امروز كلاس آموزشي داشتيم, فردا هم ادامه اش است. در اصل در مورد كاري هست كه من و تيممون داريم انجام مي ديم.
با توجه به اين كه “سه سال چهار ماه كم” هست كه دارم روي همين تكنولوژي كار مي كنم, فكر مي كردم مطالب اين كلاس رو فوت آب باشم. شرمنده, ولي اينقدر چيزهاي اين كلاس رو بلد نبودم كه حسابي متعجب شدم. يعني بلد بودم, ولي به اين عمق توش شيرجه نزده بودم. هر چي رو كه مي اومد توضيح بده به اين نتيجه مي رسيدم كه “آهان…از اين لحاظ!!!”. (خواهر شوهر نقلي مي دونه اين يعني چي. جاش خاليه!!).
تازه خيلي چيزها رو هم نفهميدم!!!!
خلاصه كه امروز: “تا بدانجا رسيد دانش من, كه بدانم همي كه نادانم”.
جاي شكرش باقيه كه با اين كه تا حالا “در جهل مركب بودم”.ولي به ابد الدهر نكشيد.
تمام مدت كلاس اين شعر توي مغزم مي اومد:
” آن كس كه نداند و بداند كه نداند, لنگان خرك خويش به منزل برساند”.
از اين به بعد من مي مونم و لنگان خرك بيچاره.
—
از تمام اين حرف ها گذشته, يه كار به كارهاي توي ليستم اضافه شد: خوندن مجدد بسيار عميق تمام اون چيزهايي كه اين دو سال و خرده اي روشون كار كردم.
خدا بده بركت.
مي نوشم, مي نوشم,…يك جفت چشم مي آيند, واضح تر مي خواهمشان, باز مي نوشم.
.
.
نوشتن آغاز مي كنم, باز مي نوشم…
هواي دست هايت را كرده ام باز دوباره. حكايت چيست اين عاشق شدن؟ اين همه خواستن و خواستن …
مدت ها بود تو را ننوشته بودم. دليلش چيست؟ مي دانم, و مي دانم كه مي داني.
مستي ولي…باز تو را مي آورد. نيستي, حكايت هاي تو باقي ست. هر بار مي پندارم فراموش مي شوي, هر بار تو هستي…
با دلهره به وعده گاه مي آيم, مي نشينم, منتظر, از بيرون مي آيي, قدم هايت را دنبال مي كنم, و حركت دست هايت را..كه بازي مي كنند, مي نشيني, هيچ نمي گويي, نگاه مي كني, مي پرسم, جوابي نيست, فقط نگاه مي كني, يك لبخند,
هرگز ندانسته ام, چيزي نداشتي كه بگويي, يا صندوقچه ي راز بودي. بارها به اينجا رساندي ام, هرگز چيزي براي گفته شدن نبود. كه اگر بود سكوتي نبود.
كاش مي شد هزاران بار براي بار اول ديد, كاش مي شد هزاران بار براي بار اول بوسيد و لمس كرد.
حتي تو را, روسپي اي كه به بهاي شعر و نگاه خودت را مي فروشي, به بهاي يك زندگي…و براي ارضاي خودپرستي هايت.
بعد از آن بارها تكرار كردي, همه چيز دروغ بود. دانه هاي به دام انداختن يك صيد, يك صيد ديگر, نه براي اطفاي هيچ يك از نيازهايت, صياد هستي و حرفه ات صيادي, و صيد نياز داري,براي امرار معاش, براي زندگي…
به چشم صيد هايت نگاه مي كني, و برايشان اواز مي خواني, مار…و افسون مي كني, چنان كه هر مستي ي ياد تو را باز آورد,و هر نگاهي با چشم هاي تو قياس شود.
تهي هستي, تهي.ليك در ذهن من زيباترين اشعار را مي آفريني.
و…گفته اي “عاشق ها بسيار برايت سروده اند”. بسيار..بسيار…
خواستم ديگر هرگز برايت نسرايم, هرچند گويا من هم يكي از همه بودم. يكي از همه. امروز به يقين مي دانم, من هم يكي از تمام آن جمع بودم.
حقيقت است: ابله ترين ابله روزگارم. ابله…مست…مست…مست…
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
پيوست: نوشته هاي من هيچ وقت ويرايش نمي شند, خصوصا اين يكي كه تقريبا در عالم نيمه هوشياري و نيمه بيداري نوشته شده. به عنوان مرجع ادبيات و دستور زبان بهش نگاه نكنيد لطفا.
بزرگترين اندوه , اندوه كوتاهي زندگي است و زمان محدود. و چنين است كه اعتقاد پيدا مي كنيم به جاودانگي, و لزوم اين اعتقاد براي فراموش كردن اين بزرگترين اندوه زندگي.
زندگي كوتاه است و زمان كم, اين انديشه است كه آرام را از من مي ربايد. تلاش براي تجربه ي هر چه سريعتر تمام انجام ناشده ها.. تلاش براي عميق تر زندگي كردن و عميق تر لذت بردن, دويدن و دويدن.
آرام كه راه مي روم مي ترسم, يا اندوه عمق بيشتري پيدا مي كند.
در آرامش بي آرام مي شوم, و در بي آرامي آرامش مي گيرم. و چنين است كه به انديشه ي تنهايي نيازي وصف ناپذير پيدا مي كنم.
و ترس از پايان, لحظه اي رهايم نمي كند.
—————–
شوق رهايي, زندگي بي مرز, بي انتها, آرزو و روياي حركت در سه بعد چون پرنده براي من كه انسانم و در حكت دو بعدي به انتهاي حركت مي رسم.
و باز تكرار نيما, حقيقي ترين مصراع زندگي “بايد از چيزي كاست, تا به چيزي افزود”, و من جسارت كاستن ندارم. از اين روست كه افزودن مرز پيدا مي كند, محدود مي شوم.
——————
براي هر تجربه زماني است. زماني براي جنون, زماني براي تدبير,زماني براي بي آرامي,زماني براي آرامش, و هر لحظه صدايي هست كه به تو بگويد از زمانش كه گذشت, تجربه معنايي ندارد, جز بيهودگي و استهزا شدن, و ثمري ندارد جز عذاب آنهايي كه دوستت دارند, و آزردن آنهايي كه دوستشان داري.
و اين جمله ي تلخ مكمل تمام ناآرامي ها مي شود: “هر چيز را زماني ست”.
و سپس اين انديشه كه اگر هرگز تجربه نشوند؟..و شك و ترديد در راستين بودن آنچه شادي اش مي خوانند….و تفكر پوچي, پوچي حاصل از بي دردي. هجوم فكر, حس تهي شدن و حس پوچي…پوچ مي شوم, تهي.
——————
حس اين همه تغيير, وحشتناك است. گويي هر لحظه امكان دارد انسان تازه اي در من متولد شود. و حس وحشت زده ي اين كه در پي اين همه تغيير و اين همه چهره و اين همه موجودات متفاوت “من” كجا هستم. اين حس گمگشتگي كه در پس اين همه تحول به دنبال حس هاي ثابت باشم, مداوم ها, دگرگون ناشده ها, و به خاطر نياورم. و ندانم كدام از ابتدا در من بوده و كدام تازه به دنيا آمده است. گويي بايد براي هر حس شناسنامه اي به ثبت رساند.
كاش ثبت مي شدم.
ايراد بزرگ زندگي همين است. منطق را هميشه مي تواني ثبت كني. قوانين منطق ثبت شدني هستند. تعريف كردني. توصيف شدني. و احساس…نه ثبت مي شود, نه تعريف مي شود و نه به وصف مي آيد.
و چنين است دنيايي كه بزرگترين قدرت مقتدر آفريده است, سراسر تضاد, تناقض,…
و تكرار اين مكرر كه: ” هر چيز را زماني ست” و…”بايد از چيزي كاست, تا به چيزي افزود”…
—————–
كشش به پرنده شدن و حركت سه بعدي لحظه اي رهايم نمي كند. يك حركت رها, در تمام فضا, و مغلوب كردن تمام كشش هاي جاذبه, به كار گرفتن جاذبه فقط و فقط براي رهايي…يك حركت آرام و سه بعدي و غالب, و …رهايي…از تمام آنچه كه حركت را مغلوب مي كند…تا مرز پايان…
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
زمان هايي هست كه شك مي كني. به خودت, به همه.
مي ماني. نمي داني خودت هستي؟ يا آينه اي كه ديگري را منعكس مي كند.
گاهي فكر مي كني بايد رها شوي..رها..رها..و بروي تا انتهاي دنيا. آنجا كه هيچ چيز نيست. تنها بنشيني, هزار سال, مثل بودايي ها, مثل جوكي ها, يا مثل عيسي…تا خودت را پيدا كني.
تا بداني اصلا جدا از ديگران حس زندگي كردن هست يا نه. تا بداني كجا خودت هست و كجا تصوير ديگران.
يا فكر مي كني امروز ديگر بايد تنها شوي…تنهاي تنها, و جراتش را نداشته باشي. هرگز نداني تنها كه باشي در درون خودت كدام ها را كم مي آوري. يك كلام, جسارتش را نداشته باشي كه از تمام دنيا تنها شوي. حتي براي لحظه اي.
بايد بروم…بايد بروم يك جاي دور, آن سوي دنيا, شايد روي كره ي ماه, آنجا كه هيچ كس نيست, آنجا بايد فكر كنم, بايد يك آينه دستم بگيرم و به چشم هايم خيره شوم, بايد بروم آنجا كه نان نباشد, آنجا كه درد نباشد, آنجا كه تنهايي و دلتنگي هم نباشد, آنجا كه كلام نباشد, آنجا بايد بنشينم,بايد لبخند بزنم, بايد با خودم حرف بزنم, با خودم بخندم,آنجا تا سرحد جنون اشك خواهم ريخت, آنجا تا سرحد جنون فرياد خواهم زد, آنجا تا سرحد جنون آواز خواهم خواند, آنجا تا سر حد جنون خواهم رقصيد, آنجا تا سر حد جنون چرخ خواهم زد, آنجا تا سر حد جنون قهقهه خواهم زد. آنجا تا سرحد جنون تنها خواهم بود. آنجا تا سرحد جنون بي آزار خواهم بود.
باور دارم, روزي خواهد آمد, آن روز من هستم,من…خلاء, خلاء, خلاء…آنجا فكر خواهم كرد. آنجا خودم تنها فكر خواهم كرد, تنها ي تنها.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
خبر حكم سنگسار رو مي خونم. حالم حسابي گرفته مي شه. مي رم توي يكي دو تا سايت كه فعاليت مي كنند براي ملغي شدن حكم, بهتر ميشم. مي رم توي يه سايت ديگه, پر از لعن و نفرين به عالم و آدم. دو دل مي شم و شك مي كنم به سادگي خودم. حسابي به هم مي ريزم.
————
مهم نيست دست كي با دست چه كساني توي يك كاسه است. مهم نيست كي به چه انگيزه اي داره چه جور فعاليتي مي كنه. مهم نيست هر كسي در چه حدي داره تلاش مي كنه, يا اصلا تلاش مي كنه يا نمي كنه. اين به اختيار هر كسيه. مهم نيست آدم هايي كه دارن هر جوري, كم يا زياد تلاش مي كنند خوشبخت هستند يا بدبخت, داراي عقده يا بي عقده, سرتا پا ايراد يا داراي حسن پري. مهم نيست نيت هر كس در اين حركت چيه. صادق هست يا سر تا پا دروغه.
مهم فقط يك چيزه. كسي يا كساني هستند كه به هر جرمي قراره سنگسار بشند. يعني تا سينه فرو بشند توي خاك و سنگ به سمتشون پرتاب بشه اينقدر كه جون بكنند و بميرند.
اين از بدترين و وحشيانه ترين انواع مرگ و زجر كش شدنه.
من , يا من هاي نوعي, نه قهرمان هستيم, نه سوپرمن, نه مدافع حقوق بشر, نه حتي شجاع.
من اينجا نشسته ام. خبر رو مي خونم. حالم بد مي شه. واقعا بد مي شه. فيلم ها و عكس هاي سنگسار هاي قبلي رو نگاه نمي كنم, چون تحملش رو ندارم.
فقط نمي خوام, از ته دل نمي خوام اين اتفاق حتي براي دشمنم بيفته.
دوست دارم كاري بكنم. در حد انسانيت ام. انسانيت و هميت من در اين حده كه مخالفت خودم رو از همين جا اعلام كنم. يكي دوساعتي وقت بگذارم. امضا يا ايميلي اگه لازم هست از خودم به جا بگذارم. بعد هم برم سراغ زندگي خودم و زندگي عادي ام رو ادامه بدم. ناراحت و نگران, اما نه بدبخت.
بيشتر از اين نيستم. قهرمان نيستم. شزن يا سوپرمن نيستم. شجاع هم نيستم. زندگي خودم هم از همه چيز برام مهم تره. خلاصه يك آدم معمولي هستم. بيش از حد تصور معمولي.
متاثر مي شم, غمگين و نگران مي شم. براي مدتي حالم بد مي شه. ولي بدبخت نمي شم. احساس بدبختي نمي كنم. و اونقدر هم انسان و از خود گذشته و خارق العاده نيستم كه سينه سپر كنم و برم ايران و جلوي بقيه ي جنايت ها رو بگيرم.
از نظر خيلي ها تا وقتي خودت رو براي مقصودت به خطر يا به سختي نندازي, كارت ارزشمند نيست.
اهميتي هم نداره.
مهم فقط اينه: يك نفر دارد كه مي ميرد…
اگه هر كسي مي تونه, اگه هر كسي مي خواد, هر طوري كه مي تونه,در حد انسانيت و شجاعت و دانايي اش, هر طوري كه دوست داره, جلوش رو بگيره.
همين…
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
من مي مانم و من, و دنياي تازه اي كه قدم هاي من را به رويش گشودي.
نام ها در دفتر ذهنم ثبت مي شوند و خط ميخورند, و من نوميد از يافتن حقايق زيبا, تمام لذت ها را در درون خودم جستجو مي كنم.
پس از آن گذر, رنگ ها دگرگون شده اند.
من با تمام وجود زندگي را مي بلعم, و محور تمام دنيا مي شوم. محور تمام دنيا…
يا آن تخدير كننده اي بودي با عمري به طول تمام تاريخ. نشئه ام…تا آخر دنيا از گذرت نشئه مي مانم, سرشار…
چنين است كه گذرت را دوست مي دارم. گويي طوفاني كه چشم هاي خواب گرفته ام از بيماري تنبل آفتاب را گشود,سهمگين بر من وزيدي, هوشيارم كردي براي تمام ساليان آتي…مست مي شوم, مست… مست بودنت, مست نبودنت, …كنار من باشي يا نباشي, حضورت در من جاري ست, نشئه ام مي كند…
به يقين مي دانم, زندگي زيباست…
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
با مدارك رسيديم به اتاوا. خيابان metcalfe. تنها مشكل اين بود كه از مدارك كپي نداشتيم و هنوز هم از بانك money order نگرفته بوديم.
رفتم مغازه هاي نزديك سفارت كپي بگيرم. عكاسي بسته بود. مجبور شدم برم سوپر ماركت اونطرف چهارراه. ايراني بودند!!!! كپي گرفتم و گل آقا هم كارهاي بانكي رو كرد و ساعت ۱۰ رفت توي سفارت. من هم كه روسري نداشتم موندم بيرون توي ماشين.
خدا عمرشون بده. يك ساعته گذرنامه رو تمديد كردند و مهر زدند. گل آقا اومد بيرون و راهمون رو گرفتيم به طرف مرز, اينبار از طرف اتاوا.
ساعت ۱ بعد از ظهر رسيديم به مرز. گذرنامه ها رو داديم و رفتيم تو.
دو تا افسر (يه خانم و يه آقا): شما ديروز آمريكا بوديد؟
گل آقا و كتبالو: بله.
-: پس چرا ديروز از اون يكي مرز و امروز از اين يكي؟
-: ولله چه عرض كنيم. گذرنامه ها رو با دقت ملاحظه بفرماييد خودتون متوجه مي شين.
-: !؟؟
-: عرض شود كه ديروز رفتيم وارد آمريكا بشيم. فرمودند گذرنامه تون به جاي شش ماه, چهار ماه اعتبار داره. عرض كرديم چاره چيه. فرمودند برين تمديد اعتبار كنيد. عرض كرديم بعد از تمديد اعتبار با توجه به اين كه ويزا جهت يك بار ورود بوده اجازه مي فرماييد دوباره وارد كشورتون بشيم. فرمودند توي كامپيوتر شرايطتون رو مي نويسيم و توي گذرنامه هم قيد مي كنيم. اينطور شد كه با اجازه ي شما يه تك پا از نياگارا رفتيم اتاوا و گذرنامه رو تمديد كرديم و اين مرتبه از اين يكي مرز كه سر راه اتاوا ست خدمت رسيديم.
-: شما همين امروز گذرنامه رو تمديد كرديد؟
-: جسارتا بله. يه نگاهي به تاريخ بندازيد لطفا. حدود دو ساعت پيش مهر خورده؟
-: و به اين سرعت كارتون انجام شد؟
-: بله.
-: WOW!!!! (با شدت هر چه بيشتر بخونيدش. افسره تقريبا چهار چنگولي مونده بود!!!)
-: واسه چي مي خواين برين آمريكا.
-: عروسيه.
-: عروسي كي؟
-: ولله مامان فري (كه مشخصاتش رو ديروز كامل توي كامپيوتر وارد كردند) يه دوستي دوره ي دبيرستانش داشته كه دخترش داره ازدواج مي كنه. ما هم دعوت داريم. تاريخ ۲۶ نوامبر.
-: جد و آبادتون؟
-: مامان فري و بابا جان و داداشي و مامان بزرگم و بابا بزرگم و خاله بزرگه و عمه ها و همسايه ي دست راستي و پشت سري و ….
-: جد و آباد كساني كه مي رين ملاقاتشون؟
-: خاله شقايق و سروناز خانم و آقا قوام و برديا.
-: وضعيتتون در كانادا. مدرك اقامتتون. اسلحه؟ شغلتون؟ در آمدتون؟ مدرسه مي رين؟ كيف پولتون و ببينيم.قدتون. وزنتون. كار تون در ايران؟ دولتي؟ ملتي؟ از ايران در رفتين؟ دولت رو دوست دارين؟ دولت دوستتون داره؟ آدرس ايرانتون؟. كف دستتون.نوك انگشتاتون. تخم چشماتون. گوگوري مگوري ( آخه از همه ي حرف ها گذشته بگو بخند و مودب و سرحال هم بودن).. حالا آدرس هتلتون. آدرس خاله تون. آدرس دختر خاله تون. آدرس شوهر خاله تون. فك و فاميلتون كجاي دنيان؟ شغل فك و فاميلتون؟ ناز بشين..چه زبون قشنگي دارين..(جزو خوش و بش ها بود). واي بگردم. چه ژاكتتون قشنگه…دارو با خودتون دارين؟آب شنگولي؟ گوشت يا هر جور خوراكي؟ كادو؟ پول نقد چقدر همراتونه؟ مي دونين اگه جوابتون يه چيزي باشه و ما چيز ديگه ي از بازرسي پيدا كنيم براتون مشكل درست مي شه؟ اين تزئينات كريسمس مون رو دوست دارين؟ به نظرمون درخته يه كمي تزئيناتش بايد رنگي تر باشه. شما چي فكر مي كنين؟ (كلي افسر آمريكايي داشتند به يه درخت كريسمس و تزئيناتش ور مي رفتند و گاه گداري هم از ما نظر و تاييد مي خواستند!! كلا مرز خيلي خلوتي بود.). حالا سوئيچ ماشينتون رو بدين. خودتون هم همين جا بشينين و خوش بگذرونين تا ما ماشينتون رو بگرديم.
-: اطاعت امر.
(دو دقيقه بعد افسرآقاهه بر مي گرده): اين ماشينتون چطوري استارت مي خوره؟
گل آقا (بلند مي شه و ميره طرف افسره): قلق داره قربان. مي خواين بيام براتون روشنش كنم.
-: نه. شما اينجا تشريف داشته باشين. فقط بگين كه چطور روشن مي شه.
-: دستتون رو بگذارين روي گوشه ي سمت چپ بالاي دگمه ي ضبط صوت. نوك دماغتون رو به موازات برف پاك كن ها نگه دارين. يه صلوات بفرستين و در حالي كه آينه ي سمت كمك راننده رو با شست پاي چپتون يه ور مي كنين, با زبونتون فرمون رو نم بزنين و سوئيچ رو بچرخونين.
-: اوكي. اوكي. عالي.
…..
(بعد از نيم ساعت)
يه افسر ديگه (از در پشتي وارد مي شود): هه. چه بامزه اين. من دوست ايراني زياد داشتم. چند تا كلمه ايراني هم بلدم. شما به زبونتون مي گين “فارسي”. نه؟
كت بالو و گل آقا: (عين بز با لبخند سر تكون ميدن). چه خوب فارسي صحبت مي كنيد.
-: ولي شما مسلما بهتر انگليسي صحبت مي كنيد.
-: واي…نه بابا. بهتري از خودتونه.
-: يه سري ايراني هم در اتاوا هست كه از خيلي سال پيش اومدن و مال يه گروهي هستند كه خودشون رو گاهي آتش مي زنند.
-: (گل آقا دوزاريش افتاد) آهان. مجاهدين رو مي گين.
-: آره. فكر كنم. نمي شناسينشون.
-: نه. ولي در موردشون زياد مي دونيم. گروه هاي افراطي هستند.
-: بله..افراط خيلي بده. راستي توي ماشينتون يه سري يادداشت هاي فرانسه پيدا كرديم. چي هستند؟
كت بالو: ولله مشق شب هاي بنده اند اگه اشكال نداره. اگه هم دوست داشتين كه ورشون دارين. قابلي نداره. (حالا گيرم ما سر بريده توي ماشين داشتيم. عجب بي همه كسايي هستندها. خوبه پرنوگرافي اونجا نداشتم!!!)
-: جالبه. ايراني ها خيلي هاشون فرانسه مي خونن.
-: بله. علاقه است ديگه.
-:آره…جد و آباد من اينجوري بودند. اونجا رفتند. اينجا اومدند. شما چي؟ جد و آبادتون چطورين؟ ايران هستند؟ چرا نميان اينجا؟ بياين اينجا. خيلي خوبه. مي ريم شام thanksgiving. چرت…پرت…خوب ديگه. بااجازه مرخص مي شم. انشالله سفرخوبي داشته باشين.
(بعد از يه نيم ساعت ديگه).
دو تا افسرها كه حدود يك ساعتي توي ماشين ما رو گشتند, برگشتند.
افسر آقا: شما قراره كسي رو توي نيويورك ملاقات كنين؟
كت بالو و گل آقا: !!^%،؟؟ نه. ما كسي رو توي نيويورك نداريم. چطور مگه؟
-: آخه توي ماشينتون يه نوت پيدا كرديم كه دو تا آدرس نيويورك روش نوشتين.
كت بالو: آهان…افسر جون ببين, NY ديدي به نظرم. اين نورت يوركه (محله اي در تورنتو). ما خيلي از دوستامون اونجان. آدرس اونهاست.
-: آهان. متاسفم. خوب ديگه. مداركتون رو بگيرين. مي تونين برين آمريكا.
-: خدا عمر باعزت و بركتتون بده قربون.
توضيح اين كه هنوز كه هنوزه ما اون برگه ي يادداشت رو نتونستيم پيدا كنيم. تمام ماشين رو گشته بودن اما اصلا به هم نريخته بودند. توي تمام كيف كامپيوتر ها, زير تمام زيرپايي هاي ماشين, يكي يكي كاغذها و لاي تمام كتابها رو نگاه كرده بودند. اين رو از تغييرات كوچكي كه به وجود اومده بود مي شد فهميد. اما با اين كه تمام چمدون ها رو گشته بودن ولي همه چيز مرتب بود و تا حد ممكن سرجاي خودش.
دو بار هم افسر خانم كارت مهاجرت من رو تقريبا گم كرد, تا بالاخره به سلامتي و خوشي پيداش كرديم و تحويلش گرفتيم.
خلاصه حدود ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهر وارد خاك آمريكاي جنايتكار شديم.
(ادامه دارد)
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
توي راه برگشت از نياگارا به (تورنتو و سپس) اتاوا تصميم گرفتيم كه اگه كار گذرنامه يا گذشتن از مرزمون درست نشد بريم و اين مدت سه روز رو در اتاوا يا مونترآل بگذرونيم كه مي دونستيم حسابي هم خوش خواهد گذشت.
سر راه رفتيم يه مك دانلد و نشستيم براي صرف صبحانه. گرسنه ي گرسنه بوديم. باران هم شروع شده بود.
يادم بود كه شناسنامه ها براي كاري دست وكيل هستند و بايد براي تمديد گذرنامه ي گل آقا پس بگيريمشان. توي راه به سفارت ايران در اتاوا تلفن زديم كه در مورد مدارك لازم سوال كنيم. گفتند بريم خونه امون و روي سايت “سلام ايران” مدارك رو ببينيم!!
ما هم از همون وسط اتوبان به دوستان زنگ زديم و گفتيم روي اينترنت نگاه كنند و خبر بدن.
خدا رو شكر فقط عكس لازم بود و شناسنامه و البته اصل گذرنامه و مدرك اقامتمون در كانادا كه همه يا دستمون بود يا در طول يكي دو ساعت مي شد تهيه شون كرد.
رسيديم تورنتو. مستقيم رفتيم عكاسي و بعد هم پيش وكيل براي گرفتن شناسنامه ها. تا عكس حاضر بشه هم رفتيم خونه ي دوستمون و نهار رو با هم خورديم.
ساعت ۴ بعد از ظهر از تورنتو راه افتاديم به سمت اتاوا. چشمتون روز بد نبينه. بارون مثل سيل مي باريد.توي جاده اصلا ديد نداشتيم. من با پررويي يك ساعتي رانندگي كردم و بعد گل آقا نشست. بعد از يك ساعت رانندگي به دليل باران شديد تصميم گرفتيم وسط راه توي كينگزتون اطراق كنيم.
تلفن زديم به واشنگتن و هتل رو براي روز اول كنسل كرديم. رفتيم يه متل پيدا كرديم و من -بلانسبت مرغابي- شيرجه زدم توي حمام.
شام رو هم رفتيم يك “رستوران بار” خوشگل توي مركز شهر.
صبح ساعت هتل زنگ نزد و ما به جاي ۶:۳۰, ۷:۳۰ از خواب بيدار شديم. به هر صورت به سرعت راه رو به طرف اتاوا ادامه داديم.
بنابراين شب اول رو به جاي واشنگتن در كينگزتون گذرونديم و صبح روز دوم سفر حدود ساعت ۹:۳۰ صبح رسيديم اتاوا….
————————————-
تفال:
حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي
من از آن روز كه در بند تو ام آزادم
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
ديروز يه ميتينگ خارج از شركت داشتيم. مارتين خان گفت چون هر بار من ماشين آوردم اينبار نوبت اونه كه ماشين بياره.
اين مارتين خان ما خيلي خيلي خسيسه. دو سال و هشت ماه و سه روزه كه باهاش همكار هستم, نديدم كه حتي يه بار يه قهوه بخره. هر روز خدا هم يه ساندويچ كالباس -دو تا نون تست, يه ورقه پنير و دو يا سه ورق كالباس- گاهي با يه دونه سيب مياره و مي خوره. هيچ وقت حتي يك بار هم نديدم كه غذا بخره.
رفتم سوار ماشين بشم, چشمتون روز بد نبينه. يه تويوتاي مدل ۱۹۶۸!!! خوب, ايرادي كه نداره, هان؟ نشستم توي ماشين. مارتين بهم هشدار داد: كتي شيشه ي طرف خودت رو نكشي پايين ها. خرابه. مي افته روت!!!!
دوباره: كتي. متاسفم. اما بخاري ماشين كار نمي كنه. واسه ي اين كه شيشه ها بخار نگيرند بايد شيشه ي طرف خودم رو بكشم پايين.!! (حالا بارون داره مثل سيل مي باره!!!)
دوباره: كتي چه خوب شد كه تو امروز لباس گرم پوشيدي. وگرنه الان توي ماشين من يخ مي زدي!!
مشكل عجيبي دارم. يك نفر هستم, در صورتي كه به اندازه ي دو يا سه نفر علايق مخ