهه که هنوز نتونسته ام پیوند عاطفی با این جلسات برقرار کنم. شاید اگه جای ساعت نه صبح, ساعت یک بعد از ظهر بودن خیلی هم ازشون لذت می بردم.

از موارد دیگه اینه که عجیب ترین خواب های زندگیم رو هم وقتی می بینم که بعد از بیدار شدن با صدای زنگ ساعت باز برای نیم ساعتی چرت می زنم تا کامل از خواب بیدار بشم. دیروز صبح خواب دو تا از همکارهای خیلی قدیمی ایران رو دیدم که می خواستیم با هم بریم یه مسافرت کاری با قطار و -طبق معمول همیشه ی کابوس های من- دیرم شده بود و آمادگی هم نداشتم.
امروز صبح هم خواب دیدم دارم با کسی می رم سینما که هیچ جور هم نمی تونم توی سالن سینما قالش بگذارم, و یه کس دیگه ای که خیلی برام مهمه اومده و بهم می گه بریم یه قهوه با هم بخوریم, و من دارم بهش می گم من با تو توی جهنم هم میام ولی الان نمی تونم این وسط همه چی رو بگذارم که بریم قهوه بخوریم!!!!!!!!!!!! (آبجو اگه بود یه چیزی! کاش ملت بدونن آدم رو هر لحظه باید به چی دعوت کنند.)
خواب های مزخرف دم صبح…باز خوبه امروزیه کابوس نبود, گرچه بازم یه جورایی جاموندن از چیزی بود!!!

احساس به طور عام و عاشقی به طور خاص چیزی نیست که بشه به کسی نشونش داد. مثلا نمی تونی بگی اون توپ آبی که داره قل قل می خوره اونجا عاشقیه, برش دار با هم بازی کنیم. بعضی ها توپ و نمی بینن. بعضی ها می بینن نمی خوان برش دارن, بعضی ها می بینن برش هم می دارن ولی نمی خوان با تو بازی کنن, بعضی ها هم برش می دارن شروع می کنن بازی, همچین که گرم بازی شدی تیم تشکیل می دن, یا می رن سراغ بازی کردن با یکی دیگه. به هر حال خیلی وقتها خودت می مونی, بیکار که شدی مجبوری یه توپ دیگه پیدا کنی و با دیوار روبروت بازی کنی!!!!!
این بود نتیجه ی صحبت های امروز سر نهار!!!!!

فرانک اینجاست. (یاک)! بهترین قسمتش صبحونه و نهار مجانیه و صحبت های سر نهار که ختم می شه به شر و ور وقتی با فرانک نشسته باشی!!!!

کتاب داوینچی کد باحاله. یه عالمه اطلاعات در قالب معما و حلال معما بهت می ده ولی خود داستان اصلی چیز دندان گیری نیست. من داستان ایندیانا جونز رو به داوینچی کد ترجیح می دم(!!!) اما هوش و سرعت انتقال قهرمان های داستان داوینچی کد قابل توجهه و جذاب. تئوری مطرح شده هم جالبه با هزار تا اما و اگر. منتها اینقدر نبود که دو تا کتاب دیگه اش رو هم بخونم. بی خیال شدم.

باید یه خلاصه درست کنم از معرفی یکی از محصول ها مون و پرزنت کنم برای یکی از نمایندگی ها. چهار نفر شدیم, هر کدوم یه محصول رو برداشتیم. محصولی که من برداشتم استریمینگ هم داره و یکی از محتویات (کانتنت رو چی می گین!؟) هم یه سری فیلم نیمه پورن نیمه استریپ تیز مردونه و زنونه است. دارم فکر می کنم این یه قسمت رو واگذار کنم به خودشون. تنها بخشیه که مطمئنم نیاز به پرزنت کردن نداره و خودشون در اولین سری تفحصات پیداش می کنن!!! اصولا دنیای امروز -یا شاید هر روز!- بیشترین در امدش از پرن هست و بازی!!!!! به عنوان خدمات بعدی محصولاتمون تمرکز روی این بخش هم زیاده,‌ که البته و صد البته به بخش ما مربوط نمیشه!!!!! (بدبختی).
تنها مشکل من اینه که روی یک صفحه ی کوچولو که دم و دستگاه رستم زال به اندازه ی دم موش دیده می شه و مایملک خانم لوپز یا خانم اندرسون به اندازه ی یه دکمه سر دست کوچولو(!), همراه با خود محصول و کانتنت (!) باید روی قوه ی تخیل ملت هم کار کنیم!
اگه نظر من رو بخواین می گم باید یه چیزی (اکسسوری یا توی خود محصول) اضافه کنیم که اون محتویات رو بندازه روی بیگ اسکرین!!! یا مثلا یه صفحه دم دست ملت بگذاریم, بازش کنن و عکس و فیلم رو بندازن اون رو که به هر حال..یه چیزی دستگیرشون بشه بابا…بی خیال.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

4 Responses