کتاب در دست های مرد بود, زن مشتاق مرد, و مرد کتاب را گشود.
زن دانست که باید به قصه ی کتاب گوش بسپارد.
قصه شیرین آغاز شد. مرد خط ها را یک در میان می خواند, و زن می پنداشت تمام خط های کتاب را می شنود.
کلمات, جمله ها, فصل ها آهنگ بودند.
خون در رگهای زن جاری می شد. به قلبش می رسید. دلش حالا دیگر ضربآهنگ کتاب را پیدا می کرد.
کلمات یکی بعد از دیگری نواخته می شدند. مرد حالا نگاهی به زن کرد. صفحه ای را به عقب ورق زد. خواند. لابلای خطوط قبل را.
واژه های جدید, ضرباهنگ دل زن را نو می کرد.
مرد باز خواند. صفحه ی جدید. پوست کلمه کنده شده بود. زن با کلمه یکی می شد. پوست خود را خراشید, به کلمه پیوند زد.
مرد باز می خواند. نخست لابلای خط ها را با احتیاط می خواند. شکیبایی و ضرباهنگ دل زن را که دید, روان خواندن تمام خطوط را آغاز کرد.
زن بی پوستی کلمات را می دید, پوست پیوندشان می زد. رنگ پریدگی کلمات, از خون خود رنگشان می زد. و ناتوانی کلمات, از استخوان خود ساختارشان بخشید.
زن از خود جدا می کرد و به خطوط پیوند می زد. دلش با ضرباهنگ خطوط می نواخت.
در فصل های نخست کتاب درد را به اشک ترجمه می کرد. تردید را در صدای مرد دید. پرش مرد از خطوط لابلایی. درد را به لبخند ترجمه کرد. مرد با یقین خواندن دنبال کرد.
به فصل های جدید می رسید. زن به پوست و خون و گوشت دلش رسیده بود. کتاب هنوز خوانده می شد, زن از پوست دلش به کلمات پیوند می کرد, از خون دلش واژه ها را رنگ می داد, از گوشت دلش ساختارشان می بخشید.
مرد قوت گرفته بود. کتاب بی نقص می شد.
ضرباهنگ دل زن هنوز واژه های کتاب را می طپید, گرچه ضعیف و ضعیف تر می شد.
حالا واژه ها و خطوط قوت می گرفتند. خودشان ضرباهنگ می نواختند, و زن, درد ضرباهنگ واژه ها, و ضعف ضرباهنگ دلش را به لبخند ترجمه می کرد.
مرد هنوز می خواند. لبخندی فقط مانده بود.
واژه های جدید ترمیم نمی شدند. زن را نگاه کرد.زن نبود. فقط لبخند مانده بود.
آن سو تر, زنی نشسته بود, با پوست و خون و استخوان.
مرد روبروی آن زن نشست و.. با تردید خواندن آغاز کرد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
شماره ي يك:
تازگي ها خودم, خودم رو ياد دراكولا مي اندازم.
شماره ي دو:
بدجنس ام!!!!!
شماره ي سه:
مريض بشو نيستم!!!
به شدت حالم بده. گلو درد, سر سنگين (!!), ضعف عمومي و احساس سرما.
همكار ايراني ام بهم مي گه “چطوري”. مي گم افتضاح. مي گه واسه چي؟ مي گم سرما خوردم چشمام رو نمي تونم باز نگه دارم. مي گه تو از من و همه ي اين آدم ها سالمتر به نظر مياي. من كه رئيست نيستم مي خواي رنگم كني!!!!
بابا, به پير و پيغمبر حالم بده. ديشب هم تب داشتم. منتها ايراد كار اينه كه ناله كردن بلد نيستم.
—-
سال سوم دبيرستان تا سال اول دانشگاه دندون هام رو ارتدونسي كرده بودم. كلاس كنكور صدرا مي رفتم. دوستم هم همونجا مي اومد.
از مطب دكتر اومده بودم. سيم دندون هام رو سفت كرده بود. اگه دندون هاتون رو ارتدونسي كرده بوده باشين مي دونين يعني چي.
دوستم چغاله بادوم نوبرونه خريده بود. هر چي كردم ديدم نمي تونم ازش بگذرم.
يكي يكي چغاله بادوم ها رو گاز مي زدم و مي جويدم و از زور درد جيغ مي كشيدم.
اون روز هم هيچ كس باورش نمي شد من از مطب ارتدونسي با سيم هاي سفت شده برگشته باشم.
—-
( حالم بده. غرض از تمام اينها اين كه راستي راستي حال ندارم. اومدم حلاليت بطلبم و برم بقيه ي كارم رو بكنم.
گاسم اين سزاي بدجنسي هام باشه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
این لینک رو از وبلاگ هادی خرسندی عزیز کش رفتم.
سکس حدود پنجاه سال پیش و مقایسه اش با حالا!!!
بامزه است. لباس خانم مهوش که اون زمان کلی هوس بر انگیز بوده, حالا یه لباس خیلی عادیه. به نظرم چهل پنجاه سال دیگه دیگه برهنگی کامل هم خاصیت تحریک کنندگی اش رو از دست بده!!!
کنجکاوم بدونم پنجاه سال دیگه چه چیزی هوس بر انگیز و سکسی به شمار خواهد اومد.
با یه شاخه گل شرابی اومدی. گیسوهام رو پریشون کردی و شب بوها رو پر پر کردی لای موهام. دست هام رو گرفتی و چرخوندی و چرخوندی و چرخوندی, و خوب که گیج شدم, من رو توی آغوشت گرفتی و بوسیدی و گیج تر شدم و, بوسیدی و گیجی از یادم رفت.
توی تاب نشوندیم و تاب خوردم, تاب خوردم تا ته آسمون ها, تا ته قهقهه, تا ته کودکی هام.
از توی باغ یه شاخه گل شرابی چیدی, به یادگار.
از پیچ کوچه که پیچیدی, هنوز باورم بود که بر می گردی, که چشمم افتاد به یه دسته گیسوی بلند که از پشت دیوار ته کوچه توی باد پریشون شد. دستی که گیسو رو پریشون کرد پیدا نبود.گرچه پریشونی گیسو خبر از آشنا بودن دست می داد.
…
سال ها رفته اند.هر روز گل شرابی برای خودم آورده ام, گیسوهام رو پریشون کرده ام و شب بوها رو پرپر کرده ام لای موهام,دست هام رو به هم داده ام و چرخیده ام و چرخیده ام,گیج شده ام و از خودم بوسه گرفته ام, گیجی از یادم رفته, و تاب خورده ام تا ته آسمون ها, تا ته قهقهه, تا ته کودکی هام.
و از باغ گل شرابی چیده ام به یادگار.
و از پیچ کوچه پیچیده ام, با یک دسته گیسوی پریشان.
…
امروز به آینه نگاه کردم. من در آینه بودم, نه تصویر تو. چشم های من, من رو می دید, نه چشم های تو تصویر من رو.
امروز از تمام این سال ها زیباتر بودم. بکر, ناگفتنی.
امروز مثل هر روز به باغ رفتم, نه گل شرابی برای خودم آوردم, نه گیسوهام رو پریشان کردم, نه شب بوها رو لای موهام پرپر کردم, نه چرخیدم, نه گیج خوردم, نه از خودم بوسه گرفتم, نه گیجی از یادم رفت, نه تاب خوردم, نه گلی چیدم به یادگار.
بعد از تمام آن سال ها, امروز, همین امروز, بالاخره از پیچ کوچه پیچیدی.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
عروسک توی دست های نازگلک خانوم بالا و پایین می شد. نازگلک خانوم دنیایی داشت, موهای سرخ عروسک و بو می کرد و شونه می کرد, بعد می نشوندش روی پاش و براش شعر می خوند. دست آخر هم توی چمن های باغ, با برگ ها یه تشک نرم درست می کرد و عروسک رو با لالایی نازگلک خانوم خواب می کرد.
همین که تو خیال نازگلک خانوم روز شد و وقت مدرسه رفتن عروسک خانوم, داداشی نازگلک خانوم سر و کله اش از وسط درخت های باغ پیدا شد.
-چکار می کنی؟
-موهای عروس و شونه می کنم, می خواد بره مدرسه.
-عروس که مدرسه نمی ره خنگ خدا. عروس بزرگ شده. فقط بچه ننرهایی مثل تو مدرسه می رن.
-ولی عروس من مدرسه می ره. تازه..تو خودت هم مدرسه می ری.
-بده ببینم عروست و.
نازگلک خانوم تازه داشت نگران می شد.
-نمی خوام, عروس خودمه. خرابش می کنی.
-د بهت گفتم بده ببینم عروست و.
-نمی خوام. به بابا می گمت ها.
-زر زروی بچه ننه, اگه راست می گی خودت بیا عروس و بگیر.
و داداشی نازگلک خانوم عروس رو قاپید و در رفت. نازگلک خانوم هم شروع کرد دویدن دنبال داداشی.
داداشی نازگلک خانوم عروس و گرفت توی دستش روی هوا که دست نازگلک خانم بهش نمی رسید. اول لباس عروس و یه دستی در آورد , بعدش یه کمی دیگه دوید و جلوی چشم های حیرت زده ی نازگلک خانم موها و لباس عروس و کرد توی گل و شل باغ, بعد هم کله ی عروس رو از تنه جدا کرد و توی تنه رو پر کرد از چمن. دست آخر هم به صرافت مژه های ناز و بلند عروس افتاد. به زور با ناخن و انگشت کندشون, و تمام اینها اینقدر به سرعت اتفاق افتاد که نازگلک خانم که قدش تا سینه ی داداشی می رسید هنوز توی بهت بود و تصمیم نگرفته بود چه کنه.
به اینجا که رسید و داداشی عروسک رو انداخت جلوی پای نازگلک خانم, تازه چشمای نازگلک خانم اشکی شد. لبهاش و به هم فشار داد و صدای گریه اش تمام باغ و پر کرد.
مامان نازگلک خانم حالا تازه رسید. نگاهی به داداش نازگلک خانم, نگاهی به عروسک, نگاهی به خود نازگلک خانم.
به داداشی یه پشت دستی زد, نازگلک خانم رو بوس کرد, و دست نازگلک خانم رو گرفت و برد تا یه عروس دیگه, خوشگل تر از قبلی بهش بده.
–
روی گل ها, توی باغ ولی, نزدیک تر اگه می رفتی, چند قطره شبنم, شاید هم اشک رو ممکن بود ببینی که روی صورت گلالود عروس, از چشمهای بی مژه ی عروس به طرف سر بی موی عروس لیز می خوردند.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پسرک نشسته بود روی پشتی نیمکت پارک. دخترک جلوی پاش, روی نیمکت نشسته بود. ناآروم بود و همین طور که پسرک حرف می زد, دخترک هم ثانیه به ثانیه تکون می خورد. بلند می شد و می نشست.
بیست و یکی دو سال بیشتر نداشتند.
پسرک می گفت: من خیلی فکر کردم, پنجاه هزار تومان در ماه می تونه یه زندگی رو بچرخونه. به خصوص اگه پایین خونه ی پدری من زندگی کنیم که اجاره هم ندیم.
دخترک می گفت: پس هدفمون رو بگذاریم این که ماهی پنجاه هزار تومان در آمد داشته باشیم.
همون سال برای اولین بار دخترک از کسی هدیه ی والنتاین گرفت.
پنج سال از اون روز گذشت تا دخترک و پسرک باهم ازدواج کردند.
و حالا بیش از پنج سال از ازدواج دخترک و پسرک می گذره.
—
به هدف اولمون که نگاه می کنم حس شادی عجیبی توی تنم میاد.
ده سال پیش ماهی پنجاه هزار تومان تا تحقق اولین رویاهام فاصله داشتم.
امروز, تمام رویاهام اینجان.
امروز دخترک و پسرک درست وسط رویاها نشسته اند.
گرچه که هنوز زوده, ولی مهم نیست.
والنتاین مبارک.
—
و این…برای تمام کسانی که دوستشون دارم. تمام کسانی که روزهایی که مرهمی نیاز داشتم, حضور شون و دوستی شون رو لمس کردم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
Des yeux qui font baiser les miens,
Un rire qui se perd sur sa bouche,
Voila le portrait sans retouche
De l’homme auquel j’appartiens
Quand il me prend dans ses bras
Il me parle tout bas,
Je vois la vie en rose.
Il me dit des mots d’amour,
Des mots de tous les jours,
Et ca me fait quelque chose.
Il est entre dans mon coeur
Une part de bonheur
Dont je connais la cause.
C’est lui pour moi. Moi pour lui
Dans la vie,
Il me l’a dit, l’a jure pour la vie.
Et des que je l’apercois
Alors je sens en moi
Mon coeur qui bat
Des nuits d’amour a ne plus en finir
Un grand bonheur qui prend sa place
Des enuis des chagrins, des phases
Heureux, heureux a en mourir.
Quand il me prend dans ses bras
Il me parle tout bas,
Je vois la vie en rose.
Il me dit des mots d’amour,
Des mots de tous les jours,
Et ca me fait quelque chose.
Il est entre dans mon coeur
Une part de bonheur
Dont je connais la cause.
C’est toi pour moi. Moi pour toi
Dans la vie,
Il me l’a dit, l’a jure pour la vie.
Et des que je l’apercois
Alors je sens en moi
Mon coeur qui bat
نه بابا…عصبانی نشین. مشق این دفعه ی کلاس فرانسه مون بود. گفتند این آهنگ و پیدا کنیم و متن اش رو هم بنویسیم. خدا پدر اینترنت رو بیامرزه.
ایناهاش..اون بالایی متن اش, اون ستون هم آهنگش, ده دقیقه هم کمتر طول کشید که پیداش کنم.
خانم معلممون اسمش ژیزله. داشت می گفت یه آوازی هست که همه ی دنیا می شناسند. مامان بزرگ, بابابزرگ هاتون هم می شناسند.
بقیه ی بچه های کلاس رو نمی دونم, ولی مسلما من یکی اگه تلفن بزنم ایران و پای تلفن به مامان بزرگ یا بابابزرگم بگم “la vie en rose” اجرای “Edith Piaf” رو برام بخونین حتما و بی شک به این نتیجه می رسند که عقلم رو از دست داده ام.
ملت آمریکای شمالی دنیا رو خارج از آمریکا و اگه خیلی ارفاق کنند خارج از اروپا و آمریکا, رسما جزو کره ی زمین به حساب نمیارند. انگار سکنه ی آمریکا مالک کره ی زمین هستن و ارثیه ی کریستف کلمبه, و حالا یه جاهایی از ملک آبا و اجدادی رو هم به بقیه ی ساکنین به ثمن بخس اجاره دادن.
البته راست و درستش رو هم بخواین مثل این که همین جوره. اینطور که پیداست اجاره بها رو هم مرتب میگیرند و اگه هم ندی از کره ی ارض بیرونت می کنند به سماوات.
آدم آدم است.
ولله پول و زور اگه دست بنده و شما هم بود, از این هم بدتر میکردیم.
حالا…بی خیال. گوش کنین به نوای عاشقانه ی خانم ادیت پیاف که اون بالا لینکش رو گذاشته ام, و اگه شما هم مثل من تا حالا از وجود این خانمه و این آهنگ بی اطلاع بودید, دیگه در این جهل مرکب باقی نمونین.
از شوخی و انتقاد گذشته…واقعا آهنگ و متنش قشنگ هستند. لذت ببرید.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
با اين كه خوشم نمياد ولي ديدم تذكر بدم بهتره.
اين داستان بفهمي نفهمي غمگينه. اگه انرژي نياز دارين و حوصله ي غم و غصه ندارين نخونينش. شرمنده.
======
گلين به خواهرش نگاه مي كرد. تور سفيدش خوشگل و ناز بود.
—-
- خواهره بر و رويي داره, ولي دختر بزرگه چندون چيزي نيست.
- ولله از شما چه پنهون واسه خواهره خاستگار مياد. واسه خاطر گلين جوابشون مي كنيم.
- خوب اگه بخواي دست دست كني, سنش كه بگذره كوچكه هم رو دستت مي مونه.
و گلين فكر مي كرد, به خان داداش و به رفيق خان داداش, كه توي ميكانيكي كار مي كردن و هر روز از مشتري هاي ترگل ورگل مو زرد بالاي شهر تعريف مي كردند.
گلين دوست داشت گيس هاي زرد انها را بگيرد و بپيچد دور دستش و آنقدر بچرخاندشان تا همه ي گيس هايشان قلوه كن شود و از غصه ي كچلي دق كنند و بميرند.
—-
گلين مدرسه ي راهنمايي را كه تمام كرد, آقاجانش گفت واسه ي دختر بهتر است كه خانه بماند. بيرون رفتن توي اين شهر لادين كه سينما و رقاصخانه از در و ديوارش مي بارد و عرق فروشي داير است, خوبيت ندارد. و تازه تا همين حالا هم بي احتياطي كرده كه دختر بالغ تكليف شده را ول كرده توي شهر.
گرچه كه پشت بندش خان داداش گفته بود: “اخه كي به اين ان تيكه كار داره”. و آقاجان گفته بود: “دختر, دختره. ما آبرو داريم.”
و گلين دوست داشت آنقدر با همان كمربند شلوار خان داداش او رو بزند تا تمام تن خان داداش سياه و كبود شود و از درد بميرد.
—-
گلين گاهي هم يواشكي دفترچه ي خان داداش را كه پر بود از عكس هاي زن هاي مو زرد و بي حجاب, ورق مي زد و نگاه ميكرد.
يك بار هم يواشكي يك ماتيك كه زن دايي از مكه واسه خانم جون آورده بود زد به لبش كه ببينه چه شكلي ميشه. طفلك هر چه كرد ماتيك پاك نشد كه نشد. شبش گلين كتك مفصلي از آقاجان خورد.
آقاجان گفته بود: “دختر بي حيا كه لبهاش و سرخ كنه, آخر كارش به رقاصخونه مي كشه. دختر رو كه تو خونه نگه داري همينه.”. و خانم جون گفته بود: “حالا از كجا واسه اش شوهر پيدا كنم؟ برو و رويي نداره طفلك.” و آقا جان گفته بود: ” دختر داري همينشه كه كار مشكل داريه. اول و آخرش نمي دوني چه كني. نه مي شه رفت دادار دو دور كرد كه شوهر مي خوايم واسه دختره, نه مي شه تو خونه نگهش داشت. نه مي شه ولش كرد تو خيابون. بگي واي سوختي, نگي واي سوختي”. و باز هم گلين را كتك زده بود و باز هم زده بود.
و گلين دوست داشت پدرش بميرد تا او هم بتواند مثل عكس هاي دفترچه ي خان داداش موهايش را زرد كند و ماتيك سرخ بمالد.
—-
گلين نشسته بود و دگمه ي شلوار خان داداش را مي دوخت كه پسر كوچكه ي زن دايي, گيسش را كشيد. گلين دندانهايش را به هم فشار داد. دوباره مشتش را به گلين حواله كرد.
- د نكن تخم سگ. سوزن به دستم فرو مي ره.
بچه ي ورپريده دوباره گيس گلين را كشيد. گلين سوزن دستش را به شلوار فرو كرد و بچه را گرفت به زدن.
خانم جان دويد توي اتاق:
-د بچه ي مردم رو چكار داري؟ ول كن. ولش كن.
و پشت بندش آمده بود كه:
- نحس هم شدي. هر روز از روز قبلت نحس تر و بدتر مي شي.
و گلين دوست داشت تمام بچه هاي دنيا را آنقدر كتك بزند تا ديگر گيس كسي را نكشند و مشتشان را حواله ي كسي نكنند.
—-
گلين توي اتاق كوچكه كه بود و آشپزي مي كرد, يواشكي گوش هم مي ايستاد تا حرف هاي اتاق بزرگه را هم بشنود.
آقا جان گفته بود: ” چه كنيم, اين دختر يواش يواش سنش بالا مي رود. شده ترشيده. كوچكه را چه كنيم؟”
و خانم جان گفته بود: “نقد رو بچسب. به هواي بزرگه و شوهر رفتنش اگه بنشيني خاستگار هاي كوچكه هم از دست مي روند.”
و آقاجان گفته بود: “پس بدهيمش به همين كه آدم مال دار و نماز خوني هم هست.”
و خانم جان گفته بود: ” استخاره هم خوب آمده. كوچكه را بدهيم برود. بزرگه را يك كاريش مي كنيم.”
و آقاجان گفته بود: “دختر داري را هر سرش را بگيري يك پا درد سر است.”
و گلين دوست داشت خودش بميرد, تا ديگر درد سري نباشد.
—-
گلين به خواهرش نگاه مي كرد. تور سفيدش خوشگل و ناز بود.
اين چند هفته اي تمام كارها را خراب كرده بود. چند بار برنج را دود داده باشد و قيمه گوشت را سوزانده باشد خوب بود. تنها شلوار خان داداش را كه مي پوشيد و شب ها با رفيقش مي رفتند پي گردش هم با اتو سوزانده بود و از خان داداش كتك مفصلي خورده بود, و شنيده بود كه خان داداش به رفيقش مي گفت اين ان تيكه ي بي عرضه زده شلواره رو سوزونده.
پسر كوچكه ي زن دايي را يك روز كه كسي خانه نبود برده بود ته حياط, گوشش را خوب پيچانده بود كه خون افتاده بود, و بعد كه خانم جان و زن دايي برگشته بودند بابت كارش دوباره سركوفت شنيده بود:
-مرده شور برده با اين اخلاق گندت, به بچه ي بي گناه بي زبون چكار داري؟
گلين به خواهرش نگاه مي كرد.
به فكرش رسيد خواهرش بالاخره تونسته شكل عكس هاي توي دفترچه ي خان داداش بشه. خواهره ماتيك سرخ زده بود. گيسش ولي هنوز مشكي بود. ياد سه چهار تا عكس دفترچه ي خان داداش افتاد كه گيس هاشون مشكي بود و فكر كرد خواهره شكل اونها شده.
رفت توي پستو. با دفترچه ي خان داداش. با ماتيك خانم جون كه مي دونست از بعد از اون بار با بقيه ي سرخاب سفيداب ها قايمش كرده اند توي يه بقچه ته پستو.
گلين ماتيك رو به لبش ماليد. دفترچه ي خان داداش رو پاره كرد. همه ي ورق هاش و.
مي دونست كه زورش به خان داداش و آقا جون و دخترهاي موزرد و بچه ريزه ها نمي رسه.
از پستو بيرون رفت. چارقدش رو گرفت جلو دهنش كه سرخي لباش پيدا نشه. آينه ي گرد خان داداش رو كه واسه اصلاح صورتش بود, از سر طاقچه ورداشت و يه نگاه يواشكي به خودش كرد.
همين كه سر همه گرم بود, از در خونه زد بيرون.
فردا صبحش, يه نعش و از كانال اونور محل پيدا كردند.
لب هاي نعش كبود كبود بود, و موهاش از شدت لجن به سبزي مي زد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
عسك مي اندازيم آي عسك مي اندازيم.
بله….تا بدانجا رسيد كه…گل آقاي ما هم شدن يه پا عكاسباشي. خلاصه اين شوهر ما از هر انگشتش ده دوازده تا هنر مي ريزه. يكي اش هم همينه.
باور نمي كنيد؟ بفرماييد. تماشا مجانيه.
خلاصه كه : كاري كه كرد ديده ي كتبالو بي بصر نكرد!!!
و…بااجازه ي همگي ما هم يه پارتي بازي حسابي كرديم, يه لينك گت و گنده داديم اون بالا به عكاسخونه جهت راحتي همگان. هر كي عسكي, مسكي چيزي احتياج داره خلاصه در خدمتيم. با سرويس رايگان بعد از فروش!!!
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
عاشق شده بود. دانست که “او” با فاحشه ها وقت می گذراند. رفت و فاحشه شد.
مرد یک, مرد دو, مرد سه,…مرد هزار, زار, نزار. هر هزار یکی بود, وقتی تمام مردها تنها یک آلت تناسلی بودند برای اثبات فاحشگی فاحشه ای که انتظار “او” را می کشید که وقتش را با فاحشه ای بگذراند.
…
فاحشه در انتظار شکسته شد, در انتظار سال می گذراند. فاحشه پیر شده بود. انتظار ادامه داشت. هنوز باید فاحشگی اش را اثبات می کرد, پس باید با مردها همبستر می شد, فاحشه ی پیر خواهان ندارد, پس باید بهای هر همخوابگی را می پرداخت. فاحشه پیر تر و فقیر تر می شد, و هنوز منتظر او بود.
…
نیمه شب در خیابان دو سه نفری گرد پیکری ایستاده بودند. چشمهای پیکر باز باز بود. نگاه بی جان, مسیری که از انتهای خیابان به پیکر می رسید را دنبال می کرد. پیرمرد فرتوتی بازو در بازوی فاحشه ای جوان نزدیک می شد. نگاهی به پیکر کرد و ایستاد. فاحشه نگاه او را دنبال کرد:
-آشناست؟
-…
-دیر می شود.
-…
رفتند.
دقیقه ای بعد پیرمرد فرتوت دوباره به پیکر بازمی گشت. خم شد, چشم های بی جان را بست, بزرگترین اسکناس جیبش را روی پیکر گذاشت.
سمفونی آمبولانس ها نزدیک و نزدیک تر می شد.
او قدم زنان از پیکر فاحشه ی پیر دور می شد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار