کت بالو

بایگانی برای اسفند, ۱۳۸۴

هواشناسي مويينگي

پنجشنبه
۱۸ اسفند ۱۳۸۴

صبح پاشدم ديدم بارون اومده, ياد حرف دوستم افتادم. ديروز عصري مي گفت امشب حتما بارون مياد. موهام دوباره فر شده!
خوبه آدم بتونه از روي موهاش بفهمه كه هوا باروني مي شه يا آفتابي!
تازگي ها با اين مدل عجيب, موهام تو بارون و آفتاب و برف و بوران,فقط و فقط عين موهاي شينوسكه است!!!

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

پيوست: اگه سريال هانيكو رو حدوداي بيست سال پيش توي ايران نديدين آقاي شينوسكه رو هم نمي شناسين. خواستگار پر و پا قرص هانيكو خانم بود.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

امروز, هشتم ماه مارچ

چهارشنبه
۱۷ اسفند ۱۳۸۴

نفس عميق, عميق, عميق تر… براي به دست آوردن خونسردي و آرامشي كه با خوندن اين سطور از دستم رفت.

به صرافت روز جهاني زن نبودم,‌ طبق معمول به شدت درگير كارها, و طبق معمول به دليل سعي در جهت دور موندن از اخبار و موضوعاتي كه به شدت آزارم مي دن. وبلاگ ها به يادم آوردند, و اخبار رو بدون سانسور انتشار دادند, مثل اغلب اوقات دست اول.

اثبات وجود تبعيض جنسي, گاه از برطرف كردن تبعيض طاقت فرسا تره. تفكيك تفاوت و تبعيض. تفكيك عدالت و مساوات.

اگر از زن, و تبعيض و بخش بزرگي از حس هام نمي نويسم, اگه بخشي از درد ها رو عقب مي زنم, اگه بخشي از خبرها رو نمي خونم, اگه از سفر به ايران بيزارم, نه به اين دليل كه حس نمي كنم, درد نمي كشم, يا دوست ندارم. بعضي ها درد رو دوره مي كنند, حس مي كنند دوباره و دوباره, و براي نجات صاحب درد فرياد مي زنند.
مثل سيمين بهبهاني, كه مي شه دهان و زبان, براي بي زباني كه درد مي كشه.
بعضي ها مي شن مثل من, كه فرار مي كنه, از درد, و گوشهاش رو مي گيره, نه براي انكار فريادي كه هست, كه براي فرار از رنجي كه ديدن درد ها بهش مي ده.

زن به دنيا آمدن در بعضي جوامع, خصوصا سنتي ها, يعني ناتوان اجتماعي به دنيا آمدن. يعني برده به دنيا آمدن. يعني محكوم به دنيا آمدن.
يعني تلخ زندگي كردن, براي ديگران, به فرمان ديگران, به تدبير ديگران.
زن به دنيا آمدن در جوامع سنتي, يعني نيمه آدم بودن.

و تلخ تر اين كه بعضي تمام اين را جزو لاينفك طبيعت زن مي دانند. برخي طبيعت زن را برده, ناتوان, بي تدبير, و …نيمه ي يك انسان, و نه يك انسان كامل مي دانند.

خوب…همه جا حرف از روز زن بود و به موازاتش خبرهاي نامطلوب و تلخ.

گرچه يه كم اميد قاطي جريان كردن, يه چراغ كوچولو روشن كردن, روز زن, بدكي نيست.

وقتي فكر مي كنم به تفاوت زندگي خودم و مادر بزرگم, وقتي به پيشرفت هاي ناگزير جوامع, به تفاوت تلقي و باور جوامع نگاه مي كنم, به اين نتيجه مي رسم كه بايد تلاش كرد, نااميد نشد, و دونست كه هر تلاشي, دقيقا هر تلاشي, كوچكترينش حتي, نتيجه مي ده.

من خوشبين ام, گرچه آزرده. بسيار آزرده.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چل تكه

سه شنبه
۱۶ اسفند ۱۳۸۴

عجيب كيف مي كنم كارم كه كمتر مي شه. جوري كه به تمامش مي رسم وقتي از نه صبح تا پنج عصر كار مي كنم!
الان اينجوريه, تا يه هفته اي هم همينجور مي مونه!

مارتين تسويي (همون كه فالم رو گرفت!) براي تولد دختر كوچولوش يه سگ فسقلي خريد. حالا سگه شنبه اي در كمتر از يه هفته مرده! دختر كوچولو هم كلي افسرده و غصه داره, و مي گه غير از همون سگه هيچ سگ ديگه اي نمي خواد.
به مارتين تسويي گفتم حالا كه پول سگ قبليه رو از فروشنده پس گرفته براي دخترك يه سگ ديگه بخره. گفت اخه همون قبلي رو مي خواد. گفتم مسلما يادش مي ره قبلي رو. گفت نه, دخترم يادش نمي ره. گفتم دخترت سگه رو كه هيچي, خودت رو هم يادش مي ره اگه يه بهترت رو داشته باشه!!!
براي دومين بار در زندگيم ديدم كه مارتين تسويي به شكل يه علامت تعجب گنده در اومد! گلن هم گفت كه دقيقا همين رو در مورد سگه به مارتين گفته بوده و در مورد بخش بعدي حرفم هم با من موافقه. مارك فقط خنديد و گفت كتي مي گه اگه كسي اسباب بازي جديد داشته باشه اسباب بازي قبلي رو يادش مي ره. گفتم نه لزوما اين كه اسباب بازي جديد حتما احتياج باشه, ولي آدم كلا فراموش مي كنه.
آخه دختر بچه ي چهار ساله چرا بايد براي هميشه ي زندگيش يه سگ فسقلي رو به ياد داشته باشه. سگه ديگه, نوح كه نيست استغفرلله. دختر بچه ي چهار ساله هم بايد اين رو بفهمه.
اگه نمي شه از دست دادن چيزي يا كسي رو تحمل كرد, داشتن اش حسابي سخته! مارتين هم بايد اين رو در مورد دخترش يادش باشه.

چه حسي پيدا مي كنه آدم, اگه احساس كنه كسي از كارهاش يا دست كم بعضي كارهاش خوشش نمياد!! يا اين حس بهش القا بشه كه خودش نيست, يا كارهاش مسخره و غير عادي هستن.
چه حسي پيدا مي كنه آدم, اگه احساس كنه چيزي رو نداره, كه هرگز نقشي در نداشتن اش نداشته, و هرگز هم نمي تونه به دستش بياره!
هر دو در حالتي مهم هستن كه آدم براشون اهميت قائل بشه.

يه جورايي ياد مترسك مي افتم. خودش به خودي خود ترسناك نيست, تصوير و آينه ي ترس و ضعف و ناداني گنجشك كوچولو هست. وگرنه هيچ عقابي از مترسك نمي ترسه!
فرق مترسك و تفنگ رو چطور مي شه تشخيص داد, و چطور مي شه براي هيچ كدوم تره هم خرد نكرد, گاهي وقت ها هرگز در طول عمر آدم ميسر نمي شه.

مارتين خره از سفر قندهار برگشته. دو ماه و نيم مسافرت بود. هند و تايلند. تفاوتي كه كرده, ريش گذاشته!!! پرسيد بي ريش بهتر بود يا حالا با ريش, روم نشد بگم با ريش مزخرفه! گفتم ولله جفتش مثل هم هستن!
مارتين اصلا خوش قيافه نيست. فقط حسابي قد بلنده و چهار شونه!

خوبه اسم اين پست رو بگذارم مارتين هاي چل تكه!!!!

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چل تکه

شنبه
۱۳ اسفند ۱۳۸۴

زندگیم به طرز حیرت آوری شبیه رویاهایی شده که در دوره ی نوجوانی داشتم!
شاید کمتر کسی زندگیش اینقدر شبیه رویاهای دوره ی نوجوانی اش باشه.
جالب اینه که جزو کسانی هستم که تقریبا اعتقادی به رویای آدم ها و نیروهای چپ و راست و ریز و درشت هستی ندارن, یا بهتر بگم دارن ولی می گن بگذار رویاها و نیروها زندگی شون رو بکنن, من هم زندگی خودم رو. کاری به کار هم نداریم.

یه اختلاف اساسی رویا توی سر آدم, با وقتی که میاد توی زندگی اینه که توی رویا بقیه هم گوش به فرمان خود آدم هستن, ولی توی زندگی بقیه هم دارن زندگی خودشون رو می کنن.
واقع گرایانه ترین نوع به واقعیت رسوندن رویا ها اینه که بپذیریم ما مسئول رویاهای خودمون هستیم. نه رویاهای دیگران, و این که یادمون باشه رویاهای دیگران رو به هم نریزیم, و یادشون بندازیم که خودشون مسئول رویاهاشون هستن نه ما.
به شخصه زیباترین احساس رو اینجور وقت ها دارم, اگه همون لحظه بمیرم, آرزویی ندارم, و اگه صد سال دیگه زنده بمونم, به اندازه ی تمام صد سال آینده کارهای مختلف برای انجام دادن توی فهرستم دارم.

ببب….بله…
دیروز بنده هم رفتم فالگیر. البته نه برای اولین بار در زندگیم, و قطعا و مسلما اگه بیش از شش ماه آینده عمرم به دنیا باقی باشه, برای آخرین بار در زندگیم هم نخواهد بود.
کلا فال و فالگیر رفتن از تفریحات کوچولوی خیلی عزیز زندگی منه!
تاروت و قهوه…
به خدمتتون عرض شود, فال تاروتش تقریبا کاملا اشتباه بود. فال قهوه اش هم…ای…همچین بفهمی نفهمی. ولی…عرض شود که بنده قراره کارم رو عوض کنم!!! برای چهارمین بار فالگیره گفت!!!
سه بار قبل فالگیرها دوستهام و همکارهام بودن, که حرفه ای نیستن مسلما! این یکی حرفه ای بود -اگه منظور از حرفه ای فقط پول گرفتن باشه, وگرنه اون سه تای دیگه درست تر گفتن!-.
سفر می رم, بعد هم با همون دوستم یه سفر دیگه می ریم!!!!
ولله بعد از گفتن خانم فالگیر به صرافت افتادم که چرا که نه! من و این دوستم یه سفر فسقلی بریم دو نفری, به خودمون خوش بگذرونیم.
بعد هم گفت که چهار بار باردار می شم ولی دو بار وضع حمل می کنم!!!
نمی دونم خانومه فکر کرد چند سالم باشه, ولی بعد از سی و دو سالگی یه کمی واسه چهار مرتبه باردار شدن..بفهمی نفهمی…دیره!!!
در ضمن…خانومه گفت من و دوستم اون رو یاد دو تا غازهای کارتون گربه های اشرافی می اندازیم!!!!!!!

یه همکلاسی کلاس فرانسه ام خواننده ی کر (یا یه چیزی تو همین مایه ها) ست! همون که من فکر می کردم که همجنس گرا باشه!و حالا به نظر میاد که احتمالا نیست! چون گروهه مایه های مذهبی داره.

دوستم در جهت آگاهی رساندن به بنده در مورد کمالات ولایتمون, این لینک رو برام فرستاده (بی تربیت)!
“زن باکره, که فرزندان زیادی بیاورد, و سرینیش بزرگ باشد.”
جسارته, اون دو تا اولی خصوصا اول اولیش که ناموسی هست رو کاری نداریم, ولی به اون آخری اگه بود شک دارم امثال بنده حالا حالاها خواستگار پیدا می کردن.
“رو به قبله و پشت به قبله”…به قول اسدلله میرزا مگه این که موقع عملیات به عضو شریف قبله نما ببندیم! با با بی خیال..حالا میون میونجی کی حواسش هست که جهت قبله کدوم طرفه!
در مورد خوردن انار و انجیر نظری ندارم, پیاز ولی نه تو رو خدا…آخه قبل از جماع(!) کی پیاز می خوره!! خفه می شه آدم که!!
پشت پالان شتر!!!!
یاد فیلم پرنوی پاملا اندرسون افتادم, توی قایق و توی ماشین و وسط بر بیابون و…خداییش بی رو در واسی پشت پالان شتر به ذهنم نرسیده بود! ایده ی جالبی بود.
نهایتا…از “هویج” غافل نشید!!!

بگذارین زندگیمون رو بکنیم تو رو خدا. آدم رو به چه حرفای بی ناموسی وادار می کنند!

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

لحظه, با سياوش كسرايي

چهارشنبه
۱۰ اسفند ۱۳۸۴

چيزي كه عين شن هاي كنار دريا از ميون انگشت هامون پرواز مي كنه و ميره, حالا هر قدر هم كه محكم بهش چسبيده باشيم, زمانه.

بايد هر ثانيه رو به بهاي كلان فروخت و رد كرد. بايد هر ثانيه رو عميق عميق زندگي كرد. اونطوري كه وقتي به لحظه هاي بعدي مي رسيم, بدونيم لحظه هاي قبل رو به بهترين صورتي كه در اون لحظه برامون مقدور بوده گذرونديمش.

شعر از سياوش كسرايي:

همچو دانه هاي آفتاب صبح
كز بلند جاي كوه
پخش مي شود به وي جنگل بزرگ
و تمام مرغهاي جنگل بزرگ را
در هواي دانه ها ز لانه ها
مي كشد برون
نگاه تو
مرا ز مرغهاي راز
مي كند تهي
همچو گربه اي پناه آوريده گرد من
مي خزي و چون پلنگ
مي نشيني عاقبت برابرم
و مرا نگاه سخت سهمناك تو
رام مي كند
خواب مي كند
كم كمك به سوي داغگاه مهر مي برد
همچو موجهاي تشنه خو كه مي دوند
رو به سوي آفتاب پاي در نشيب
در غروبهاي سرخ و خالي و خفته
دل به گرمي نوازش نگاههاي خسته تو مي دهم
سر به ساحل تو مي نهم
اي كرانه عظيم دوست داشتن
اي زمين گرمسير

دوستتون دارم,‌ خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

دوشنبه
۸ اسفند ۱۳۸۴

“خبرگزاري ايسنا به نقل از کارشناسان امر، برخي دلايل شوهرکشي در ايران را در يک گزارش دشمن شکن و مسرت بخش اعلام کرد. برخي ديگر از دلايل شوهرکشي در ايران بشرح زير است:
اول: اصولا شوهر خوب ايراني، شوهر مرده است.
دوم: تنها زماني که يک زن ايراني مي داند شوهرش که از خانه بيرون رفته کجاست، زماني است که او مرده باشد و در قبرستان دفن شده باشد.
سوم: اصولا زنان نيازمند اعتماد به شوهرشان هستند و متاسفانه به شوهر ايراني زنده نمي توان اعتماد کرد.
چهارم: شوهر ايراني معمولا از حقوقي که قانون در اختيارش گذاشته سوء استفاده مي کند، البته معمولا اين کار را وقتي مي کند که زنده باشد.
پنجم: زنان دوست دارند وقتي به خانه مي آيند اضطراب نداشته باشند، يک شوهر زنده معمولا آنها را مضطرب مي کند.
البته آنچه گفتم در مورد بخش کوچکي از زنان و شوهران ايراني است، وگرنه پنج درصد از زنان و شوهران ايراني بسيار خوشبخت اند.”

اون متن بالا مال ابراهيم نبوي است. گل آقا صبح براي من و يكي از دوستان ايميل اش كرده, با اين عنوان كه “واقعيت داره؟”.

براي درصد نه چندان كمي از خانواده هاي ايراني و ايضا غير ايراني بله…واقعيت داره. منتها مهم ترين موضوع واقعيت داشتن اش نيست. موضوع مهم نوع برخورد با پديده ي نارضايتي از شوهر هست. قتل…قتل هاي ناموسي عمدتا در مورد بانوان و دختر خانم ها, و حالا..شوهر كشي!!!

يه موردش دو سه سال پيش اينجا هم اتفاق افتاد. خانمي فهميد كه شوهر دندانپزشكش با خانومي (فكر كنم خانم منشي اش) ارتباط داره. با ماشين سه بار از روي شوهرش رد شد و كشتش! (البته ترجيح مي دم به حالت هايي كه خانومه خودش رو مي كشه!)

به نظرم به نوعي انتقام گيري هست,‌ و نه حتي بهبود يا خلاص شدن از وضعيت موجود.

هفته ي قبل يكي از ناخن هاي پام داشت مي افتاد, با چسب محكمش كردم. اين هفته يكي ديگه داره مي افته. اول خواستم چسب بزنم كه درد نگيره, بعد فكر كردم وقتي ناخونه داره از انگشت مي افته, خوب لابد دليلي داره. ديگه اون ناخن و انگشت واسه هم ناخن و انگشت نمي شن! ولش كردم. فكر كنم تا حالا افتاده باشه, يا امروز عصري كه مي رم بد مينتون حتما مي افته ديگه! حالا گيرم دردم بگيره, يا اصلا يه لحظه نفسم ببره, يا بدتر از اون بيهوش بشم!!!!!

احتمال قوي مي دم يكي ديگه به جاش در بياد.

گرچه دكتر كه رفتم واسش, بهم گفت ضربه خورده. كاريش نمي شه بكني. فقط لاك بزن, كه معلوم نباشه با بقيه ي ناخن هات فرق داره! بعد هم گفت احتمالا همين طوري هي هي در مياد و دوباره مي افته!!!!!!!

به نظرم در مورد بعضي موارد روحي هم صدق كنه!!!! بعضي چيزها اينطورين, به يه قسمت ضربه ديده از روح آدم مربوط مي شن, در ميان, مي شن تكه ي روح آدم, بعد مي افتن!!! اول آدم چسب مي زنه, بعد فقط حواسش هست كه خيلي دردش نگيره, بعد از صرافت اون هم مي افته, مي گه فوقش درد مي گيره, غش مي كنم, دوباره به هوش ميام, لاك مي زنم, ناخن بعدي در مياد!!!!!

اين سايت يه خانوم فوتوژورناليست هست از عراق. امروز صبح توي راديو داشت باهاش مصاحبه مي كرد.

با اون خانمي كه در عراق گروگان گرفته شده بود و فرار كرد هم مصاحبه كردن. چيزهايي كه درمورد آسايشگاه رواني زنان در عراق مي گفت تكان دهنده بود. به شدت بغض من رو گرفته بود.

بعضي آدم ها كجا هستن؟ من كجا! خوشبختي من بي نهايته!

چه داره به سر خاور ميانه و تمام دنيا مياد, كي مي دونه؟

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چرخ..چرخ…گريز

شنبه
۶ اسفند ۱۳۸۴

جنگل,‌‌ شب,‌ سرما,‌ تنهايي,‌ وحشت,‌ گريز…گريز…گريز…
پلك هايت را مي بندي و…فقط مي دوي, از صداي زوزه, از يك وحشت مداوم, از يك ناچاري ناگزير, از يك قدرت موهوم, گريز…گريز…يك نفس,‌ با تمام وجود, با تمام قوا…نفست كه بريد, خنكا ي نسيم را احساس مي كني
, و يك سكوت مطلق…نفس عميق مي كشي, پلك هايت را آرام باز مي كني…….باز…باز…ناباور…چشمهاي گشاد گشاد
.
.
دهشت, به حد مرگ, انگار هرگز نگريخته بودي,‌جنگل..شب…سرما…تنهايي…وحشت…
.
.
اشك و بغض امان نمي دهد. چرخ و فلك مي نشيني, مي چرخي..مي چرخي…مي چرخي, با سرعت هراس, با سرعت وحشت, قهقهه مي زني,‌ مستانه, امان نمي دهي…به حال مرگ كه افتادي, پا به زمين مي گذاري, گيج, منگ, گيج, گيج تر…سكندري مي خوري,‌ استفراغ مي كني, اشك امان نمي دهد, باز…چرخ و فلك مي نشيني, مي چرخي, مي چرخي, با سرعت هراس…قهقهه مي زني…درمانده,‌ اشك امان نمي دهد…

جنگل, شب, سرما, تنهايي, وحشت,‌ چرخ..چرخ..چرخ…بيزاري…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چل تكه

پنجشنبه
۴ اسفند ۱۳۸۴

به جان كوچولو (يه آقاي چيني راست راستي كوچولو) ايميل فرستادم كه قربون چشاي بادوميت برم, اين كتابي كه داري رو دو سه روزي به من قرض بده. برام ايميل زده كه مي دوني كه خلاف اخلاق مهندسيه كه از روي كتابه كپي بگيري. بهتره بري بخريش!!!!!!!
واسه اش ايميل زدم كه قربونت, من كي گفتم مي خوام كپي بگيرم. مي خوام قبل از خريدنش يه نگاه بهش بكنم!
كتاب رو ديروز آورده و گفته تا دوشنبه نگهش دار.
امروز رفتم سر كار مي بينم جي مين كره اي چشم بادومي با “لبخند” بهم مي گه كتي شنيده ام كه مي خواستي بري غير قانوني از روي كتاب كپي بگيري. مي دوني كه خلاف اخلاق مهندسيه!!!!!

واقعا كه… تا من باشم باسنم رو زودتر بجنبونم كتاب رو بخرم, خواسته و نخواسته به ملت حرف نزنم.

زمان: همين امروز عصري, ساعت ده دقيقه به شش,
مكان: محل كار كتبالو, وسط كيوبيكل ها (غرفه ها).

ديويد: هي, كتبالو. كجا مي ري؟ كت واسه چي مي پوشي؟
كتبالو: مي دوني كه ديويد جان, قرار دارم. دارم “زود” از سر كار مي رم.
ديويد: آره. مي دونم. حالا باز با كي؟
كتبالو: خودت كه بهتر مي دوني. با نظافتچي ها ساعت شش و نيم عصر قرار دارم. بيشتر از سه ساله.
ديويد: آره مي دونم.
كتبالو: صداش رو در نيار.
ديويد: باشه…(دور و برش رو نگاه مي كنه, انگشت سبابه رو مي گذاره روي دماغش و مي گه..هسسس. نگاه مي كنه دوباره با تعجب) ببينم, گوشواره انداختي, لباس رسمي چسان فسان, با موي درست شده, مي خواي بري با نظافتچي قرار بذاري!!!
كتبالو: چه كنم ديوي جان. عاشقم.
ديويد: اگه شما زن ها بلد بودين عاشق نشين, دنيا واسه همه بهتر مي شد.

كسي مي دونه “بر منكرش لعنت” به انگليسي چي مي شه؟

يه مسجد شيعيان كه مدفن دو تا از امام هاي شيعيان هم بوده رو زدن درب و داغون كردن. شيعيان هم زدن مساجد سني ها رو درب و داغون كردن! اين بزن, اون بزن.
از من اگه مي پرسين سر تا تهش كار آقاي بوشه.
به نظرم نقشه ي يه جنگ صليبي مجدد رو داره مي كشه.
و…بازم به شدت دلم مي خواد اشتباه كرده باشم.

ديروز مارتين تسويي (اين يكي هنگ كنگيه, با مارتين خره فرق داره), كف دستم رو نگاه كرد و گفت به ميونسالي نرسيده شغلت رو عوض مي كني. مي شه حدوداي سه تا هشت سال ديگه!
خدا به خير كنه. اين سومين فالگيريه (!!!) كه بهم اين و مي گه. باحاليش اينه كه خودش كف بيني رو از آليس ياد گرفته. از اون موقع تا حالا افتادم تو حول و ولا كه شغل دوم ام رو انتخاب كنم!!! (پيشنهادي نداره كسي؟)
و…كلي كيف مي كنم. آليس داره استعداد هاش رو رو مي كنه. نظرات مهندسي اش از بهترين ها هستن,‌ و متاسفم كه دو سال تمام به خاطر فقدان اعتماد به نفس, و مشكلي كه با شوهرش داشت توي محيط كاري حسابي اذيت شد تا …بالاخره جا افتاد.

دوباره يه قرنطينه ي حسابي دو ماهه داره واسه كتبالو خانم شروع مي شه. اين خيلي جديه! اگه نشه مي ره واسه دسامبر آينده!

ببب…له..بايد بريم به سر ملكه اليزابت قسم بخوريم!!!
ولله به نظر من بنده از ابتداي زندگي خود به خود, اتوماتيك با متولد شدنم در سرزمين ايران به سر ملكه ي اليزابت قسم خورده بودم!!! وگرنه فكر نمي كنم خيلي به راحتي مي شد زندگي كنم! اصولا در كل اين دنيا دسته جمعي به سر صاحبان ثروت و مقام قسم خورديم يه جورايي!
حالا بايد برم اين قسم رو رسمي كنم, كه بشم شهروند كانادا!!!
اينها به كنار, دارم فكر مي كنم شهروند كانادا شدن قسم خوردن به سر يه نفر رو مي خواد, تازه اون هم نه جدي جدي, مي شه بهش فحش خوار مادر هم داد!!! شهروند ايران شدن قسم خوردن به سر جد اندر جد هزار خاندان رو مي طلبيد, كه نمي شد گفت بالاي چشم هيچ كدومشون ابرو هست.
گرچه, كلا با قسم خوردن به سر كسي, حالا مي خواد خودم باشم,‌ يا ملكه اليزابت باشه, يا اسمشو نبر, يه جورايي مشكل دارم. نمي شه آدم به يه نفر به صرف اين كه ملكه است يا كتبالو است يا اسمشو نبر هست قسم بخوره. مي شه به يه مرام, يا عقيده, يا قانون, يا كشور, يا يه چيزي تو اين مايه ها قسم خورد. قانون و مرام و عقيده تغيير نمي كنه,‌ گرچه خود آدم متغيره, ولي ملكه يه موجود متغيره. مگه اين كه به ملكه ي امروز قسم بخورم, بعد فردا اگه يهو ملكه تغيير كرد و دچار يه تحول بزرگي شد و مثلا چادر سرش كرد يا شد مثلا يه جنايتكار حرفه اي (مثلا) بگم آقا من اين يكي رو دوستش ندارم و راحت بزنم زيرش!
به هر حال…در اون تاريخ خاص, قسم مي خوريم كه به اون ملكه ي خاص و خاندانش وفادار بمونيم.

گرچه…راستي راستي كانادا رو دوست دارم, و فكر مي كنم كشور دومم هست. به ايران و كانادا و بهتر بگم كل كره ي ارض به روش خودم وفادار مي مونم! اين رو به مقدسات كنوني ام قسم مي خورم.

دوستتون دارم, خوش بگذره,‌ به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

وجود درد

سه شنبه
۲ اسفند ۱۳۸۴

بعد از يه ساعت ورزش سنگين يكشنبه و دو ساعت و نيم تمرين رقص يكشنبه و دو ساعت بدمينتون دوشنبه و يه ساعت تمرين رقص سه شنبه, ساعت هشت شب تنها جاييم كه درد نمي كرد كف پام بود. اون هم رفتم ورزش. كفش ورزشي نبرده بودم, با كفش باله رفتم روي ترد ميل, نيم ساعت پياده روي سريع,‌ كف پام كم مونده تاول بزنه, اون هم درد گرفت!!!!

فعلا وجود درد دارم. بعدا خدمت مي رسم.

دوستتون دارم,‌ خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چل تكه

دوشنبه
۱ اسفند ۱۳۸۴

ولله من از كار ملت سر در نميارم.
يكي از دوستهام يه آفلاين گذاشته, اولش نوشته اين پيام رو تا سي روز نخون!!!!!

نمي فهمم اين دوستم چرا سي روز ديگه برام آفلاين رو نگذاشته.
نخوندم, ولي حالا بايد يادم باشه كه سي روز ديگه بهش بگم دوباره واسم بفرستتش, اگه راست راستي اينقدر مهم باشه كه تا سي روز ديگه هم يادش مونده باشه!!!
بستم آفلاينه رو آخه!!!

رفتيم با ده تا از همكارهام بدمينتون امشب.
از كارآموزمون نحوه ي درست سرويس زدن و شمردن امتياز ها و چرخش هاي توي زمين رو ياد گرفتم. كن هم از همون كارآموز هاست كه آخر كار مي مونم من بيشتر از اون ياد گرفتم يا اون از من.
نفر بعدي كه بياد احتمالا يا عرب هست يا پاكستاني. نفر اولي كه انتخاب كرديم اسمش محمد بود و نفر دوم رفيع!!
به نظرم بعد از سري چيني ها كه توي تيممون استخدام شدن حالا نوبت خاور ميانه اي هاست.
كن هم بعد از اندي از همون دسته است كه دلم براش تنگ بشه. خوبيش به اينه كه بيشتر از چهار ماه نمي مونه. خيلي خوب كار مي كنه, و اخلاقش هم خيلي خوبه.
سيد هم چشم ديدنش رو نداشت. حالا بهتر شده باهاش.

گاهي وقت ها مي دوني يكي داره چيزي رو قايم مي كنه, يا دقيقا وارونه اش رو بهت مي گه, منتها فقط به روي خودت نمياري, چون احتمال مي دي اگه يك در هزار هم راست بگه, و بعد بهش بگي داره دروغ مي گه, چه حال بدي پيدا مي كنه.
از اون گذشته,‌ خيلي وقتا خود ادمه بيشتر از راست و دروغ حرفه ارزش داره.

و شعر از علي صالحي:

يك سازي مي زند اين رود بي پرده از آواز او
كه نگو
هي از هواي اين همه واژه
وسوسه ام مي كند : بيا
اما نمي روم
چه فايده دارد اين رفتن
كه باز آمدنش
پرده پوش پشيماني ست
حقيقت اين است
هنوز ميان دريا و دلهره
مجبورت نكرده اند كه بداني
باد نمي فهمد
باد نمي فهمد
بر اين بوته ي بي وطن چه رفته است
حالا هي ساز بي پرده
از پرده در پرده چيزي بزن
چيزي در پرده باز نخواهد ماند

از خراش پيدا كردن هاي هر روزه و هر ساعته گريزي نيست. زندگي يعني خراش خوردن و خراش دادن هميشگي. قشنگ مي گه حافظ:

با دل خونين لب خندان بياور همچو جام

ني گرت زخمي رسد آيي چو چنگ اندر خروش.

حالا…همچين خراشي بر نداشتم. نترسه كسي. منتها خراش هاي روزمره و هر دقيقه اي معرف حضور تمام ابناي بشر هست. كاريش هم نمي شه كرد.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it