شاید همینه. ممکنه…
یه حکایتی توی زندگی بارها و بارها تکرار می شه.
یه چیزی شروع می شه, از یه جایی, یواش و آروم می خزه, می خزه و میاد جلو.
اول جدی نمیگیریش, بعد می بینی خوشاینده, یه کمکی به خزیدنش کمک می کنی, بعد می بینی داری ازش لذت می بری. اون می خزه توی وجود تو و تو می خزی. بعد از یه مدت می بینی شده جزئی از زندگیت ولی هنوز می شه بدون اون هم زندگی کرد…و در مراحل بعدی و خطرناکش می بینی تو شدی جزئی از اون, تو که از بین بری اون چیز مهمی رو از دست نمی ده, شاید فقط جزئی از کل خودش رو. بی اون ولی تو نمی تونی زندگی کنی. حیاتت بهش وابسته شده.و..هرکاری می کنی, حتی ضد خودت که اون رو از دست ندی. از دست دادنش یعنی از دست رفتنت.
این یه جورایی تعریف اعتیاده.
همیشه توی زندگی ازش می ترسم. باید قبل از رسیدن به مرحله ی آخر حواست رو جمع کنی. هر چیزی خوبه تا وقتی ازش لذت ببری اما بهش وابسته نشی. و این…سخت ترین بخش زندگیه. چون معمولا اگه از چیزی لذت ببری به سادگی بهش وابسته می شی. و اونجاست که مهار وابستگی و حد گذاشتن باعث کاهیدن ات می شه.
گاهی بهتره آدم کمی مهار همه چیز رو رها کنه و اینقدر منقبض نمونه. چی می شه آخرش؟ فنا…همه چیز تکرار همون هفت مرحله است؟ طلب, ..و در نهایت وصل و فنا.
کی می دونه.
“خودش می بردت هرجا دلش خواست…به هر جا رو کنه ساحل همونجاست”
گاهی وقت ها از خودم لذت می برم. گاهی وقت هااز خودم می ترسم. و بدی کار اینه, خیلی وقت ها علیرغم منطق عمل می کنم و پدر خودم رو در میارم, یا..به قله می رسم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
اول یه جوک که خیلی خوشم اومد:
آقاهه رفت پیش خدا, پرسید: خدایا چرا زن ها رو اینقدر خوشگل آفریدی؟ خدا جواب داد: برای این که شما مردها دوستشون داشته باشین. آقاهه پرسید: پس چرا اینقدر احمق آفریدی شون؟ خدا جواب داد: برای این که اونها هم شما رو دوست داشته باشند.!!!
با حال بود. هزار معنی درش نهفته بود. اصلا فکر کنم مکالمه حقیقت داشته و یک کسی استراق سمع می کرده.
———
کاش حداقل کوچکترین گوشه اش حقیقت داشت. در اون صورت کسی برای تقسیم پیدا شده بود. کاش…
———
باحال اینجاست:
طبق اخبار واصله مارتین خره, که چندی است ملقب شده به مارتین خان, یه پله ورجیده بالا و شده “پرایم”. این موضوع قراره محرمانه باشه تا فردا صبح (واسه همین من توی وبلاگم نوشتمش!!). مارتین هم به من نگفت. کلاغه به ژولیت خبر داده. به نظرم کلاغه “هانگ” بوده. به من هم اشاراتی کرد. ژولیت راستا حسینی بهم گفت.
مارتین از جلسه که اومده بود بیرون دقیقا داشت می درخشید. دقیقا درخشیدن هاش رو می شناسم.
سه تا “پرایم” تعیین شده اند. مارتین, (و حدس می زنم) للوید و جیمز (ملقب به دانا, اگه خاطرتون باشه). برای هر سه تاشون خصوصا مارتین خان آرزوی موفقیت می کنیم. واسه مارتین یه کمکی نگران هستم. زیرپایه ی دانش قوی نداره و فکر می کنم اوایل کار کمی بیش از دیگران تحت استرس قرار بگیره. اون دو تای دیگه ولی خیلی خوبند. مسلما مشکل خاصی نخواهند داشت.
یه کمی از این که یه همکار خیلی نزدیکم رو از دست میدم دچار افسردگی شده ام. فکر کنم می فهمم چه ام شده.همیشه من وسط کار یهو کار عوض می کردم یا به سرم می زد و یه کار دیگه رو شروع می کردم. حالا که به دلایل متعدد به این نتیجه رسیده ام که لااقل ۵ سال (و تحت شرایطی ۵۰ سال) سر این کار بمونم طبیعتا خودم می مونم و یکی یکی همکارهام رو از دست می دم!! ![]()
به نظرم باید سر همون ۵ سال کارم رو یا دپارتمانم رو عوض کنم.
مارتین فعلا سر خورد توی گروه دیوید منتها یه رده بالاتر از اینی که توی گروه ما بود.
——-
امروز رادیو داشت می گفت که یه کسی از مناطق زلزله زده گفته که کمک های نقدی بیشتر از رفع نیاز ماست. لطفا دیگه ارسال نکنید.
داشتم فکر می کردم در ایران اگه کل دنیا رو هم لقمه می کردند به نام کمک نقدی و می چپوندن توی دهن مسئولین,هیچ کسی نمی گفت بیش از نیازمونه.
همه می گفتند “بازم بدین, بازم بدین” آخرش هم بعد از بالا کشیدنش می گفتند پیف پیف بو می ده.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
ولله اون خانم خانمایی که عرض کردم هدیه گرفته (رجوع کنید به پیوست پست پایین) همین الان تلفن زدن, گفتن کامنت نمی گذارند. گفتن این قسمت پایین رو همین جا اضافه کنم.
لرکا گفت: کتی, یه عالمه دوستت دارم. ممنون. اگه توی دنیا ده تا کتبالو وجود داشت بهشت بی معنی میشد!!.
(هوهو…این همه دوست گل…آی لاو یو.)
————–
در کانادا چقدر به جادو و جنبل اعتقاد دارند؟ یادتونه میگفتند واسه ی یه سری جادو و جنبل ها یه تکه از لباس شخص مورد نظر لازمه؟
به نظرم می خوان ما رو جادو کنند.
جریان اینه که ما توی یه آپارتمان زندگی می کنیم و اتاق رختشویی و خشک کن ها توی آپارتمان اشتراکیه.
رفتم پایین و لباس ها رو توی یه ماشین لباسشویی و لباس های زیر رو توی یه ماشین لباسشویی دیگه ریختم. بعد هم که شستشو تمام شد ریختمشون توی دو تا ماشین خشک کن و برگشتم توی آپارتمان. حالا گل آقا رفته پایین که لباس ها رو از توی خشک کن ها بیاره بالا, برگشته می گه که لباس های زیرمون نیستند و ماشین خشک کن خالیه!!!!
بله…بفرمایید…نمی دونم به درد کی می خورده, ولی گلاب به روتون کل لباس های زیر ما از توی ماشین خشک کن به سرقت رفته.
ولله تنها دلیلی که به ذهنم می رسه همون جریان جادو و جنبله!!!
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
کرانه پیداست
افق پیداست
و چشم انداز زیباست
جاده بی انتها می رود
خیالم است
دست های تمام مردم دنیا را در دست بفشارم
و دعوت کنم دیدن
افق را
و کرانه را
و چشم انداز را
جاده بی انتها می رود
چشم انداز زیباست
کرانه
افق
پیداست
—-
سال میلادی جدید مبارک. امیدوارم از تمام سال های قبلی قشنگ تر و بهتر و روان تر باشه.
امیدوارم به طرفی قدم برداریم که همه خوشحالتر بشیم.
آغازش می کنیم با تمام عزیزانی که جسم شون به ما نزدیکه و تمام عزیزانی که جسمشون در بین ما نیست,که گریزی نیست, ولی یادشون همیشه با ماست.
امسال سال دیگری ست.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پیوست: این آهنگ ستار هدیه ی کریسمس یه دوست خیلی گله.
اونی که هدیه گرفته اتش روی لینک که کلیک کنه می فهمه کیه. (سورپریز و چشمک و این حرف ها).
خیلی وقتها, یعنی اصلا بیشتر وقت ها چیزهایی رو باور می کنیم که دوست داریم باور کنیم. گفته هایی رو می پذیریم که بهمون آرامش می دن و دوست داریم بپذیریم.
حداقل سه بار مسائل اساسی رو در زندگیم پذیرفته ام و زندگیم رو بر پایه شون بنا کردم, نه به خاطر این که منطق به اونها حکم می کرد. اتفاقا منطق ام در هر سه مورد کاملا اساسی علیه چیزی بود که می پذیرفتمش. اما اونها رو پذیرفتم چون چیزهایی بود که بهم آرامش می داد و چون حرف هایی بودند که دوست داشتم بپذیرم. اسمش خریته یا هر چیز دیگه به نظرم هیچ کس به طور صد در صد از این قاعده مستثنی نیست.
حالا اگه کسی این قاعده رو بدونه, و باهوش هم باشه می تونه بنا به خوب یا بد بودن جنس اش به نفع یا ضرر دیگران از این قاعده استفاده کنه.
سال ۲۰۰۵ ميلادي داره مي رسه و تقريبا اغلب ملت دارند واسه ي سال جديد هدف ليست مي كنند.
يكي از اهداف آقا جيمي در سال قبل اين بود كه در سال ۲۰۰۴ كمتر كار كنه!!! راستي هم پيروز شد. كل تيم رو از نو ساختار بندي كرد. از توي دل تيم ۳۵ نفري سه تا تيم بيرون كشيد. خودش رو كرد رئيس يه تيم ۵ نفري!!! هوش اين آدم تحسين برانگيزه. خيلي دوستش دارم.
هدف پارسال مارتين خان اين بود كه كمتر قهوه بخوره و تونست.
حالا مشكل من اينه كه تعداد اهداف من از تعداد روزهاي سال هم دارند بيشتر مي شند!!!! البته من در زندگي بيشتر از اين كه وقت صرف رسيدن به اهدافم بكنم وقت صرف تعيين اهدافم مي كنم. يه جورايي شكل دولت جمهوري اسلامي هستم. تمام مدت دارم هدف تعريف مي كنم.
همه شون هم يه جورايي به هم مربوطند.
هدف اول من اينه كه نه كه كمتر كار كنم, ولي تعداد ساعاتي كه سر كار مي گذرونم رو كمتر كنم در عوض كارآيي ام رو بالا ببرم. حالا مشكل اين هدف اينه كه معيار اندازه گيري پيشرفت در جهت هدفت يه كمكي نا معلوم و تعريف نشده است. بايد واسه ي اندازه گيري اش واحد و معيار پيدا كنم.
يكي از اهدافم هم اينه كه در سال جديد خونه و زندگي مون رو ترو تميز نگه دارم. جهت تحقق اين هدف دارم مي رم نزديك دوستامون, توي يه محله اي اونور شهر كه با كارم حدود ۴۰ دقيقه فاصله داره. نتيجه اين مي شه كه دوستامون بيشتر ميان خونه مون. هفته اي يكي دو بار حداقل, بنابراين من حتما خونه رو تميز نگه مي دارم.
راست راستي خسته شدم از هفته اي يه بار يا دو هفته اي يه بار جمع و جور كردن خونه.
اين كه خوبه. ازدواج كه نكرده بودم اتاقم بازار شام بود. بدون اغراق اگه كسي مي خواست توش راه بره بايد مي گشت كه جاي پا واسه ي قدم برداشتن پيدا كنه. بامزه تر اين بود كه خودم مي دونستم هر چيز رو كجا گذاشته ام و كدوم كاغذ چركنويس زير كدوم كتاب يا ميز و صندليه.
يكي از دوستام شب پيش من مونده بود و توي اتاق من خوابيده بود. صبحش كه با گل اقا قرار داشتم دوستم هم با من اومد. داشت گزارش مي داد كه ديشب خونه ي ما بوده. گل آقا هم نه گذاشت و نه برداشت, گفت پس به نظرم زير تخت كتي خوابيدي, چون كف اتاق كتي جاي پا هم پيدا نميشه چه برسه به اين كه بخواي يه جايي پيدا كني و بخوابي.
با اين حساب به نظرم تحقق اين يكي بيشترين سعي و تلاش رو نياز داشته باشه.
پيش به سوي سال دو هزار و پنج ميلادي…آزمايش مي كنيم, آزمايش مي كنيم…هدف كره ي ماه(!!) يك دو سه چهار…يك دو سه چهار…
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
مي شه يه جوونمردي, مسلمون با كمالاتي, اهل كتابي, دستي از آستين بيرون بياره. يه چرخي اين زير بزنه, واسه ماي بيسوات معني اين كلمه هاي قلمبه و سلمبه رو بنويسه يا كه از فرهنگ معين و دهخداي زنده ياد پيدا بكنه, يا كه يه لينكي به دايره ي معارف بده, كه ديگه اين كتبالوي كمينه زحمت دوستان نده:
خاج پرست
نروك
تخر خر
عوج بن عنق (به نظرم اين يه آدمي بوده. منتها نمي شناسمش).
وضنت (شايد هم و حرف ربطه و لغت فقط ضنت است!!)
جبلت
قنازه
ولله يه ۶ صفحه از ۶۶ صفحه ي توپ مرواري صادق هدايت رو خوندم,نصف لغت ها رو بلد نبودم!!! حالا كو تا زبون مادري خودم رو ياد بگيرم. چه رسد به زبون اين زبون نفهم هاي ينگه دنيايي. عجب دلم خوش بود تا حالا.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
همیشه همینطوره. تا شعاع ۵ یا ده متری یک چیز یا یک کس رفتن کاری نداره. حداقل در نود و پنج درصد موارد همینطوره. حریم هر چیز و هر کس تا ۵ یا ده متره.
داشتن اون چیز یا اون کس در همون فاصله ی ده متر آخره, که سخت ترین مرحله ی حرکته.
کل فاصله تا ده متر رو می شه در مدت یک دهم زمان لازم برای ده متر آخر پیمود.
تفاوت آدم موفق و ناموفق در پیمودن همون ده متر آخره. تازه باز هم دو سه متر آخر کلی سخت تر می شند و مدت بیشتری می طلبند.
درست مثل اینه که هر هدفی بالای یه نمودار باشه که یه محورش زمانه و یه محورش فاصله و نسبت لگاریتمی با هم دارند.
بامزه ترش اینه که هر کسی توی یه نمودار با یه عالمه بعد های مختلف ایستاده, هر لحظه می تونه یک بعد رو حذف یا یه بعد رو اضافه کنه, و حرکتش رو در بعد های مختلف تند و کند کنه.
و بامزه تر از همه این که هیچ کدوم از این حرکت های تند و کند و هدف ها و فاصله ها ربط مستقیمی به شاد بودن و حس خوشبختی ندارند.
——————
زندگی دوست داشتنی ترین چیزیه که در زندگی تجربه کرده ام. با هزار جور تعریف مختلف, با هزار جور دید مختلف, و به شکل دردناکی قشنگه. تلف کردنش حیفه و…عمیقا باور دارم می شه هر لحظه اش رو تا حد ممکن برای خودمون و برای دیگران شادتر و دلپذیر تر کنیم.
یه چیز دیگه: اگه خودت با تمام وجود و توان از زندگی لذت نبری امکان نداره بتونی برای دیگران لذت بخش اش کنی. حتی اگر مبارز هم باشی باید از مبارزه و زندگی لذت عمیق ببری که بتونی به دیگران هم لذت بردن رو یاد بدی.
نمی شه چیزی رو بلد نبود و تجربه نکرد و به دیگران یاد داد و منتقل کرد.
——————–
رفتیم کنسرت اندی و مایکل و شانی و ستار.
ستار از وقتی بچه بودم تا حالا همیشه خواننده ی مورد علاقه ی من بوده. با اون همه غرور و شخصیت به خود مطمئن و با صدای حریرمانندی که داره.
متاسفانه به دلیل این که خیلی خودش رو بالا می گیره توی کنسرت هاش خیلی کم می خونه. چیزی در حدود ده یا دوازده تا آهنگ. برخلاف بقیه که کلی می خونند و می خونند.
از اندی هیچ وقت خوشم نیومده. هیچ وقت هم آهنگ هاش رو بیش از چهار پنج بار گوش نداده ام. حالا که با شانی هم میاد و بیشتر زمان کنسرت رو برای اون تبلیغ می کنه. دختر خوش قد و بالاییه و خوب هم می رقصه, ولی خواننده نیست. بیشتر می تونه مدل یا رقاص باشه تا خواننده. اگه بره سراغ رقص و مادلینگ به نظرم خیلی خیلی موفق تر خواهد بود. وگرنه صدا نداره, انچنانی هم موسیقی بلد نیست. کلا به نظرم این کار نیست.
مایکل خیلی بامزه بود. کلی از دستش خندیدیم. باز هم اگه بیاد می رم کنسرتش رو ببینم. هم خیلی خوب برنامه اجرا می کرد, هم برنامه ی خوبی اجرا می کرد. خودش هم آدم دوست داشتنی ای بود.
———————-
وقتی یه تغییری می کنی و هیچ کس نمی فهمه طبیعی ترین و درست ترین نتیجه گیری اینه که بهترین تغییر رو کرده ای. چون اینقدر به طبیعت خودت نزدیکه و باهات و با شخصیت ات هماهنگی داره که انگار از ابتدا با همون متولد شده ای, نه این که یه جوری بوده ای و حالا تازه یه جور دیگه شده ای.
می فهمین چی می گم؟
———————-
دست آخر به خدمتتون عرض شود که:
چون تو را میل و مرا از تو شکیبایی نیست؟!
صبر خواهم که کنم لیک توانایی نیست
مر تو را نیست به من میل و شکیبایی هست
بنده را هست به تو میل و شکیبایی نیست
چه بود سود از آن عمر که بیدوست رود
چه بود فایده از چشم چو بینایی نیست
بر سر کوی تو در قید وفای خویشم
ورنه نارفتنم ای دوست ز بیپایی نیست
من سگ کویم و هر جای مرا ماوایی است
بودنم بر در این خانه ز بی جایی نیست
گفتی از اهل زمان نیست وفایی کس را
بنده را هست ولیکن چو تو فرمایی نیست
دل رهایی طلبد از تو به هر روی که هست
ور چه داند که چو روی تو به زیبایی نیست
در چو در بحر بود چون تو نباشد صافی
گل چو بر شاخ بود چون تو به رعنایی نیست
سیف فرغانی هر روز بیاید بر تو
دولت آنکه تو یک شب بر او آیی نیست
—-
لامذهب سرمای بی پیر اینجا همه مون رو تا آخر این زمستون تبدیل می کنه به بستنی یخی.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
اولش عين گيج و منگها گم كرده بوديم كه شمال و جنوب و شرق و غربمون كدوم وره. بايد بنزين مي زديم. اونجا هم كه بر و بيابون بود. تازه روز thanksgiving هم بود كه بنابراين همه جا بسته بود يا ساعت كاري رو كم كرده بودند.
از روي لپتاپ گل آقا جاو مسيرمون رو پيدا كرديم و بنزين هم زديم.
تفاوت هايي كه در همون لحظات اول به نظرمون مي اومد كهنه تر بودن ماشين ها و خونه ها به نسبت كانادا بود, و اين كه اصلا تيم هورتونز نداشتند. ولي تابلوهاي راهنماي راه ها عالي بودند. تقريبا امكان نداشت خروجي اي رو از دست بدي. غذا هم وسط راه توي يه مك دانلد كه تمام رستوران رو شكل پرچم آمريكا رنگ آميزي كرده بود خورديم. ساعت ۴ بعد از ظهر داشت مغازه رو تعطيل مي كرد كه بره خونه اش. يه چيز بامزه ي ديگه اين بود كه اين مك دانلد تقريبا توي يك دهكده مانندي بود كه توي جاده ي اصلي اش در عرض سه چهار كيلومتر, چهار پنج تا مغازه ي “تتو: خالكوبي” وجود داشت!!! فكر كنم به مركز خالكوبي ايالات متحده رسيده بوديم.
خلاصه, جاي همگي خالي مسيرمون رو به سمت واشنگتن دي سي ادامه داديم, و حدود ساعت ۱۲ شب وارد اين شهر ديدني شديم.
واقعا شهر قشنگي بود. منتها ما توش گم شده بوديم. باتري لپتاپ گل آقا هم تموم شد. روي لپتاپ من هم streets and trips رو نداشتيم!!
همينطوري الله بختكي توي خيابون هاي شهر مي گشتيم كه رسيديم به يه محله ي نسبتا عجيب. به هر طرفي كه نگاه مي كرديم همه سياهپوست بودند. خوب, در كانادا هم سياهپوست هست, زياد هم هست. برخلاف اونچه كه در ايران مي شنيديم, سياهپوست هاي تورنتو وحشي كه نيستند كه هيچ, خيلي هم دوست داشتني هستند. من سه تا همكار سياهپوست دارم كه با هيچكي عوضشون نمي كنم. ولي اينجا قيافه ها فرق داشتند. يه كمي ترسيده بودم. تقريبا جرات نداشتم توي چشم هيچ كدومشون نگاه كنم. نگاه هاشون يه جور خاصي بود.
رفتيم توي يك پمپ بنزين كه از دكه ي كنار پمپ بنزين نقشه بخريم. باز هم پر از نگاه هاي بدجور. بدون اغراق داشتم مي لرزيدم!!! گل آقامون با نقشه برگشت توي ماشين و گفت فروشنده ي دكه توي اتاقك ضد گلوله نشسته بود!!!! اينجا بود كه فهميديم چقدر وضع بدجوره. من كه حتي ماشين رو واسه ي نقشه خوندن هم متوقف نمي كردم. فقط رانندگي مي كردم!!! خلاصه به زور هتلمون رو پيدا كرديم, توي همون محله بود!!! رفتيم و ديديم توي هتل هم همه حسابي حجيم و بلند و سياهپوست با نگاه هاي عجيب هستند. من گفتم حاضر نيستم توي اون هتل بمونم. پول اون شب هتل رو داديم و اومديم بيرون.
عروسي سروناز هم توي يك هتل برنامه ريزي شده بود. اينجا هم رسمه كه مهمون هاي عروسي براي استفاده از اتاق هاي هتل عروسي تخفيف دارند. منتها از تورنتو كه تلفن زده بوديم گفته بودند كه هتل پر شده. دوباره به همون هتل تلفن زديم. گفتند اتاق دارند. نجات پيدا كرديم.!!
ساعت ۱:۳۰ نصفه شب بود كه به هتل عروسي رسيديم. ديديم صداي ساز و آواز ايراني مياد. گل آقا از من پرسيد مي خواي بري مهموني اينجا؟ پذيرش هتل مي گه كه ايراني ها مهموني thanksgiving دارند.
من خر گفتم نه. هم اين كه يه چيزي حدود ۲۰۰۰ كيلومتر طي دو روز توي ماشين بوديم, و هم اين كه الان ساعت ۱:۳۰ شبه و مهموني احتمالا رو به تموم شدنه. رفتيم توي اتاقمون كه غش كنيم.
فرداش فهميدم كنسرت آصف بوده!!!! -لعنتي, آصف از خواننده هاي مورد علاقه ي منه. حالا به اين راحتي كنسرتش رو كه درست دو طبقه باهام فاصله داشت مفت و مجاني از دست دادم.-
خلاصه به قشنگترين بخش هاي شهر واشنگتن دي سي قدم گذاشتيم. واقعا شهر قشنگ و ديدني ايه. جاي همگي خالي بود.
ادامه دارد…
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
تبسمي كرد. مرد متعجب نگاه كرد: به چي مي خندي؟
-من هميشه خوشحالم. هميشه مي خندم.
-از دفعه ي آخر كه ديدمت يه كم چاقتر شدي.
- !!
- هر جوري كه مي شي باز هم خوشگلي.
باز تبسم كرد.
- بدنت چقدر نرمه.
-(تبسم) مال بقيه اينطوري نيست؟
مرد خواست جواب بدهد كه متوجه نكته شد. شرمگينانه خنديد: خيلي بانمكي. شيطون. آره. راستش رو بخواي از بقيه نرم تري.
اين بار خنديد. با لذت خنديد.پيش از آن داشت عصبي مي شد. از اين كه پوچ بشنود عصبي مي شد. حالا تازه داشت لذت مي برد.
مرد متعجب نگاهش كرد: به چي مي خندي؟
-هيچي. دليل خاصي نداره.
-خيلي قشنگ مي خندي. مي دونستي دلم واسه ي خنده هات چقدر تنگ شده؟
نمي دانست. و نمي دانست, كدام يك ابله تر است.
.
.
.
سيگاري آتش زد, شرابش را مزمزه كرد, به ندانسته ها فكر مي كرد, و به تمام كلمات شيريني كه هرگز باور نخواهند شد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار