عاشق شده بود. دانست که “او” با فاحشه ها وقت می گذراند. رفت و فاحشه شد.
مرد یک, مرد دو, مرد سه,…مرد هزار, زار, نزار. هر هزار یکی بود, وقتی تمام مردها تنها یک آلت تناسلی بودند برای اثبات فاحشگی فاحشه ای که انتظار “او” را می کشید که وقتش را با فاحشه ای بگذراند.
…
فاحشه در انتظار شکسته شد, در انتظار سال می گذراند. فاحشه پیر شده بود. انتظار ادامه داشت. هنوز باید فاحشگی اش را اثبات می کرد, پس باید با مردها همبستر می شد, فاحشه ی پیر خواهان ندارد, پس باید بهای هر همخوابگی را می پرداخت. فاحشه پیر تر و فقیر تر می شد, و هنوز منتظر او بود.
…
نیمه شب در خیابان دو سه نفری گرد پیکری ایستاده بودند. چشمهای پیکر باز باز بود. نگاه بی جان, مسیری که از انتهای خیابان به پیکر می رسید را دنبال می کرد. پیرمرد فرتوتی بازو در بازوی فاحشه ای جوان نزدیک می شد. نگاهی به پیکر کرد و ایستاد. فاحشه نگاه او را دنبال کرد:
-آشناست؟
-…
-دیر می شود.
-…
رفتند.
دقیقه ای بعد پیرمرد فرتوت دوباره به پیکر بازمی گشت. خم شد, چشم های بی جان را بست, بزرگترین اسکناس جیبش را روی پیکر گذاشت.
سمفونی آمبولانس ها نزدیک و نزدیک تر می شد.
او قدم زنان از پیکر فاحشه ی پیر دور می شد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
۶ Responses for "عاشق"
همه لرزش دست و دلم از آن بود
که عشق پناهی گردد،
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
سلام . سراغی نگیری یعنی نامفهومم !
خیلی زیبا بود. خیلی خیلی …. مدتها بود که از این چیزها رو نخونده بودم. وبلاگ کتبالو رو اینجور مواقع خیلی دوست دارم.
زیبا، ولى دردناک. آخر هفته خوبى رو داشته باشى.
چقدر واقعی بود و چقدر خوب نوشتی در هر حال یه حس هم دردی یا …. یه چیزه دیگه بود نمی دونم خوب بود خوب ان رو می دونم
البته اختیار قهرمان قصه دست قصه نویسه و بس! ولی سرنوشت این یکی خیلی غم انگیز بود، برخلاف قصه ی قبلی که سرنوشت قشنگی داشت..
)
(میگم که خوبه ته اون یکی داستانو بچسبونی به سر این یکی!! چطوره؟
مسافر