یه کتاب رو بار اول کلاس دوم سوم راهنمایی بودم که کتاب رو خوندم. این بار بعد از بیست سال دوباره پیداش کردم. شبه روانشناسی هست در مورد روند رشد یک کودک در شناخت از خودش. این تکه اش عجیب من رو یاد یه نفر انداخت:
“وقتی به دنبال پسرک آمده بود اصلا به حرفش گوش نمی داد. پسرک سعی می کرد به طریقی با او حرف بزند ولی او با برچسب “حرف های بی معنی” خفه اش می کرد. پسرک می بایست نیروی بسیار عظیم درونی داشته باشد که شخصیت خود را با وجود این حمله ها این چنین حفظ کرده باشد.
گاهی اوقات بسیار مشکل است که این حقیقت را همیشه در ذهن داشته باشیم که والدین نیز برای رفتار خود دلایلی دارند. دلایلی که در عمق شخصیتشان قفل شده است. دلایلی که عدم توانایی انها را در عشق ورزیدن, درک رفتار و سهیم شدن در شادی کودکانشان بیان می کند.”
چخه…بعضی حرف ها برای روح و زندگی آدم دقیقا و بی کم و کاست, سم مهلک هستن. بدا به حال کسی که این سم مهلک رو دونسته به خورد آدم می ده, حتی وقتی قصدش دفاع شخصیه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
چشم های مرد هنوز همان بود. سال ها, بی هیچ رد پایی بر نگاه بی اندازه مهربان مرد.
دخترک یک سر رفت به سال ها سال پیش. از چهار سالگی تا هفده سالگی, سه بار عاشق پسرک شده بود..
بوی سبزه ی باران خورده ی صبح, هوای ملس خنک سحر, طاقی پر گل, و…درس های آن سال.
پسرک شب تا صبح چشم در چشم هایش دوخته بود. صبح کنار شن های ساحل, دور از چشم همه, دست های دخترک را گرفته بود: عسل خانم, آخرش چی می شه؟
دخترک لبخند زده بود: سرنوشت ما از هم جداست.
پسرک گفته بود: اگر بخواهیم.
دخترک می دانست, نمی خواست.
دخترک هفده ساله, فقط لبخند زده بود. پیش از آن که کسی بیاید, دستهایش را از دست های پسرک بیرون آورد و باز لبخند زد.
پسرک بی نهایت خوش خلق بود. نگاهش بی نهایت مهربان. آنقدر که شب تا صبح, دخترک چشم از نگاهش بر نگرفته بود. آنقدر که به خاطر خلق و نگاهش می شد سال های سال به همه چیز لبخند زد. دخترک اما, برای راه زندگانیش تصمیم گرفته بود. این پسرک, همراهش نبود.
سال بعد, دخترک خبر ازدواج پسرک را با هیجان و لبخند رضایت دنبال می کرد. پسرک را که در لباس دامادی, خندان دید که به او سلام می کرد, به یاد شن های ساحل افتاد. به یاد تمام جشن ها, که چشم های او و پسرک به دنبال هم بود. به یاد شیرینی های جشن های قبل, که با هم قسمت کرده بودند. لبخند زد. پسرک خندید, با شیطنت همیشگی چشم های مهربانش به دخترک نگاه کرده بود: عسل خانوم, سرمه ای بهتره یا مشکی؟
دخترک از خنده ریسه رفت: از من می پرسی؟ مشکی.
-عروس خانوم گفته سرمه ای.
دخترک باز از خنده ریسه رفت: پس دوباره از من چرا می پرسی؟
پسرک سرمه ای را ترجیح داده بود.
دخترک, سبکسر و شادان آن شب تا صبح پایکوبی کرده بود.
دخترک یادگار های عروسی پسرک را تا سال های سال نگه داشته بود. یک جایی, یک زمانی, یادگار ها هم حتی گم شده بودند.
…
حالا پسرک مردی شده بود. پیش گویی دخترک به حقیقت پیوسته بود. سرنوشت های آنها از هم جدا بود. دخترک دستش را که پیش برد, حیرت کرد. سال ها سال قبل, آن همه شیدایی و بی تابی, برای هماغوشی, حالا…حتی لمس دست های پسرک را هم نمی خواست.
نگاه پسرک اما, همانقدر مهربان بود, و شادی عمیق یک زندگی سالم, در گذر سال ها, خلق خوش مرد را ده چندان کرده بود. دخترک لبخند زد, سلام گفت.
نگاهشان را از هم دزدیدند, دخترک سنگینی نگاه پسرک را در تعقیب قدم هایش می دید. چیزی که در برخوردهاشان هرگز به زبان نمی آمد. همسر و سه کودک مرد آنجا بودند.
دخترک با لذت وصف ناپذیر همه را نگاه می کرد.
…
آن شب پس از سال ها, دخترک باز به چشم های پسرک فکر می کرد.
چشم هایی که یک شب تا سحر را رنگ زده بودند و برای همیشه در آن شب مانده بودند. دست ها و کلماتی که برای همیشه روی شن های ساحلی باقی مانده بودند. به رویاهای یک دخترک هفده ساله, و به قدرت پیشگویی دخترک. به شیرینی هایی که سال ها سال پیش قسمت کرده بودند, و به شیرینی خاطراتی که هنوز لبخند بر لب های دخترک می اورد.
دخترک به کشف یک حقیقت فکر می کرد. دخترک از هیجان یک اکتشاف جدید بی خواب بود. دخترک به قدرت لحظه ها, به اهمیت بی نهایت “زمان حال” فکر می کرد.
مهربانی بی نهایت چشم ها, شیرینی کلام پسرک, سال ها سال قبل, یک “زمان حال” را با تمام رنگ های دل انگیز ذهن دخترک رنگ زده بود.
دخترک امشب لابلای تمام خاطره ها, چشم ها, دست ها, و مهربانی بی نهایت پسرک, به اکتشاف زیبا و بی نظیر جاری بودن زندگی در زمان حال, و تحقق رویا در زمان آینده رسیده بود.
دخترک, با آرامش بی نهایت چشم هایش را روی هم گذاشت. دخترک رویای چشم هایی را می دید, که هنوز در چشم هایش ننگریسته بودند.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
بعد از دو سال, انگار نه انگار که چیزی تغییر کرده! انگار دیروز از اینجا رفته بودم!! تنها تفاوت عمده ای که می بینم, که کاملا هم قابل درک و پیش بینی هست, بازتر شدن ارتباطات هست و کمرنگ تر شدن لایه ی رویی نمادهای مذهبی. مثل حجاب ها, یا سخت گیری خانواده ها, که طبیعتا بر اثر گسترده تر شدن ارتباط ها با بقیه ی دنیاست.
–
دلایل اجتماعی و شخصی که باعث شدند ایران رو برای همیشه ترک کنم, هنوز هم هستند و حتی
پررنگ تر از همیشه. یا من خیلی واضح تر می بینمشون.
جالبه که در مورد خواسته های خودم اشتباه نکرده بودم. در مورد این که چه چیزی خوشحالم می کنه, و این که از زندگیم چی می خوام. هنوز هم زندگی در خارج از ایران بیشتر به ایده آل ها و معیار های من نزدیکتره تا زندگی در ایران.
از اون گذشته, من خیلی خیلی خودخواه و خود محورم!
—
فرانک جنس خراب تنها چیزی که از من خواسته عکس های با مانتو روسری منه!! برای فرانک و مارک قابل درک نبود دوگانگی پوشش بیرون خانه و توی خانه. براشون توضیح دادم قانون قانونه. فرضا در کانادا خانمی نمی تونه بدون پوشش بخش فوقانی بدن (topless) از خونه بره بیرون. ایران هم همینه. منتها مقدار پوشش با کانادا متفاوت هست.
براشون از چهارفصل بودن ایران گفتم, و از تحصیلات عالی دخترها و همینطور پسرهای ایرانی, و از گرم بودن ایرانی ها. بقیه اش رو, در مورد غنی سازی اورانیوم و رئیس جمهور و اوضاع سیاسی خودشون بیشتر از من هم می دونستن.
مارتین خره بهم گفت دور و بر پرزیدنتتون نرو!!! کارن بدخلق ازم قول گرفت مراقب خودم باشم چون به تنهایی نمی تونه تمام کارها رو انجام بده. بعد از ظهر جمعه که می خواستم زود برگردم خونه و صدهزار تا کار داشتم سه ربعی نشست پیشم و درد دل کرد!!!! نمی شد بهش بگم باید تندی برم.
برای اد (انگلیسی الاصل جون دوست محافظه کار) قابل درک نبود آدم بره جایی که خطر جنگ وجود داره!! و…
—
آدم ها, همه و همه درست مثل لحظه ای هستن که اینجا رو ترک کرده بودم. فقط برادرم بزرگتر شده. ![]()
انگار رفته باشم و برگشته باشم با چشمهایی که چیزهای بیشتری دیده ان.
و یک اصلی که تا به حال خلافش برام ثابت نشده: آدم ها در اصل و اساس بی نهایت به هم شباهت دارن. تربیت ها و شرایط, لایه های رویی اونها رو, و الگو های رفتاری شون رو تغییر می ده.
—
فیلم چارلی و کارخونه ی شکلات سازی رو دیدم. ولله خیلی چیزی ازش نفهمیدم. غیر از این که آقاهه رویاهای دوره ی کودکی خودش رو تحقق بخشیده بود. و…یه مفهوم کلیشه ای بازگشت به خانواده و خوشبختی واقعی در آغوش خانواده. کسی اگه بیشتر از این از این فیلم فهمیده به من بگه. کلا از فیلمه خوشم نیومد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام
در بنفشه زار چشم تو
برگهای زرد و نیلی و بنفش
عطرهای سبز و آبی و کبود
نغمه های ناشنیده ساز می کنند
بهتر از تمام نغمه ها و سازها
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه های رنگ رنگ ناز
برگهای تازه تازه باز می کنند
بهتر از تمام رنگ ها و رازها
خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم
بهترین بهترین من
بخشی از شعر فریدون مشیری
—-
بهتری قسمت جریان اینه که یه بیست و چهار ساعت وقت داری فقط برای کارهایی که دوست داری. کتاب بخونی, خوراکی خوشمزه بخوری, رستوران دعوت شی, شعر بخونی, بنویسی, ورزش کنی, برقصی, یه نوشیدنی بخوری, با دوستهات بری سلمونی(!), بری فالگیر, بری داریه بخری, یا بشینی دیوار رو نگاه کنی!!!
گرچه منصور خواننده ی مورد علاقه ی من نیست ولی: زندگی بهتر از این نمی شه زندگی…..
—-
بدترین بخشش که همیشه ازش فرار میکنم…یه قسمتیشه که به دلیلی خیلی دلم ازش می گیره. خیلی…خیلی…باید از بهترین بخش ها باشه ولی…ازش فرار می کنم. حتی نمی خوام بهش فکر کنم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
می ترسم…خیلی می ترسم, و من در این وحشت تنها نیستم. من..از وحشت دیگران می ترسم. من..از وحشت دیگران, از درماندگی آنها که دوست دارم می ترسم. از بی رحمی آنان که دوست دارم, می ترسم. از نفرتی می ترسم که گریبانگیرم است, و می ترسم از نفرتی که شدت می گیرد. از نفرتی که به جانم چنگ بزند, وحشت دارم. از بیزاری, از نفرت, از درماندگی, از تمام ازارنده ها نفرت دارم. من…از خودم وقتی ازارنده می شوم, یا وقتی آزرده می شوم هم نفرت دارم. من..از فریاد کردن, از ناله, و از سکوت, سکوتی که عدم یگانگی است هم نفرت دارم. من از گریز از واقعیت, برای فرار از وحشت, نفرت دارم.
من…به شدت می ترسم, و من…در این وحشت تنها نیستم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
تو ساعتی تو چراغی تو بستری تو سکوتی
چگونه می توانم
که غایبت بدانم
مگر که خفته باشی در اندوه هایت
تو واژه ای تو کلامی تو بوسه ای تو سلامی
چگونه می توانم که غایبت بدانم
مگر که مرده باشی در نامه هایت
تو یادگاری تو وسوسه ای تو گفت و گوی درونی
چگونه می توانی که غایبم بدانی
مگر که مرده باشم من در حافظه ات
بهانه ها را مرور کردم
گذشته را به آفتاب سپردم
به عشق مرده رضایت دادم
یعنی
همین که تو در دوردست زنده ای
به سرنوشت رضایت دادم
شعر از محمد علی سپانلو
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
بر می گردم
با چشمانم
که تنها یادگار کودکی منند
آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟
شعر از حسین پناهی.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
رئیس آقا جیمی امسال عوض شد. رئیس قبلیه رفت شد رئیس یه دپارتمان دیگه و آقای ژان رو از مونترال اوردن و کردن رئیس ما.
ژان: تو کجایی هستی کتبالو؟
کتبالو: ولله بنده مال خاک پاک ایرانم.
ژان: اوه, راستی؟ من سال نود و دو رفتم تهران که بهشون تجهیزات بفروشم.
کتبالو: و لابد با شرکت دولتی … کار کردی؟
ژان: بله.
کتبالو: خوب. من سه سالی براشون کار می کردم.
ژان (قیافه ی مردد): راستش من یه پرزنتیشن براشون ارائه کردم. آقاها جلو نشسته بودن. خانوم ها عقب! ولی آقاها هیچ سوالی نکردن در صورتی که خانوم ها سوال های خیلی خوبی پرسیدن.
کتبالو: خوب…بله…یعنی…اوکی…
.
.
ولله راستیتش کله ی بابای هر چی خارجی بی ناموسه! هر چی هم می خوان فکر کنن بکنن. آبرو و حیثیت هم به جهنم. کیلویی چنده اصلا! اینها رو ول کن. کلا و کاملا هم هر کاری اینها می کنن واسه خودشون خوبه. اگه زن و مرد قر و قاطی هستن یا اگه نیستن یا هر چیزی. به هر حال هر جامعه ای برای خودش تصمیم می گیره. اگه هم به دلیل مزایای اقتصادی یا هر چیز دیگه, فرض کن زور بگیری, آمریکا شده ابرقدرت دنیا, که بنابراین می شه خط مقایسه ی همه چیز(!) که نوع خارجی هر چیزی به نوع ایرانی مزیت داره, اونها هم همه حرفه. جای بحث زیاد داره. توی بحث اخیر برای من اینها اصلا اهمیتی نداشت.
واسه من مهم یه چیز دیگه است. مهم برای من اینه که آخه چطوری یه عده به خودشون اجازه می دن برای همه ی ملت به نیابت از خودشون تصمیم بگیرن و طرز فکر و تلقی خودشون رو به عنوان معیار و استاندارد درست بکنن توی کله ی ملت, که مثلا آقایون و خانوم ها -توجه بفرمایید, همگی عاقل و بالغ- باید جدا از هم و خانوم ها پشت سر آقایون بشینن.
گرچه…عمیق تر که بشی و جلو تر که بری می بینی ساختار جامعه همینه. زیر ساختار فرهنگی …زیر ساختار اجتماعی…پوففف…حالا اصلا کی می گه باید عوض بشه!!!؟؟ همینی که هست ایرادش چیه!؟ هر کی نمی خواد, خوش گلدین.
بی خیال بابا…دنیا دنیای پول است و قدرت. داشتی, داشتی. نداشتی, توقع مادیات نداشته باش. همونقدر که از معنویات دنیا نصیبی داشته باشی کافیه.
مسیر فکر رو که دنبال کنی, از یه جمله ی ساده ی ژان شروع می شه. می کشه به بحث عمیق جامعه شناسی و فلسفه و…که طبق معمول احساس من کار می کنه. منطق و سوادم ولی پاشون حسابی می لنگه.
فکر کنم دو دقیقه ای برم رو پشت بوم بهتره.
—
اونقدر خسته ام که حال هیچی ندارم. صبح همه چی خوب پیش رفت. دیشب هم. دیروز هم. تنها مشکل اینه که به شدت حس می کنم عقب هستم و باز هم بزرگترین مشکلی که هنوز هم باهاش روبرو هستم تطبیق با زبان و فرهنگ هست. این که برای هر کس چقدر طول می کشه تا تطبیق پیدا کنه رو مطمئن نیستم. برای خود من ولی زمان طولانی ای برد و هنوز هم ادامه داره.
از این دست و پنجه نرم کردن لذت می برم. از کشف آدم های جدید لذت می برم. توی هر ارتباطی یه بخش از خودم رو کشف می کنم! فقط کاش فرصتم بیشتر بود. کاش به جای بیست و چهار ساعت, دویست و چهل ساعتی وقت داشتم.
این منم, یا همه اینطور هستن؟ حس می کنم به شدت در ایجاد روابط اجتماعی با همکارهام مشکل دارم.
می ترسم, خجالت می کشم, عقب می کشم, حوصله ندارم, هنوز آمادگی اش رو ندارم, اعتماد به نفس ندارم, محیط مردونه اس, اصلا روابط اجتماعی اینجا متفاوته و من هنوز دوزاری ام کجه, بو می دم, تروریستی رفتار می کنم, زیادی ملایم هستم, توقع ام زیاده, رفتارم غیرعادیه, مثل خل دیونه ها به نظر میام, مسخره ام, اینها عقده دارن, من عقده دارم, اینها پیش داوری دارن, من پیش داوری دارم, زیادی خوشگلم, زیادی بد ترکیبم, چیزی سرم نمی شه, مسائلمون متفاوته, تبعیض نژادی هست, روابط اجتماعی ام به جای خودش خوبه و فقط به نظر خودم میاد که ایراد داره, رنگ موهام غیر طبیعیه, حرف زدنم ایراد داره, زیادی تهاجمی هستم, زیادی تدافعی هستم, همه چی سر جاشه….
اینها و صدتا گزینه ی دیگه احمقانه یا عاقلانه, همه گزینه هایی بوده که طی این چهار سال بهشون فکر کردم!!! هیچ کدومشون هم جواب قطعی نیستن, گرچه که احتمال داره بی تاثیر هم نباشن.
از چند چیز ولی مطمئن هستم, اولا از چهار سال پیش به این طرف خیلی خیلی همه چی بهتر شده, ثانیا می خوام بهترش کنم, یا به عبارتی برای اون سوال بالا جواب پیدا کنم, ثالثا فرقی نداره جواب چی باشه, قطعا و مسلما روابط انسانی در هر فرهنگی با فرهنگ دیگه متفاوته, ایرانی و غیر ایرانی نداره, رابعا خصوصیات زیر لایه ای آدم ها به شدت مشابهه, لایه ی رویی متفاوته, خامسا بزرگترین و عمده ترین چیزی که آدم باید برای زندگی کردن در جامعه ای داشته باشه, زبان است و درک فرهنگ ملیت میزبان.
سادسا شخصا به شدت از ایجاد هر گونه ارتباط اجتماعی با هر کسی لذت می برم. خصوصا اگه کوتاه مدت و در حد حرف زدن و نه دوستی جدی و عمیق باشه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
همیشه اینطرف نرده ها بودم. همیشه با حسرت اونطرف نرده ها رو نگاه می کردم. اونقدر پریدم و پریدم, تا خودم رو اونطرف نرده ها پیدا کردم. حالا…انگار تازه به جای اصلی ام رسیده باشم. نمی دونم جای اصلی ام از اول همین طرف بوده, یا فقط چون طرف اول رو تجربه کردم, طرف دیگه رو اینقدر دوست دارم و ازش بی نهایت لذت می برم.
شاید اگه از اول همین طرف بودم, باز می پریدم و می پریدم, تا به طرف دیگه برسم!
به هر حال…حس می کنم ده سالی رو یه طرف نرده تلف کردم, یا…بیش از حد لجبازم!
—
چشم هام باز نمی شن از شدت خواب. هنوز به اندازه ی بیست دقیقه ای کار دارم.
—
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست
شعر از محمد علی بهمنی.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
گاهی وقتا فکر می کنم چطور می تونم خودم رو تا بیست سال, سی سال, چهل سال, یا پنجاه سال دیگه تحمل کنم. گاهی وقتا بیشترین اذیت رو خودم برای خودم دارم. هر کس دیگه ای بود می شد بگذارمش پشت در و از دستش راحت شم, خودم رو نه. گیر می دم به خودم, یا چیزهای دیگه, و شروع می کنم خودم سر خودم غر زدن!!!!!
یاد یه داستان می افتم. مردم یه شهری غروبا می رفتن روی پشت بوم خونه هاشون. دلیلش؟ شبها به شکل سگ های درنده در می اومدن و گاز می گرفتن. دلیل تغییر شکلشون؟ لابد دلایل محیطی بوده, یا ژن شون اینطوری بوده, یا طبیعتشون بوده, یا یک کسی یه طلسمی بهشون خونده بوده, یا پریود می شدن, یا با محیطشون تضاد داشتن, یا طول روز خسته می شدن, یا.. من ولی می گم قصه همین بوده. همینقدر ساده. توی قصه..قرار بوده اونها هر شب سگ بشن. حالا.. فرقش اینه که قصه که هست قصه گو هم راه حل رو می گذاره جلوی پای موجودات توی قصه. زندگی که هست…قصه هست ولی قصه گو راه حل و آخر داستان رو ول می کنه به امان خدا !!!
توضیح این که بد نیست آدم ها گاهی برن روی پشت بوم یا بقیه رو بی رو درواسی بندازن روی پشت بوم. صبح که شد برگردن سر کار و زندگی شون. تنها مشکل اینه که آدم هر جای دنیا هم که بره, پشت بوم که هیچ تا طاق هفتم آسمون هم که بره, خودش همیشه با خودشه!!! باز هم توضیح این که لطفا اگه دیدین کسی رفته روی پشت بوم, لابد حکمتی توشه. بیارینش پایین, جریان همون سگه است, خونتون پای خودتونه تازه ممکنه خون کس دیگه هم پای شما بیفته, مگه این که مطمئن باشین باطل السحری بلدین, که طلسم آقا سگه یا خانوم سگه رو باطل می کنه.
پوففف… همیشه دلم برای کنت دراکولا و زامبی ها و خون آشام ها می سوخته.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار