کت بالو

بایگانی برای اردیبهشت, ۱۳۸۵

قاتل روح

شنبه
۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۵

يه كتاب رو بار اول كلاس دوم سوم راهنمايي بودم كه كتاب رو خوندم. اين بار بعد از بيست سال دوباره پيداش كردم. شبه روانشناسي هست در مورد روند رشد يك كودك در شناخت از خودش. اين تكه اش عجيب من رو ياد يه نفر انداخت:

“وقتي به دنبال پسرك آمده بود اصلا به حرفش گوش نمي داد. پسرك سعي مي كرد به طريقي با او حرف بزند ولي او با برچسب “حرف هاي بي معني” خفه اش مي كرد. پسرك مي بايست نيروي بسيار عظيم دروني داشته باشد كه شخصيت خود را با وجود اين حمله ها اين چنين حفظ كرده باشد.
گاهي اوقات بسيار مشكل است كه اين حقيقت را هميشه در ذهن داشته باشيم كه والدين نيز براي رفتار خود دلايلي دارند. دلايلي كه در عمق شخصيتشان قفل شده است. دلايلي كه عدم توانايي انها را در عشق ورزيدن, درك رفتار و سهيم شدن در شادي كودكانشان بيان مي كند.”

چخه…بعضي حرف ها براي روح و زندگي آدم دقيقا و بي كم و كاست, سم مهلك هستن. بدا به حال كسي كه اين سم مهلك رو دونسته به خورد آدم مي ده, حتي وقتي قصدش دفاع شخصيه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

خاطرات

جمعه
۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۵

چشم هاي مرد هنوز همان بود. سال ها, بي هيچ رد پايي بر نگاه بي اندازه مهربان مرد.
دخترك يك سر رفت به سال ها سال پيش. از چهار سالگي تا هفده سالگي, سه بار عاشق پسرك شده بود..
بوي سبزه ي باران خورده ي صبح, هواي ملس خنك سحر, طاقي پر گل, و…درس هاي آن سال.
پسرك شب تا صبح چشم در چشم هايش دوخته بود. صبح كنار شن هاي ساحل, دور از چشم همه, دست هاي دخترك را گرفته بود: عسل خانم, آخرش چي مي شه؟
دخترك لبخند زده بود: سرنوشت ما از هم جداست.
پسرك گفته بود: اگر بخواهيم.
دخترك مي دانست, نمي خواست.
دخترك هفده ساله, فقط لبخند زده بود. پيش از آن كه كسي بيايد,‌ دستهايش را از دست هاي پسرك بيرون آورد و باز لبخند زد.
پسرك بي نهايت خوش خلق بود. نگاهش بي نهايت مهربان. آنقدر كه شب تا صبح,‌ دخترك چشم از نگاهش بر نگرفته بود. آنقدر كه به خاطر خلق و نگاهش مي شد سال هاي سال به همه چيز لبخند زد. دخترك اما,‌ براي راه زندگانيش تصميم گرفته بود. اين پسرك, همراهش نبود.

سال بعد, دخترك خبر ازدواج پسرك را با هيجان و لبخند رضايت دنبال مي كرد. پسرك را كه در لباس دامادي,‌ خندان ديد كه به او سلام مي كرد, به ياد شن هاي ساحل افتاد. به ياد تمام جشن ها, كه چشم هاي او و پسرك به دنبال هم بود. به ياد شيريني هاي جشن هاي قبل, كه با هم قسمت كرده بودند. لبخند زد. پسرك خنديد, با شيطنت هميشگي چشم هاي مهربانش به دخترك نگاه كرده بود: عسل خانوم, سرمه اي بهتره يا مشكي؟
دخترك از خنده ريسه رفت: از من مي پرسي؟ مشكي.
-عروس خانوم گفته سرمه اي.
دخترك باز از خنده ريسه رفت: پس دوباره از من چرا مي پرسي؟

پسرك سرمه اي را ترجيح داده بود.

دخترك, سبكسر و شادان آن شب تا صبح پايكوبي كرده بود.

دخترك يادگار هاي عروسي پسرك را تا سال هاي سال نگه داشته بود. يك جايي, يك زماني, يادگار ها هم حتي گم شده بودند.

حالا پسرك مردي شده بود. پيش گويي دخترك به حقيقت پيوسته بود. سرنوشت هاي آنها از هم جدا بود. دخترك دستش را كه پيش برد, حيرت كرد. سال ها سال قبل, آن همه شيدايي و بي تابي, براي هماغوشي, حالا…حتي لمس دست هاي پسرك را هم نمي خواست.
نگاه پسرك اما, همانقدر مهربان بود, و شادي عميق يك زندگي سالم, در گذر سال ها, خلق خوش مرد را ده چندان كرده بود. دخترك لبخند زد, سلام گفت.
نگاهشان را از هم دزديدند, دخترك سنگيني نگاه پسرك را در تعقيب قدم هايش مي ديد. چيزي كه در برخوردهاشان هرگز به زبان نمي آمد. همسر و سه كودك مرد آنجا بودند.
دخترك با لذت وصف ناپذير همه را نگاه مي كرد.

آن شب پس از سال ها, دخترك باز به چشم هاي پسرك فكر مي كرد.
چشم هايي كه يك شب تا سحر را رنگ زده بودند و براي هميشه در آن شب مانده بودند. دست ها و كلماتي كه براي هميشه روي شن هاي ساحلي باقي مانده بودند. به روياهاي يك دخترك هفده ساله, و به قدرت پيشگويي دخترك. به شيريني هايي كه سال ها سال پيش قسمت كرده بودند, و به شيريني خاطراتي كه هنوز لبخند بر لب هاي دخترك مي اورد.

دخترك به كشف يك حقيقت فكر مي كرد. دخترك از هيجان يك اكتشاف جديد بي خواب بود. دخترك به قدرت لحظه ها, به اهميت بي نهايت “زمان حال” فكر مي كرد.
مهرباني بي نهايت چشم ها, شيريني كلام پسرك, سال ها سال قبل, يك “زمان حال” را با تمام رنگ هاي دل انگيز ذهن دخترك رنگ زده بود.

دخترك امشب لابلاي تمام خاطره ها, چشم ها, دست ها, و مهرباني بي نهايت پسرك, به اكتشاف زيبا و بي نظير جاري بودن زندگي در زمان حال, و تحقق رويا در زمان آينده رسيده بود.

دخترك, با آرامش بي نهايت چشم هايش را روي هم گذاشت. دخترك روياي چشم هايي را مي ديد, كه هنوز در چشم هايش ننگريسته بودند.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

دو سال بعد…

پنجشنبه
۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۵

بعد از دو سال, انگار نه انگار كه چيزي تغيير كرده! انگار ديروز از اينجا رفته بودم!! تنها تفاوت عمده اي كه مي بينم, كه كاملا هم قابل درك و پيش بيني هست, بازتر شدن ارتباطات هست و كمرنگ تر شدن لايه ي رويي نمادهاي مذهبي. مثل حجاب ها, يا سخت گيري خانواده ها, كه طبيعتا بر اثر گسترده تر شدن ارتباط ها با بقيه ي دنياست.

دلايل اجتماعي و شخصي كه باعث شدند ايران رو براي هميشه ترك كنم, هنوز هم هستند و حتي
پررنگ تر از هميشه. يا من خيلي واضح تر مي بينمشون.
جالبه كه در مورد خواسته هاي خودم اشتباه نكرده بودم. در مورد اين كه چه چيزي خوشحالم مي كنه, و اين كه از زندگيم چي مي خوام. هنوز هم زندگي در خارج از ايران بيشتر به ايده آل ها و معيار هاي من نزديكتره تا زندگي در ايران.
از اون گذشته, من خيلي خيلي خودخواه و خود محورم!

فرانك جنس خراب تنها چيزي كه از من خواسته عكس هاي با مانتو روسري منه!! براي فرانك و مارك قابل درك نبود دوگانگي پوشش بيرون خانه و توي خانه. براشون توضيح دادم قانون قانونه. فرضا در كانادا خانمي نمي تونه بدون پوشش بخش فوقاني بدن (topless) از خونه بره بيرون. ايران هم همينه. منتها مقدار پوشش با كانادا متفاوت هست.
براشون از چهارفصل بودن ايران گفتم, و از تحصيلات عالي دخترها و همينطور پسرهاي ايراني, و از گرم بودن ايراني ها. بقيه اش رو, در مورد غني سازي اورانيوم و رئيس جمهور و اوضاع سياسي خودشون بيشتر از من هم مي دونستن.
مارتين خره بهم گفت دور و بر پرزيدنتتون نرو!!! كارن بدخلق ازم قول گرفت مراقب خودم باشم چون به تنهايي نمي تونه تمام كارها رو انجام بده. بعد از ظهر جمعه كه مي خواستم زود برگردم خونه و صدهزار تا كار داشتم سه ربعي نشست پيشم و درد دل كرد!!!! نمي شد بهش بگم بايد تندي برم.
براي اد (انگليسي الاصل جون دوست محافظه كار) قابل درك نبود آدم بره جايي كه خطر جنگ وجود داره!! و…

آدم ها, همه و همه درست مثل لحظه اي هستن كه اينجا رو ترك كرده بودم. فقط برادرم بزرگتر شده. :) انگار رفته باشم و برگشته باشم با چشمهايي كه چيزهاي بيشتري ديده ان.
و يك اصلي كه تا به حال خلافش برام ثابت نشده: آدم ها در اصل و اساس بي نهايت به هم شباهت دارن. تربيت ها و شرايط, لايه هاي رويي اونها رو, و الگو هاي رفتاري شون رو تغيير مي ده.

فيلم چارلي و كارخونه ي شكلات سازي رو ديدم. ولله خيلي چيزي ازش نفهميدم. غير از اين كه آقاهه روياهاي دوره ي كودكي خودش رو تحقق بخشيده بود. و…يه مفهوم كليشه اي بازگشت به خانواده و خوشبختي واقعي در آغوش خانواده. كسي اگه بيشتر از اين از اين فيلم فهميده به من بگه. كلا از فيلمه خوشم نيومد.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

نازنين

سه شنبه
۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۵

اي جدايي تو بهترين بهانه گريستن
بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام
اي نوازش تو بهترين اميد زيستن
در كنار تو
من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام
در بنفشه زار چشم تو
برگهاي زرد و نيلي و بنفش
عطرهاي سبز و آبي و كبود
نغمه هاي ناشنيده ساز مي كنند
بهتر از تمام نغمه ها و سازها
روي مخمل لطيف گونه هات
غنچه هاي رنگ رنگ ناز
برگهاي تازه تازه باز مي كنند
بهتر از تمام رنگ ها و رازها
خوب خوب نازنين من
نام تو مرا هميشه مست مي كند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهاي ناب
نام تو اگر چه بهترين سرود زندگي است
من ترا به خلوت خدايي خيال خود
بهترين بهترين من خطاب ميكنم
بهترين بهترين من

بخشي از شعر فريدون مشيري

—-
بهتري قسمت جريان اينه كه يه بيست و چهار ساعت وقت داري فقط براي كارهايي كه دوست داري. كتاب بخوني, خوراكي خوشمزه بخوري, رستوران دعوت شي, شعر بخوني, بنويسي, ورزش كني, برقصي, يه نوشيدني بخوري, با دوستهات بري سلموني(!), بري فالگير, بري داريه بخري, يا بشيني ديوار رو نگاه كني!!!

گرچه منصور خواننده ي مورد علاقه ي من نيست ولي: زندگي بهتر از اين نمي شه زندگي…..
—-
بدترين بخشش كه هميشه ازش فرار ميكنم…يه قسمتيشه كه به دليلي خيلي دلم ازش مي گيره. خيلي…خيلي…بايد از بهترين بخش ها باشه ولي…ازش فرار مي كنم. حتي نمي خوام بهش فكر كنم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

وحشت

سه شنبه
۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۵

مي ترسم…خيلي مي ترسم, و من در اين وحشت تنها نيستم. من..از وحشت ديگران مي ترسم. من..از وحشت ديگران, از درماندگي آنها كه دوست دارم مي ترسم. از بي رحمي آنان كه دوست دارم, مي ترسم. از نفرتي مي ترسم كه گريبانگيرم است, و مي ترسم از نفرتي كه شدت مي گيرد. از نفرتي كه به جانم چنگ بزند, وحشت دارم. از بيزاري, از نفرت, از درماندگي, از تمام ازارنده ها نفرت دارم. من…از خودم وقتي ازارنده مي شوم, يا وقتي آزرده مي شوم هم نفرت دارم. من..از فرياد كردن, از ناله, و از سكوت, سكوتي كه عدم يگانگي است هم نفرت دارم. من از گريز از واقعيت, براي فرار از وحشت, نفرت دارم.

من…به شدت مي ترسم, و من…در اين وحشت تنها نيستم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

محمد علي سپانلو

دوشنبه
۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۵

تو ساعتي تو چراغي تو بستري تو سكوتي
چگونه مي توانم
كه غايبت بدانم
مگر كه خفته باشي در اندوه هايت
تو واژه اي تو كلامي تو بوسه اي تو سلامي
چگونه مي توانم كه غايبت بدانم
مگر كه مرده باشي در نامه هايت
تو يادگاري تو وسوسه اي تو گفت و گوي دروني
چگونه مي تواني كه غايبم بداني
مگر كه مرده باشم من در حافظه ات
بهانه ها را مرور كردم
گذشته را به آفتاب سپردم
به عشق مرده رضايت دادم
يعني
همين كه تو در دوردست زنده اي
به سرنوشت رضايت دادم

شعر از محمد علي سپانلو

دوستتون دارم,‌خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

نه…

شنبه
۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۵

بر مي گردم
با چشمانم
كه تنها يادگار كودكي منند
آيا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟

شعر از حسین پناهی.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

روزمره ي كتبالو (۲)

جمعه
۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۵

رئيس آقا جيمي امسال عوض شد. رئيس قبليه رفت شد رئيس يه دپارتمان ديگه و آقاي ژان رو از مونترال اوردن و كردن رئيس ما.

ژان: تو كجايي هستي كتبالو؟
كتبالو: ولله بنده مال خاك پاك ايرانم.
ژان: اوه, راستي؟ من سال نود و دو رفتم تهران كه بهشون تجهيزات بفروشم.
كتبالو: و لابد با شركت دولتي … كار كردي؟
ژان: بله.
كتبالو: خوب. من سه سالي براشون كار مي كردم.
ژان (قيافه ي مردد): راستش من يه پرزنتيشن براشون ارائه كردم. آقاها جلو نشسته بودن. خانوم ها عقب! ولي آقاها هيچ سوالي نكردن در صورتي كه خانوم ها سوال هاي خيلي خوبي پرسيدن.
كتبالو: خوب…بله…يعني…اوكي…
.
.
ولله راستيتش كله ي باباي هر چي خارجي بي ناموسه! هر چي هم مي خوان فكر كنن بكنن. آبرو و حيثيت هم به جهنم. كيلويي چنده اصلا! اينها رو ول كن. كلا و كاملا هم هر كاري اينها مي كنن واسه خودشون خوبه. اگه زن و مرد قر و قاطي هستن يا اگه نيستن يا هر چيزي. به هر حال هر جامعه اي براي خودش تصميم مي گيره. اگه هم به دليل مزاياي اقتصادي يا هر چيز ديگه, فرض كن زور بگيري,‌ آمريكا شده ابرقدرت دنيا, كه بنابراين مي شه خط مقايسه ي همه چيز(!) كه نوع خارجي هر چيزي به نوع ايراني مزيت داره, اونها هم همه حرفه. جاي بحث زياد داره. توي بحث اخير براي من اينها اصلا اهميتي نداشت.
واسه من مهم يه چيز ديگه است. مهم براي من اينه كه آخه چطوري يه عده به خودشون اجازه مي دن براي همه ي ملت به نيابت از خودشون تصميم بگيرن و طرز فكر و تلقي خودشون رو به عنوان معيار و استاندارد درست بكنن توي كله ي ملت, كه مثلا آقايون و خانوم ها -توجه بفرماييد, همگي عاقل و بالغ- بايد جدا از هم و خانوم ها پشت سر آقايون بشينن.
گرچه…عميق تر كه بشي و جلو تر كه بري مي بيني ساختار جامعه همينه. زير ساختار فرهنگي …زير ساختار اجتماعي…پوففف…حالا اصلا كي مي گه بايد عوض بشه!!!؟؟ هميني كه هست ايرادش چيه!؟ هر كي نمي خواد, خوش گلدين.
بي خيال بابا…دنيا دنياي پول است و قدرت. داشتي, داشتي. نداشتي, توقع ماديات نداشته باش. همونقدر كه از معنويات دنيا نصيبي داشته باشي كافيه.

مسير فكر رو كه دنبال كني, از يه جمله ي ساده ي ژان شروع مي شه. مي كشه به بحث عميق جامعه شناسي و فلسفه و…كه طبق معمول احساس من كار مي كنه. منطق و سوادم ولي پاشون حسابي مي لنگه.

فكر كنم دو دقيقه اي برم رو پشت بوم بهتره. :)

اونقدر خسته ام كه حال هيچي ندارم. صبح همه چي خوب پيش رفت. ديشب هم. ديروز هم. تنها مشكل اينه كه به شدت حس مي كنم عقب هستم و باز هم بزرگترين مشكلي كه هنوز هم باهاش روبرو هستم تطبيق با زبان و فرهنگ هست. اين كه براي هر كس چقدر طول مي كشه تا تطبيق پيدا كنه رو مطمئن نيستم. براي خود من ولي زمان طولاني اي برد و هنوز هم ادامه داره.
از اين دست و پنجه نرم كردن لذت مي برم. از كشف آدم هاي جديد لذت مي برم. توي هر ارتباطي يه بخش از خودم رو كشف مي كنم! فقط كاش فرصتم بيشتر بود. كاش به جاي بيست و چهار ساعت, دويست و چهل ساعتي وقت داشتم.

اين منم, يا همه اينطور هستن؟ حس مي كنم به شدت در ايجاد روابط اجتماعي با همكارهام مشكل دارم.
مي ترسم, خجالت مي كشم, عقب مي كشم, حوصله ندارم, هنوز آمادگي اش رو ندارم, اعتماد به نفس ندارم, محيط مردونه اس, اصلا روابط اجتماعي اينجا متفاوته و من هنوز دوزاري ام كجه, بو مي دم, تروريستي رفتار مي كنم, زيادي ملايم هستم, توقع ام زياده, رفتارم غيرعاديه, مثل خل ديونه ها به نظر ميام, مسخره ام, اينها عقده دارن, من عقده دارم, اينها پيش داوري دارن, من پيش داوري دارم, زيادي خوشگلم, زيادي بد تركيبم, چيزي سرم نمي شه, مسائلمون متفاوته, تبعيض نژادي هست, روابط اجتماعي ام به جاي خودش خوبه و فقط به نظر خودم مياد كه ايراد داره, رنگ موهام غير طبيعيه, حرف زدنم ايراد داره, زيادي تهاجمي هستم, زيادي تدافعي هستم, همه چي سر جاشه….
اينها و صدتا گزينه ي ديگه احمقانه يا عاقلانه, همه گزينه هايي بوده كه طي اين چهار سال بهشون فكر كردم!!! هيچ كدومشون هم جواب قطعي نيستن, گرچه كه احتمال داره بي تاثير هم نباشن.
از چند چيز ولي مطمئن هستم, اولا از چهار سال پيش به اين طرف خيلي خيلي همه چي بهتر شده, ثانيا مي خوام بهترش كنم, يا به عبارتي براي اون سوال بالا جواب پيدا كنم, ثالثا فرقي نداره جواب چي باشه, قطعا و مسلما روابط انساني در هر فرهنگي با فرهنگ ديگه متفاوته, ايراني و غير ايراني نداره, رابعا خصوصيات زير لايه اي آدم ها به شدت مشابهه,‌ لايه ي رويي متفاوته, خامسا بزرگترين و عمده ترين چيزي كه آدم بايد براي زندگي كردن در جامعه اي داشته باشه, زبان است و درك فرهنگ مليت ميزبان.
سادسا شخصا به شدت از ايجاد هر گونه ارتباط اجتماعي با هر كسي لذت مي برم. خصوصا اگه كوتاه مدت و در حد حرف زدن و نه دوستي جدي و عميق باشه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

براي دل خودم (۲)

جمعه
۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۵

هميشه اينطرف نرده ها بودم. هميشه با حسرت اونطرف نرده ها رو نگاه مي كردم. اونقدر پريدم و پريدم, تا خودم رو اونطرف نرده ها پيدا كردم. حالا…انگار تازه به جاي اصلي ام رسيده باشم. نمي دونم جاي اصلي ام از اول همين طرف بوده, يا فقط چون طرف اول رو تجربه كردم, طرف ديگه رو اينقدر دوست دارم و ازش بي نهايت لذت مي برم.
شايد اگه از اول همين طرف بودم, باز مي پريدم و مي پريدم, تا به طرف ديگه برسم!
به هر حال…حس مي كنم ده سالي رو يه طرف نرده تلف كردم, يا…بيش از حد لجبازم!

چشم هام باز نمي شن از شدت خواب. هنوز به اندازه ي بيست دقيقه اي كار دارم.

اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است
دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است
اكسير من نه اينكه مرا شعر تازه نيست
من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است
دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز
من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست
با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت
دريا كه از اهالي اين روزگارنيست
امشب ولي هواي جنون موج ميزند
دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست
اي كاش از تو هيچ نمي گفتمش ببين
دريا هم اينچنين كه منم بردبار نيست

شعر از محمد علي بهمني.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

سگ ها و آدم ها

چهارشنبه
۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۵

گاهي وقتا فكر مي كنم چطور مي تونم خودم رو تا بيست سال, سي سال, چهل سال, يا پنجاه سال ديگه تحمل كنم. گاهي وقتا بيشترين اذيت رو خودم براي خودم دارم. هر كس ديگه اي بود مي شد بگذارمش پشت در و از دستش راحت شم, خودم رو نه. گير مي دم به خودم, يا چيزهاي ديگه, و شروع مي كنم خودم سر خودم غر زدن!!!!!

ياد يه داستان مي افتم. مردم يه شهري غروبا مي رفتن روي پشت بوم خونه هاشون. دليلش؟ شبها به شكل سگ هاي درنده در مي اومدن و گاز مي گرفتن. دليل تغيير شكلشون؟ لابد دلايل محيطي بوده, يا ژن شون اينطوري بوده, يا طبيعتشون بوده, يا يك كسي يه طلسمي بهشون خونده بوده, يا پريود مي شدن, يا با محيطشون تضاد داشتن, يا طول روز خسته مي شدن, يا.. من ولي مي گم قصه همين بوده. همينقدر ساده. توي قصه..قرار بوده اونها هر شب سگ بشن. حالا.. فرقش اينه كه قصه كه هست قصه گو هم راه حل رو مي گذاره جلوي پاي موجودات توي قصه. زندگي كه هست…قصه هست ولي قصه گو راه حل و آخر داستان رو ول مي كنه به امان خدا !!!

توضيح اين كه بد نيست آدم ها گاهي برن روي پشت بوم يا بقيه رو بي رو درواسي بندازن روي پشت بوم. صبح كه شد برگردن سر كار و زندگي شون. تنها مشكل اينه كه آدم هر جاي دنيا هم كه بره, پشت بوم كه هيچ تا طاق هفتم آسمون هم كه بره, خودش هميشه با خودشه!!! باز هم توضيح اين كه لطفا اگه ديدين كسي رفته روي پشت بوم, لابد حكمتي توشه. بيارينش پايين, جريان همون سگه است, خونتون پاي خودتونه تازه ممكنه خون كس ديگه هم پاي شما بيفته, مگه اين كه مطمئن باشين باطل السحري بلدين, كه طلسم آقا سگه يا خانوم سگه رو باطل مي كنه.

پوففف… هميشه دلم براي كنت دراكولا و زامبي ها و خون آشام ها مي سوخته.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it