چهارشنبه
آذر ۲۵,۱۳۸۳
من مي مانم و من, و دنياي تازه اي كه قدم هاي من را به رويش گشودي.
نام ها در دفتر ذهنم ثبت مي شوند و خط ميخورند, و من نوميد از يافتن حقايق زيبا, تمام لذت ها را در درون خودم جستجو مي كنم.
پس از آن گذر, رنگ ها دگرگون شده اند.
من با تمام وجود زندگي را مي بلعم, و محور تمام دنيا مي شوم. محور تمام دنيا...
يا آن تخدير كننده اي بودي با عمري به طول تمام تاريخ. نشئه ام...تا آخر دنيا از گذرت نشئه مي مانم, سرشار...
چنين است كه گذرت را دوست مي دارم. گويي طوفاني كه چشم هاي خواب گرفته ام از بيماري تنبل آفتاب را گشود,سهمگين بر من وزيدي, هوشيارم كردي براي تمام ساليان آتي...مست مي شوم, مست... مست بودنت, مست نبودنت, ...كنار من باشي يا نباشي, حضورت در من جاري ست, نشئه ام مي كند...
به يقين مي دانم, زندگي زيباست...
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
۵ Responses for "طوفان"
زیباست . نشئه گی هم عالمی داره
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مست از می و میخواران از نرگس مستش مست
قبل و بعد رو نمی دونم ولی اگر الان زیباست از انعکاس زیبایی اش در چشمان شماست !
زندگی زیباست.اما در شوره زار هم؟
سلام از دیدارت خوشحالم سر بزن موفق باشی وکاش این نئشه همیشگی باشه برای همه
بابا سفرنامه!!! کشتی ما رو آخر!!
–سوسکی