چیزی که عین شن های کنار دریا از میون انگشت هامون پرواز می کنه و میره, حالا هر قدر هم که محکم بهش چسبیده باشیم, زمانه.
باید هر ثانیه رو به بهای کلان فروخت و رد کرد. باید هر ثانیه رو عمیق عمیق زندگی کرد. اونطوری که وقتی به لحظه های بعدی می رسیم, بدونیم لحظه های قبل رو به بهترین صورتی که در اون لحظه برامون مقدور بوده گذروندیمش.
—
شعر از سیاوش کسرایی:
همچو دانه های آفتاب صبح
کز بلند جای کوه
پخش می شود به وی جنگل بزرگ
و تمام مرغهای جنگل بزرگ را
در هوای دانه ها ز لانه ها
می کشد برون
نگاه تو
مرا ز مرغهای راز
می کند تهی
همچو گربه ای پناه آوریده گرد من
می خزی و چون پلنگ
می نشینی عاقبت برابرم
و مرا نگاه سخت سهمناک تو
رام می کند
خواب می کند
کم کمک به سوی داغگاه مهر می برد
همچو موجهای تشنه خو که می دوند
رو به سوی آفتاب پای در نشیب
در غروبهای سرخ و خالی و خفته
دل به گرمی نوازش نگاههای خسته تو می دهم
سر به ساحل تو می نهم
ای کرانه عظیم دوست داشتن
ای زمین گرمسیر
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
۶ Responses for "لحظه, با سیاوش کسرایی"
باید که آره، اما چطور رو نگفتی!
این که مشکله یک عمره ادم هاست
دستمال کاغدی ام تمام شده, حالا مجبورم اشکهایم را با آستین پاک کنم!
با درود
راست می گی ، زمان را نباید از دست داد. وقتی می گذره به همدیگه می گیم چه زود گذشت، بعد زمان از دست رفته می شه کمیا!!!
اما خودمونیم انگار دیروز عید بود .
شاد باشی و سبز.
وقت داشتی سری به وبلاگ جدید من بزن . خوشحال
می شم.
زمان از لای انگشتای هر کی در بره از لای انگشتای تو در نمیره!! از وقتت به خوبی استفاده می کنی و مرتب چیزهای تازه یاد میگیری
سلام
لذت بردم از دیدن وبلاگ زیبا و مفید شما
خوشحال خواهم شد اگر به وبلاگ من هم سر بزنید
او در صورت تمایل به تبادل لینک خبرم کنید
ممنون