Buy Ambien Without Prescription

Archive for بهمن, ۱۳۸۳

ضرباهنگ واژه

جمعه
بهمن ۳۰,۱۳۸۳
کتاب در دست های مرد بود, زن مشتاق مرد, و مرد کتاب را گشود. زن دانست که باید به قصه ی کتاب گوش بسپارد. قصه شیرین آغاز شد. مرد خط ها را یک در میان می خواند, و زن می پنداشت تمام خط های کتاب را می شنود. کلمات, جمله ها, فصل ها آهنگ بودند. خون در رگهای زن جاری می شد. به قلبش می رسید. دلش حالا دیگر ضربآهنگ کتاب را پیدا می کرد. کلمات یکی بعد از دیگری نواخته می شدند. مرد حالا نگاهی به زن کرد. صفحه ای را به عقب ورق زد. خواند. لابلای خطوط قبل را. واژه های جدید, ضرباهنگ دل زن را نو می کرد. مرد باز خواند. صفحه ی جدید. پوست کلمه کنده شده بود. زن با کلمه یکی می شد. پوست خود را خراشید, به کلمه پیوند زد. مرد باز می خواند. نخست لابلای خط ها را با احتیاط می خواند. شکیبایی و ضرباهنگ دل زن را که دید, روان خواندن تمام خطوط را آغاز کرد. زن بی پوستی کلمات را می دید, پوست پیوندشان می زد. رنگ پریدگی کلمات, از خون خود رنگشان می زد. و ناتوانی کلمات, از استخوان خود ساختارشان بخشید. زن از خود جدا می کرد و به خطوط پیوند می زد. دلش با ضرباهنگ خطوط می نواخت. در فصل های نخست کتاب درد را به اشک ترجمه می کرد. تردید را در صدای مرد دید. پرش مرد از خطوط لابلایی. درد را به لبخند ترجمه کرد. مرد با یقین خواندن دنبال کرد. به فصل های جدید می رسید. زن به پوست و خون و گوشت دلش رسیده بود. کتاب هنوز خوانده می شد, زن از پوست دلش به کلمات پیوند می کرد, از خون دلش واژه ها را رنگ می داد, از گوشت دلش ساختارشان می بخشید. مرد قوت گرفته بود. کتاب بی نقص می شد. ضرباهنگ دل زن هنوز واژه های کتاب را می طپید, گرچه ضعیف و ضعیف تر می شد. حالا واژه ها و خطوط قوت می گرفتند. خودشان ضرباهنگ می نواختند, و زن, درد ضرباهنگ واژه ها, و ضعف ضرباهنگ دلش را به لبخند ترجمه می کرد. مرد هنوز می خواند. لبخندی فقط مانده بود. واژه های جدید ترمیم نمی شدند. زن را نگاه کرد.زن نبود. فقط لبخند مانده بود. آن سو تر, زنی نشسته بود, با پوست و خون و استخوان. مرد روبروی آن زن نشست و.. با تردید خواندن آغاز کرد. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
جمعه
بهمن ۳۰,۱۳۸۳
شماره ي يك: تازگي ها خودم,‌ خودم رو ياد دراكولا مي اندازم. شماره ي دو: بدجنس ام!!!!! شماره ي سه: مريض بشو نيستم!!! به شدت حالم بده. گلو درد, سر سنگين (!!), ضعف عمومي و احساس سرما. همكار ايراني ام بهم مي گه "چطوري". مي گم افتضاح. مي گه واسه چي؟ مي گم سرما خوردم چشمام رو نمي تونم باز نگه دارم. مي گه تو از من و همه ي اين آدم ها سالمتر به نظر مياي. من كه رئيست نيستم مي خواي رنگم كني!!!! بابا, به پير و پيغمبر حالم بده. ديشب هم تب داشتم. منتها ايراد كار اينه كه ناله كردن بلد نيستم. ---- سال سوم دبيرستان تا سال اول دانشگاه دندون هام رو ارتدونسي كرده بودم. كلاس كنكور صدرا مي رفتم. دوستم هم همونجا مي اومد. از مطب دكتر اومده بودم. سيم دندون هام رو سفت كرده بود. اگه دندون هاتون رو ارتدونسي كرده بوده باشين مي دونين يعني چي. دوستم چغاله بادوم نوبرونه خريده بود. هر چي كردم ديدم نمي تونم ازش بگذرم. يكي يكي چغاله بادوم ها رو گاز مي زدم و مي جويدم و از زور درد جيغ مي كشيدم. اون روز هم هيچ كس باورش نمي شد من از مطب ارتدونسي با سيم هاي سفت شده برگشته باشم. ---- :(( حالم بده. غرض از تمام اينها اين كه راستي راستي حال ندارم. اومدم حلاليت بطلبم و برم بقيه ي كارم رو بكنم. گاسم اين سزاي بدجنسي هام باشه. دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

هق هق قهقهه

چهارشنبه
بهمن ۲۸,۱۳۸۳
این لینک رو از وبلاگ هادی خرسندی عزیز کش رفتم. سکس حدود پنجاه سال پیش و مقایسه اش با حالا!!! بامزه است. لباس خانم مهوش که اون زمان کلی هوس بر انگیز بوده, حالا یه لباس خیلی عادیه. به نظرم چهل پنجاه سال دیگه دیگه برهنگی کامل هم خاصیت تحریک کنندگی اش رو از دست بده!!! کنجکاوم بدونم پنجاه سال دیگه چه چیزی هوس بر انگیز و سکسی به شمار خواهد اومد.

پیچ کوچه

دوشنبه
بهمن ۲۶,۱۳۸۳
با یه شاخه گل شرابی اومدی. گیسوهام رو پریشون کردی و شب بوها رو پر پر کردی لای موهام. دست هام رو گرفتی و چرخوندی و چرخوندی و چرخوندی, و خوب که گیج شدم, من رو توی آغوشت گرفتی و بوسیدی و گیج تر شدم و, بوسیدی و گیجی از یادم رفت. توی تاب نشوندیم و تاب خوردم, تاب خوردم تا ته آسمون ها, تا ته قهقهه, تا ته کودکی هام. از توی باغ یه شاخه گل شرابی چیدی, به یادگار. از پیچ کوچه که پیچیدی, هنوز باورم بود که بر می گردی, که چشمم افتاد به یه دسته گیسوی بلند که از پشت دیوار ته کوچه توی باد پریشون شد. دستی که گیسو رو پریشون کرد پیدا نبود.گرچه پریشونی گیسو خبر از آشنا بودن دست می داد. ... سال ها رفته اند.هر روز گل شرابی برای خودم آورده ام, گیسوهام رو پریشون کرده ام و شب بوها رو پرپر کرده ام لای موهام,دست هام رو به هم داده ام و چرخیده ام و چرخیده ام,گیج شده ام و از خودم بوسه گرفته ام, گیجی از یادم رفته, و تاب خورده ام تا ته آسمون ها, تا ته قهقهه, تا ته کودکی هام. و از باغ گل شرابی چیده ام به یادگار. و از پیچ کوچه پیچیده ام, با یک دسته گیسوی پریشان. ... امروز به آینه نگاه کردم. من در آینه بودم, نه تصویر تو. چشم های من, من رو می دید, نه چشم های تو تصویر من رو. امروز از تمام این سال ها زیباتر بودم. بکر, ناگفتنی. امروز مثل هر روز به باغ رفتم, نه گل شرابی برای خودم آوردم, نه گیسوهام رو پریشان کردم, نه شب بوها رو لای موهام پرپر کردم, نه چرخیدم, نه گیج خوردم, نه از خودم بوسه گرفتم, نه گیجی از یادم رفت, نه تاب خوردم, نه گلی چیدم به یادگار. بعد از تمام آن سال ها, امروز, همین امروز, بالاخره از پیچ کوچه پیچیدی. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

عروسک

یکشنبه
بهمن ۲۵,۱۳۸۳
عروسک توی دست های نازگلک خانوم بالا و پایین می شد. نازگلک خانوم دنیایی داشت, موهای سرخ عروسک و بو می کرد و شونه می کرد, بعد می نشوندش روی پاش و براش شعر می خوند. دست آخر هم توی چمن های باغ, با برگ ها یه تشک نرم درست می کرد و عروسک رو با لالایی نازگلک خانوم خواب می کرد. همین که تو خیال نازگلک خانوم روز شد و وقت مدرسه رفتن عروسک خانوم, داداشی نازگلک خانوم سر و کله اش از وسط درخت های باغ پیدا شد. -چکار می کنی؟ -موهای عروس و شونه می کنم, می خواد بره مدرسه. -عروس که مدرسه نمی ره خنگ خدا. عروس بزرگ شده. فقط بچه ننرهایی مثل تو مدرسه می رن. -ولی عروس من مدرسه می ره. تازه..تو خودت هم مدرسه می ری. -بده ببینم عروست و. نازگلک خانوم تازه داشت نگران می شد. -نمی خوام, عروس خودمه. خرابش می کنی. -د بهت گفتم بده ببینم عروست و. -نمی خوام. به بابا می گمت ها. -زر زروی بچه ننه, اگه راست می گی خودت بیا عروس و بگیر. و داداشی نازگلک خانوم عروس رو قاپید و در رفت. نازگلک خانوم هم شروع کرد دویدن دنبال داداشی. داداشی نازگلک خانوم عروس و گرفت توی دستش روی هوا که دست نازگلک خانم بهش نمی رسید. اول لباس عروس و یه دستی در آورد , بعدش یه کمی دیگه دوید و جلوی چشم های حیرت زده ی نازگلک خانم موها و لباس عروس و کرد توی گل و شل باغ, بعد هم کله ی عروس رو از تنه جدا کرد و توی تنه رو پر کرد از چمن. دست آخر هم به صرافت مژه های ناز و بلند عروس افتاد. به زور با ناخن و انگشت کندشون, و تمام اینها اینقدر به سرعت اتفاق افتاد که نازگلک خانم که قدش تا سینه ی داداشی می رسید هنوز توی بهت بود و تصمیم نگرفته بود چه کنه. به اینجا که رسید و داداشی عروسک رو انداخت جلوی پای نازگلک خانم, تازه چشمای نازگلک خانم اشکی شد. لبهاش و به هم فشار داد و صدای گریه اش تمام باغ و پر کرد. مامان نازگلک خانم حالا تازه رسید. نگاهی به داداش نازگلک خانم, نگاهی به عروسک, نگاهی به خود نازگلک خانم. به داداشی یه پشت دستی زد, نازگلک خانم رو بوس کرد, و دست نازگلک خانم رو گرفت و برد تا یه عروس دیگه, خوشگل تر از قبلی بهش بده. -- روی گل ها, توی باغ ولی, نزدیک تر اگه می رفتی, چند قطره شبنم, شاید هم اشک رو ممکن بود ببینی که روی صورت گلالود عروس, از چشمهای بی مژه ی عروس به طرف سر بی موی عروس لیز می خوردند. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

مرهم

شنبه
بهمن ۲۴,۱۳۸۳
پسرک نشسته بود روی پشتی نیمکت پارک. دخترک جلوی پاش, روی نیمکت نشسته بود. ناآروم بود و همین طور که پسرک حرف می زد, دخترک هم ثانیه به ثانیه تکون می خورد. بلند می شد و می نشست. بیست و یکی دو سال بیشتر نداشتند. پسرک می گفت: من خیلی فکر کردم, پنجاه هزار تومان در ماه می تونه یه زندگی رو بچرخونه. به خصوص اگه پایین خونه ی پدری من زندگی کنیم که اجاره هم ندیم. دخترک می گفت: پس هدفمون رو بگذاریم این که ماهی پنجاه هزار تومان در آمد داشته باشیم. همون سال برای اولین بار دخترک از کسی هدیه ی والنتاین گرفت. پنج سال از اون روز گذشت تا دخترک و پسرک باهم ازدواج کردند. و حالا بیش از پنج سال از ازدواج دخترک و پسرک می گذره. --- به هدف اولمون که نگاه می کنم حس شادی عجیبی توی تنم میاد. ده سال پیش ماهی پنجاه هزار تومان تا تحقق اولین رویاهام فاصله داشتم. امروز, تمام رویاهام اینجان. امروز دخترک و پسرک درست وسط رویاها نشسته اند. گرچه که هنوز زوده, ولی مهم نیست. والنتاین مبارک. --- و این...برای تمام کسانی که دوستشون دارم. تمام کسانی که روزهایی که مرهمی نیاز داشتم, حضور شون و دوستی شون رو لمس کردم. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

la vie en rose

پنجشنبه
بهمن ۲۲,۱۳۸۳