چهارشنبه
اسفند ۱۰,۱۳۸۴
چيزي كه عين شن هاي كنار دريا از ميون انگشت هامون پرواز مي كنه و ميره, حالا هر قدر هم كه محكم بهش چسبيده باشيم, زمانه.
بايد هر ثانيه رو به بهاي كلان فروخت و رد كرد. بايد هر ثانيه رو عميق عميق زندگي كرد. اونطوري كه وقتي به لحظه هاي بعدي مي رسيم, بدونيم لحظه هاي قبل رو به بهترين صورتي كه در اون لحظه برامون مقدور بوده گذرونديمش.
---
شعر از سياوش كسرايي:
همچو دانه هاي آفتاب صبح
كز بلند جاي كوه
پخش مي شود به وي جنگل بزرگ
و تمام مرغهاي جنگل بزرگ را
در هواي دانه ها ز لانه ها
مي كشد برون
نگاه تو
مرا ز مرغهاي راز
مي كند تهي
همچو گربه اي پناه آوريده گرد من
مي خزي و چون پلنگ
مي نشيني عاقبت برابرم
و مرا نگاه سخت سهمناك تو
رام مي كند
خواب مي كند
كم كمك به سوي داغگاه مهر مي برد
همچو موجهاي تشنه خو كه مي دوند
رو به سوي آفتاب پاي در نشيب
در غروبهاي سرخ و خالي و خفته
دل به گرمي نوازش نگاههاي خسته تو مي دهم
سر به ساحل تو مي نهم
اي كرانه عظيم دوست داشتن
اي زمين گرمسير
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
۶ Responses for "لحظه, با سیاوش کسرایی"
باید که آره، اما چطور رو نگفتی!
این که مشکله یک عمره ادم هاست
دستمال کاغدی ام تمام شده, حالا مجبورم اشکهایم را با آستین پاک کنم!
با درود
راست می گی ، زمان را نباید از دست داد. وقتی می گذره به همدیگه می گیم چه زود گذشت، بعد زمان از دست رفته می شه کمیا!!!
اما خودمونیم انگار دیروز عید بود .
شاد باشی و سبز.
وقت داشتی سری به وبلاگ جدید من بزن . خوشحال
می شم.
زمان از لای انگشتای هر کی در بره از لای انگشتای تو در نمیره!! از وقتت به خوبی استفاده می کنی و مرتب چیزهای تازه یاد میگیری
سلام
لذت بردم از دیدن وبلاگ زیبا و مفید شما
خوشحال خواهم شد اگر به وبلاگ من هم سر بزنید
او در صورت تمایل به تبادل لینک خبرم کنید
ممنون