شنبه
اردیبهشت ۳,۱۳۸۴
جاهايي هستند كه حس مي كني تكه اي از وجودت رو به گرو مي گيرند تا دوباره برگردي.
لبنان براي من دقيقا اين حس رو داره.
مطمئنم دوباره روزي به بيروت بر مي گردم. نمي تونم حسم رو كلمه كنم. مشكلي كه خيلي از اوقات پيدا مي كنم. اما انگار اون كشور و اون روزها چيزي يا تكه اي از من رو به گروگان گرفتند. انگار تكه ي مهمي رو اونجا جا گذاشته باشم, مي دونم, يقين دارم كه دوباره بر مي گردم.
با دو تا دختر و چهار تا پسر لبناني دوست شدم. يك هفته و شش دوستي لذتبخش براي من, كه قسمت بزرگي از زندگي و خوشحالي هام رو دوست هام مي سازند و دوست پيدا كردن از لذتبخش ترين كارهاي زندگيمه, كافيه كه به اون كشور و مردمش جلب بشم.
از هفته هاي خوب زندگي من بود. خوشحال, آرام, و سرشار از خاطرات قشنگ. از روزهايي كه انگار از سياهي و رنگ هاي تيره تهي شون كرده باشي و تمام روز رو رنگ قرمز و سبز و نارنجي و ابي زده باشي.
مي دونم, حداقل يه بار ديگه برمي گردم. حداقل براي اين كه خداحافظي كرده باشم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
۲ Responses for "لبنان"
لبنان کتی جون؟….من خیلی وقت نیست میام اینجا و …شایدم اصلا در این باره حرفی نزدی تو بلاگت…اما به هر حال همیشه یه جایی هست…به نظر من البته…برای همه….که یه تیکه شون جا می مونه اونجا….امیدوارم بری دوباره…حتی اگه شده فقط برای خداحافظی…و اینکه خئشحالم که روزهای قشنگی داشتی…پر از دوستی های تازه…روزهایی قرمز…نارنجی…آبی…
سلام خوشحالم این دومین بار هست که اینجا نظر میدم – خوشحالم سفر خوبی داشتین – نرفتم ولی شنیدم جای قشنگیه – دبی که بودم تصمیم داشتم برم بخاطر دوستان مصری و لبنانی و نشد – امیدوارم بازم بری نه برای خدافظی و برای یه دوره قشنگو به یاد موندنی – همیشه به سفر – بهترین ارزوها رو برات دارم – به کلبه ما هم سربزنین خوشحال میشم – خوش باشی – قالب جدیدم هفته اینده حاضر میشه در خدمتیم….