کت بالو

بایگانی برای بهمن, ۱۳۸۳

كتبالوي از خودراضي

سه شنبه
۶ بهمن ۱۳۸۳

به به…كلي خوشحال شدم.
از اولش عليرغم تمام تبليغات سه تا از نظرات خودم رو رسما اعلام كرده بودم:

۱) از كالين فارل خوشم نمياد. هنرپيشه نيست. حتي خلاف اونچه كه گفته شده به نظر من سكسي هم نيست.
۲) از آنجلينا جولي خوشم نمياد. هنرپيشه نيست. حتي خلاف اونچه كه گفته شده به نظر من سكسي هم نيست.
۳) براي ديدن فيلم اسكندر پول نمي دم.

و….بفرماييد. نظرات بنده صائب بودند.
—-

از صبح تا حالا تنها كاري كه تونسته ام بكنم سرويس دادن به ملت بوده. كارهاي خودم همه مونده!! :( هر كسي كه كارش راه نمي افته و مشكلي داره صاف و يه راست مياد سراغ من. شده ام يه جورايي مدل آچار فرانسه. تازه خيلي ها رو مي فرستم سراغ بقيه ي ملتي كه تخصصي اون كار هستند.
از صبح تا حالا حداقل ده نفر اومده ان اينجا كه كاري رو با كمك من انجام بدن. :((
بنابراين باز هم كار خودم حسابي مونده. حالا چه كنم؟ :((
—-

خدا مرگم بده. مدتيه به يه موجود از خودراضي مزخرفي تبديل شده ام. اينقدر همه ي ملت و از جمله خودم, خودم رو تاييد كرده ايم كه ديگه داره باورم مي شه امكان نداره اشتباهي كنم كه ديگران نكرده باشند. به عبارت ديگه كارها و نظراتم از همه درست تره!!! و اگه هم اشكالي در چيزي وجود داشته باشه اول به نظر من مي رسه تا بقيه!!!
خلافش كي بهم ثابت بشه و چه بهايي رو واسه ي اين اعتماد به نفس و غرور بيش از حد بپردازم, خدا مي دونه.
فعلا كه توي اين مودم: من آنم كه رستم بود پهلوان!!!!

دوستتون دارم, خوش بگذره‌, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

قصه ی دخترک

دوشنبه
۵ بهمن ۱۳۸۳

چشم های دخترک هنوز منتظر بودند, که قصه گو لب از گفتن فرو بست.
دخترک می خواست بقیه ی قصه رو بشنوه. مهم نبود که قصه گو ادامه بده یا نده. قصه مهم بود. دخترک می خواست قصه ادامه پیدا کنه. مهم نبود چطوری, مهم نبود آخر قصه چی بشه.دخترک فقط می خواست قصه ادامه پیدا کنه.

سکوت قصه گو, سکوت مطلق..و بعد از لحظه ای صدای دخترک بلند شد. زمزمه وار, اما مطمئن و محکم. زمزمه, و بعد بلندتر و بلندتر. برای قصه گو کمی غریب بود. باور نکرد که دخترک داره این کار رو می کنه. باور هم نکرد که قصه می تونه بی قصه گو وجود داشته باشه, و باور هم نکرد که قصه گوهای دیگه ای هم می تونند دنباله ی قصه ی یه قصه گوی دیگه رو ادامه بدن.

دخترک از قصه گفتن لذت عجیبی می برد. لحن و صدای قصه گو رو تقلید می کرد و قصه رو ادامه می داد. قصه گو آروم شد, تعجب و ناباوری یادش رفت و گوش داد به بقیه ی قصه. بعد دخترک یه جا مکث کوچکی کرد, قصه گو دنباله ی قصه رو گرفت, دخترک لبخند به لب خاموش قصه گو رو دنبال کرد. حالا نوبتی شده بود. قصه گو سر رشته رو آروم می داد دست دخترک, دخترک بقیه اش رو می بافت و دوباره آروم می سپردش به دست قصه گو.

قصه گو یه جاهایی از قصه رو توی ذهنش قایم و گم و گور می کرد. دخترک راه و رسم قصه رو از وقتی به قصه دل داده بود توی وجودش حس کرده بود. توی چشم های قصه گو, توی لحن قصه گو, توی نفس کشیدن های قصه گو, کش و قوس قصه رو می گرفت و نگفته های قصه رو می فهمید.

قصه قشنگ می شد, یه قصه ی هماهنگ. پر از درد و شادی, پر از شکست و پیروزی, پر از فراز و نشیب, پر از عشق و نفرت, پر از منطق و احساس, پر از اشک و خنده, پر از رویا و واقعیت,… و ادامه پیدا می کرد.

این شاید آخر قصه باشه, شاید وسطش, شاید هم تازه اول قصه باشه. کی می دونه.
کدوم قصه گویی حتی اگه با یه دخترک قصه تعریف کنه می تونه تصمیم بگیره قصه کجا تموم می شه.
کدوم قصه گویی حتی اگه با یه دخترک قصه تعریف کنه وقتی قصه رو تموم کرد می تونه به یقین بگه قصه دوباره ادامه پیدا نمی کنه.
کدوم قصه گویی حتی اگه با یه دخترک قصه تعریف کنه می تونه بعد از تموم شدن یه قصه, قصه ی دیگه رو شروع نکنه.

دخترک قصه می گه, قصه گو می شنوه, قصه گو قصه می گه, دخترک می شنوه. دو تایی همصدا قصه می گند و هر دو می شنوند.

دخترک هنوز آخر قصه رو نمی دونه,ولی می دونه که قصه گو هم آخر قصه رو نمی دونه.

و دخترک از اول قصه همیشه فکر کرده, شاید قصه هایی باشن که هیچ وقت به انتها نمی رسند, اگه دخترکی باشه که…و اگه قصه گویی باشه که…و…اگه قصه ای باشه که…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چهل تکه

یکشنبه
۴ بهمن ۱۳۸۳

یه چل تکه واسه ی نوشتن توی ذهنم بود. بیرون اینقده سرد و یخ زده بود که تکه پاره شد و یکی دو تکه بیشتر یادم نموند.
—-

عرض شود که در راه خودشناسی یکی دو قدم دیگه برداشتم.
اولندش من از خرید کردن بدم میاد. چرا, یه جور خرید هست که واسه اش وقت صرف می کنم…اینجوری که توی ذهنم تبیین می کنم که یه چیزی لازم دارم و بعد برای خریدن و پیدا کردن اون چیز ممکنه حتی دو سه روز هم صرف کنم. ولی اگه چیزی لازم نداشته باشم یا توی ذهنم نباشه از پرسه زدن توی مراکز خرید و مغازه ها حالم بد می شه.

دومندش از چیزهایی که خیلی بهم لذت می ده, نشستن توی یه قهوه خونه یا بار, نوشیدن چای یا قهوه یا آبجو, و کتاب یا درس خوندنه.

سومندش خونه که نامرتب باشه انگار دارند کتکم می زنند. و..راستش رو بخواین انگار معمولا دارن کتکم می زنند!!
——

دیگه این که آدم های منفی باف حالم رو بد می کنند. انگار تمام مدت داری یه تکه چرم می جوی. اولندش وقتی ازشون جدا می شی یه جورایی گیج و منگ و از زندگی ناامیدی , دومندش هیچ جوری نمی شه قورتشون بدی, سومندش مزه ی بد نخواستنی ای می دن. چهارمندش من اصلا از چرم جویدن خوشم نمیاد, فکم درد می گیره.
——

موضوع بعدی این که توی روزنومه خوندم مردای غیر ایرانی که بی اجازه ی دولت ایران زن ایرانی بگیرند, واسه شون حبس می برند. مومنت, بابا مومنت:
اولندش مگه زنهای ایرانی خوار مادر دولتن. دومندش گیریم که خوار مادر دولت باشن, مگه ۱۸ سال به بالا عقل تو کله شون نیست, سومندش گیریم عقل تو ملاجشون نباشه, مگه مرد خارجی چه فرقی با مرد ایرونی داره, چهارمندش گیریم مرد خارجی با مرد ایرونی فرق داشته باشه, حبس میکنند که چی آخه؟ بدتر می شه که, پنجمندش, لطفا اصلا یکی به من بگه این روزنومه خبر راست چاپ کرده یا دروغ. ششمندش, از اون موقع تا حالا موندم فکری که راست یا دروغ, این قانون در قرن بیست و یکم به مغز کدوم تنابنده ای رسیده. هفتمندش تو رو جون هر کی دوست دارین این خبر رو پخش و پلا نکنین. پیش خودمون بمونه. شوهرای خارجی احتمالی از دست نرند.
هشتمندش به نظرم یه سری افسانه به قصه های فولکلور اضافه بشه. پسر چشم زاغ موبور پادشای شهر فرنگ عاشق دختر کدخدای ده ایران آباد شده بود. هفت عصای آهنی شکست و هفت کفش آهنی ساییده شد و هفت کلاه آهنی ترکید, مرد به ده ایران آباد رسید, سنت شد (!!), آب چشمه ی زندگانی رو که از هفت دریای پشت قله ی سیمرغ بلورین دهه ی فجر پیدا کرده بود, سرمه ی چشمان و کابین دختر کرد و دختر را به عقد و نکاح (انشالله دائم) خود در آورد. بعد یهو نیروی انتظامی اومد و هفت سال و هفت ماه و هفت روز و هفت ساعت و هفت دقیقه زندانی اش کرد تا دیگه پسر زاغ بور پادشاه شهر فرنگ(یا حالا گیریم افغانی چشم و مو سیاه) عاشق شیفته ی دختر کدخدای ده ما نشه.
بی خیال بابا. ما رو بگو که فکر کردیم زندان ایران جای سیاسی ها و وبلاگ نویس هاو بد حجاب هاست. نگو موارد ناموسی هم نافرم تو لیسته.
آدم استغفرلله استغفرلله اختیار…استغفرلله چیز.., که…استغفرلله.

البته از یه زاویه ی دیگه اگه نگاه کنی پر بی منطق نیست. توی این شهر قشنگ, هر مذکری می تونه چهار دائم و چهارصد هزار -گاسم بیشتر, بنا به قوه ی پول و ..ول آقا- به نکاح خودش در بیاره. نیازی به واردات کالا, که وطنی ش از نوع مرغوب هم هست نداریم. توی گمرک کارشناسی و ضبط می شه.
بابا ایولله.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

شنبه
۳ بهمن ۱۳۸۳

این متن این دفعه ای یه جور گزارش پزشکی از خلاصه ی بیماری ها و آمپول خوردن های کتبالوست.چندان دلپذیر و دلپسند نیست. خلاصه که:
viewer discretion is advised!!!
:::::
به خدمتتون عرض شود که کتبالو خانم حسابی جون دوسته. عینهو جهود خون ندیده از نوک سوزن می ترسه.
از سه چهار ماه قبل باید می رفتم و دندون پر می کردم. خدا رو شکر جنس دندون هام خیلی خوبه و غیر از یکی دو تا حفره ی ناقابل مشکل دیگه ای نداره.
دو بار وقت دندونپزشکی ام رو از ترس کنسل کردم. این دفعه توی طوفان برف و بوران و یخما گفتم هر طوری شده باید این بار برم و کاررو یکسره کنم.
فکر می کنین چی شد؟ هیچی. به خانم دکترم گفتم از آمپول می ترسم, اون هم گفت بدون بی حسی کار رو شروع می کنیم. هر وقت دردت اومد بگو. بعد هم هشدار داد که یکی از حفره ها نسبتا عمیقه و معمولا بدون بی حسی اذیت می کنه.
من هم پهلوون, گفتم نه, از آمپول می ترسم. از درد نمی ترسم. شروع کن.
نشون به اون نشون که شروع کرد. چرخ…قژقژقژ…آب, پنبه, میله, لوله, هرهر, کرکر, بگو و بخند,…چرخ..قژقژ…آب, پنبه, لوله, میله,…
و….
نیم ساعت بعد کار تموم شده بود.

فقط ازم می پرسید تو که این همه راحت درد رو تحمل می کنی آخه پس واسه ی چی نمی گذاری یه کوچولو آمپول بزنیم و خیال همه مون راحت باشه.
….
ولله چه می دونم. سوال خوبیه. از آمپول می ترسم دیگه.

تا حالا دو بار به خاطر ارتدونسی دندون کشیده ام, حداقل سه چهار بار آزمایش خون داده ام(بار اول حدود شونزده سالم بود. شوک شدم و تقریبا از حال رفتم!! دکترم دوست صمیمی مون بود, به سرعت به دادم رسید. صاف بغلم کرد و خوابوند روی تخت, در جریان هوای آزاد و بعد که آروم تر شدم دوباره ازم خون گرفت), لااقل سه چهار بارآخری که واکسن زده ام رو به خوبی یادم میاد. یه بار به خاطر شکستن دست,و یه بار به خاطر جابه جایی مفصل بازو از مچ دست به همراه شکستگی آمپول مسکن بهم زده اند,(از این که عمل کنند و زنده زنده مفصل رو جا بندازن نمی ترسیدم. یه جیغ و ده دقیقه و..کار تموم شده بود). دو بار به خاطر مریضی سرم خورده ام, دو بار آمپول پنی سیلین خورده ام, دو بار به خاطر بستن و باز کردن حفره ی بینی بیهوشی با آمپول بهم داده اند, و هر ده پونزده دفعه به نتیجه رسیده ام که آمپول آنچنان وحشتناک هم نیست, و حالا هنوز از آمپول وحشت دارم.
تازه این غیر از ده پونزده باری هست که شستشوی سینوس انجام داده ام. اون از آمپول زدن هم برای من بدتر بود. دیواره ی سینوس ام یه جورایی به علت عفونت مزمن به شدت سفت و سخت شده بود و برای مرتبه ی اول شستشو دکترم تقریبا با چکش و با تمام قوا باید سعی می کرد که دیواره ی استخوانی سینوس رو از توی بینی بشکنه و کامل هم بی حس نمی شد. تازه وقتی اولین کیست بیرون کشیده شد, همه فکر کرده بودن دخترک باید از درد بیهوش بشه!!! (اونموقع چهارده سالم بود). و…جالب اینجاست که خیر. از درد نمی ترسم, تحمل درد و بیماری ام به شدت زیاده. اصلا وقتی مریض هستم کسی باور نمی کنه که مریض هستم تا وقتی که تقریبا به حال نزار بیفتم. آخرین بار وقتی باور کردن من مریضم که فشار خونم به ۶ روی ۲ رسیده بود. (قیافه ی دکتری که فشارم رو گرفت دیدنی بود!!).ولی از قیافه ی آمپول از شدت ترس رنگم می شه عین گچ دیوار.

مشاور روانکاو جدید بهم گفته این یه جور فوبیا است. مشاور روانکاو قبلی به مدت دو جلسه باهام اختصاصی روی ترسم از آمپول کار کرد, حتی یه ذره هم فایده نکرد!!!

تنها مرتبه ای که با شجاعت کامل رفتم که آمپول بخورم, اون باری بود که با داداش کوچولو می رفتیم که دو تاییمون رو آزمایش خون کنند. مامانم گفته بود اول تو بشین که داداشی ترسش بریزه, و باور کنین یا نه اینقدر با شجاعت نشستم اونجا که شک کردم این خودمم که اومده آزمایش بده یا دوقلومه!!!

کم کم دارم شک می کنم, نکنه یکی از دلایل این که اینقدر از بچه دار شدن فراری هستم همین باشه که می دونم در جریان بارداری و زایمان آمپول احتیاج میشه!!!
تنها چیز خوبی که دراین آمپولوفوبیا هست اینه که می تونم مطمئن باشم هرگز معتاد تزریقی نمی شم!!!

و…بله…آمپول مسئله ی مهمی در زندگی کتبالوست.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

امشب با فروغ

جمعه
۲ بهمن ۱۳۸۳

خاطرات

باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت

باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابيد

باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ريخت
در نگاهت عطش توفان بود

ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهی تشنه و ديوانه عشق

ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
ياد آن خنده بيرنگ و خموش
كه سراپای وجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند بجای
عشقی آلوده به نوميدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشك
حسرتی يخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسويم آئی
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند برجانت

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

هواي آشنا

پنجشنبه
۱ بهمن ۱۳۸۳

بي تابي, غريب است.
در حضيض يك نيستي تاريك
بي تابي از كجا هست مي شود؟
مي تابد؟

نقش هاي غير واقعي
نقش هاي هستي
در اين واحه هاي ياد هاي فراموش شده
در كدامين ياد رنگ مي بازند؟
انعكاس مي يابند؟

ديرگاهي است
حسي نمانده
هر آنچه لمس مي شود ,‌هست
و باقي…
هيچ

حس غريب آشناي امروز
هواي نفس نفس هاي روز هاي دور
در اين خلاء كامل
از كجاست؟

گردباد باز مي آيد.
گردباد…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it