کت بالو

بایگانی برای فروردین, ۱۳۸۴

چل تكه

سه شنبه
۳۰ فروردین ۱۳۸۴

ب..ب…ب..له…نشست ايران و اروپا در خصوص جريانات هسته اي و حقوق بشر و وبلاگ نويسان زنداني و …

ولله اين بدكي نيست كه حقوق بشر در ايران مورد بحث و بررسي قرار بگيره. حتي لازم هم هست. چاكر اروپا و سازمان حقوق بشر هم هستيم. منتها دارم به اين فكر مي كنم كه اگر در مورد مسائل هسته اي و تجاري و غيره و ذلك توافق به عمل بياد (چنانچه افتد و داني), اونوقت ديگه كسي نگران زندانيان سياسي و زير هجده سال و از اين جور چيزها خواهد بود يا خير.

ولله ما كه از جريانات پشت پرده و اين حرف ها خبر نداريم. عقلمون هم نمي رسه. كسي اگه عقلش مي رسه يه كمكي هم به ماي نادون بكنه بي زحمت.
—-

كلي داره خوش مي گذره. با كارن و ژوليت كار كردن كلي باحاله. هفته اي يه بار هم نهار زنونه داريم. يه چيزي تو مايه هاي زنان بدون مردان!!!! خلاصه كه خيلي خوش مي گذره. و…باورتون بشه يا نه كارها از هميشه بهتر و قشنگ تر پيش ميرند!!!
—-

يه چيز باحال..اينجا توي اين شركت يه نظر سنجي سالانه از كارمندها انجام مي شه كه ميزان رضايت كارمندها از شركت رو بسنجند. حالا پارسال چارسال ها طبق اين نظر سنجي كارمندهاي تمام بخش ها به غير از بخش راديو گفته بودن كه حقوقشون كمه و حقوق بيشتري ميخوان. چي شد؟ هيچي. خيلي ساده است. حقوق همه ي بخش ها رو زياد كردند غير از بخش راديو!!! منطقي تر از اين نمي شه.
حالا هر بار كه از ما نظر سنجي مي كنند ما حتما قيد مي كنيم كه لطفا حقوق و پاداشمون رو بالا ببرين. خدا رو چه ديدين. شايد مرغ آمين به راه بود. هان؟

گلاب به روتون, روم به ديوار, اگه ساعت نهار و شام و اين حرف هاست يا اگه بدتر از خود من از حكايت مشك و گلاب حالتون بد مي شه اين خط هاي پايين رو نخونين. حالا از ما گفتن.

هميشه چيزهايي هستند براي نگفتن, و همونها هستند كه مثل خوره به جونت مي افتند و مي خراشندت و مي خراشندت و مي خراشندت.

گاهي وقت ها مسموميت روحي بدترين درديه كه به جون آدم مي افته. و درست مثل وقتي كه آدم دلش نمي خواد جلوي روي بقيه استفراغ جسمي كنه يا دم به دم بره دستشويي واسه ي اجابت مزاج, خيلي هم خوش نداره جلوي عالم و آدم استفراغ روحي كنه.
از طرفي واسه ي ملت هم خيلي خوشايند نيست استفراغ روحي يا اجابت مزاج آبكي روحي آدم رو ببينند!!!!

دواي ضد اسهال و استفراغ و اين حرف ها هم لازم ميشه حسابي.

حكايت ملت است و بنده و جنابعالي و همه و همه, ايضا متخصص جهاز هاضمه ي روحي!!! بيچاره ي بخت برگشته.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

نقاشي ها

یکشنبه
۲۸ فروردین ۱۳۸۴

شرايط يكسان, محيط يكسان, همه چيز انگار يك تكرار كامل, يك نقاشي كامل از چيزي كه قبلا هم بوده. و تو…تو…توي اون نقاشي مي ايستي,‌ همونطور و همونجا كه قبلا ايستاده بودي.
از بيرون همه چيز, همه چيز, همه چيز در هر دو نقاشي يكسان و شبيه به نظر مياد. در صورتي كه اون دو نقاشي كوچكترين شباهتي به هم ندارند.
چي فرق كرده؟ تو؟
حالا…
مي شه دو تا نقاشي رو گذاشت كنار هم و زيرشون نوشت: ده اختلاف بين اين دو تصوير رو كه در شكل ديده نمي شند پيدا كنيد و ضربدر بزنين.

يا…جور ديگه, مي شه زير نقاشي ها نوشت,‌ ده شباهت بين اين دو تصوير رو كه ديگه ديده نمي شند پيدا كنيد و ضربدر بزنيد.

از تصويرهاي نقاشي شده بي رنگ كه بايد با مداد رنگي رنگشون كني خيلي خوشم اومده. شايد برم و چند تا كتابچه ازشون بخرم. در ست مثل زندگي مي مونند, وقتي تمام خطوط اصلي زندگي رو داري, خونه, درخت, آسمون, ابر, آفتاب, گل, چمن, آدم, پرنده, رودخونه, …و فقط مي مونه كه رنگشون بزني. رنگشون بزني. رنگشون بزني.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

تلخ

پنجشنبه
۲۵ فروردین ۱۳۸۴

بدي كار اينه كه فرقي نداره چرا و از دست كي عصبي شده اي. آخر كار انگشتهاي هيچ كس غير از خودت رو نمي توني بجوي!!!
—-

گاهي وقتها اينقدر به هرچيزي زبون مي زني, يا بيمزه است يا مزه ي تلخي مي ده كه آخر سر مي ترسي و اينقدر هيچي نمي خوري كه دور از جون بميري!!!
—-

حرف تلخيه. تلخ و ناخوشايند و دلازار. ولي مي گم مردن هر جورشم كه باشه از زندگي كردن راحت تره. چرا اينقدر ازش مي ترسيم و تلخ مي دونيمش؟ فقط به خاطر اين كه هيچ وقت تجربه نكرديمش؟
سهراب يا هر كس ديگه مي گه “تا شقايق هست, زندگي بايد كرد”, يا چيزي شبيه اين. تكليف زمان هايي كه هيچ شقايقي هيچ كجاي دنيا نيست چي مي شه؟ تكليف دنيايي كه اصلا شقايقي توش نيست چي ميشه.
تكليف كسي كه هيچ شقايقي رو نمي بينه چي مي شه؟

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

تنهايي

چهارشنبه
۲۴ فروردین ۱۳۸۴

داشتم به اين موضوع فكر مي كردم كه اگه آدم ها پشت و جلوي تنه شون دقيقا قرينه ي همديگه بود و دست و پا و گردنشون هم مي تونست سيصد و شصت درجه بچرخه,‌ چپ و راست كلا و كاملا بي مفهوم مي شد!!!
براي جهت يابي مي شد فقط و فقط به شرق و غرب و شمال و جنوب فكر كرد!!!

——

زن انتهاي جاده ناباور به دختركي كه در ابتداي جاده ميان مه و غبار گم مي شود نگاه مي كند.

تكه تكه هاي باور و اعتقاد , عشق و ايمان جاي جاي جاده افتاده است.
رفتگر در راه است.

زن رو بر مي گرداند. لحظه اي ديگر,‌ حتي روياي دخترك هم بر جاي نخواهد ماند.

بر پهنه ي راه, هزاران لاشخور پايكوبي مي كنند.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

سركاري هاي كتبالو

سه شنبه
۲۳ فروردین ۱۳۸۴

مارتين مي خواد به زور و اجبار به من قهوه بده!!! اون هم فقط به خاطر اين كه براش يكي از تست ها رو انجام دادم. تازه كار خودم بوده!! حالا دارم فكر مي كنم اگه قرار باشه به ازاي هر كاري كه انجام ميدم يه قهوه بگيرم اونوقت مي شه متوسط روزي ۵ تا ۲۰ تا قهوه!!! همه ش رو كه خودم نمي خورم. مي شه خيرات كنم!!!
—-
-دهه. كتبالو جان. اين رنگه تازه است؟
-بله. خوب. ميدوني از قبلي خسته شده بودم.
-اونوقت اين رنگ ها چه مدت مي مونن؟
-ولله بسته به اين كه چقدر كله ات رو بشوري بين يكماه تا سه ماه دوام مي آرند.
-همه شون اندازه ي هم دوام ميارن؟
-خير. فانتزي ها زودتر رنگ عوض مي كنند.
-حالا اين كه تو استفاده كردي چه رقمشه؟
-فانتزي جسارتا.
-چه مي كني كه چند رنگ مي شه؟
-يه قسمت هايي رو مي گذاري روي فويل, رنگ مي زني روش, فويل رو تا ميزني روش, و مي گذاري بمونه, يا يه كلاه سوراخدار مي گذاري روي كله ات, موها رو از توي سوراخ ها رد مي كني, رنگ مي گذاري روي اون موها كه روي كلاه هستند!!
-براي روش دوم بايد مو بلند باشه, نه؟
-بله.
-اونوقت اين كارها رو خودت مي كني؟
-خير. مي رم پيش سلموني!
-معمولا چقدر مي گيرند؟
-ولله بستگي به بلند و كوتاهي مو داره. از ۳۰ تا بگير برو تا ۱۰۰ تا.
-اونوقت اين مدل رو از توي مجله در آوردي؟
-خير. ولي چند تا مجله بعد از اين كه من اين كار رو كردم عكس من با اين مدل مو رو روي جلد چاپ كردن!!

آلن جيانگ (با اون يكي آلن اشتباه نشه. چيني ها علاقه ي عجيبي به اسامي آلن و آندرو دارند) محترم اول قهوه پريد به گلوش, و بعد بي صدا منفجر شد.
فقط به اين صورته كه مي توني به شكل مودبانه و دوست داشتني از شر يك مكالمه ي بي معني با يك همكار محترم مذكر وسط يه جلسه ي مهم خلاص بشي.
—-

مادر بزرگ گلن ماه ديگه صد سالش تموم مي شه. اين خانواده برزيلي الاصل هستند. حالا مادر بزرگ مهربان و ناز هفته ي پيش خورده زمين و گلاب به روتون استخون لگنش شكسته. دكتر ها گفتند بايد عمل بشه ولي عمل حسابي ريسكيه. مادر بزرگ عزيز رو يكشنبه عمل كردند. و… به سلامتي و ميمنت مادر بزرگ از بنده و جنابعالي سالمتر و سرحال تر هستند الان.
لطفا اين نوشته رو يادتون باشه كه يه وقت خداي نكرده فكر و خيالات پيري تا سن صد سالگي هم به سرتون نزنه.
تازه طبق آخرين اخبار هوس تجديد فراش هم كرده اند. آقايي سرحال و سرزنده اگر داوطلب هست ما يه همسر سالم و مهربان, با فرزند و نوه هاي سالم سراغ داريم (توجه بفرماييد, از نظر ژنتيكي تا نسل دوم و سوم امتحانش رو پس داده), خوشحال مي شيم كه به اين خانم معرفي شون كنيم.

براي مادر بزرگ گلن و تمام مادر بزرگها عمر طولاني همراه با سلامتي و شادابي آرزو مي كنيم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

لالايي

شنبه
۲۰ فروردین ۱۳۸۴

بايد انتخاب مي كرد.
مدتي بود از خواب بيدار شده بود. يك روياي شيرين, شيرين شيرين.
دنياي رويا تمام ساخته ي خودش بود. تا آنجا كه خيال جلو مي رفت دنياي رويا هم جلو مي رفت. آنطور كه مي خواست دنيا را مي ساخت, و در دنيايي كه ساخته بود, با تمام آدم هاي رويا زندگي مي كرد.

حالا از خواب بيدار شده بود. اول يكي تكانش داده بود,‌ توي عالم خواب و بيداري و ناباوري و ترديد,‌انگار كه آب سرد روي سرش ريخته باشند به دنياي بيداري پرتاب شده بود.
دشوار بود. انگار تمام مدتي كه خواب بود, يك دنياي ديگر, وراي دنياي رويا و خوابهاي شيرين, حركت مي كرده و حركت مي كرده و هرگز از جنبش باز نمي ايستاده. يك دنياي كاملا متفاوت با تمام روياهاي شيرين او. تلخ, و دلناپذير.

بيدار كه شد,‌ طول كشيد تا آنچه بود را ببيند. انگار چشم هايي كه مدتها بسته بود براي ديدن كار نمي كرد. ديدن كه ميسر شد,‌ نوبت به شبيه سازي رسيد. انگار بخواهد هر آنچه در بيداري مي بيند را با آنچه در رويا ديده بوده مقايسه و شبيه سازي كند. و …انگار كار نمي كرد. انگار هرگز آنچه در بيداري مي ديد با دنياي خواب همانند نبود و نمي شد.

همه چيز دنياي بيداري دو لايه داشت,‌ دو پوسته. پوسته ي بيروني,‌ گاه شبيه تر به دنياي رويا, و پوسته ي دروني, تلخ و گزنده. نه شكل رويا…يك شكل ديگر. انگار اصلا از جنس خشني باشد كه وجود را آزار دهد.

ايستاد…ايستاد…بايد حركت مي كرد…بايد با دنياي بيداري حركت مي كرد. پوست انداخت, پوسته ساخت…حركت…تلو تلو مي خورد,‌ بارها و بارها به در و ديوار خورد, افتاد,‌ زخم برداشت,‌ هياهو, گزنده,‌ بيراهه, ترس, اشك, اندوه,‌ حالا رويا دور مي شد, دور,‌ دور, دور, اشك كه مي آمد حسرت رويا هم همراهش بود. افتاد, برخاست, فرياد كرد,‌ زخم برداشت, فرياد كرد, خفقان, خفقان, و…اشك آمد و حسرت رويا….

حالا كسي لالايي مي خواند. گوش كرد,‌ خاطره ي رويا,‌ گوش سپارد,‌ بيداري را نگاه مي كند,‌ رويا هم باز نمايان مي شود.
پنجره هاي بيداري را باز مي كند, هر پنجره به زخمي باز مي شود,‌ رويا را به خاطر مي آورد.
صداي لالايي مي آيد…وسوسه ي رويا…ترديد…

انتهاي كدام راه به وصال حقيقت مي رسي؟ انتهاي رويا؟ انتهاي بيداري؟ انتها كجاست؟ درد؟ زخم؟ پوسته؟ آرامش؟ اميد؟ مهر؟

در انتهاي رويا به بيداري رسيدن, در انتهاي بيداري به رويا,‌ و گاه براي هميشه در رويا يا بيداري ماندن.

حقيقت كجاست؟ چه كسي مي داند؟ فرياد, حقيقت كجاست؟ پرسش بيهوده است, و پاسخ …اهميتي ندارد.

در رويا هرگز كسي زخم بر نمي دارد…حالا باز كسي لالايي مي خواند…پايان نزديك است…حقيقت انتهاي رويا زيباست…حالا كسي لالايي مي خواند.

دوستتون دارم,‌ خوش بگذره‌,‌ به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

اطلاعيه

جمعه
۱۹ فروردین ۱۳۸۴

به سلامتي و ميمنت بدينوسيله سومين سالگرد شروع به كار خود در اين شركت معظم و محترم را اعلام ميدارم.

اميد است در اين سال فرخنده و كليه ي سال هاي آتي, اين شركت و ايضا تمام شركت هاي دوست و برادر و خصم و رقيب در نهايت سلامتي و ميمنت روزگار به سر آورند.

باحالش اينه كه اين چهارمين “هشتم آوريل” است كه من كارمند اين شركت هستم. اوليش رو نصفه روز سر كار بودم چون دستم شكسته بود و وقت دكتر داشتم. دوميش رو مرخصي بودم چون امتحان رانندگي داشتم, سوميش رو مرخصي داشتم چون ايران بودم. و اين اولين هشتم آوريلي هست كه تمام روز انشالله تعالي سر كار مي مونم!!!!

بعضي آدم ها عجيب بادقت هستند. امروز صبح طبق معمول هميشه رفتم سر ميز “رم” ( من رو ياد جان كوچولو توي كارتون رابين هود مي اندازه), و باهاش سلام عليك كردم. مي گه “ببينم كتي, امروز توي مود بهتري هستي؟”. مي گم ” تو از كجا فهميدي من ديروز حالم خوب نبوده” مي گه “صبح كه صورتت رو ديدم فهميدم. از اون گذشته ديروز صبح تنها روزي بود كه به من سر نزدي.”

بعد هم عكسش رو با خانومش نشون داد كه يه كروكوديل گنده رو بغل كرده بود!!!!

فكر مي كنين بين دست زدن به كروكوديل و با دقت بودن ارتباطي وجود داشته باشه؟
—-

هورا…نگفتم؟ يادتونه در مورد گناهان مارتين خان نوشته بودم. امروز حرف شد در مورد مسيحيت و اعتراف به گناه. گفت كه چون كاتوليكه بايد ماهي يه بار به گناهانش اعتراف كنه. و…يكي از گناهانش نگاه كردن به عكس هاي سكسي تقويم ديويد بود!!!
تازه اومد وارد جزييات شه كه كدوم قسمتش گناهه و چي مي شه كه گناه انجام مي شه, بهش اطمينان دادم كه كاملا مي دونم منظورش چيه. نيازي نيست وارد توضيح واضحات و جزييات بشه!!!

باحاله. آدم بدونه يه كاري گناهه, بعد هر روز اون كار رو تكرار كنه,‌و هر ماه بهش اعتراف كنه. خيالم حسابي راحت شد.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

اخمالو

پنجشنبه
۱۸ فروردین ۱۳۸۴

چرا در گنجه وازه…چرا دومنت درازه…دختر اون پيرزنه…چرا گرامافون مي زنه؟

امروز اگه يه كسي بياد و بگه كه مي خواد به من صد ميليون دلار هم بده مسلما نمي تونم به روش بخندم. اخمالو ام بد فرم!!!

هان؟ چي مي گين اصلا؟ دعوا داري؟ وايسا تا حاليت كنم….هي….نفس كش….

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چين چيني

چهارشنبه
۱۷ فروردین ۱۳۸۴

يه روزايي مثل امروز مي شه يه عالمه چيني ياد گرفت. تمام روز رو با چهارتا چيني , دو تا كانتونيز و دو تا ماندارين گذروندم.

جالبه. يك كلمه ي “في” (به كسر ف و سكون ي) رو اگه با نوسان پايين رونده ادا كني به معني “چاق” است, و اگه بدون نوسان و صاف ادا كني به معني “پرواز كردن” است. بامزه اينه كه چيني ها چهار جور نوسان رو خيلي قشنگ و واضح از هم مجزا و به هم بي ربط مي دونند!!! در صورتي كه براي من واقعا تفاوت قائل شدن بينشون مشكله. هم در شنيدن و هم در گفتن.

كلمه ي “هوءا” به ضم ه رو هم اگه پايين رونده ادا كنيد به معني “شبيه” است, اگه به صورت پايين رونده و بعد بالا رونده ادا كنيد به معني “خوب” است!!!!

بيابيد پرتقال فروش را!!!!!!

داره خوش مي گذره. اون هم حسابي. يه دوست چيني جديد پيدا كردم. قبلا پاي تلفن حرف زده بوديم فقط. حالا اومده اينجا و كلي با هم آشنا شديم. براي آموزش اومده.

كسي جرات داره ديگه پشت سر چيني ها حرف بزنه. اولش كه آقا جيمي, بعدش آلن, بعد كارن و حالا هم وين, كلي آدم هاي خوبي هستند. ژوليت؟ ا…ي…بستگي داره. گاهي وقت ها خيلي قابل پيش بيني نيست. روي هم رفته دختر خوبيه.

به هر حال به نظرم زبان چيني رو شروع كنيد. كلي بامزه است. لااقل در طول زندگي به تارهاي صوتي و اندام هاي گويايي و شنوايي تون فرصت مي دين يه سري نوسانات جديد رو تجربه و حس كنند.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چل تيكه

سه شنبه
۱۶ فروردین ۱۳۸۴

۱) ديشب دوازده ساعت تمام خوابيدم. تمام خستگي جسمي ام از تنم كشيده شد بيرون. به سلامتي.

۲) عجب روزي بود امروز. واه…ديگه داشتم خل مي شدم يواش يواش.

۳) بعضي كارها عينهو سيب گاز زدن مي مونه. خود فردي كه داره اون كار رو مي كنه كلي خوش خوشانش مي شه. كار بدي هم نيست به خودي خود. بقيه كه دور و برش هستند يه كمي خوششون نمياد. صداي خرچ خرچ اش و شكل لب و دهن طرف يه كمي دلناپذير ميشه.

۴) وسط اين هم كار و بدبختي و گو گيجه (اصلش هست گاو گيجه, بي تربيتي هم نيست. گرچه اگه هم بود اشكالي نداشت), با كارن چت مي كردم. كلي مي ناليد كه كارش خوب نيست و ممكنه آقا جيمي دوستش نداشته باشه. مدت يك ربع تمام زندگي امروز من به اين گذشت كه به كارن اعتماد به نفس و دلداري بدم. از نازنين ترين دخترهاييه كه تا حالا ديده ام. راست راستي همكار و دوست خوبيه.

۵)‌ جوك مي خواين؟ بفرمايين. يه جوك, از نوع انگليسي:
A wealthy man was having an affair with an Italian woman for a few years.

One night, during one of their rendezvous, she confided in him that she was pregnant.

Not wanting to ruin his reputation or his marriage, he paid her a large sum of money if she would go to Italy to have the child. If she stayed in Italy,
he would also provide child support until the child turned ۱۸.

She agreed, but wondered how he would know when the baby was born. To keep it discrete, he told her to mail him a post card, and write “Spaghetti” on the back. He would then arrange for child support.

One day, about ۹ months later, he came home to his confused wife.

“Honey,” she said, “you received a very strange post card today.”

“Oh, just give it to me and I’ll explain it later,” he said.

The wife obeyed, and watched as her husband read the card, turned white, and fainted.

On the card was written “Spaghetti, Spaghetti, Spaghetti. Two with meatballs, one without.”

۶)‌ ب…له. تا بدانجا رسيد كه…يه داستان از صبح تا حالا داره توي سرم مي چرخه. اينقدر طولانيه كه خودم هم وسطش رو واسه خودم تعريف نمي كنم. اول و آخرش رو براي خودم تعريف مي كنم. اگه يه وقت ديدين يه داستان نوشتم كه وسط نداشت,‌ فقط يه پاراگراف اولش داشت و يه پاراگراف آخرش, بدونين همينيه كه از صبح توي سرم مي چرخيده. نه اين كه وسطش رو بلد نباشم ها. اتفاقا اصلش به غير از اول و آخرش,‌همون وسطشه. ولي خوب بهتره داستان وسط نداشته باشه تا اين كه بي سر و ته باشه!!!!!

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it