Buy Ambien Without Prescription

Archive for آذر, ۱۳۸۳

دوشنبه
آذر ۳۰,۱۳۸۳
امروز كلاس آموزشي داشتيم, فردا هم ادامه اش است. در اصل در مورد كاري هست كه من و تيممون داريم انجام مي ديم. با توجه به اين كه "سه سال چهار ماه كم" هست كه دارم روي همين تكنولوژي كار مي كنم, فكر مي كردم مطالب اين كلاس رو فوت آب باشم. شرمنده, ولي اينقدر چيزهاي اين كلاس رو بلد نبودم كه حسابي متعجب شدم. يعني بلد بودم, ولي به اين عمق توش شيرجه نزده بودم. هر چي رو كه مي اومد توضيح بده به اين نتيجه مي رسيدم كه "آهان...از اين لحاظ!!!". (خواهر شوهر نقلي مي دونه اين يعني چي. جاش خاليه!!). تازه خيلي چيزها رو هم نفهميدم!!!! خلاصه كه امروز: "تا بدانجا رسيد دانش من, كه بدانم همي كه نادانم". جاي شكرش باقيه كه با اين كه تا حالا "در جهل مركب بودم".ولي به ابد الدهر نكشيد. تمام مدت كلاس اين شعر توي مغزم مي اومد: " آن كس كه نداند و بداند كه نداند, لنگان خرك خويش به منزل برساند". از اين به بعد من مي مونم و لنگان خرك بيچاره. --- از تمام اين حرف ها گذشته, يه كار به كارهاي توي ليستم اضافه شد: خوندن مجدد بسيار عميق تمام اون چيزهايي كه اين دو سال و خرده اي روشون كار كردم. خدا بده بركت.

حكايت

یکشنبه
آذر ۲۹,۱۳۸۳
مي نوشم, مي نوشم,...يك جفت چشم مي آيند, واضح تر مي خواهمشان,‌ باز مي نوشم. . . نوشتن آغاز مي كنم,‌ باز مي نوشم... هواي دست هايت را كرده ام باز دوباره. حكايت چيست اين عاشق شدن؟ اين همه خواستن و خواستن ... مدت ها بود تو را ننوشته بودم. دليلش چيست؟ مي دانم, و مي دانم كه مي داني. مستي ولي...باز تو را مي آورد. نيستي, حكايت هاي تو باقي ست. هر بار مي پندارم فراموش مي شوي, هر بار تو هستي... با دلهره به وعده گاه مي آيم, مي نشينم, منتظر,‌ از بيرون مي آيي, قدم هايت را دنبال مي كنم, و حركت دست هايت را..كه بازي مي كنند, مي نشيني, هيچ نمي گويي, نگاه مي كني, مي پرسم, جوابي نيست, فقط نگاه مي كني,‌ يك لبخند,‌ هرگز ندانسته ام, چيزي نداشتي كه بگويي,‌ يا صندوقچه ي راز بودي. بارها به اينجا رساندي ام, هرگز چيزي براي گفته شدن نبود. كه اگر بود سكوتي نبود. كاش مي شد هزاران بار براي بار اول ديد, كاش مي شد هزاران بار براي بار اول بوسيد و لمس كرد. حتي تو را,‌ روسپي اي كه به بهاي شعر و نگاه خودت را مي فروشي,‌ به بهاي يك زندگي...و براي ارضاي خودپرستي هايت. بعد از آن بارها تكرار كردي, همه چيز دروغ بود. دانه هاي به دام انداختن يك صيد,‌ يك صيد ديگر, نه براي اطفاي هيچ يك از نيازهايت, صياد هستي و حرفه ات صيادي, و صيد نياز داري,‌براي امرار معاش, براي زندگي... به چشم صيد هايت نگاه مي كني, و برايشان اواز مي خواني,‌ مار...و افسون مي كني,‌ چنان كه هر مستي ي ياد تو را باز آورد,‌و هر نگاهي با چشم هاي تو قياس شود. تهي هستي, تهي.ليك در ذهن من زيباترين اشعار را مي آفريني. و...گفته اي "عاشق ها بسيار برايت سروده اند". بسيار..بسيار... خواستم ديگر هرگز برايت نسرايم,‌ هرچند گويا من هم يكي از همه بودم. يكي از همه. امروز به يقين مي دانم, من هم يكي از تمام آن جمع بودم. حقيقت است: ابله ترين ابله روزگارم. ابله...مست...مست...مست... دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار پيوست: نوشته هاي من هيچ وقت ويرايش نمي شند, خصوصا اين يكي كه تقريبا در عالم نيمه هوشياري و نيمه بيداري نوشته شده. به عنوان مرجع ادبيات و دستور زبان بهش نگاه نكنيد لطفا.

چركنويس ذهني

یکشنبه
آذر ۲۹,۱۳۸۳
بزرگترين اندوه , اندوه كوتاهي زندگي است و زمان محدود. و چنين است كه اعتقاد پيدا مي كنيم به جاودانگي, و لزوم اين اعتقاد براي فراموش كردن اين بزرگترين اندوه زندگي. زندگي كوتاه است و زمان كم, اين انديشه است كه آرام را از من مي ربايد. تلاش براي تجربه ي هر چه سريعتر تمام انجام ناشده ها.. تلاش براي عميق تر زندگي كردن و عميق تر لذت بردن, دويدن و دويدن. آرام كه راه مي روم مي ترسم, يا اندوه عمق بيشتري پيدا مي كند. در آرامش بي آرام مي شوم, و در بي آرامي آرامش مي گيرم. و چنين است كه به انديشه ي تنهايي نيازي وصف ناپذير پيدا مي كنم. و ترس از پايان, لحظه اي رهايم نمي كند. ----------------- شوق رهايي, زندگي بي مرز, بي انتها, آرزو و روياي حركت در سه بعد چون پرنده براي من كه انسانم و در حكت دو بعدي به انتهاي حركت مي رسم. و باز تكرار نيما, حقيقي ترين مصراع زندگي "بايد از چيزي كاست, تا به چيزي افزود", و من جسارت كاستن ندارم. از اين روست كه افزودن مرز پيدا مي كند, محدود مي شوم. ------------------ براي هر تجربه زماني است. زماني براي جنون, زماني براي تدبير,‌زماني براي بي آرامي,‌زماني براي آرامش, و هر لحظه صدايي هست كه به تو بگويد از زمانش كه گذشت, تجربه معنايي ندارد, جز بيهودگي و استهزا شدن, و ثمري ندارد جز عذاب آنهايي كه دوستت دارند, و آزردن آنهايي كه دوستشان داري. و اين جمله ي تلخ مكمل تمام ناآرامي ها مي شود: "هر چيز را زماني ست". و سپس اين انديشه كه اگر هرگز تجربه نشوند؟..و شك و ترديد در راستين بودن آنچه شادي اش مي خوانند....و تفكر پوچي, پوچي حاصل از بي دردي. هجوم فكر, حس تهي شدن و حس پوچي...پوچ مي شوم,‌ تهي. ------------------ حس اين همه تغيير, وحشتناك است. گويي هر لحظه امكان دارد انسان تازه اي در من متولد شود. و حس وحشت زده ي اين كه در پي اين همه تغيير و اين همه چهره و اين همه موجودات متفاوت "من" كجا هستم. اين حس گمگشتگي كه در پس اين همه تحول به دنبال حس هاي ثابت باشم, مداوم ها, دگرگون ناشده ها, و به خاطر نياورم. و ندانم كدام از ابتدا در من بوده و كدام تازه به دنيا آمده است. گويي بايد براي هر حس شناسنامه اي به ثبت رساند. كاش ثبت مي شدم. ايراد بزرگ زندگي همين است. منطق را هميشه مي تواني ثبت كني. قوانين منطق ثبت شدني هستند. تعريف كردني. توصيف شدني. و احساس...نه ثبت مي شود, نه تعريف مي شود و نه به وصف مي آيد. و چنين است دنيايي كه بزرگترين قدرت مقتدر آفريده است, سراسر تضاد, تناقض,‌... و تكرار اين مكرر كه: " هر چيز را زماني ست" و..."بايد از چيزي كاست, تا به چيزي افزود"... ----------------- كشش به پرنده شدن و حركت سه بعدي لحظه اي رهايم نمي كند. يك حركت رها, در تمام فضا,‌ و مغلوب كردن تمام كشش هاي جاذبه, به كار گرفتن جاذبه فقط و فقط براي رهايي...يك حركت آرام و سه بعدي و غالب, و ...رهايي...از تمام آنچه كه حركت را مغلوب مي كند...تا مرز پايان... دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

آن روز,آنجا

شنبه
آذر ۲۸,۱۳۸۳
زمان هايي هست كه شك مي كني. به خودت, به همه. مي ماني. نمي داني خودت هستي؟ يا آينه اي كه ديگري را منعكس مي كند. گاهي فكر مي كني بايد رها شوي..رها..رها..و بروي تا انتهاي دنيا. آنجا كه هيچ چيز نيست. تنها بنشيني, هزار سال,‌ مثل بودايي ها, مثل جوكي ها,‌ يا مثل عيسي...تا خودت را پيدا كني. تا بداني اصلا جدا از ديگران حس زندگي كردن هست يا نه. تا بداني كجا خودت هست و كجا تصوير ديگران. يا فكر مي كني امروز ديگر بايد تنها شوي...تنهاي تنها,‌ و جراتش را نداشته باشي. هرگز نداني تنها كه باشي در درون خودت كدام ها را كم مي آوري. يك كلام,‌ جسارتش را نداشته باشي كه از تمام دنيا تنها شوي. حتي براي لحظه اي. بايد بروم...بايد بروم يك جاي دور,‌ آن سوي دنيا,‌ شايد روي كره ي ماه,‌ آنجا كه هيچ كس نيست,‌ آنجا بايد فكر كنم,‌ بايد يك آينه دستم بگيرم و به چشم هايم خيره شوم, بايد بروم آنجا كه نان نباشد,‌ آنجا كه درد نباشد,‌ آنجا كه تنهايي و دلتنگي هم نباشد, آنجا كه كلام نباشد,‌ آنجا بايد بنشينم,‌بايد لبخند بزنم, بايد با خودم حرف بزنم, با خودم بخندم,آنجا تا سرحد جنون اشك خواهم ريخت, آنجا تا سرحد جنون فرياد خواهم زد, آنجا تا سرحد جنون آواز خواهم خواند,‌ آنجا تا سر حد جنون خواهم رقصيد, آنجا تا سر حد جنون چرخ خواهم زد, آنجا تا سر حد جنون قهقهه خواهم زد. آنجا تا سرحد جنون تنها خواهم بود. آنجا تا سرحد جنون بي آزار خواهم بود. باور دارم, روزي خواهد آمد,‌ آن روز من هستم,‌من...خلاء, خلاء,‌ خلاء...آنجا فكر خواهم كرد. آنجا خودم تنها فكر خواهم كرد, تنها ي تنها. دوستتون دارم,‌ خوش بگذره, به اميد ديدار

حكم سنگسار

جمعه
آذر ۲۷,۱۳۸۳
خبر حكم سنگسار رو مي خونم. حالم حسابي گرفته مي شه. مي رم توي يكي دو تا سايت كه فعاليت مي كنند براي ملغي شدن حكم, بهتر ميشم. مي رم توي يه سايت ديگه, پر از لعن و نفرين به عالم و آدم. دو دل مي شم و شك مي كنم به سادگي خودم. حسابي به هم مي ريزم. ------------ مهم نيست دست كي با دست چه كساني توي يك كاسه است. مهم نيست كي به چه انگيزه اي داره چه جور فعاليتي مي كنه. مهم نيست هر كسي در چه حدي داره تلاش مي كنه, يا اصلا تلاش مي كنه يا نمي كنه. اين به اختيار هر كسيه. مهم نيست آدم هايي كه دارن هر جوري, كم يا زياد تلاش مي كنند خوشبخت هستند يا بدبخت, داراي عقده يا بي عقده,‌ سرتا پا ايراد يا داراي حسن پري. مهم نيست نيت هر كس در اين حركت چيه. صادق هست يا سر تا پا دروغه. مهم فقط يك چيزه. كسي يا كساني هستند كه به هر جرمي قراره سنگسار بشند. يعني تا سينه فرو بشند توي خاك و سنگ به سمتشون پرتاب بشه‌ اينقدر كه جون بكنند و بميرند. اين از بدترين و وحشيانه ترين انواع مرگ و زجر كش شدنه. من , يا من هاي نوعي,‌ نه قهرمان هستيم, نه سوپرمن, نه مدافع حقوق بشر, نه حتي شجاع. من اينجا نشسته ام. خبر رو مي خونم. حالم بد مي شه. واقعا بد مي شه. فيلم ها و عكس هاي سنگسار هاي قبلي رو نگاه نمي كنم, چون تحملش رو ندارم. فقط نمي خوام, از ته دل نمي خوام اين اتفاق حتي براي دشمنم بيفته. دوست دارم كاري بكنم. در حد انسانيت ام. انسانيت و هميت من در اين حده كه مخالفت خودم رو از همين جا اعلام كنم. يكي دوساعتي وقت بگذارم. امضا يا ايميلي اگه لازم هست از خودم به جا بگذارم. بعد هم برم سراغ زندگي خودم و زندگي عادي ام رو ادامه بدم. ناراحت و نگران, اما نه بدبخت. بيشتر از اين نيستم. قهرمان نيستم. شزن يا سوپرمن نيستم. شجاع هم نيستم. زندگي خودم هم از همه چيز برام مهم تره. خلاصه يك آدم معمولي هستم. بيش از حد تصور معمولي. متاثر مي شم, غمگين و نگران مي شم. براي مدتي حالم بد مي شه. ولي بدبخت نمي شم. احساس بدبختي نمي كنم. و اونقدر هم انسان و از خود گذشته و خارق العاده نيستم كه سينه سپر كنم و برم ايران و جلوي بقيه ي جنايت ها رو بگيرم. از نظر خيلي ها تا وقتي خودت رو براي مقصودت به خطر يا به سختي نندازي, كارت ارزشمند نيست. اهميتي هم نداره. مهم فقط اينه: يك نفر دارد كه مي ميرد... اگه هر كسي مي تونه, اگه هر كسي مي خواد, هر طوري كه مي تونه,در حد انسانيت و شجاعت و دانايي اش, هر طوري كه دوست داره, جلوش رو بگيره. همين... دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

طوفان

چهارشنبه
آذر ۲۵,۱۳۸۳
من مي مانم و من, و دنياي تازه اي كه قدم هاي من را به رويش گشودي. نام ها در دفتر ذهنم ثبت مي شوند و خط ميخورند, و من نوميد از يافتن حقايق زيبا, تمام لذت ها را در درون خودم جستجو مي كنم. پس از آن گذر, رنگ ها دگرگون شده اند. من با تمام وجود زندگي را مي بلعم, و محور تمام دنيا مي شوم. محور تمام دنيا... يا آن تخدير كننده اي بودي با عمري به طول تمام تاريخ. نشئه ام...تا آخر دنيا از گذرت نشئه مي مانم, سرشار... چنين است كه گذرت را دوست مي دارم. گويي طوفاني كه چشم هاي خواب گرفته ام از بيماري تنبل آفتاب را گشود,سهمگين‌ بر من وزيدي, هوشيارم كردي براي تمام ساليان آتي...مست مي شوم, مست... مست بودنت, مست نبودنت, ...كنار من باشي يا نباشي, حضورت در من جاري ست, نشئه ام مي كند... به يقين مي دانم,‌ زندگي زيباست... دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
دوشنبه
آذر ۲۳,۱۳۸۳