داشتم به اين موضوع فكر مي كردم كه اگه آدم ها پشت و جلوي تنه شون دقيقا قرينه ي همديگه بود و دست و پا و گردنشون هم مي تونست سيصد و شصت درجه بچرخه, چپ و راست كلا و كاملا بي مفهوم مي شد!!!
براي جهت يابي مي شد فقط و فقط به شرق و غرب و شمال و جنوب فكر كرد!!!
——
زن انتهاي جاده ناباور به دختركي كه در ابتداي جاده ميان مه و غبار گم مي شود نگاه مي كند.
تكه تكه هاي باور و اعتقاد , عشق و ايمان جاي جاي جاده افتاده است.
رفتگر در راه است.
زن رو بر مي گرداند. لحظه اي ديگر, حتي روياي دخترك هم بر جاي نخواهد ماند.
بر پهنه ي راه, هزاران لاشخور پايكوبي مي كنند.
۴ پاسخ برای "تنهايي"
سلام . رفتگر در راه است .
سراغ منم می آید ! لطفا آدرسم لینکم رو عوض کنین. ممنون . شادمان باشین
خيلي قشنگ مي نويسي . خيلي دوستت دارم . خ
سيستم نظرخواه
يت خيلي يواش مياد. يادم رفت ميخواستم چي بنويسم…
اتاقي كه منتظرسايبان يك مرد با تمام وجود