کت بالو

بایگانی برای اسفند, ۱۳۸۳

مامان ها, ميتينگ

سه شنبه
۱۱ اسفند ۱۳۸۳

مامان ها موجودات بامزه اي هستند.

دروغ ميگي, مي فهمن, به روي خودشون نميارن. زير آبي مي ري, باز هم مي فهمن به روي خودشون نميارن. ازشون استفاده ي ابزاري مي كني, مي فهمن به روي خودشون نميارن.

خلاصه فقط كافيه يه خواسته اي رو توي چشمهات ببينن. كنكاش نمي كنند, سوال نمي كنند, هيچي هيچي…فقط و فقط در جهت خواسته ات تا جايي كه توان داشته باشن و عقلشون برسه حركت مي كنند.

امروز صبح تحت تاثير مكالمات ديشب و اين كه شنبه شب كنسرت داريوش هست و اين كه قرار بوده به مامانم زنگ بزنم و نزدم و يه عالمه خاطره و آشغال پاشغال ديگه, وقتي از خواب بيدار شدم ياد اين آهنگ داريوش افتادم:
“اگه چشمات بگن آره…هيچ كدوم كاري نداره”

حالا كه فكر مي كنم مي بينم با اين كه حوصله ام از داريوش سر مي ره , اما اين يكي آهنگ رو اگه بخونه قول مي دم توي كنسرتش بشينم و مثل دختر گل به سر تا ته آهنگ هاش گوش بدم. حتي با توجه به اين كه قري هم نيستند و همين طور با توجه به اين كه راست راستي واسه ي من يك ساعت تمام يه جا نشستن سخته.
بي خيال ديگه. با هومان و كامران قر مي ديم, با داريوش سنگين و رنگين و متين مي شينيم سر جامون.
اصلا دختر معني نداره اينقده قرتي باشه اون هم وقتي شوهرش همراهش نيست. مردم چي ميگن.
——

ديروز سخت ترين ميتينگ اين دوره ي كاري ام رو داشتم. بايد يه سري كارهاي خسته كننده و تكراري رو با سياست مي ريختم سر تيم ديويد. خودم تنهايي نمي تونستم از عهده بر بيام. ديويد رفت و جيمي رو هم صدا زد.
جيمي خوب حرف مي زنه و كاملا حمايتت مي كنه.
هنوز كار مونده. يه ميتينگ ديگه دوباره خواهيم داشت. با منطق ديگران رو راضي كردن, وقتي حرف از تغيير مي زني, خصوصا تغييري كه ممكنه مبدا يه تغيير كلي باشه كه معلوم نيست دقيقا به نفع كي و به ضرر كيه, كار شاقيه.
بيش از حد خسته ام كرد. ببينم ايني كه كاشتم به ثمر مي رسه يا نه.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

امروز با سعدي

دوشنبه
۱۰ اسفند ۱۳۸۳

دنیی آن قدر ندارد که برو رشک برند
یا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند
نظر آنان که نکردند درین مشتی خاک
الحق انصاف توان داد که صاحبنظرند
عارفان هر چه ثباتی و بقایی نکند
گر همه ملک جهانست به هیچش نخرند
تا تطاول نپسندی و تکبر نکنی
که خدا را چو تو در ملک بسی جانورند
این سراییست که البته خلل خواهد کرد
خنک آن قوم که در بند سرای دگرند
دوستی با که شنیدی که به سر برد جهان
حق عیانست ولی طایفه‌ای بی‌بصرند
ای که بر پشت زمینی همه وقت آن تو نیست
دیگران در شکم مادر و پشت پدرند
گوسفندی برد این گرگ معود هر روز
گوسفندان دگر خیره درو می‌نگرند
آنکه پای از سر نخوت ننهادی بر خاک
عاقبت خاک شد و خلق به دو می‌گذرد
کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق
تا دمی چند که ماندست غنیمت شمرند
گل بیخار میسر نشود در بستان
گل بیخار جهان مردم نیکو سیرند
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آنست که نامش به نکویی نبرند

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

سركاري هاي كتبالو

جمعه
۷ اسفند ۱۳۸۳

سرما خوردگي ساده تا امروز مونده. زودتر از قبل خسته مي شم و احساس ضعف مي كنم. متاسفانه بزرگترين مشكلم اين بود كه اين مدت حتي براي يك ساعت هم فرصت استراحت نداشتم. در حالت عادي به هشت ساعت و نيم خواب در شبانه روز احتياج دارم. سال هاي ساله كه سيستم بدن من اينطوريه. از ده دوازده سالگي تا حالا.
حالا از سه شنبه تا امروز اين رقم به ۶ ساعت رسيده كه شده مزيد بر علت احساس ضعف. دليلش هم قاطي پاطي بودن برنامه ي من توي اين هفته بوده.

آقا جيمي هم يه كاري رو براي سه شنبه مي خواد كه تازه دارم شروعش مي كنم!!!!
قوه ي حضرت فيل مي خواد كه كار رو تا سه شنبه تحويل بدم. خصوصا الان كه بعد از نصف روز كار كردن خسته ي خسته مي شم.

مي دونم همه چي سر زمان مقرر تموم مي شه. مي دونم هم كه حالم خوب مي شه. فقط تعجبم از اينه كه آخه اين همه وقت سرما نخورده بودم, يهو تو اين هير و ويري كه اينقدر شلوغ پلوغم سرما خوردگي اومد سراغم. اين سرما خوردگي هم جنسش خرابه نافرم.
—-
آقا جيمي جاي مارتين, كارن رو استخدام كرد. كارن يه دختر چيني بيست و شش ساله است و فوق العاده باهوش و تيز. توي تيم جيمي بود, وقتي از دل تيم جيمي سه تا تيم در اومد و جيمي شد رئيس تيم جديده و ديويد نشست جاي جيمي, طبيعي بود كه كارن كارش رو با ديويد ادامه بده. اين موقعيت شغلي كه توي تيم جيمي پيش اومد, كارن درخواست داد و جيمي هم كار رو داد به اون. حالا از شش نفر تيم, جيمي و آلن و ژوليت و كارن چيني هستند, جي مين هم مال كره ي جنوبي است. تنها غير ارينتال كه توي گروه بر خورده همين كتبالوي خودمونه.
از طرفي در حال حاضر از پنج نفر تيم جيمي سه تاشون دخترند. من و ژوليت و كارن.
وقتي جيمي من رو استخدام كرد,‌اولين دختر تيم بين ۱۰ تا آقا بودم. بعد از من وينيفرد دومين خانمي بود كه توي تيممون شروع به كار كرد, بعدش آليس, بعد ژوليت و بعد هم كارن, حالا هم يه دختر كارآموز, فلاويا.
ايران هم كه بودم تيممون چهار تا دختر بوديم كه با دو تا آقا كه كارشناس مسئول بودن كار مي كرديم.
جنسيت فرقي نداره. توي كار كردن با هردو گروه راحتم. گرچه كه با دختر ها زود آشنا ترم تا پسر ها. ولي كمي كه مي گذره توي كار جفتش يه جور مي شه. مارتين هم خوب بود, كارن هم خيلي خوبه.
تنها چيزي كه دارم بهش فكر مي كنم اينه كه قبلا وقتي بايد دستگاه ها رو جا به جا مي كرديم, دستگاه هايي كه بيست سي كيلويي وزن دارند مارتين رو صدا مي زديم. حالا كارن و من و ژوليت تقريبا هم جثه هستيم. سه تايي جمعا همون سي كيلو وزنمونه. نمي دونم وقتي بخوايم دستگاه ها رو جا به جا كنيم كي رو بايد صدا كنيم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

دوشنبه
۳ اسفند ۱۳۸۳

دکتر خوب و نجیب داشتن هم نعمتی است واقعا.
از جریانات حال نداری بنده که مستحضر هستید. خوب به خدمتتون عرض شود که دو سه روزی از پنج شنبه تا دیشب که می شد یکشنبه باهاش کجدار و مریز کردم و گفتم “دختر خوب نیست لوس باشه.” امروز صبح دیگه دیدم نمی تونم از جام بلند شم. یه زینگول به آقا جیمی و پیغام گذاشتم که جیمی جان مریض حال ندار هستم و با اجازه امروز روی ما حساب نکن. گاسم از خونه کار کردم, -که البته سعادتش رو نداشتم-. خلاصه حالم بد و بدتر شد. زینگول زدم به این آقای دکتر الکساندر که دم خونه مونه. گل آقا هم پیغام پشت پیغام و سفارش پشت سفارش که نکنه پیاده بری ها. تاکسی بگیر و برو. بعد هم با تاکسی برگرد. در ضمن لباس هم زیاد بپوش. نکنه دوباره با یک تا پیرهن راه بیفتی توی برف و یخما.
خلاصه ساعت دو بعداز ظهر شال و کلاه کردم و با تاکسی -راننده اینقدر بد اخلاق و بد ترکیب بود که حد نداره. بدبختی انگار از ناف خود القاعده بریده بودنش- رفتیم دو تا بلوک اونورتر آپارتمانمون.
نشستم تا ده دقیقه بعد نوبتم شد.
دکترم خیلی نازنینه. سی سال پیش تخصص اش رو گرفته. حالا فکر کنم لااقل شصت سال رو داشته باشه. تازه قیافه اش هفتاد رو به راحتی نشون می ده. ازم شرح حال رو که گرفت, معاینه کرد. و بعد آخر سر گفت: ببین دختر جون, تو فقط یه سرماخوردگی ساده گرفته ای. سه تا دارو باید استفاده کنی: آب, ادویل (فرض کنین تو مایه های استامینوفن خودمون) و بخار!!!
دارم فکر می کنم خوبه توی این سرما بهم نگفت “آب در سه حالت ماده: جامد و مایع و گاز”.
خلاصه من که تا اون لحظه داشتم می مردم, یک آن بال در آوردم. از مطب دکتر تا “تیم هورتون” رو قشنگ پیاده اومدم, یه سوپ و یه چای خوردم, بعد اومدم خونه. خوابیدم و حالا مثل شاخ شمشاد نشستم و دارم وبلاگ می نویسم.
البته فکر کنم تا بهبود کامل باید یه دو سه ساعت دیگه هم استراحت کامل بکنم و بعد پاشم و زندگی عادی رو سر بگیرم.
اصلا اگه این همه از پنج شنبه تا حالا چشم سفیدی نمی کردم و از همون اول یه روز کامل توی تخت می موندم و استراحت می کردم این همه روز بی حالی مزخرف رو تحمل نمی کردم.
—-

این دکتر الکساندر نازنین خیلی باحاله (شاید هم بی حاله. توضیح که بدم متوجه می شین). در این دنیای وانفسا که بازار sexual assault حسابی گرمه و دو سه تا دکتر هم به همین خاطر در حال محاکمه و این حرف ها هستند, این آقای دکتر تا جایی که من دیدم دست که به مریض هاش نمی زنه هیچ, وقتی هم می خواد معاینه کنه و باید راست راستی بدون لباس باشی چشم هاش رو می بنده.
مرتبه ی قبل باید به من یاد می داد که برای معاینه ی غدد سینه چکار باید کرد. در تمام مدت معاینه و آموزش چشم های آقای دکتر بسته بود!!!! وقتی می خواد آزمایشی بکنه که ممکنه توش حرف در بیاد حتما یکی از پرستار های خانم رو صدا می کنه توی اتاق به هوای این که کمکش کنه, و باز هم چشم هاش رو می بنده!!!

حالا من موندم فکری. یا جریان همون جوکه که می گه “به ما که رسید شایعه شد”, یا جریان اون جوک “بیز” است و مریخیه, یا این آقای دکتر “طبیعتش به هوت افسرده هی”, یا “اصلا طبیعتش بد فرم مثل طبیعت رستم زال هی”, یا از حرف مردم می ترسه, یا نمی خواد بهانه دست مریض ها و دولت بده, یا حسابی حزب اللهیه و عضو بسیج کلیسا شونه, یا…. حالا ترسم از اینه که نکنه یهو برعکس شه و اگه خیلی اصرار کنم که آقای دکتر به خدا اشکالی نداره, دکتر محرمه. نمی خواد به خودت عذاب بدی و چشم هات رو ببندی و من رو از خنده روده بر کنی, اونوقت اون بره و از من شکایت کنه که ازش تقاضای نامشروع کردم. اونوقت جریان خراب تر می شه. توی رادیو اعلام می کنن که هیچ دکتری این مریض مشهور به کتبالو رو معاینه نکنه!!!
خلاصه که هر چی هست و نیست دکتر نازنین و گلیه.
امکان نداره بری پیشش و حالت به کل خوب نشه.
امیدوارم من هم وقتی پیر شدم به اندازه ی همین آقای دکتر شیرین و پر انرژی و خوشحال و مفید باشم.

و آخرین اخبار این که خدا رو شکر خیلی بهترم. در حال مصرف آب در دو حالت ماده, و ادویل البته.
—-

در ایران به دلیل قوانینی که وجود نداشتند و به دلیل قوانینی که وجود داشتند و به دلیل سیستم قضایی فوق العاده کارامد و وضعیت و سنت های موجود در جامعه که فورا نوک پیکان تقصیر رو بر می گردوندند طرف خودت امکان نداشت شکایتی از پزشکی بشنوی یا اگه می شنیدی توی رادیو تلویزیون اسم و مشخصات دکتر رو نمی گفتند و بی سر و صدا قضیه رو تموم می کردند.
دوست من رفته بود دکتر. دختر درشتی هم بود. دکتر خواسته بود براش گوشی بگذاره, به این بیچاره هی گفته بود لباس زیرت رو بده بالاتر, بالاتر, بالاتر, هیچی دیگه. این هم توی رودرباستی رسما و کاملا لباس رو در آورده بود و خودش و دکتر رو راحت کرده بود!!! حالا اگه اینجا بود, و این دوست ما هم نمی خواست با آقای دکتر ارتباطی از این قبیل داشته باشه, بابای دکتر رو سوزونده بود.
در ایران متاسفانه امکانش نبود. فقط این دختر خانم تا مدتی شوکه بود و دیگه هم پیش اون دکتر نرفت.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it