از در که وارد شد, از شدت سرما خنده ی همیشگی روی لبهایش نبود. پسرک را درست روبروی خودش دید. پسرک ریزنقش و کوتاه, اما بانمک و مرتب بود. کراوات زده بود. تنها مرد آن جمع که کراوات به گردن داشت.
زن نگاهی به بقیه ی حضار کرد. نه جوان تر از همه, ولی بی شک طناز تر از همه بود. هیکل باریکش و لباس چسبانی که پوشیده بود باعث می شد مثل اغلب اوقات انگشت نما باشد. دستی به موهاش کشید و لبهایش را به هم مالید تا رنگ آرایش ملایم شود.
جفت جفت که شدند, پسرک بادخترکی جفت شد. عجیب بود. چشم های پسرک بی شک دنبال زن بود. حلقه ای هم دست پسرک نبود. پس..حتما دخترک دوست دخترش بود.
برای رقص, دخترک را تنگ بغل گرفته بود. و…شکی نبود, تعجبی هم نبود. هنوز چشمهای پسرک دنبال زن می دوید. زن بسیار لوند تر از دخترک بود.
طولی نکشید که پسرک از زن تقاضای رقص کرد. زن در دستهای پسرک جا گرفت. چرخ و چرخ و…تکرار و نوازش دستهای پسرک روی دستها و اندام زن, اول مردد و بعد با یقین بیشتر. زن داشت داغ می شد, داغ داغ, و می دانست دخترک در فاصله ای نه چندان دور ایستاده و نگاه می کند.
دور بعدی پسرک دوباره با دخترک رقصید. و…باز زن را پیدا کرد.
-اسمت چیه؟
-زن, اسم تو چیه؟
-پسرک,
زن نگاهی به پشت سرش کرد. دخترک آنجا ایستاده بود و به احتمال قریب به یقین, می شنید. زن دیگر چیزی نگفت. پسرک هم.
دخترک با مردی مشغول رقص شده بود. پسرک به حلقه ی زن اشاره ای کرد:
-شوهرت کجاست؟
-خانه.
-چطور؟
-مهمانی دوست ندارد.
و دخترک نزدیک شد. پسرک آرام و پوشیده دست زن را نوازش می کرد. دخترک نزدیکتر آمد. زن و پسرک رقص را تمام کردند.
مهمانی تمام می شد. چشم های زن و پسرک در چشم ها و اندام هم گره میخورد و باز می شد, و دخترک در آغوش پسرک بود.
زن کتش را پوشید. بیرون آمد. سوار ماشین شد. دخترک و پسرک هم بیرون آمده بودند. زن را کسی نمی دید. زن در تاریکی ماشین و تیرگی شبانه ی خیابان از چشم ها پوشیده شده بود. زن ولی همه را می دید.
ماشین را که به حرکت در آورد, دخترک و پسرک تنگ لب های هم را می بوسیدند.
زن لبخند زد.
دور که می شد, آینه, انعکاس پیکر های پیچیده ی دخترک و پسرکی بود که در آغوش یکدیگر غوطه می خوردند.
زن لبخند زد.
به ماشین شتاب بیشتری داد. انعکاس شتابان ناپدید می شد.
و زن باز مثل همیشه به بهترین مسیری فکر می کرد که سر هیچ یک از چهارراه هایش چراغ قرمزی نداشته باشد.
كسي در خانه به انتظارش نشسته بود.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
در احكام ديني, شك زياد هست. مجالي و عمري اگر باشه دوست دارم زير ذره بين ببرمشون. كلا در درست بودن دين, ريشه هاش, و قوانين اش شك بسيار هست. خصوصا براي كسي مثل من كه به نوعي بسيار درگيرشون بوده,مطالعه ي عميق ترشون مفهوم شخصي تري پيدا مي كنه. از طرفي وقتي دقت كنيم كه درست يا غلط, تاريخ و جوامع و شخصيت هاي انسان ها و اعمالشون درصد زياديش بر پايه ي قوانين و تلقيات ديني بنا شده, و بسياري از جنگ ها به بهانه ها (يا دلايل) مذهبي و ديني شروع شده و ادامه پيدا مي كنند, اونوقت مي بينيم دين از مسائل پايه اي و بنيادي هست كه بدون شناختنش نمي تونيم مردم و ريشه هاشون و جوامع مختلف رو بشناسيم.
به هرحال غرض از مقدمه و انشا نويسي, اين بود كه اين لينك رو الان گل آقا برام فرستاد. حكم آيت الله منتظري در مورد ارتداد است. خيلي برام جالب و به دلايلي مهم بود.
شايد از سه چهار سال ديگه كه كارهام سبك تر شد مطالعه ي كلاسيك و كامل اديان رو شروع كنم. خبرتون مي كنم.
عجيبه كه علائق شخصي من طيف وسيعي, از زبان و رقص و آواز و ادبيات كهن و مدرن گرفته, تا مسائل اقتصادي و ديني و روانشناسي رو شامل مي شه.
——
دو سه هفته است كه به اندازه اي كه مي خواستم جنب و جوش و ماجراجويي نداشته ام. در حال غرق شدن در ورطه ي بي حوصلگي و افسردگي هستم. آخر هفته شايد برم بانك بزنم. هي هي…فيلمش هم لابد به اسم Oceans thirteen مي فرستم توي بازار.
خلاصه هر كي اهل بانك زدن و ماجراجوييه آخر هفته, جلوي درب مركزي ساختمان رويال بانك كانادا. هفت تير و پنجه بوكس فراموش نشود. نصفه شب رو انتخاب مي كنيم كه بعدش هم بريم همون دور و بر پشت بندش يه نوشيدني بخوريم و يه بيلياردي بزنيم و بعد هم كله پاچه. چطوره؟
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
خدا به خير كنه.
دو سه روزه كه نمي تونم كار كنم. يعني هر بار يه اتفاقي مي افته كه كار كردنم متوقف مي شه.
جمعه ي پيش همين كه مي اومدم كار كنم يه نفر پيداش مي شد و واميستاد با من به حرف زدن و اختلاط. از صبح همكارهاي يه شركت ديگه, شان, مارتين ۱, مارتين ۲, ژوليت, هنري, يوگيش, واحه (هركدوم به مدت ده دقيقه تا نيم ساعت) با من مكالمه داشتند. آخريش يه همكار ايراني از يه شركت ديگه بود كه اومده بود فقط يه نرم افزار بده كه من بگذارم روي سايتمون. منتها از ساعت ۴ بعداز ظهر تا ۶ بعدازظهر راجع به تمام مسائل مذهبي و شخصي و تفريحي حرف زديم و بعد من مجبور شدم تا ۷ بمونم سر كار كه كارهاي باقيمونده رو تموم كنم. بگذريم كه از صبحش يكريز مراجعين مختلف و مكالمات سياسي ملي مذهبي خانوادگي داشتيم.
بعدش ديروز كه مي شد يكشنبه تصميم گرفتم برم يه كتابخونه بشينم و قهوه بخورم و درس بخونم. اين كاريه كه مي ميرم واسه اش. از بزرگترين تفريحات لذتبخش زندگي منه. اونوقت چي شد؟ هيچي…بعد از دقيقا ده دقيقه كه كتاب رو باز كرده بودم و درسم رو شروع كرده بودم يه آقاي حدود شصت يا شصت و پنج ساله سر صحبت رو باهام باز كرد. تكنولوژي, مذهب, وضعيت سياسي اقتصادي اجتماعي كانادا و آمريكاي شمالي, طلاقش و ريشه يابي, تين ايجر ها, زبان انگليسي و فرانسه, دو تا دختر ايراني و افغاني كه مي شناخت, و مشكلات مهاجرين به علاوه ي مشكل دلتنگي براي وطن و خانواده مباحثي بودند كه حدود دو ساعت از وقت درس خوندن من رو گرفتند. بعدش؟ هيچي, ديدم وقتم تموم شده, شروع كردم اسباب و اثاثيه رو جمع كردن, و خداحافظ.
حالا لااقل خوبيش به اين بود كه انگليسي حرف مي زد و بهم چند تا اصطلاح جديد ياد داد. تازه اصرارش هم اين بود كه لغات سنگين استفاده كنه و بعد از من بخواد توي ديكشنري ام نگاه كنم و معني شون رو دربيارم و بهش بگم كه مطمئن بشه كه ياد گرفتم!!!!
غر مي زنم, ولي راست راستي بامزه بود. شايد توي برنامه هام به طور رسمي يه قسمت مكالمات اجتماعي باز كنم و براش زمان در نظر بگيرم!!!
فقط اميدوارم سر و كله ي اين مكالمات اجتماعي درست زماني كه نياز به تمركز دارم پيدا نشه.
—-
در هر مليتي استثنائات پيدا مي شند. اگه بهتون بگند مرد پاكستاني, چه قيافه اي در نظرتون مجسم مي شه؟ يه مشكي سبيلوي شيركاكائويي, با لباس كاملا معمولي و…خلاصه ممكنه از نظر اخلاقيات و معنويات حسابي گل و نازنين و دوست داشتني باشه, ولي مسلما با معيارهاي رايج زيبايي شناسي تطبيق آنچناني نداره.
حالا من دو تا پاكستاني اينجا شناخته ام كه كاملا اون قوانين رو نقض مي كنند.
يكي شون نگهبان است, قد بلند, چهارشونه و قوي, چشم هاي آبي تيره كه هميشه دارن مي خندن, پوست سفيد سفيد, موهاي مشكي براق و ريش مرتب پروفسوري.
دومي شون همين قيصره, اون هم سفيد سفيده, و هميشه با يكدست لباس اسپرت مرتب (گرچه كه يه كمي خسيسه و لباس كم مي خره!!), ريش شش تيغه و قيافه ي مرتب و حسابي اينجاها ميگرده. گرچه كه نمره اش بيست نيست, ولي بالاخره ناقض بسياري از قوانين حاكم بر ظاهر اكثريت پاكستاني هاست. از سفيدي بيشتر به اروپايي ها ميخوره.
—-
اين دانشجويي كه با ما اينجا كار مي كنه هم جزو كساني بود كه روز جمعه باهاش مكالمه داشتم!!! و…فكر مي كنين چي؟ بله…ايشون نقشه دارند كه بعد از اتمام دوره ي ليسانس برن و بشند افسر ارتش!!!! ولله اين آخرين كاريه كه ممكنه من بهش فكر كنم!!! اگه مي گفت مي خواد بره به خدمت كليسا در بياد يا مثلا گاوباز بشه هم اينقدر تعجب نمي كردم.
بهش گفتم اندي عزيز, مي دوني كه ممكنه, فقط ممكنه, يه روزي آمريكا با ايران وارد جنگ بشه, و اونوقت ممكنه,باز هم ممكنه, كانادا هم نيرو بفرسته. من و تو هم كه اينقده باهم خوبيم و دوستيم. اونوقت تكليف چي مي شه. تو به عنوان عضوي از ارتش مي ري و عليه كشور من وارد جنگ مي شي.
تكليف روابط انساني من و تو چي مي شه اونوقت؟
جوابش اين بود: كانادا با ايران وارد جنگ نخواهد شد.
و…اندي از فهميده ترين و بهترين جوان هايي هست كه اينجا ديده ام. بسيار باشعوره و در مورد مسائل عميق فكر كرده. منتها دقيقا از جمعه تا حالا يه كمكي رفته ام توي فكر كه آيا اندي ارتشي رو هم مي شه همين طور دوست داشت و قبول داشت؟
دوستتون دارم,خوش بگذره, به اميد ديدار
جنینی شده ام, کوچک
در انتظار تولد و رهایی
از زهدان تو
که تغذیه ام می کند, بی امان
جنینی شده ام, کوچک
هستی ام به هستی تو وابسته
از تو هست شده ام,
از تو و تمام هوس هایت
جنینی شده ام, کوچک
و در شگفتم آیا
تمام جنین های دنیا
جنین های ناخواسته, بی پناه
از زندگی آزاد و رها, از تولد
این چنین هراسانند؟
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
کتاب های تن تن رو پیدا کردم!!! دونه ای پونزده دلار.
کی فکر می کرد thundering thyphoons رو ترجمه کرده باشند “لعنت بر شیطون”.
عجب هنر ظریفیه این ترجمه.
—-
دنبال یه آهنگ از سری های old song می گردم که فقط می دونم خواننده اش یه خانمه و قسمتی از متن اهنگ هم اینه:
Over and over I whisper your name..
Over and over I kiss you again…
ریتم تقریبی آهنگ رو هم می دونم.می خواین واسه تون بخونم.اینجوریه:…
اگه کسی می دونه خواننده و اسم اهنگ چیه لطفا برام بنویسه.
—-
کسی می دونه واسه ی چی یه خانم شصت ساله ممکنه موهاش رو به شکل راه راه بتراشه و نصف راه های باقی مونده رو صورتی کنه و نصف بقیه رو فلفل نمکی رها کنه؟ امروز توی کتابخونه یه خانمی دقیقا به این شکل دیدم.
ولله ممکنه خودم سر شصت سالگی یا ششصد سالگی به سرم بزنه و این کار رو بکنم. تنها مشکلش اینه که واکنش گل آقا کمی برام غیر قابل پیش بینیه!!!
در حال حاضر هم گاهی اوقات واکنش هاش حاکی از مقادیری حیرته.
یه بار به مامانم گفتم میخوام موهام رو سبز بکنم. مامانم بهم گفت خوبه. فقط می شی شکل طوطی.
فکر کنم مدل این خانمه اگه درست کنم برم توی مایه های هد هد.
کسی می دونه سلیمان چه تیپی بوده؟ شاید هد هد شدن هم بدکی نباشه.
—-
قرار شده ژولیت روزی یه لغت چینی یادم بده. بفرمایید.تلفظ کلمات در زبان چینی با چهار جور intonation (ترجمه اش می کنم “بالا و پایین”) میسره. بعضی از کلمات رو اگه با “بالا و پایین” چپرو تلفظ کنی, کل معنی کلمه عوض می شه!! در حالت اول کل کلمه به صورت مسطح اینطوری: — بیان می شه. در حالت دوم این شکلی: \ تلفظ می شه. در حالت سوم این شکلی: / و در حالت چهارم این شکلی: \/. یعنی مسطح, بالا رونده, پایین رونده, و بالا و بعد پایین. نمی دونم متوجه شدین یا تکرار کنم.!!! زبون عجیبیه. صرفنظر از علاقه ی بسیار زیاد من به یادگیری زبان, به خاطر آقا جیمی هم که شده باید درست و حسابی یادش بگیرم.
چند شبه که چیزی شبیه یک حس عجیب با منه.
روزها عموما همه چی خوبه. فقط گاهی شبح اون حس, از توی من گذر می کنه. شبها ولی حضورش دائمی تره.
دو سه شبه که فقط احساس می کنم چیز ناخوشایندی در حال وقوعه. ناخوشایند برای من, یک حس شخصی.
خستگی یا افسردگی یا هر چیز دیگه ای. یه حس وازدگی, حس دلزدگی. بی هیچ دلیل معلومی. حس بی تابی پیدا می کنم و این که دلم نمی خواد هیچ کاری بکنم به غیر از تنها بودن و خوندن و نوشتن.
تقریبا به غیر از دو سه مورد, هیچ وقت در تمام زندگیم حس ششم نداشته ام. خیلی هم بهش فکر نکرده ام. اعتقاد هم…خیلی ندارم.
برای این حس جدید دنبال یه دلیل منطقی توی دنیای بیرون می گردم.
هیچی عوض نشده. کارم واقعا خوبه. از همیشه ی زندگیم بهتره. هیچ وقت توی زندگیم همه چیز به این اندازه روی روال نبوده و اینقدر همه جا موفق نبوده ام.
فقط این شبح میاد و از من عبور می کنه.دقیقا گاهی وقت ها, انگار داره یه اتفاق خیلی خیلی ناخوشایند که روی حس های شخصی من اثر مخرب و آزارنده می گذاره می افته.
اینجور مواقع فقط دلم می خواد بنویسم, بنویسم و بنویسم. نوشتن از هر چیزی بیشتر آرومم می کنه. گاهی هم آواز خوندن, یا گوش دادن به آهنگی که مدت هاست بهش گوش نکرده ام, یا ازش خاطره دارم.
بارهای دیگه که در مدت های اخیر این حس رو داشته ام, هر بار دلیلش رو می دونستم. عجیب اینه که این بار فقط حس اش می کنم. ولی دلیلش رو …هممم…متاسفانه یا شاید هم خوشبختانه, نمی دونم.
تجربه نشون داده, اینجور مواقع فقط باید بگذاری که زمان بگذره, و زمان هم خواهی نخواهی همیشه می گذره. چه وقتی بهترین اتفاق دنیا در حال وقوعه و چه وقتی مزخرفترین اتفاقات ممکن داره می افته.
——
یه چیزی باید اینجا باشه که نیست. یا…یه چیزی باید اینجا نباشه که هست. یا…چیزی رو می خوام که هرگز نبوده…یا…لعنتی…لعنتی…لعنتی…
بابا تو رو به هرکی که می پرستین. کی می دونه چطوری می شه یه چیزی که نیست رو نابود کرد. بهتر از این توصیف نمی شه, یا من نمی تونم.
یک کلام, ناآرومم. ناآروم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پیوست: مالیخولیا؟ ممکنه. مالیخولیا یا خستگی یا لوسی یا هر چیزی, به هر حال دقیقا به همین دلیله که این دو سه روزه متن هایی که نوشته ام یکی در میون ساز مخالف می زنند. یکی زمان حضور این حس, و عموما طرف شب و غروب نوشته شده. یکی دیگه زمان عادی, روز نوشته شده که این حس گاهی گذرا از من عبور می کنه.
مارتين خان, كار جديد رو گرفته و شروع كرده, ولي هنوز كسي براي جانشيني اش پيدا نشده. اينه كه در حال حاضر دو تا كار تمام وقت داره, با يه حقوق البته به نظرم!!! خلاصه حسابي قر و قاطي شده.
قد مارتين حسابي بلنده. حدود يك متر و نود. ديروز عجله داشت. من هم يه چيزي ازش مي خواستم. داشت دنبال چيزي كه من ميخواستم مي گشت. جلوي خود من دو بار به شدت كله اش رو كوبيد به تيزي لبه ي قفسه, همچين كه به قول مشقاسم نفسش و ناموسش قاطي شد. طفلك تا يكربع تمام كله اش رو گرفته بود توي دستش و خم و راست مي شد و خجالت مي كشيد ناله و گريه كنه.
از در رفتم بيرون. بعد از يكربع برگشتم و بهش گفتم مارتين من مي تونم كمكت كنم؟ گفت يه كمك خيلي اساسي مي توني بكني. ميتوني يه گلوله خالي كني توي مغز من؟
ذره اي از زندگي مانده كه زير اين سايه ي كبود نباشد؟
به اين سايه ي كبود كه مي رسم, تنها فراموشي را فراموش مي كنم. از چه رو از از دست رفتن اين سايه مي هراسم؟ غير از اين است كه هستي من از اين سايه هست مي شود؟
از يك وجود, كه نيست و هست, كه سايه مي اندازد و هرگز نيست.
پوچ بودنش را دانسته ام و بر پايه اش هستي ام را بنا نهاده ام.
دروغيني كه حقيقي تر از او هرگز نشناخته ام.
—-
كجا زندگي مي كنيم؟ حقيقت يا مجاز؟ اين همه تنهايي و اين همه جمع؟ آنقدر به همه چيز عادت كرده ايم كه غريب بودنش را نمي فهميم.
غريب است, غريب.تمام آنچه هست و نيست, غريبانه غريب است.
من مي چرخم و مي چرخم و سرگيجه ي مرگ مي گيرم. سرگيجه ي مرگ. هي…سايه. در طلبت هستي را نيست كرده ام. لعنت به تو. لعنت به من. و لعنت به اين سرگيجه ي زندگي و مرگ.لعنت به اين سرگيجه ي من از تو و سرگيجه ي پوچ تمام هستي. هر چه ناسزا در دنيا هست, نثار من و تو و تمام اين پوچ ها.
باز در حسرت كلمه كردن يك حس هستم. يك حس. حس هستي يافتن , حس هست شدن, از يك وجود. حس غريب زندگي كردن در پناه يك سايه. حس زندگي يافتن, فقط و فقط از يك وجود. حس هيچ بودن خود, حس جاري بودن يك سايه در خود.
يك حس جديد, انگار تازه به تو رسيده است.
هزار سپاس…پايان زودتر از آنچه آغاز را در يابيم فراخواهد رسيد. خوشبخت اگر باشم, پايان از هر حس نفرين شده ي ديگري زودتر فرا خواهد رسيد.
باور كني يا نه, تا سايه هست پايان نخواهم يافت. و سايه اگر نباشد, بي شك همان لحظه, لحظه ي پايان است.
روزهاي داغ, در پناه يك سايه, سرگذشت تاريك يك تن را رقم مي زنند.
من, روزهاست در پناه يك سايه زيست مي كنم. سايه ي آن چيزي كه هرگز وجود نداشت. من از آنچه كه هرگز نبود, هست گشته ام.
—-
به عاشقي كه مي رسد, تنها فراموشي است كه فراموش مي شود.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
بعضي دوست ها مثل شيريني و آجيل مي مونن. احتياجشون نداري, ولي باهاشون بودن حس خيلي خوبي بهت مي ده. حسابي مي طلبه.
بعضي دوست ها ولي, مثل دارو مي مونند. ممكنه ازشون لذت چنداني نبري, ولي وقتي حسابي مريض هستي به دادت مي رسند.
بهترين نوعش اينه كه مثل ميوه باشي. يه دوست خوشمزه و لذيذ, و حسابي مفيد. شبيه ليمو شيرين, يا سيب و پرتقال!!!
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
یه چیز جالب.تازگی ها داره به نظرم میاد برای آقایون شرکت در کلاسی که اکثریت جمعیت با خانم ها باشه خیلی راحت نیست.
توی کلاس فرانسه امون یه آقاهه بود با ما پنج تا خانم. انگیزه ی آقاهه برای شرکت در کلاس خیلی بامزه بود. یه ساله که عروس گرفته, و عروسش فرانسه زبانه. آقاهه هم که حدود شصت و خرده ای سالش بود تصمیم گرفته بود بیاد فرانسه یاد بگیره که بتونه با عروسش به زبان خود عروس خانم ارتباط برقرار کنه. یه نوه هم خدا بهش داده بود, که کلی ذوق می کرد. به هر حال این آقاهه الان چهار جلسه است که دیگه کلاس نمیاد. فقط دوسه جلسه ی اول اومد. حالا یا به خاطر سرمای هواست, یا این که خجالت می کشه, یا این که…چه می دونم.
کلاس های دیگه ای که می رم کلاس های ورزشی هستند. به نظر میاد آقایون با کلاس های ورزشی میونه ای ندارند. اغلب همه خانم هستیم.آقایون تنهایی ورزش می کنند. تا حالا فقط یه بار یه آقاهه کلاس اروبیک اومده بود. یه بار یه آقاهه کلاس Pilates اومده بود. یه بار هم دو تا آقاهه کلاس دوچرخه سواری اومده بودند. و یه بار هم یه آقاهه اومده بود کلاس ورزش توی آب. به عبارتی در جمع حدود ۵ الی ده درصد دیده ام که آقایون سر کلاس های ورزشی اومده باشند. چرا؟ نمی دونم. از موارد تفاوت آقایون و خانم هاست شاید.
تفاوت بین دو جنس زندگی رو جذاب می کنه. دنیا رو قشنگ می کنه.
چیزی که گاهی وقت ها به شکل قلقلک دهنده ای آزارنده می شه اینه:
اینطور نیست که تفاوت ها مطلق باشه. بنا به زمان و مکان و تربیت و تاریخ و جغرافی و اجتماع, و علائق افراد تغییر می کنند. بعضی هاشون هم اکتسابی هستند.
قسمت آزارنده اینجاست که بسیاری از افراد, خانم یا آقا, این تفاوت ها رو ارزش گذاری می کنند. عادات آقایون ارزشمند و عادات خانم ها رو بی ارزش می دونند.
حرفی ندارم در این که بعضی مهارت ها, به طور اکتسابی یا طبیعی متفاوت هستند. حرفی ندارم در این که بعضی عادات و رفتارها, به طور اکتسابی یا طبیعی ناخوشایند هستند.
حرفم اینه. خیلی ها صرفنظر از خود عادت و رفتار و مهارت, به صرف انتسابش به آقایون, داشتنش رو افتخار, و به صرف انتسابش به خانم ها داشتنش رو مایه ی سرافکندگی یا تمسخر می دونند.
هیچ وقت, به یک آقا نمی تونی بگی هوش و زیرکی زنانه داره, می دونی که ممکنه ناراحتش کنی, اما به یک زن می تونی بگی دست و پا چلفتی مردانه داره و بدونی که احتمال ناراحت شدنش بسیار کمه.
خیلی وقت ها آقایی از انجام بعضی فعالیت های -اصطلاحا- مردانه لذت چندانی نمی بره. مثل خود من که از انجام بعضی فعالیت های -اصطلاحا- زنانه لذت چندانی نمی برم. اما مسلما برای پذیرفته شدن در اجتماع -خصوصا اجتماع مردانه- گاهی مجبوره این رو کتمان کنه. لذت بردنش از فعالیت های -اصطلاحا- زنانه که دیگه گاهی اوقات اوضاع رو واویلا می کنه.
گاهی وقت ها با خودم فکر کردم چقدر سخت و چقدر مهمه آدم به خصوص یک مرد جلوی اجتماع بایسته, اول با خودش کنار بیاد, تصمیم بگیره جدا از اونچه که دیگران وادارش می کنند و بهش دیکته می کنند, خودش چه سلائقی داره, و بعد آشکارا اونها رو فریاد بزنه.
اگه زندگی های مجددی در کار باشه برام مهم نیست مرد به دنیا بیام یا زن. ولی دلم میخواد بارهای دیگه از اول زندگی با این شناخت به دنیا بیام که مهم نیست جامعه من رو به کدوم طرف سوق می ده. مهم نیست برای پذیرفته شدن یک زن یا یک مرد چه شرایطی بهش دیکته می کنه.
مهم اینه:
من, ارزش دارم. یک انسان هستم و ارزش دارم. توانایی های زیاد دارم که ورای زن یا مرد بودنم هستند, و حق دارم جدا از تمام باید و نباید ها و خوشایند های جامعه در مورد اونچه که ازش لذت می برم فکر کنم و در جهت رسیدن بهش تلاش کنم. و حق دارم تمام توانایی های بالقوه ام رو به فعلیت در بیارم, و بالاتر از اون, باید این کار رو بکنم.
شکی نیست. ما به عنوان تشکیل دهنده های جامعه, به زن ها و به مردها ظلم زیادی می کنیم. ما خواسته یا ناخواسته, بهشون جهت می دیم. و…متاسفانه, به خودمون هم جهت می دیم. ما عادت داریم برای همه تصمیم بگیریم.
باید پیش فرض ها رو برداشت. و…باید برای سلیقه ی آدم ها ارزش بیشتری قائل شد. باید برای آدم ها ارزش بیشتری قائل شد.عجیب به این موضوع اعتقاد دارم که اونطوری دنیای خودمون قبل از همه قشنگتر و دوست داشتنی تر می شه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پیوست ۱: عجب زندگی ایه ها. این متن رو دوباره خوندم. خودم می گم باید “بایدها” و “نبایدها” رو برداشت. اونوقت نصف متن پر از باید و نبایده. کسی می تونه مشکل این تناقض رو حل کنه؟
تنها راه حلی که به نظر من می رسه اینه. بگذارم ملت هر جوری عشقشونه زندگی کنن و اینقده فتوا ندم. راه حل بهتر اگه به نظرتون می رسه خریداریم.
تازه اون متن پایینی هم قسمت آخرش به تناقض می رسه.کامنت سهیلا خانم من رو به این فکر انداخت. عجب زندگی ای شده.
پیوست ۲: بعضی از آهنگ ها خاطرات زیادی رو در آدم زنده می کنند.امشب هم این یکی رو پیدا کردم. “مرهم مراد من بود…کعبه تو رو به من داد”.