این قسمت اول واسه ی چشم های آقایون نیست. آقایون بپرن قسمت دوم.
دهه. چه با نمک. این سایته رو قبلا ندیده بودم.
سایت زنان.
این هم لینک به سکسی ترین مردهای پاییز امسال!!!
با یه عالمه جوک اینجا.
با یه عالمه جدول و بازی…
و غیبت!!!
و عالی ترینش: ۵۰ دلیل برای زن بودن. از خنده غش کردم.
یه نگاه به دلیل نوزدهم و دلیل بیستم و سی و یکم و سی و چهارم و سی و ششم و چهل و دوم بندازین. فوق العاده بودن.
خیلی با حال بود. کلی از سایته خوشم اومده.
بالاخره یه سایت زنونه ی درست و حسابی درست شد!! دلم لک زده واسه ی یه دنیای زنونه ی زنونه به جای این مزخرفاتی که در دنیای مرد سالار به خوردمون می دن.
(قصدم توهین به آقایون نبود ها. یه کمی درد دل زنونه بود.گرچه که قرار بود شما آقایون این قسمت رو نخونین. این بار ایرادی نداره. از آقایون بیشتر از این انتظار نمی ره دیگه.)
—————————————
زندگی همینه. جنگل تمام عیار. تا هر جایی که زورت می رسه و می تونی بتازونی پی هر چی که دلت می خواد. بی رودرواسی با هر کسی. اگه به خاطر کسی زمانی کاری رو نکردی, فرصت از دست خودت رفته.
زندگی رو باید با تمام وجود زندگی کرد. این بزرگترین درسیه که یادش گرفتم. و..باید به همون اندازه به بقیه اجازه داد همونطوری که می خوان بازی اش کنند.
توانا شدن اصلی ترین شرط قشنگ بازی کردنه. توانا شدن اصلی ترین شرط اینه که از زندگی لذت ببری و به دیگران هم همین امکان رو بدی.
لحظه هایی که از دست می رن هرگز بر نمی گردن و این بزرگترین تاسف من در زندگیه. اینه که امروز حتی یک لحظه ام رو هم نمی تونم بی استفاده بگذرونم. لذت می برم…لذت می برم و سعی می کنم به دیگران کمک کنم لذت ببرند.
اصل و اساس این جنگل همینه. توانا بشی مثل شیر, سلطنت کنی عاشقانه و کمک کنی تمام خرگوش ها شیر بشن, نه گرگ.
یه بار شنیدم شیر به دلیل “وحدت وجود” ه که سلطان جنگله و نه هیچ چیز دیگه. عجیبه. با توجه به این جمله به نظرم یه جای راه رو دارم اشتباه می رم. یا زیادی آدم شده ام, یا آدمیت رو کامل گم کرده ام, یا وحدت وجود تعریفی به غیر از تعریف ذهن من داره.
یه گذر از عرفان و مذهب داشتم. ازش رد شدم. باز برای بار دوم در زندگیم مذهب رو به کل رد کردم. پیچیدم و برگشتم سر جای اول…
“لطف خدا بیشتر ا زجرم ماست…نکته ی سربسته چه دانی خموش”
یک چیز بی تغییر موند. حسرت عاشقی و داشتن اون حس ناب, که به نظر میاد در دنیا فقط و فقط با شراب میسره. و بی شراب…هیچ کجا نمی شه پیداش کرد. هیچ کجا.
“درین زمانه رفیقی که خالی از خلل است…صراحی می ناب و سفینه ی غزل است”
تردیدی نیست. باید مست شد. باید مست شد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پیوست: متاسفم. قسمت دوم چرکنویس ذهنی بود. ساعت ۲ نصفه شبه. ذهنم شلوغه. در گیر مفاهیم…شراب رو باز کردم و جای همگی خالی می خوام شروع کنم به نوشیدن. وقتی ۲ نصفه شب بی خوابی به سر آدم بزنه و فردا تمام روز رو از ۹:۳۰ تا ۵:۳۰ میتینگ داشته باشه بهتره به زور شراب ذهنش رو آروم کنه و آسته آسته مثل دختر ناز بخوابه.
به سلامتی همگی…بعد از نوشیدن یه جورایی دنیا قشنگتره. عجب چیزیه…
بیا ساقی از می طلب کام دل….که بی می ندیدم من آرام دل
گر از وصل جان تن صبوری کند…دل از می تواند که دوری کند
يه ايميل از يه دوستي امروز گرفتم به اين شرح:
لطفا اگه آدرس يا شماره تلفن درستتون توي اركات هست برين و پاكش كنين. چون اداره ي مفاسد از اين شماره ها و آدرس ها استفاده مي كنه كه كساني كه عكس نيمه لخت (يا كاملا لخت!!) توي اركات گذاشتن رو پيدا و دستگير كنه.!!!!
عجب خوش سليقه اند مفاسدي ها. لابد خوشگل هاش رو هم دست چين مي كنند!!!
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
پیوست: یه آهنگ دیگه هم به اون بالا اضافه شده.مال فرشید امین است. یه کمی دلگیره. یک آن خیلی به دلم نشست. ایناهاش, این شعرشه:
من دیگه دست نمی دم.. با اون که دشمن منه
با اون که خواهان ستیز..با اون که خواهان غمه
من دیگه گریه کنون…به محفل درد نمی رم
توی تابستون عشق..حیفه که ماتم بگیرم
بیا دستم بگیر ساقی..بیا دستم بگیر ساقی.. نمی دونی چه ها دیدم…دراین دنیای پوشالی…
بیا دستم بگیر ساقی..بیا دستم بگیر ساقی
توی سرخی رگ های بدنم..شعر تو جاری تر از خون منه
توی سرمای زمستون دلم..اسم تو شعله ی داغ بدنه
بیا دستم بگیر ساقی..بیا دستم بگیر ساقی..از این داغی که من دیدم..در این دنیای پوشالی
بیا دستم بگیر ساقی..بیا دستم بگیر ساقی
من دیگه دست نمی دم..با اون که دشمن منه…با اون که خواهان ستیز..با اون که خواهان غمه
ریزش قصر صدام…شعر من ساده و خام..تپش خواهش من..لحظه ی آوای منه..
قشنگ می گه حافظ وقتی می گه:
در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
صراحی می ناب و سفینه ی غزل است
ببينم كسي مي دونه آرنولد شواردزنگر بازوها و مشت هاش رو يه چند ساعتي به كسي قرض مي ده يا نه؟
عجيب وسوسه شده ام با مشت بزنم تو چونه ي ملت.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
مارتين يه روز زودتر از ماه عسل برگشته!!! موضوع اينه كه مي خواد يه روز مرخصي اش رو هفته ي ديگه استفاده كنه.
ايميل فرستاده و مي گه كه خيلي بهش خوش گذشته. قراره عكس ها رو هم پشت بندش بفرسته.
—————————————-
استيو و مارك اومدن پايين كه روي همون پروژه اي كه معنويات من رو به خطر انداخت كار كنند. بايد از يكي از دستگاه هاي تست استفاده كنند. اومدن و ديدن ورودي و خروجي دستگاه رو بلد نيستند. مارك به استيو مي گه منوال دستگاه رو نگاه كردي؟ استيو مي گه ” what do you mean? I am a guy. Guys never go to manual.”
حالا قرار شده كه من منوال رو بخونم و تست هاي دستگاه رو بفهمم و كار با دستگاه رو ياد بگيرم و يه داكيومنت خلاصه شده آماده كنم!!!! دقيقا يكي از پاشنه ها ي آشيل آقايون همين جاست.
بعد هم ده دقيقه با دستگاه بازي كردن و سر در نياوردن و راهشون رو كشيدن و رفتن بالا!!!! تنها كاري كه مي مونه اينه كه سر و گوش آب بدم ببينم دارن دو تايي روي پروژه كار مي كنن بي اطلاع كت بالو خانم يا نه. اين رقابت ها و پنهان كاري ها آدم رو مي كشه بالاخره. چخه..چخه…بي خيال.
—————————————-
دارم يه كلاس ديگه رو شروع مي كنم. رقص يكي از رقاصه هاي اينجا رو خيلي دوست داشتم. اتفاقي كسي رو پيدا كردم كه باهاش آشناست و قراره شماره اش رو بهم بده كه برم كلاسش و رقصش رو ازش ياد بگيرم. يه دو سه سالي طول مي كشه تا ياد بگيرم به نظرم. واقعا كارش حرف نداره اين دختر.
—————————————–
دوشنبه صبح ها كه ميام سر كار حدود دو سه ساعتي ميگذره تا حوصله ي كار كردن پيدا مي كنم.
تقريبا دو سه ساعت اول در حالت گذر از تعطيلي به كار هستم. اما بعدش موتورم راه مي افته و …قييييي…ژ.
مزخرفترين زمان هفته دقيقا دوشنبه از ساعت ۷ صبح تا ۱۱ صبحه. بعدش چهارشنبه از ۷ صبح تا ۱۱ صبح كه ميتينگ هفتگي است. و بهترين زمان هفته جمعه از ساعت ۱۲ ظهر تا ۱۲ شبه به نظر من.
با اجازه تون مرخص بشيم ديگه. قان…قان…قي…..يژ.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
طلسم شکست…باور می کنی؟ طلسم شکست. نمی دونم چطوری.
انگار خود به خود, توی یه اتفاق, با یه کلید ساده سیب مسموم رو پوپ..تف کرده باشم بیرون و بیدار شده باشم. نمی دونم کی و با بوسه ی کدوم شاهزاده یا شاهزاده ها.
عجب خوابی بود.
حالا که فکرش رو می کنم می بینم خستگی هام در رفته. یه جور دیگه خوابیدم و حالا یه جور دیگه از خواب بیدار شدم. مثل یه جور تسلسل, یا یه تولد دوباره.
اما مهم اینه که دوران اسارت تمام شد. تمام تمام..
حالت یه زندانی رو دارم که دوره ی محکومیت اش تمام شده و در های زندان رو به روش باز کردند و می تونه آسمون آبی و خورشید زرد زرد رو ببینه بدون این که چشمش به میله ها بیفته.
ملاقاتی های من کی باورشون می شه حکمی که فکر می کردم زندان ابده به این سرعت تمام بشه. کسی فهمید چی شد؟ چطور شد؟
و..به نظرم زندانبان بیچاره هم نفس راحتی کشید.
و حالا داد می زنه زندانی بعدی لطفا…
عجب…وقتی فکر می کنم…زندانبان از زندانی بدبخت تره. زندانی محکومیت رو می کشه, تموم می شه و خلاص…زندانبان بیچاره ولی عمری رو اونجا با تمام زندانی ها یکی بعد از دیگری سپری می کنه.
زندانبان به اندازه ی دوره ی محکومیت تمام زندانی ها زندانی می مونه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پیوست:
بله…بفرمایید..می گن تاثیر داستان و نوشته های دیگران روی نوشته های آدم مشهوده. ایناهانش..اگه یه تک پا از اعصابتون بگذرین و اون لینک پایین رو که این سرش توی وبلاگ منه و اون سرش می خوره به داستان مخملباف باز کنین و بخونین می بینین تشبیهات و کنایه های بالا تحت تاثیر چی درست شدند.
این داستان از سیاه ترین داستانهایی بود که در زندگیم خوندم.
قشنگه. از دیدگاه فضاپردازی و بیان, واقعا قشنگه. اما آنچنان با اعصاب و روح و روان آدم بازی می کنه که کمتر می شه در نوشته ای دید.
و تصور این که نکنه یک در هزار برای کسی اتفاق افتاده باشه…که مسلما قسمت هاییش اتفاق افتاده, کافیه که روزها به فکر فرو ببردم.
روی اینترنت پیداش کردم, ولی یاد آوری حس دفعه ی قبل, از دوباره خوندنش منصرفم کرد.
از مخملباف باغ بلور رو از همه بیشتر می پسندم. شخصیت ها واقعی..ملموس..و همه مظلوم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
اين چيزي كه مي خوام بنويسم يه كمكي بي تربيتيه. به بزرگي خودتون ببخشيد.
متل زير در مورد بسياري افراد و كامنت ها و وبلاگ ها صادقه. منتها از اونجا كه سهراب رو ميشناسم, اون هم من رو مي شناسه, تا حالا هم جر و بحث زياد كرديم فرصتي شد كه به بهانه ي كامنت سهراب اين رو بنويسم و اينجا بگذارم.
حالا…
———————————
يه روز يه آقايي مي ره داروخونه و مي پرسه “نفت دارين؟”, داروخونه چي مي گه “نه”. آقاهه مي شاشه به داروخانه و مي گه “شاشيدم به دارو خونه اي كه توش نفت پيدا نشه.”. فرداش دوباره مي ره همون داروخانه و مي گه “نفت دارين؟”. داروخانه چي مي گه “بله”. آقاهه مي شاشه به داروخانه و مي گه “شاشيدم به دارو خونه اي كه توش نفت پيدا شه.”.
روز بعد آقاهه باز مي ره داروخونه و مي پرسه “آقا نفت دارين؟” داروخانه چي مي گه “قربون دستت آقا. تو كه مي خواي اينجا بشاشي ديگه سوال چرا مي كني. كارت رو بكن و برو. به نفت هم كاري نداشته باش.”
حالا سهراب عزيز. من و تو حدوداي دو ساله كه همديگه رو مي شناسيم. قربون دستت. تو مي خواي اينجا هر كاري بكني, مختاري. وبلاگ اصلا مال خودت و در اختيار خودت, كامت دوني كه جاي خود داره. گرچه كه همچون چيز قابلي هم نيست. به چيزي كه نوشته ام يا ننوشته ام يا به حرص و جوش گل آقا چكار داري. بيا اينجا هر چي دوست داري بگو و برو.
قدم تمام كامنت ها و نوشته ها از سهراب -كه دوست دو ساله ي ماست- و همه ي بقيه ي دوستان هم هميشه سر چشم كت بالو و گل آقاست.
فقط -چنانچه افتد و دانيد- اون داروخونه چي يه چيزي رو يادش رفت به آخر حرفش اضافه كنه. اون هم اينه:
هر چه از دوست مي رسد نيكوست.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
۱) بوش و کري من رو ياد dumb and dumber مي اندازن. حالا که فعلا دوباره ملت آمريکا dumber بودن خودش رو اثبات کرد.
قسم مي خورم اکثريت ملت آمريکا درست مثل حزب اللهي هاي دو آتيشه ي خودمون هستند.
حق هم دارن بيچاره ها. با دويست سال بيشينه ي تاريخي که آدم به جايي نمي رسه. بگذريم که ما هم با پنج هزار تاش به جايي نرسيديم.
نتيجه گيري کلي اين که بيشينه ي تاريخي در رشد يک ملت خيلي هم نقش مهمي نداره. هان؟
بحث طولانيه. ربط تاريخ و رشد ملت ها. در وبلاگ کت بالو که نمي گنجه. شايد جايي ديگر.
۲) الان بيشتر از يک ساله که کارن اومده توي تيممون. توي اين مدت هميشه فکر مي کردم قيافه ي اين دختر برام چقدر آشناست. امروز کشف کردم. خيلي شکل اوشين است!!!
۳) سليقه ي زيبا پسندي در دنيا حسابي متفاوته. اما ايراني ها بهترين سليقه رو دارند به نظرم. ژوليت عکس هنرپيشه ي محبوبشون رو نشونم داد. پسره خوبه. بدکي نيست ولي آنچنان آش دهن سوزي هم نيست.درست کپي پسر هاي خوش تيپي هست که توي کارتون هاي چيني و ژاپني مي بينيم. سفيد سفيد با صورت صاف صاف. مو مشکي و چشم و ابرو مشکي. چشم ها در حالتي بين گرد گرد و کشيده گير کرده اند!!! و دهن غنچه اي صورتي!! باريک با کمي عضله البته.
من کس ديگه اي غير از محمد رضا گلزار به نظرم نرسيد که نشون ژوليت بدم. (از حضور همه ي آقايون معذرت مي خوام. عکس هيچ کدومتون دم دست نبود. وگرنه صد البته که همه تون از محمد رضا گلزار خوش تيپ ترين ماشالله.) ژوليت هم گفت به نظرم شما در ايران آقايون خوش تيپ زياد دارين. (آخه گل آقا رو هم ديده!!) و ادامه داد که به نظرش آندره آغاسي که ايراني الاصل است خيلي خوش قيافه و خوش تيپه.
در ادامه آقاي هانگ مهربان دانا هم گوگوش رو بسيار زياد پسنديد.
ژوليت در ادامه گفت که از هنرپيشه هاي خارجي لئوناردو دي کاپريو هم محبوبيت زيادي بين بانوان آسياي شرقي داره. (باز هم معذرت از آقايون که ژوليت اونها رو به دي کاپريو ترجيح نداد. مي گم اصلا اين بانوان قوه ي زيبايي شناسي ندارند).
خواستم يه عکس از مجلس شوراي اسلامي نشونش بدم. ديدم نه بابا ولش کن.
۴) يه محصول جديد قراره دوشنبه واسمون برسه که حسابي عاليه. يه دوربين مگاپيکسل (رزولوشن دقيقش رو نمي دونم) با قدرت زوم زياد. دو تا اسپيکر توي دو تا پهلوي محصول سبز شده اند واسه ي کيفيت موزيک بهتر. مي شه عکس و فيلم باهاش گرفت و آپلود کرد روي سرور. بعد از روي اون سرور فرستادش روي سرور ديگه (به طور واضح گفته شده اگه وبلاگ دارين مثلا مي تونين بفرستينش روي وبلاگتون). در ويرايش قبلي سروره, عکس و فيلم رو فقط مي تونستي بفرستي واسه ي يه تلفن ديگه يا واسه ي ايميل ملت.
خلاصه که بشتابيد…که تاخير موجب پشيماني است.
خوب. يه موضوع ديگه که بد نيست بدونين اينه که ما توي خيريه کار نمي کنيم. يعني اين که خانوم جون و آقا جون. واسه ي هر کدوم اون بالايي ها بايد پول بسلفين جون شوما.
جاي دوري نمي ره. خدا يک در دنيا هزار در آخرت عوضتون مي ده.
از شوخي گذشته عاشق يه سري از مشخصات اين محصوله شدم. هر چه خوبان همه دارند اين تنها داره. حالا بياد ببينيم اين همه عربي مي رقصه راه رفتن معمولي رو بلده يا نه.
۵) به عرض مي رساند اينجانب کتبالو از دو سال و ده ماه پيش که اومدم اينجا تا حالا اينقدر پيشرفت کردم که نگو و نپرس.
يه پسري اينجا کار مي کنه به نام هريسون. بعد از مدتي که من اومدم سر کار هريسون هم اومد و به عنوان کو آپ (شبيه کار اموز ولي جدي تر از کار آموز) اينجا مشغول به کار شد. اونموقع من يک کلمه از حرف هاش رو هم نمي فهميدم. حالا اومده و اينجا استخدام شده. يه presentation داشت امروز. باورتون بشه يا نه کل حرف هاش رو فهميدم. حتي يه اصطلاح هم که بلد نبودم رو ازش و از لابه لاي حرف هاش ياد گرفتم.
کلي دارم کيف مي کنم.
۶) توي يکي از محصولاتي که از يه شرکت ديگه گرفتيم که اينجا بفروشيم يه سري منوهايي داره که کلي خنده دارن. حرف هاي بي تربيتي مصطلح بين نوجوان هاي اينجا:
Absofinglutely
F off
Booty Calls
…
با يکي از بچه هاي کوآپ داشتم مي خوندمش. هر جا رو نمي فهميدم پسرک بيچاره سرخ و سفيد مي شد و برام در موردش توضيح مي داد. جاتون خالي به اندازه ي يک ساعت از خنده ريسه رفتم. بامزه اين بود که بعدش مجبور شدم همون ها رو براي ژوليت توضيح بدم. آخه دخترک بيچاره توي يه جلسه اي در مورد همين محصول مونده بود هاج و واج و مردد که چرا در مورد منوها -که نبايد چيز مهم و قابل بحثي در مورد يه محصول باشه- و حذفشون اين همه بحث مي کنند.
اتفاقا همون شب موقعيت چتي با يکي از دوستان خيلي عزيز پيش اومد که تونستم يه سري از اين اصطلاحات رو باهاش تمرين کنم. معذرت مي خوام دوست عزيز. منظوري نداشتم. حالا که حرفش شد خوبه بدوني فقط تمرين مي کردم!!!
۷) هر لحظه بيشتر از لحظه ي قبل به اين نتيجه مي رسم که هر چيز و هر شرايطي رو صرفنظر از اين که در چه وضعيتي باشه: بد يا خوب يا بدترين يا عالي, مي شه بهترش کرد. مهم تلاش مداومه و فکر کردن و تامل. و صرفنظر از هر چيز بايد شاد بودن رو ياد گرفت.
خلاصه به نظرم به غير از وضعيت هاي اسفناک افتضاح که مثلا گير گروه القاعده افتاده باشي و گروگان بن لادن باشي بقيه ي وضعيت ها هميشه مي تونند لذت بخش و موقعيتي براي تلاش و زندگي کردن باشند.
مي تونين بخندين ولي هميشه وحشتم از اينه که توسط يکي از اين گروه هاي وحشي به گروگان گرفته شم يا زنداني يکي از اين دسته ها بشم!!!!
گاسم به خاطر همينه که اينقدر به تارک دنيا شدن فکر مي کنم. به نظرم ديوارهاي صومعه آدم رو از دست گروه هايي مثل بن لادن و القاعده و …حفظ مي کنند. نه؟
دوستتون دارم. خوش بگذره. به اميد ديدار
پيوست: ولله جسارت نباشه ولي من دو تا دوست عزيز دارم هر کدوم از يه گوشه ي دنيا. اين دو تا يه شرط بندي کرده اند. من بي طرفي خودم رو اعلام مي کنم. در عين حال که سر قولي که بهشون دادم هم -يکي با واسطه و يکي بلاواسطه- خواهم بود.
قول اول اين بود که يه متن رو که يکي شون بفرسته مي گذارم توي وبلاگم. قول دوم هم اين بوده که کامنت نفر دوم رو پاک نمي کنم.
بفرماييد. اين از قول اول. اين پايين نوشته ام گرچه که اسم ها رو خالي گذاشته ام. اگه خواستند مي تونند خودشون توي کامنت دوني اسم هاشون رو بنويسند:
به نام خالق هوش و فراست
اينجانب … از اين تريبون به همه ي وبلاگ نويسان و وبلاگ خوان هاي محترم و عزيز فارسي زبان اعلام مي کنم که آقاي … دارنده ي وبلاگ … صادره از تهران بازنده ي يک شرط مهم شدن -شرطي که در اون هوش و فراست مورد سوال بود-.
و فقط در اينجا اعلام مي شود که آقاي نامبرده بخت وحشتناک خود رو پذيرفتند و پيشنهاد هر گونه لطف و مرحمت را هم با کمال شجاعت رد کردن. برايشان از خداوند آرزوي صبر دارم.
دوستدار همه ي مهربانان و باهوشان
….
پاييز ۲۰۰۴
فقط اگه هر کدوم از دوطرف خواستن خودشون به اين متن اضافه کنند.
من به هردوشون ارادت ويژه دارم.
حكايتي هست كه مي گه يه بنده خداي بي سوادي از يه نومه نويس خواست واسه اش يه نومه از شهر به ولايتش بنويسه.
شروع كرد به گفتن: اي ننه, نمي دوني اينجا چه خر توخر بازاريه. اولش كه اومدم پولمو ازم زدن, هر جا رفتم كار بگيرم يه سفارشنومه مي خواستن, كار بشم ندادن, نون نداشتم بخورم, زدم به كار عملگي, از نردبوم پرت شدم, پام شكست, بيمارستان رام ندادن, به زور يه شكسته بند پيدا كرديم, پام رو بد جا انداخت. هنوز دردش مونده بهم. بعد زمستون اومد, توي برف و بدبختي هي لرزيديم لرزيديم…خلاصه اي ننه, چي بشت بگم از بدبختي هاي دوري ولايت و درد غربت.
ديگه ملالي نيست جز دوري, به همولايتي ها سلام ما رو برسان و بگو نكنه يه وقت از ولايت بزنن بيرون كه به روز بدبختي ما مي افتن.
بعد به نومه نويس گفت حالا بخون يه بار ببينم چي نوشتم. نومه نويس شروع كرد خوندن , سرش رو كه بلند كرد ديد اون ولايتي بنده خدا داره زار زار گريه مي كنه. گفت واسه چي گريه مي كني؟ گفت آخه تا حالا نمي دونستم اينقدر بدبختم.
حالا شده حكايت ما. اين قطعنامه ي حقوق بشر اروپا واسه ي ايران رو كه خوندم تازه فهميدم چقدر بدبختيم دور از جون.
فقط يه سوال, اين اتحاديه ي اروپا نگفته اگه رژيم اين موارد رو رعايت نكنه چكار مي كنه؟ به عبارتي ضمانت اجرايي اين قطعنامه چيه؟
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
اينجا زندگي خيلي قشنگه. خيلي راحت تر از كشورهاي ديگه مي شه زندگي كرد. گاهي وقت ها فكر مي كنم كاش, كاش مي شد همه ي آدم ها مي تونستند شرايط اجتماعي نسبتا يكسان داشته باشند. مهم ترين چيز اينه كه نيازهاي ابتدايي زندگي خواهي نخواهي بر آورده مي شه و تنها چيزي كه بايد بهش فكر كني بهبود بخشيدن زندگيه.
درد ها هم اينجا گاهي وقت ها درد هايي از نوع بي درديه.
گاهي وقت ها احساس عذاب وجدان مي كنم. گاهي هم فكر مي كنم اگه از تمام امكانات و تمام لحظه هاي زندگيم استفاده نكنم گناه كبيره كرده ام.
————————-
زندگي من اينجا در سه قسمت اصلي خلاصه مي شه:
هشت ساعت كار كه پول در بيارم, هشت ساعت كه استراحت كنم. و اين شونزده ساعت در اصل در خدمت هشت ساعت ديگه است كه مي خوام زندگي كنم. براي خودم…اونطور كه خودم لذت مي برم.
واقعا در تمام مدت عمرم به اندازه ي الان خوشحال و راضي و خوشبخت نبوده ام.
حالا مي خوام يه مرد رندي بكنم. مي خوام اون هشت ساعت كار رو هم بندازم گردن گل آقا اگه خدا بخواد, و اون هشت ساعت زندگي رو برسونم به شونزده ساعت!!!!
اينجوري مي شم يه كت بالوي جنس خراب كلك و رئاليست…كه يه كمي هم ابله قاطي اش داره.
يه راه ديگه هم داره البته. مي شه كه يه جوري حركت كنم كه اون هشت ساعت كاري رو هم بندازم سر هشت ساعت زندگي. مثلا برم سراغ كار تئاتر, يا كار زبان, يا كار رقص و آواز, …و از اين راه ها پول در بيارم.
اونجوري مي شه كتبالوي خوشحال باوجدان و گل و ايده آليست ..كه يه كمي هم خل و چل قاطي اش داره.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار