راديو, تلويزيون, اينترنت, روزنامه ها, در و ديوار ها, تابلوهاي تبليغاتي, همه و همه پر بود از يك خبر:
ماه ديگه, همين موقع, لحظه ي آخره. لحظه ي تمام شدن دنيا.
باورنكردني بود. وحشتناك. خبر از خود لحظه ي وقوع وحشتناك تر بود. جاي انكار نداشت. دانشمندها, زمين شناس ها, ستاره شناس ها, هواشناس ها, سوپر كامپيوتر ها, حتي كف بين ها و آينه بين ها, جك و جونورها و پرنده و چرنده ها, همه و همه گيج و گول, كاملا و دقيقا خبر رو تاييد مي كردند.
اولش كسي باور نمي كرد. همه مي گفتند شايعه است. همه مي گفتند امكان نداره, يواش يواش انكار فراموش شد. بايد مي پذيرفتند. بله…جاي ترديد و انكار نبود. آخر دنيا فرا مي رسيد.
از لحظه ي باور حادثه, همه از سر كارها به خانه ها برگشتند. جاده ها شلوغ و شلوغ تر مي شد. بليط هاي ترن و هواپيما ناياب شده بود. خطوط تلفن شلوغ تر و شلوغ تر مي شد. تمام آدم ها جاده هايي را كه به عزيزانشان مي رسيد دنبال ميكردند. پدرها و مادر ها يك لحظه هم دست بچه ها را رها نمي كردند. پيرها به انتظار به درها و پنجره ها چشم دوخته بودند.
اين ميان دانشمندها و فضانوردها يكسره راه هاي انتقال جمعيت به كرات ديگر و زندگي در كرات ديگر را بررسي مي كردند. سياستمدارها و سرمايه دار ها روي تمام تحقيق ها سرمايه گذاري هاي كلان مي كردند.
لحظه به لحظه به جمعيت كليساها و كنيسه ها و مساجد و معابد افزوده مي شد.
حالا تمام آدم ها دست تمام كساني را كه دوستشان داشتند گرفته بودند و دسته جمعي دعا ميكردند و دعا مي كردند.
مذهبي تر هاي شاخه ي يك جشن بازگشت منجي ها را برگزار مي كردند و وعده هاي آسماني را عملي شده مي پنداشتند. مذهبي ترهاي شاخه ي دو خبر را انكار مي كردند.قرار نبود بازگشت منجي از قبل تعيين شده باشد.
هيچ كس نمي خوابيد. حالا آهسته آهسته بعضي ها از حالت عادي خارج مي شدند. خودكشي هاي فردي و جمعي بيشتر و بيشتر مي شد. رفتارها عجيب مي شد. حالا بعضي ها پيدا شده بودند كه فقط مي كشتند, مي زدند و خراب مي كردند. بعضي ها فقط گريه ميكردند و ضجه مي زدند.بعضی ها عشق پنهانشان را به معشوقه ی سراسیمه ابراز می کردند. بعضي ها با خودشان حرف مي زدند. عده اي هم به جنگل مي رفتند. يك عده هم فقط عرق مي خوردند يا با عجله آثار هنري مي آفريدند.
حالا عده اي دست به دامن وزير و وكيل شده بودند كه راههاي سفر به كرات و ثبت نام توي ليستهاي مسافرتي بين كره اي را پيش پايشان بگذارد.
يك عده دانشمند هم تمام اسناد تاريخي و عكس ها رو توي جعبه هاي سياه, گاو صندوق ها و هر چيزي كه فكر ميكردند ممكنه از پايان دنيا سالم بيرون بياد جمع مي كردند.
رباخوارها, جلاد ها,روسپي هاي مذكر و مونث, آدم کش های حرفه ای, لامذهب ها, به سرعت توبه مي كردند يا خودكشي مي كردند.
به لحظه ی موعود نزدیک می شدند. هیچ چیز و هیچ کس سر جای خودش نبود. مقدسین دعا می کردند. مردم دیوانه وار می دویدند, در هم می لولیدند, ضجه می زدند,…و…نور و..خاموشی…
–
حالا…زمین خالی و بی شکل بود, و روح خدا روی توده های تاریک بخار, حرکت می کرد. (۱)
شب گذشت و صبح شد…(۲)
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پیوست:
۱) پیدایش, باب اول, آیه ی دوم
۲) پیدایش, باب اول, آیه ی پنجم
صنما تو همچو شیری من اسیر تو چو آهو
به جهان که دید صیدی که بترسد از رهایی
از قشنگترين و خواستني ترين لحظه هاي زندگيم وقت هايي هست كه تنهاي تنها هستم و هيچ كاري براي عقب افتادن ندارم. زمان هايي كه هيچ نگراني و دلشوره اي ندارم و به هيچ چيزي فكر نمي كنم.
چيزي مي گذارم كنارم براي نوشيدن, يا خوردن, و كتابي براي خوندن. يا كاغذي براي نوشتن.
لحظه هايي كه نبايد براي برطرف كردن احتياجات مادي, يا مالي صرفشون كنم, لحظه هايي كه هيچ بايدي در كار نيست. هيچ قيدي.
اين لحظه ها مفهوم ابديت رو در نظرم زنده مي كنند. مفهوم بي زماني, بي جسمي, و لذت مطلق, روح كامل,…عميق…لحظه هاي آزادي روح, روحت درست كنار كساني هست كه دوستشون داري, حتي اگر روزها و هفته ها از آخرين بار كه ديديشون بگذره.
لحظه هاي رهايي, استغنا و لذت..لذت عميق عميق عميق.
…هرچند كه در خانه ي من نيستي امشب…من ديده به ديدار تو بستم…
بي نهايت خوشبختم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
پيوست:
۱. شعرها از كتبالو نيستند. شعر اول از مولاناست (!!), شعر دوم از سياوش كسرايي.
۲. مرا از خويشتن بيگانه كردي..جان شيرينم…
۳. چه باحال. كنار پنجره نشسته ام و اين پست رو مي نويسم. بيرون پنجره هر چي پرنده هست داره جفت جفت پرواز مي كنه. به نظرم خاصيت بهاره. در من و در پرنده ها!!!!! كسي ميدونه پرنده ها وبلاگ دارن يا نه؟
جاهايي هستند كه حس مي كني تكه اي از وجودت رو به گرو مي گيرند تا دوباره برگردي.
لبنان براي من دقيقا اين حس رو داره.
مطمئنم دوباره روزي به بيروت بر مي گردم. نمي تونم حسم رو كلمه كنم. مشكلي كه خيلي از اوقات پيدا مي كنم. اما انگار اون كشور و اون روزها چيزي يا تكه اي از من رو به گروگان گرفتند. انگار تكه ي مهمي رو اونجا جا گذاشته باشم, مي دونم, يقين دارم كه دوباره بر مي گردم.
با دو تا دختر و چهار تا پسر لبناني دوست شدم. يك هفته و شش دوستي لذتبخش براي من, كه قسمت بزرگي از زندگي و خوشحالي هام رو دوست هام مي سازند و دوست پيدا كردن از لذتبخش ترين كارهاي زندگيمه, كافيه كه به اون كشور و مردمش جلب بشم.
از هفته هاي خوب زندگي من بود. خوشحال, آرام, و سرشار از خاطرات قشنگ. از روزهايي كه انگار از سياهي و رنگ هاي تيره تهي شون كرده باشي و تمام روز رو رنگ قرمز و سبز و نارنجي و ابي زده باشي.
مي دونم, حداقل يه بار ديگه برمي گردم. حداقل براي اين كه خداحافظي كرده باشم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
دوستش داري, نه به خاطر اين كه خوبه. نه به خاطر اين كه دوستت داره, نه به خاطر اين كه فرصتي بهت مي ده كه بهش بگي دوستش داري. نه به خاطر اين كه تمام كارهاش مورد تاييدته, نه به خاطر اين كه طرز فكرش مورد تاييدته, نه به خاطر اين كه بهترينه, نه به خاطر اين كه پولدارترينه, نه به خاطر اين كه هيچوقت اذيتت نكرده, نه به خاطر اين كه كمكت مي كنه,نه به خاطر اين كه باهات حرف مي زنه, نه به خاطر اين كه قهرمانه, نه به خاطر اين كه برات مي مونه, نه به خاطر اين كه…
فقط به خاطر وجودش, به خاطر اين كه از وجود داشتنش لذت مي بري و …دوستش داري…خيلي خيلي زياد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار